کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوچهارم نسرین جیغ زنان به سمت اتاق پدرش دوید و تو یه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستوپنجم
افتاب از لابه لای پرده به داخل میتابید و همه جا صاف و بهاری بود .روی دستش خوابیده بودم که هیچ محـکم دستشم گرفته بودم.اشاره میکرد بلند بشم تا دستشو برداره .اصلا یادم نمیومد کی بغلش گرفته بودم.تو جا نشستم و موهای خرمنم دورم ریخت .جمشید بازوشو میمالید و رفت سمت لگن و پارچ تو طاقچه مشتی اب به صورتش زد و گفت امروز بعد از مراسم خاکسپاری پدرم انگشترش رو رسما به من میدن .اون انگشتر مهر اربابی بود که سالها دست به دست میچرخید .جمشیدبه سمت من چرخید و گفت لباس مشکی مناسب بپوش امروز خانم عمارت شناخته میشی .نمیدونم چرا حس قوت و حس قشنگی بهم دست داد و گفتم میشم خانم عمارت ؟جمشید تو چشم هام زل زد و گفت فعلا تو تنها زن رسمی من هستی .با عجله سرپا شدم و گفتم فعلا ؟یعنی چی فعلا ؟حالا که ارباب شدی راستی راستی قدرت داری میخوای زن بگیری باز .چونه ام از بغض میلرزید من تحمل نداشتم من مثل مادرش صبور نبودم و با صدای لرزون گفتم یا خودمو میکشم یا تو رو یا اون زن رو .به جون خودت قسم جمشید خان اگه بخوای منو با دوست داشتن خودت مجـازات کنی به جون جمشید خان قسم عمارتتو به اتیش میکشم .نمیدونستم چی دارم میگم.ولی لبخندش تو آینه دیدم کلمه ای نگفت و بیرون رفت .کلافه ام میکرد قشنگ داشت باهام بازی میکرد .صبحانه رو خورده بودم که گفتن ننه و خانواده من اومدن .لباس گیپور مشکی تنم کردم و برعکس همیشه همه اون طلاها رو به سفارش عزیزه که گفته بود سفارش جمشیده اویز خودم کردم.تو حیاط رفتم و ننه رو دیدم .چارقد سیاه روی سرش بود ولی اون صورتش همیشه قشنگ بود .همو بغل گرفتیم و همونطور که پشتمو نوازش میکرد گفت ارزوم بود اینجا و اینطوری ببینمت .مادرم و پدرم هم بودن .با هم وارد اتاق زنونه شدیم.از درب که وارد شدم کسی بهم توجه نکرد گوشه ای نشستیم .نسرین روضه میخواند و همه گریهمیکردن ننه دلخور گفت این همه مفت خور اینجاست چرا به سلام بهت نکردن مگه نمیدونن تو کی هستی شرمنده سکوت کردم.پچ پچ میکردن و تو گوش هم حرف میزدن.اعلام کردم برای رفتن برای تشیع اماده بشن و چه غریبانه بود .ارباب رو روی تابوت راهی قبرستون کردن .جمشید جلو تر از همه میرفت و گاهی چشم هاش سرخ میشد ازغم بزرگش .دخترای ارباب خودشون رو میزدن و رعنا هم مثل اونا داغدار بود.مریم رو ننه نشونم داد که دورتر از همه پشت درخت کنار هاشم ایستاده و صورت قشنگش خیس اشک بود .همه رو برای صرف پلو و خورشت دعوت گردن عمارت و بین پولدار و فقیر فرقی نذاشتن .تو تمام اتاق ها سفره پهن کرده بودن.ننه تکه ای نون تو دهـنش گزاشت و اروم گفت دخترمو ببین مثل یه تیکه جواهر و اینطور بدبخت شد.دیبا میترسم بفرستنش خونه ما .دستمو رو پای ننه کشیدم و گفتم جمشید خان گفت نمیرارم اب تو دلش تکون بخوره .ارباب عمه و علی رو به جمشید سپرده .ننه متعجب و با نگرانی گفت چرا به تو اینجا احترام نمیزارن؟شونه هامو بالا دادم و گفتممن برام این چیزا مهم نیست .نخواستم دلنگرون ترش کنم و گفتم فعلا گرسنه ایم ننه .ناهار خورده شده بود که عزیزه اومد داخل و تو گوش خانم بزرگ چیزی گفت .خانم بزرگ با صدای گرفته اش گفت انگشتر اربابی تو انگشت جمشید خان رفته از الان به بعد اون ارباب ماست بزرگ و عزیز ماست .همه گفتن عمرش با عزت باشه وطولانی .بعضی ها خوشحال بودن و بعضی ها دلخور .سودابه با نسرین در گوشی حرف میزدن و لبهاشون میخندید.با اخم نگاهشون کردم .عصر شده بود و انگار خاک سرد غم رو کمرنگ کرده بود .با صدای یالا جمشید و مردهای محرم وارد اتاق شدن .غریبه ای نمونده بود و رفته بودن .من و ننه پایین اتاق نشسته بودیم و مامان هم کنارم بود .عمه علی رو روی پاهاش خوابونده بود و خودشم رمقی برای تکون خوردن نداشت .خواهرای جمشید تک تک جلو رفتن دست برادرشون رو بوسیدن و بهش تبریک میگفتن .بالای مجلس کنار خانم بزرگ جای گرفت و با چشم هاش پی چیزی بود .نگاهش به من که رسید به عزیزه اشاره کرد.عزیزه نزدیک گوشم گفت برو کنار ارباب بشین .ترس وجودمو گرفت بازوی عزیزه رو چنگزدم و گفتم عزیزه ارباب مرده برم کنار اون برای چی؟!عزیزه اخمی کرد و گفت زبونم لال ارباب دیگه جمشید خان هستن .دستمو روی قلبم گزاشتم و نفس راحتی کشیدم.ننه به پهلوم زد و گفت برو کنارشوهرت .خجالت میکشیدم ولی بلند شدم و جلوی چشم های متعجب همه بالا اتاق رفتم .جمشید یکم جابجا شد و من کنارش جای گرفتم.اروم سرشو پایین انداخت و گفت اونجا چرا نشستی اونجا جای تو نیست نمیدونستم چی باید بگم و سکوت کردم.به انگشترش خیره شدم روش کنده کاری بود که مهراربابی بود .خیلی وقت بود اون دست اردشیر بود ولی به احترام پدرش توانگشتش نمیکردش .نسرین با لبخندی گفت چقدر برازنده اته خان داداش جمشید تشکر کرد و نسرین گفت پدرم جاش تو بهشته .
ادامه دارد...
@Aghmiun
ببخشید سکه دارید؟
❤️میخواهم به گذشته ها زنگ بزنم؛ به آن روزها
❤️به دلهای بزرگ، به محل کار پدرم، به جوانی مادرم، به کوچه های کودکی، به هم بازیهای بچگی...
❤️میخواهم زنگ بزنم...
❤️به دو چرخه ی خسته ام، به مسیر مدرسه ام که خنده های مرا فراموش کرده... به نیمکت های پر از یادگاری.... به زنگهای تفریح مدرسه
❤️به تابستان و پشه بندها و خواب روی پشت بام.... به زمستانی که با زمین قهر بود... به کرسی و بخاری نفتی که همه ما را با عشق دور هم جمع میکرد...
❤️به هفت سین و ماهیهای قرمزش....
❤️میدانم آن خاطره ها کوچ کرده اند... میدانم تو هم دنبال سکه میگردی... افسوس...
❤️هیچ سکه ای در هیچ گوشی تلفنی... دیگر ما را به آن روزها وصل نخواهد کرد...
@Aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر دهه، شصت ؛ ما بودیم و ضبط صوت و نوار کاست
دشمن اگه هزار هزار
فشنگاشون قطار قطار
حلقه به دورت بزنن
صد تا با سیصد تا سوار
@Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما یادتون نمیاد ولی یه زمانی دهه شصتیا با این آهنگها عاشق میشدن و به پای هم میموندن...
@Aghmiun
@moziku4_6035333515157963492.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
🎵 آهنگ " لب بوم "
🎙 با صدای #داوود_بهبودی
@Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عباس قادری
جوونی
@Aghmiun
امیرسودبخش0c26fcc80af147ddd8846afa302b2b35-mc (1).mp3
زمان:
حجم:
24.3M
🔘عرض سلام و وقت بخیر.
قسمت اول از داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار.
منابع
کتاب خاقان صاحبقران و علمای زمان نوشته احمد کاظمی موسوی
کتاب تاریخ عضدی نوشته شاهزاده عضدالدوله
کتاب ملوک الکلام به تقریر فتحعلیشاه و تصحیح میرمحمدصادق
کتاب ناسخ التواریخ بخش قاجار نوشته محمدتقی سپهر
کتاب اکسیر التواریخ جلد دوم نوشته علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه
کتاب تاریخ ذوالقرنین اثر میرزا فضل الله شریفی شیرازی
کتاب ایران در دوره سلطنت قاجار نوشته علی اصغر شمیم
کتاب عهد قاجار نوشته ونسا مارتین
کتاب برامدن قاجار نوشته غلامحسین زرگری نژاد
کتاب تاریخ ایران دوره قاجاریه نوشته رابرت گرنت واتسن
کتاب سرگذشت فتحعلیشاه نوشته ناصرافشارفر
کتاب فتحعلیشاه قاجار نوشته عباس رمضانی
👇👇👇
📍این اپیزود مناسب کودکان نیست.
❇️قسمت اول
@Aghmiun
37.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💧پیام آب
ماسارو ایموتو
ماسارو ایموتو در سال 1943 در ژاپن به دنیا آمد. او در رشته روابط بینالملل تحصیل کرد و در سال 1992 به عنوان “دکترای طب جایگزین” از هیئت “طب جایگزین” هند گواهینامه دریافت کرد. او ادعا میکند که گفتار یا افکار انسان تأثیرات زیادی بر آب دارد. بهصورتی که اگر افکار یا گفتار ما خوب و مثبت باشند، بلورهای یخ زیباتر خواهند شد و اگر افکار بد و منفی باشند، بلورهای زشتی ایجاد میشوند. بر این اساس، اگر انسانها با مهربانی و عشق به یک لیوان آب نگاه کنند، بلورهای یخ آن آب زیباتر میشوند.
@Aghmiun
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوپنجم افتاب از لابه لای پرده به داخل میتابید و همه جا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستوششم
اروم ارومگریه میکردن.ارومگفتم اجازه میدی مریم رو بیارن اینجا .جمشید با اخم سرشو چرخوند نگاهم کرد و گفت نه .میدونستم اصرار بی فایده است ولی گفتم پدرش مرده اونم خواهرته .بی توجه به من و حرفم گفت اتاق ارباب رو برای علی و مادرش مرتب کنید .نسرین با تعجب گفت شما خودت برو اونجا خان داداش.به سودابه اشاره کرد و گفت اتاق بزرگی بچه دار که بشی بدردت میخوره .جمشید با نگاهش مانع ادامه دادن صحبتش شد و گفت عزیزه ینفر رو بفرست مریم رو بیارن عمارت تا روز هفتم میتونه اینجا بمونه .رعنا و عمه با خوشحالی به جمشید نگاه کردن و جمشید ادامه داد پدرم خیلی دوستش داشت نمیخوام روحش ناراحت باشه .جمشید بلند میشد که به من گفت از الان به بعد جوری رفتار کن که در شان من باشی .شان زن ارباب بودن رو از مادرم یاد بگیر .جمشید بیرون که رفت.نسرین رو به مادرش گفت مریم کم ابرو ریزی کرده برای چی راهش میدین .خانم بزرگ به عمه اشاره کرد و گفت اونم پدرش مرده حق داره .عمه هیچ وقت حریف اون زبـون تلخ نسرین نبود و انگار ازش حساب هم میبرد .قدیر سیگـارشو که روشن کرد گفت جمشید خان دیگه ارباب نمیشه رو حرفش حرفی زد .رعنا بغضشو فرو خورد و گفت مریم هم به اندازه ما حق داره اینجا باشه.نسرین استکان رو زمین کوبید و با صدای شکستنش علی از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن.عمه هم صدا با علی اشک میریخت .نسرین انگشت اشاره اشو به ننه نشونه گرفت و گفت اون دختر لیاقتش همون طایفه است .هرکسی اندازه لیاقتش پاشو دراز میکنه .بیاد اینجا چیکار کنه تو همون گاوداری بمونه بهتره.بوی گاو میده دیگه .خونم بجـوش اومده بود و هرچند دستهام میلـرزید ولی با عصبانیت گفتم مریم تو خونه شماست مگه که بـوی گـاو بده ؟!با خـشم گفتم مریم تو خونه شماست که بوی گاو بده ؟نسرین چشمهاشو درشت کرد و گفت چه غلطا خانم کی باشن که جواب منو بدن .صدامو صاف کردم و گفتم من خانم عمارت هستم.خانمجایی که توش نشستی .من زن رسمی و قانونی جمشید خانم.با اشاره به سودابه گفتم بفرستش خونه اشون تا بیرونش نکردم.من برای حفظ زندگیم پا روی شونه های اربابتون میزارم.همه خشکشون زده بود ولی ننه با لـذت نگاهم میکرد و ادامه دادم.مریم رو دعوت کنید و بگین خانم ارباب دعوتش کرده .اگه اونجا میموندم حتما قلبم دیگه نمیزد و از حال میرفتم.با عجله بیرون رفتم و تند تند هوای تمیز بیرون رو نفس میکشیدم .قلبم تند تند میزد و حس میکردم داره وارد دهنم میشه .نرده هارو محکم چـسبیده بودم و از لـرزش دستهام نرده هم میلرزید .سنگینی نگاهی رو حس کردم و چرخیدم.جمشید با برقی تو نگاهش نگاهم میکرد و تــرسیدم که مبادا بخواد دعوام کنه .قبل از اینکه چیزی بگه گفتم عصبیم کرد نتونستم جلوی خودمو بگیرم .لبخند شیرینی زد و گفت همینطوری باش.فقط برای من زبون داری مدام حرف میزنی.تو خوابم حرف میزنی .خودمم خنده ام گرفت و گفتم واقعا ؟کنارم ایستاد اونم نرده رو چسبید و گفت این عمارت دیگه از امروز جای خالی پدرمو هر روز بهم یاد اوری میکنه .اروم با انگشت دستش و لـمس کردم و گفتم خدابیامرزدش .سرشو به سمت من چرخوند و گفت میخواستی اتـیش بزنی ؟لبمو گـزیدم و گفت تو از کجا اینطور جرئت پیدا میکنی.مادرم که منو زاییده و بزرگ کرده هنوز جرئت نداره بهم امر و نهی کنه .ریز خندیدم و گفتم اخه من خانم عمارت هستم .چپ چپنگاهم کرد و من سکوت کردم.اخرای شب همه خوابیده بودن و ما هنوز بیدار بودیم .جمشید خیلی ناراحت بود از رفتن پدرش و مریم رو صبح میخواستن بیارن .ننه خوشحال رفت که صبح با مریم برگرده .اونشب خاصترین شب برای من بود.جمشید تو رختخواب دراز کشیده بود و چشمش به سقف بود .منم کنارش نشستم زانوهامو بغل گرفتم و خیره به صورتش بودم.جمشید دلش پر بود و گفت سخته بی پدری خیلی سخته .خواستم دستشو بگیرم ولی اخلاق سرد و خشکش مانع میشد .پشتشو بهم کرد و معلوم بود حوصله منو نداره .خیلی دیر بود که خوابم برد .شدم خانم عمارت جمشید خان تو خوابم اون روز هارو نمیدیدم .صبح با افتابی که کاش بالا نمیومد بالاخره بالا اومد .فقط اون خوشی من یه روز دوام داشت .عزیزه صبحانه امو اورد.خبر اوردن که مریم اومده و همه مشتاق بیرون رفته بودن .جمشید تنها کسی بود که از اتاق ارباب پاشو بیرون نزاشت .نمیخواست با مریم رو در رو بشه .محـکم بغل گرفتمش و اون برای پدرش گریه میکرد .خانم بزرگ تنها کسی بود که با روی باز ازش استقبال کرد.خواهراش هیچ کدوم دوست نداشتن باهاش هم کلام بشن .نگاهای نسرین رو دیدم اما متوجه اون نقشه شومش نبودم.ناهار رو خورده بودیم و تو اتاق عمه با رعنا و مریم خوش و بش میکردیم .ننه در رو بست تا صدای خنده امون بیرون نره و یوقت کسی با خودش نگه تو عزای ارباب ما شادی میکنیم .
ادامه دارد...
@Aghmiun