کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلوهشتم بهرام گفت نه داداش یه چیزی باید بهت بگم بهروز دمپای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_چهلونهم
بچه ها هم بیدار شدن و حمید طفلی نمیتونست حرف بزنه و این بیشتر اذیتش میکرددکتر گفته بود بیشتر از شوک هست حرف نزدنش تا ظهر همینطور فقط مهمون بود که می اومد. مریم سماور بزرگش و آورد پایین و گفت صبر کن برم پیش پروین ببینم چخبره اونجارفت و ۵ دقیقه بعد برگشت و گفت الفت بیا بریم کسی اصلا اونجا نیست که به مهمونها برسه سینی های حلوا رو برداشتیم و رفتیم مریم به من گفت تو برو تو آشپزخونه من زیبنب و هم صدا کنم بیاد
رفتم تو خجالت زده سرمو انداختم پایین و سلامی به همه دادم و نگاههای همه متوجه من شد پروین خانوم بلند شد و گفت ممنون الفت جان زحمت کشیدین
آشپزخونه اونطرفه رفتم سمت آشپزخونه و سینی های حلوا رو گذاشتم رو کابینت
خیلی آشپزخونه دلباز و قشنگی داشت
یه پنجره داشت به حیاط پشتی که روی طاقچه پر گلدونهای خوشگل بودسماور داشت قل قل میکرد تو کابینتها دنبال قوری گشتم و پیدا کردم.چای دم کردم و خرما رو کابینت بود چیدم تو یه دیس
مریم و زینب هم اومدن مریم تند تند چایی خالی کرد تو استکانها و برگردوند
زینب نگاهی به حلواها کرد و گفت دستتون درد نکنه خوبه شما یادتون بود من که از سر درد چند تا قرص خوردم و خوابیدم تعارف کردم و یکی برداشت یه گوشه نشسته بودم زنها مویه میکردن و گریه میکردن گاهی یکی از مردا شروع میکرد به نصیحت کردن پروین و بقیه خانمهاصدای خان جوون به گوشم خورد که گفت پروین مادر بمیرم من الهی چی به سرت اومدو ضجه های پروین بود که تو گوشم اکو میشد بغضم ترکید و اشکهام جاری شدزینب بلند شد و رفت تو هال پیش مهمونهاسرش و خم کردتوآشپزخونه و گفت دوتا آب قند درست کن درست کردم دادم بهش سعی میکردم بیرون نرم تا کنجکاوی بقیه رو تحریک نکنم.نه خبری از خانوم بزرگ بود نه فاطمه.حاج مسلمم اومد تو جمع مهمونا
اینا رو مریم بهم خبر میدادمریم گفت خانوم بزرگ حتما بخاطر کبودی سر و صورتش نیومده تو جمع بعد هم میگفت از بس بی عاطفه اس این زن براش مهم نیست خونه پروین خانوم کم از خونه حاج مسلم نداشت بزرگ بود و تا شب هم کلی مهمون اومدن و رفتن مریم و من مجبور شدیم بریم دوباره حلوا درست کردیم،فردا قرار بود جنازه رو تحویل بدن و ببریم گلزار شهدا دفن کنیم پروین صبورتر شده بود
پچ پچ خانومها به گوشم میرسید یکی میگفت خدا ببین چقدر صبر داده بهش
یکی میگفت اینا کلا عادتشونه عاطفه ندارن یکی میگفت خودش دستی دستی بچه اش و فرستاد جبهه و شهیدش کرد
هر کی یه چیزی میگفت دیر وقت بود که دیگه مهمونا رفتن من و مریم شیفت عوض میکردیم یا من بالاسر بچه ها بودم و مریم خونه آقا بهروز بود یا بالعکس
شب دیگه جمعشون خودمونی شده بود
خان جوون سراغ خانوم بزرگ و از مریم گرفت ک گفت زشته برم بهش سر سلامتی بدم که حاج مسلم گفت حالش خوش نیست و نزاشت خان جوون رو کرد به بهرام و گفت مادر برو آرد و شکر بگیر برای فردا حلوا درست کنیم این دخترا امروز هلاک شدن دیگه هر چی اصرار کردیم خانوم بزرگ اجازه نداد و گفت خودم درست میکنم حمید یکم بهتر شده بود ولی ساکت بود و حرفی نمیزداز خستگی رو پا بند نبودم دیگه رویا رو برداشتم و رفتم بالا بهرام خونه آقا بهروز بود و مشعول تدارک مراسم فردا بودن
دائم چهره علی جلو چشام بود یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش اما خیلی چهره معصومی داشت سرم که به متکا رسید خوابم بردیهو صدای مریم و شنیدم که داشت داد جیغ میزد صدایی شبیه صدای مریم بود یا شاید من اینطور فکر میکردم
با ترس بلند شدم و زود دمپاییهامو پام کردم و پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین فکر کردم اتفاقی برای حمید افتاده اما چراغها خاموش بود و از پنجره نگاهی تو خونه کردم و دیدم خوابن فکر کردم حتما من خواب دیدم برگشتم سمت خونه که دوباره صدای جیغ اومد اینبار از خونه خودمون بلافاصله حس خفگی بهم دست دادبه زور خودمو کشیدم بالا و دیدم بالا سر رویا نشسته و میخواد دستاشو دور گردنش بندازه بی هوا داد زدم اما صدایی از گلوم در نیومدنمیدونم با کمک چه قدرتی تونستم با صدای خفه بگم یا امام زمان کمکم کن انگار آتیشش زده باشن بشدت سرخ شد و با سرعت نو رفت بالا رفتم سمت رویا بیدارش کردم با گریه بیدار شد خیالم راحت شد ولی نتونستم تا صبح پلک بزنم نشستم بالا سر رویا و قران بدست موندم تا هوا روشن بشه حالم بد بود از بیخوابی و خستگی نزدیک بود از حال برم صبح مریم اومد بالا و گفت اگه میشه تو پیش بچه ها بمون ما بریم برای خاکسپاری منم از خدا خواسته قبول کردم رویا رو بغل کردم و رفتم سمت خونه پروین خانوم کسی تو خونه نمونده بودرفتم تو آشپزخونه همه چی بهم ریخته و کثیف بود ظرفها رو شستم و سماور و پرآب کردم و گذاشتم تا بجوشه خونه رو جارو زدم زیر سماور و کم کردم تا بعد بیام چایی دم کنم
ادامه دارد....
@Aghmiun
🎥 تصویر روز ناسا: غروب دنبالهدار ATLAS بر فراز تپهای در شیلی
🔹تصویر روز ناسا ویدیوی تایملپسی از دنبالهدار C/2024 G3 (ATLAS) نمایش میدهد.
🔹در این ویدیو، خود دنبالهدار حرکت چندانی ندارد اما بهدلیل چرخش زمین، به نظر میرسد دنبالهدار پشت تپهای غروب میکند.
🔹دنبالهدار ATLAS به کجا میرود؟ تایملپسی که در ادامه مشاهده میکنید، نتیجه ترکیب تصاویری است که ۳ بهمن، با استفاده از دوربین معمولی در منطقه Araucanía مرکز شیلی ثبت شده است.
@Aghmiun
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها شیرینی زندگی اند .....
@Aghmiun
-معشوقا
تو قوی ترین نیروی حاکم بر جهانی
از تو نه کم میخواهم نه کوچک زیرا
تو محقق کنندهٔ محالاتی، به زندگیِ
همهٔ ثروتی ببخش که مثل آن را به
هیچکس نداده ای، چنان آرامشـی
به قلبمان هـدیه بده که ذره ای از
احسـاسـات منفی در آن نفوذ نکند،
عشـقی پایدار عطـا کن که هرگز
از بین نرود، آرزوهایم را در دستان
معجزه گرت قرار میدهم و باخیالی
آسوده زندگیم را ادامه میدهم...🫶🏻
برای هستی ناممکن بی معناست.
بخواه و زلال باش
و مشغول خود باش نه دیگران ...
اگر خودت را بشناسی
وقتی برای هدر دادن انرژی هایت نخواهی داشت.
خوش باش که زندگی به احساس خوشت
پاسخ می دهد
و هیچ پاداشی از تو طلب نمی کند
جز آنکه شکرگزار باشی🤍🕊
@Aghmiun
🌺امـــروز در آهنگ صبح
🍀شعری باید گفت :
🌺پر از طلوع...
🍀قصه ای باید گفت :
🌺پراز هـیجان
🍀و ترانه ای باید خواند :
🌺پر از پرواز...
☀️سلام دوستان
🌹صبحتون گلباران و زیبا
@Aghmiun
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین منظره بعد از سخت ترین صعود است!
با انگیزه پیش بسوی صعود
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun