eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.9هزار ویدیو
113 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🎥 تصویر روز ناسا: غروب دنباله‌دار ATLAS بر فراز تپه‌ای در شیلی 🔹تصویر روز ناسا ویدیوی تایم‌لپسی از دنباله‌دار C/2024 G3 (ATLAS) نمایش می‌دهد. 🔹در این ویدیو، خود دنباله‌دار حرکت چندانی ندارد اما به‌دلیل چرخش زمین، به نظر می‌رسد دنباله‌دار پشت ‌تپه‌ای غروب‌ می‌کند. 🔹دنباله‌دار ATLAS به کجا می‌رود؟ تایم‌لپسی که در ادامه مشاهده می‌کنید، نتیجه ترکیب تصاویری است که ۳ بهمن، با استفاده از دوربین معمولی در منطقه Araucanía مرکز شیلی ثبت شده است. @Aghmiun
-معشوقا تو قوی ترین نیروی حاکم بر جهانی از تو نه کم میخواهم نه کوچک زیرا تو محقق کنندهٔ محالاتی، به زندگیِ همهٔ ثروتی ببخش که مثل آن را به هیچکس نداده ای، چنان آرامشـی به قلبمان هـدیه بده که ذره ای از احسـاسـات منفی در آن نفوذ نکند، عشـقی پایدار عطـا کن که هرگز از بین نرود، آرزوهایم را در دستان معجزه گرت قرار میدهم و باخیالی آسوده زندگیم را ادامه میدهم...🫶🏻 برای هستی ناممکن بی معناست. بخواه و زلال باش و  مشغول خود باش نه دیگران ... اگر خودت را بشناسی وقتی برای هدر دادن انرژی هایت نخواهی داشت. خوش باش که زندگی به احساس خوشت پاسخ می دهد و هیچ پاداشی از تو طلب نمی کند جز آنکه شکرگزار باشی🤍🕊 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺امـــروز در آهنگ صبح 🍀شعری باید گفت : 🌺پر از طلوع... 🍀قصه ای باید گفت : 🌺پراز هـیجان 🍀و ترانه ای باید خواند : 🌺پر از پرواز... ☀️سلام دوستان 🌹صبحتون گلباران و زیبا @Aghmiun
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین منظره بعد از سخت ترین صعود است! با انگیزه پیش بسوی صعود @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_چهلونهم بچه ها هم بیدار شدن و حمید طفلی نمیتونست حرف بزنه و
در و بستم و خواستم برم سمت خونه که خانوم بزرگ و دیدم که با صورت کبود و دست بسته وایساده بود کنار دردلم هم براش میسوخت هم ازش بیزار بودم نگاهمون بهم قفل شد و یه مکث کوتاهی کردم و با سر سلام دادم اونم با سر جوابمو دادبرگشتم سمت خونه بچه ها خواب بودن رفتم آشپزخونه برای بچه ها صبحونه درست کردم مریم برای حمید صبحونه درست کرده بود باید فقط با سرنگ میدادم بهش صبحونشونو دادم و رفتم خونه پروین خانوم چایی دم کردم خانوم بزرگ چادر مشکی سرش کرده بود با فاطمه اومدن سمت خونه پروین رفتم استقبالشون و سلام دادم فاطمه جوابی بهم نداد ولی خانوم بزرگ جوابمو داد و گفت مردها قراره اونطرف باشن و خانمها اینجا گفتم چشم کاری هست برم انجام بدم فاطمه با چشمهای پر خون و پف کرده نگاهی بهم کرد و گفت نه همه چی حاضره گفتیم دوتا کمکی بیاد برای پذیرایی آبرومونو جلو فامیل نبرین در شان خانواده ما رفتار کنید متاسفانه همه میدونن زن بهرامی از طرز حرف زدن فاطمه بغض گلومو گرفت دلم میخواست بزنم تو دهنش اما گذاشتم پای عزادار بودنشون و حرفی نزدم.برگشتم تو آشپزخونه و یه سر زدم همه چی مرتب بودچادرمو برداشتم و رو به خانوم بزرگ گفتم من برم به بچه ها سر بزنم برگردم،فاطمه لبش و کچ کرد و خانوم بزرگ هم انگار کر بود رفتم سمت خونه حامد و حمید جلوی تلویزیون دراز کشیده بودن و فارغ از دنیای اطرافشون کارتون میدیدن پری و رویا هم با دو سه تا عروسک مشغول بودن ای کاش همه مثل بچه ها بودیم بی کینه و رهابرای ناهار یکم عدس پلو برای بچه ها پختم و برای حمید هم مریم آش درست کرده بودنزدیک اذان ظهر بود که برگشتن پروین خانوم حال خوبی نداشت سریع چادر مشکیمو سرم کردم و رفتم خونه پروین خانوم دوتا خانوم جوون تو آشپزخونه بودن سلام دادم و اونی که یکم سنش بیشتر بود گفت خانوم بزرگ گفتن بیاییم برای پذیرایی گفتم اهان بله ممنون گفتن شما بفرمائید پیش مهمونهامریم و ندیدم هر چی چشم گردوندم مریم نبود حدس زدم رفته پیش بچه هازینب خانوم اومد نزدیکم و خم شد و گفت برو به مریم بگو بیاد فامیل دنبالش میگردن چند تا خانوم که نزدیک خانوم بزرگ نشسته بودن چشمشون بهم بود و با نگاه بهم اشاره میکردن و من و نشون میدادن خیلی معذب بودم،بلند شدم رفتم سمت خونه مریم خسته نشسته بود رو مبل تا منو دید گفت مردیم بخدا جمعیت خیلی زیاد بود گفتم شرمنده من نتونستم بیام گفت دستت درد نکنه تو کارای اینجا رو کردی خیلی کمک بزرگی بودگفتم زینب خانوم گفت بیام دنبالت میگه مهمونا سراغت و میگیرن،گفت حتما اون خاله های فتنه اشون نگران من شدن و پوزخندی زد گفتم من خیلی خجالت میکشم توجمعشون تو برو من پیش بچه هامیمونم مریم بدون هیچ حرفی چادرشو برداشت و رفت.تا عصر فقط همینطور مهمون می اومد و میرفت.ناهارم تو دیگهای بزرگ اوردن و مریم برای ما غذا کشید و آورد ولی اصلا رغبتی به خوردن نداشتم حامدم دست نزداما حمید طفلی چشمش به غذا بودحمید نمیتونست حرفی بزنه فقط صداهای نامفهمومی در می اوردمراسمها تموم شد و زندگی روال عادی خودشو طی میکردحمید کم کم بهتر شد و تونست حرف بزنه اما لکنت گرفته بود و این باعث آزار هممون بود مخصوصا مریم روز و شب کارش نفرین خانوم بزرگ بودحمید بخاطر لکنتش گوشه گیر شده بود هر کاری میکردیم تو جمع نمیرفت مدرسه رو هم به زور میرفت و می اومدبهرام هم که صبح میرفت شب می اومد انقد تو کار غرق شده بود که کلا یادش میرفت ماها هم هستیم دو سالی گذشته بود و بچه ها بزرگتر شده بودن حامد هم میرفت مدرسه دخترا هم روز و شب باهم بودن انگار دوقلو بودن تو این دوسال شاید دو سه بار بیشتر من خانوم بزرگ و فاطمه رو ندیدم مریمم که کلا بیزار بود ازشون خانواده مریم هم کلا قطع رابطه کرده بودن باهاش یکم که رابطه ام با مریم بهتر شده بود برام درد و دل میکردچون ته تغاری بود خانواده اش نزاشته بودن اب تو دلش تکون بخوره و این باعث شده بود خیلی مغرور بشه و با بهرام سر هر چیزی بحث کنه و از هم دور و دور تر بشن آقاش اجازه نداده بود طلاق بگیره که انگشت نما میشیم و مجبورش کرده بودن که بچه بیاره تا شوهرش وابسته مریم و بچه بشه. میگفت با مادرم هر روز پیش دعانویس بودیم و دنبال رمال تا بهرام و پابند خودم کنم.پروین خانوم و آقا بهروز بعد سال علی کلا از اونجا رفتن پروین میگفت همه جای این خونه یادآور علی هست برام وعذاب میکشم زینب و بهمن مونده بودن و مایه روز صبح که دخترا تو حیاط مشغول بازی بودن و منم مشغول تمیز کاری حیاط بودم در زدن موسی رفت در و باز کرد و رو کرد به من و گفت خانوم اومدن پشت بام و قیر گونی کنن بی زحمت مواظب بچه ها باشیدگفتم باشه و دخترا رو بردم بالا . ادامه دارد... @Aghmiun