eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهارم خدا بیامرز مادرت گاهی با خانوم جون به خونه زن عم
چرا به خودت اهمیت نمیدی؟چرا تلاشی برای جلب محبت اکبر نمیکنی؟چرا برات مهم نیست چطور جلوش ظاهر بشی؟زنی که موقع اومدن همسرش خودشو تو آینه برانداز نکنه و دست و دلش نلرزه دیگه عاشق نیست من تو این مدت اشتیاقی از تو ندیدم بدون تعارف بگم بوی خطر از زندگیت به مشامم میرسه دیگه چطور بهت حالی کنم تو این ده روز نگاهی بین و تو شوهرت که حسی توش باشه بینتون رد و بدل نشدتحمل این موضوع برام از سر کوفتهای فخر السادات هم بدتر بود لبم و گزیدم و بغضم و قورت دادم خانوم جون راست میگفت دیگه خیلی وقت بود بین من و اکبر فاصله افتاده بود و توباتلاقی دست و پا میزدم که نمیدونستم خودم و چطور از اون نجات بدم اکبر خیلی وقت بود که به من بی توجه بود.از قضاوت نابجای خانوم جون دلخور بودم زنها همیشه ترس از دادن مردها روداشتن تموم تلاششون هم تو زندگی این بود به هر نحوی شده مرد و پایبند خونه و زندگی کنن.احساسی که خانوم جون از اون دم میزد خیلی وقت بود بین وداکبر وجود نداشت شاید اتفاقات ریز و درشت اون خونه بینمون فاصله انداخته بودمن مدام در ذهنم سرگرم جدا با اونا بودم گاهی اونقدرحرفهامو با اونا مرورمیکردم که احساس میکردم مثل دیوونه ها با چند نفر دارم حرف میزنم در همه حال برای روبرو شدن با اونا مضطرب بودم بخاطر رک بودن و زبان تیز فخرالسادات مدام خودخوری میکردم.با آنکه اکبر تذکر داده بود که از گلایه بیزار هست گاهی مجبور میشدم باهاش درد و دل کنم تو اون هیاهو حق داشتم اصل زندگیم که اکبر بود و فراموش کنم.زندگی با اکبر منو خیلی وقت بود که از بچگی دور کرده بود ما دو انسان بودیم که کاملا تو شرایط نا مساوی بزرگ شده بودیم و همه از من که بی مادر و تو ده بزرگ شده بودم انتظار داشتن در مقابل مردی که ده سال ازم بزرگتر بود مثل اون یا حتی بهتر از اون رفتار کنم همه فکر میکردن سفید بخت شدم اما خبر نداشتن که با یه مرد بی احساس و سرد دارم زندگی میکنم.فردا شب پدر اومد خونه و کنار تخت نشست و خانوم جون بخاطر رضایت دادنش برای رفتن سعید به حوزه لبخندرو لبش بود و مدام تعریف پدر و میکردپدر گفت باور کنید قلبا راضی نیستم نه اینکه کار بدی باشه نه سلیقه من نیست فقط بعد من من کنان گفت راستش رفته بودم شهر و چند تا خونه نزدیک خونه آقا باقر پیدا کردم که به پول ما هم میخورد شکر خدا کار هم هست خانوم جون که انتظار نداشت به این سرعت پدر دوباره حرف رفتن بزنه همونطور که به یه نقطه خیره شده بود گفت اخه هزینه اینجا هم سنگین هست فکر نکنم مشتری به این زودی بیفته.پدر گفت اتفاقا به ارباب پیغام دادم چون قبلا مالک اینجا بودگفتم اول بهش بگم که اونم به قیمت خیلی شیرین گفت خواستارش هستم برای پسرم فکر نمیکنم خریدار به این خوبی دیگه به پستم بخوره.خانوم جون گفت انشاءالله خیر هست طلعت از تصمیم پدر خیلی خوشحال بود و مهین تو بغلش خوابیده بود خانوم جون بهش گفت بلند شو بچه رو ببر بزار سر جاش.وقتی طلعت رفت خانوم جون رو به پدر گفت حیفه طلعت تازه دستش تو مدرسه بند شده میتونه اینجا پیشرفت کنه از من میشنوی از الان باهاش شرط و شروط بزار که بعدا طلبکارت نشه که بخاطر بچه هات از کار بیکارش کردیوفکر نمیکنم استخدام تومدرسه ای تو شهر به راحتی اینجا باشه.پدر گفت نگران نباشید خانوم جون طلعت مهربون و خوش قلبه وجودش تو زندگیم مثل بدری خیر و برکت اورد اومدن مقطعی بتول باعث شد بیشتر قدرش و بدونم و بفهمم که خوبی هاش خیلی بیشتر از نواقصش هست.سعید اخر شب از اتاقش بیرون اومد و با همون حجب و حیای همیشگیش کنار خانوم جون نشست خانوم جون با ذوق دستی به سرش کشید و گفت میبینم که به خواسته دلت رسیدی سعید گفت دست پدرم درد نکنه انشاءالله که فرزند لایقی براش باشم قول میدم محبت پدرم و بی جواب نزارم.پدر مسرور قلیان و برداشت و پک عمیقی بهش زد و نگاهش به زغال خاموش خورد و گفت این مونس هم نشد یه قلیان درست و حسابی برامون چاق کنه خانوم جون خندید و گفت نه مادر ما گرم صحبت شدیم قلیان از کام افتادپدر رو به خانوم گفت شما چیکار میکنید؟میدونید که هم ما هم بچه ها به وجودتون محتاجیم خانوم گفت نه مادرجون من همینجا میمونم میام بهتون سر میزنم.شاید دستی هم برای ابراهیم بالا زدم و اونو هم داماد کردم خداروخوش نمیاد این جوون بیشتر از این عزب بمونه.اخر هفته زن عمو به دیدنم اومد و تا منو دید گفت چرا انقد رنگ پریده و لاغر شدی؟بعد رو به خانوم جون گفت نکنه بهش نرسیدی زاییدن همه جان و رمق زن رو میگیره خانوم جون همونطور که طوبی رو قنداق میکرد گفت اتفاقا خیلی هم چاق و چله شده ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجم چرا به خودت اهمیت نمیدی؟چرا تلاشی برای جلب محبت ا
حالا بماند که تو همیشه نظرت با بقیه فرق داره بعد هم فکر میکنی چاقی خوبه هنوز نفهمیدی که چاقی یه بیماری هست زن باید فرز و چابک باشه خودت و ببین مرض قند گرفتی.زن عمو بی اعتنا به حرفهای خانوم جون روشو سمت من کرد و گفت مادرشوهرت چطور بود؟قبل ازاینکه من دهن وا کنم خانوم جان گفت خوب بودن سلام رسوندن میخواستی یه روز خودت بیای حالشون و بپرسی زن عمو که متوجه کنایه خانوم جون شد معذب گفت بخدا که حال ندار بودم راه هم دور بودطلعت مهین تو بغلش به اتاق اومد زن عمو با حرص نگاهی به طلعت کرد و گفت هزار بار گفتم بجای تر و خشک کردن تخم و ترکه ی بتول خودت دوا و درمون کن تا دوباره حامله بشی به این حالی کن این بچه براش نمیمونه.خانوم جون چشم غره ای به زن عمو رفت زن عمو گفت اونطور نگاه نکن اخه تونمیدونی خودشو برای این تحفه میکشه طلعت ماچ آبداری به لپ مهین زد و گفت اخه این بچه خودمه بتول فقط بدنیا اوردش هزار تا بچه هم بزارم برام هیچ کدوم برام اینقد عزیز نمیشه.خانوم جون نگاه معناداری به زن عمو کرد و گفت خداروشکر که قلب و طینت طلعت به تو نرفته اخه تو چه مادری هستی؟عوض اینکه خوشحال باشی آشیانه دخترت گرم شده با این مهملات دلسردش میکنی بعد رو به طلعت کرد و گفت اینا همش حرفه بچه سمت کسی میره که محبت ببینه.طلعت بدون توجه به بگو مگوی اونا کنارم نشست و چند تکه لباس گذاشت زمین و گفت اینا لباسهای خواهرت هستن اصلا تنش نکردم چون کوچیک شده بودن اگه بدت نمیاد تن طوبی کن با ذوق لباسها رو برداشتم و صورتشو بوسیدم و تشکر کردم صدای در اومد و ملک ناز گفت زهرا خانوم اومده خانوم جون و زن عمو برای پیشواز بلند شدن از پنجره نگاهی کردم دیدم زهرا خانوم با دخترش فرخنده وارد حیاط شدن طلعت که حالا با اونا صمیمی شده بود با شوق به استقبالشون رفت.تا خواستم ظاهرم و مرتب کنم و به استقبالشون برم زهرا خانوم با تعارف خانوم جون وارد اتاق شد طبق معمول با روی خندون منوبوسیدن و بهم تبریک گفتن.چقدر دیدنشون خوشحالم میکرد زهرا خانوم همون اول کلی دعا برای طوبی خوند و به سمت من و طوبی فوت کردو با مهربونی گفت خدا محافظش باشه امیدوارم دنیا و اخرتش مثل اسمش بهشت باشه.چقد حرفهاش شیرین بود اصلا تو اون مدت به معنی اسم بچه ام فکر نکرده بودم پس آقا اسمی رو برای دخترم انتخاب کرده بود که معنی رضوان بده.زهرا خانوم جوری با سلام و صلوات دخترم و از زمین بلند کرد وه انگار با یه معجزه طرف شده کلی بابت اینکه دختر دار شدم به من و خانوم جان تبریک گفت ناخودآگاه دوباره اونو با فخرالسادات مقایسه کردم برخلاف فخرالسادات ارزش و احترامی که زهرا خانوم برای دخترها قائل بود ستودنی بود همه از دیدار با فخر السادات طفره میرفتن اما در عوض همه مشتاق هم صحبتی و مجالست با زهرا خانوم بودن تفاوت بین اون دو مومن و هیچ وقت نتونستم درک کنم.جمعه ای که من دوست نداشتم سر برسه بلاخره رسید و اکبر و دنبالمون اومدوقتی رسید اول از همه یه پاکت شیرینی و یه قواره پارچه به خانوم جان داد و گفت این و مادرم برای جای خالیتون فرستاده و خیلی تشکر کردن راستش این چند روز اسم شما ازدهن مادرم نمی افتاد و به هر کسی که میرسید تعریف شما رو میکردبعد با خنده گفت راستش با تیز بینی که مادرم داره سخت پیش میاد از کسی تعریف کنه ولی نمیدونم چی شده که شیفته مرامتون شده اما من خوب میدونستم چی شده خانوم جون رگ خواب فخر السادات و پیدا کرده بود فخر السادات تشنه احترام و دیده شدن بود و خانوم جون اونو بالای اتاق مینشوند و خودش دو زانو جلوش مینشست و با حوصله با اراجیفش گوش میداد و با لبخند و صبوری تاییدش میکرداما برعکس خانوم جان من هیچ وقت زیر بارش نمیرفتم و اگه احترامی میزاشتم برخلاف میل باطنی ام بودکلا تا کسی بنظرم محترم نمی اومد حاضر به تکریم و احترامش نمیشدم.در واقع من با فخر السادات سر لج افتاده بودم چون اعتماد بنفس کمی رو هم که داشتم با زاییدن طوبی ازم گرفته بودغروب شد و بعد خداحافظی از همه راهی خونمون شدیم.اکبر طوبی رو بغل کرده بود و کمی جلوتر از من می رفت و من با بقچه و وسایلمون سعی میکردم با برداشتن قدمهای سریع خودمو بهش برسونم به خونه که رسیدیم فخر السادات و آقا تو ایوون نشسته بودن.آقا بلند شد و جلو اومد و طوبی رو از بغل اکبر گرفت وبوسید و بعد به فخر السادات داد اونم طوبی رو کمی تو بغلش فشار داد و پیشونیش و بوسیدتموم کارهاش رفع تکلیف و فرمالیته بود نمیدونم شاید هم اینطورنبود و از روی علاقه بوسیده بود اما طوری رفتار کرده بود که من برای خودم رفتارش و اینطور معنی میکردم.با کمک طاهره سفره شام و تو ایوون پهن کردیم و بعد چند ساعت که اونجا نشسته بودیم طوبی بیدار شد و شروع به گریه کرددستپاچه بغلش کردم و به اتاق خودمون رفتم ادامه دارد. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
MoghamMusic_Mogham_(27).mp3
زمان: حجم: 5.9M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
انتظار766_44745758696677.mp3
زمان: حجم: 5.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Rmix_Jalman_Nader_Talebian.mp3
زمان: حجم: 8.7M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشه‌ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم... بعد بی هیچ گذشته‌ای به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم... بعد بی هیچ امروزی به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله‌ای هست، فردایی هست... گاهی واقعا خیال می‌کنم روی دست خدا مانده‌ام خسته اش کرده ام... راهی نیست باید چمدانم را ببندم راه بیفتم... بروم... و می‌روم اما به درگاه نرسیده از خود می‌پرسم: کجا...؟! کجا را دارم... کجا بروم؟ @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃آرزو میکنم بهترین معمار زندگیتان باشید 🍃ستون خانه تان همه ازعشق و برکت 🍃سقف خانه تان بلوری و شفاف 🍃فضای خانه تان همیشه پر ازمهر باشه پنجشنبه تون پر از مهر و محبت. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvتوقع... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح سیزدهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه سلامتیت مهمه همین الان تست کن 🍃🌸 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌