انتظار766_44745758696677.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
@Aghmiun ❥❥
زمان:
حجم:
8.7M
@Aghmiun ❥❥
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم
بی هر چه آشنا،
گوشهی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم...
بعد بی هیچ گذشتهای
به یاد نیارم از کجا آمده،
کیستم، اینجا چه می کنم...
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصلهای هست، فردایی هست...
گاهی واقعا خیال میکنم
روی دست خدا ماندهام
خسته اش کرده ام...
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم...
و میروم
اما به درگاه نرسیده از خود میپرسم:
کجا...؟!
کجا را دارم... کجا بروم؟
#سید_علی_صالحی
@Aghmiun
🍃آرزو میکنم بهترین
معمار زندگیتان باشید
🍃ستون خانه تان همه
ازعشق و برکت
🍃سقف خانه تان
بلوری و شفاف
🍃فضای خانه تان
همیشه پر ازمهر باشه
پنجشنبه تون پر از مهر و محبت.
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvتوقع... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح سیزدهم شهریور
@Aghmiun ❥❥
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه سلامتیت مهمه همین الان تست کن 🍃🌸
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوششم حالا بماند که تو همیشه نظرت با بقیه فرق داره بعد ه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوهفتم
اولش کمی ترسیده بودم و اما بعد اکبر هم به کمکم اومد و با هم ساکتش کردیم.شب اولی که با بچه ام تنها گذروندم به خیر گذشت.چهل روز از تولد طوبی گذشته بود و اکبر روز به روز بیشتر شیفته طوبی میشداز راه که میرسید حتی اگه طوبی تو خواب هم بود بالا سرش مینشست تا بیدار بشه و با سوت زدن براش آهنگ میزد و طوبی با چشمای خاکستریش دنبال صدای پدرش میگشت و تا اونو میدید ذوق میکرد و دست و پا میزدطوبی دختر خوشگلی بود و هر چی بزرگتر میشد بیشتر شبیه دایه رضوان میشدکم کم فخر السادات هم به طوبی علاقه مندشده بود و قبل ظهر که قرآنش تموم میشد طاهره و دنبالمون میفرستاد
من بعد خوردن ناهار به اتاقمون برمیگشتم و فخر السادات با طوبی سرگرم میشددایه رضوان هم به هر بهونه ای که میتونست برای دیدن طوبی می اومد ومنم گاهی به هوای دیدن خواهرها به اون حیاط میرفتم.نیر دیوانه وار طوبی رو میپرستید و گاهی انقد بچه رو میبوسید که به گریه می افتادخواهرهای اکبر هم خیلی طوبی رو دوست داشتن و همیشه سر بغل کردنش با هم دعوا داشتن مهر طوبی به شکل عجیبی تو دل خانواده اکبر افتاده بودبرخلاف قبل خواهرها شبهای تابستون می اومدن تو این حیاط و فخر السادات با ذوق خودش غذا رو میکشید و از اینکه بچه هاش دورش جمع بودن سر کیف بودطوبی خیلی شیرین و باهوش بود و به گفته فخر السادات همه محسناتش و از اکبر به ارث برده بودمنم اعتراضی نداشتم از اینکه بچه ام تودلشون خودشو جا کرده بود خوشحال و راضی بودم.خانوم جون دوباره پا پیش گذاشت و طاهره رو برای ابراهیم خواستگاری کرد و این بار دایه رضوان قبول کردطی دو هفته و به سرعت مراسم ازدواج طاهره و ابراهیم برگزار شد و خانوم جون تو خونه خودش یه ضیافت نهاربرگزار کرد دست اون دو تا رو که اون زمان از وقت ازدواجشان گذشته بود تو دست هم گذاشت.ابراهیم شادابتر از طاهره بود اما خانوم جون میگفت سه جلش و دیدم ابراهیم دو سال هم از طاهره بزرگتر هست.بعد از رفتن طاهره کسی رو برای انجام کارهای خونه نداشتیم فخر السادات خودش ناهار میپخت وگاهی هم برای نظافت نیر می اومد و من بیشتر میدیدمش و بخاطر حرف زدن باهاش طوبی رو پیش فخر السادات میزاشتم و تو کارها کمکش میکردم کلی میگفتیم و میخندیدم و باهم خوش بودیم.بخاطر شرایط پیش اومده منم به کار کردن تو خونه عادت کرده بودم و اکثر روزها طوبی رو بغل میکردم و برای کمک به فخر السادات به مطبخ میرفتم.گاهی سیب زمینی و پیاز پوست میکندم و گاهی هم حبوبات پاک میکردم.گاهی وقت ها که خرابکاری میکردم همونطور که فخرالسادات مشغول کار بود میگفت برداشتت خوبه هر کاری رو زود یادمیگیری تقصیری نداری مادری نداشتی که بهت یاد بده.هفته ای دوبار هم با نیر اتاقها رو جارو میزدیم ظرفها رو من به خواست خودم پای حوض میشستم روزی که میراب می اومد روز لباس شستنمون بود اکثرا با نیر لباس میشستیم وفخرالسادات به آب کشیدنمون نظارت میکردیه روز همینطور که سرگرم کار بودم از فخر السادات پرسیدم شما هم اول عروسیتون کار خونه میکردین فخر السادات با حسرت و پشیمونی گفت تو خونه خودم طاهره همیشه کنارم بود اما خونه عمه بی بی و مادرشوهرم که میرفتم برای اینکه خودمو تو دلشون بیشتر جا کنم تا دلت بخواد کار میکردم
حتی گاهی جوراب های شوهر گوربه گوری و لباس های عمه بی بی و پسرش و میشستم بعد هم که به اینجا اومدن من تمام وقت در خدمتشون بودم بعد آه بلندی کشید و گفت چه باج ها که به اینا ندادم فقط حیف که سواد ندارم وگرنه داستان زندگیم و مینوشتم.دلم به حالش سوخت تمام ادمهای خوب وقتی تو جای بدی تو زندگی قرار میگیرن کارهای اشتباهی انجام میدن شاید اگر فخرالسادات با مردی که دوسش داشت زندگی میکرد اون روحیه خشن و طلبکارانه رو نداشت.کارهای خونه زیاد شده بود و خسته میشدم اما زندگیم از اون حالت کسالت آور دراومده بودروزهای اول پاییز بود و شبها هوا کمی خنک تر شده بودآقا و اکبر تو ایوون مشغول صحبت بودن و فخر السادات هم تو اتاق داشت طوبی رو میخوابوند منم کنار حوض مشغول ظرف شستن بودم باد ملایمی صورتمو نوازش میکرد و من سرشار از حس خوب بودم حس میکردم زندگیم شیرین شده و همه سختی هام تموم شده همون موقع کمی سرم گیج رفت و با خودم گفتم حتما بخاطر عدسی ظهرکمی سردیم کرده ظرفها رو شستم و تو یه سینی وارونه گذاشتم و تا خواستم بلند بشم همه چی جلوی چشام تیره و تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم چشمامو که باز کردم تو اتاق خودمون بودم و اکبر روی صورتم آب میپاشید و فخر السادات با رنگ و رویی پریده جلوی بینیم سرکه گرفته بوداکبر با تندی گفت بلند شو لباس بپوش تا به مریضخونه بریم و بعد با صدای بلند سر فخر السادات عربده کشید که از بس به خودش فشار آورده که اینطور شده این دختر بدنش ضعیف هست.حرفهای اکبر بعد اون همه سردی که بینمون بوده برام شیرین و دلچسب بود
ادامه دارد...
Erfan Tahmasbi @RozMusic.comErfan Tahmasbi - Hezaro Yek Shab.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
@Aghmiun ❥❥