کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجم چرا به خودت اهمیت نمیدی؟چرا تلاشی برای جلب محبت ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوششم
حالا بماند که تو همیشه نظرت با بقیه فرق داره بعد هم فکر میکنی چاقی خوبه هنوز نفهمیدی که چاقی یه بیماری هست
زن باید فرز و چابک باشه خودت و ببین مرض قند گرفتی.زن عمو بی اعتنا به حرفهای خانوم جون روشو سمت من کرد و گفت مادرشوهرت چطور بود؟قبل ازاینکه من دهن وا کنم خانوم جان گفت خوب بودن سلام رسوندن میخواستی یه روز خودت بیای حالشون و بپرسی زن عمو که متوجه کنایه خانوم جون شد معذب گفت بخدا که حال ندار بودم راه هم دور بودطلعت مهین تو بغلش به اتاق اومد
زن عمو با حرص نگاهی به طلعت کرد و گفت هزار بار گفتم بجای تر و خشک کردن تخم و ترکه ی بتول خودت دوا و درمون کن تا دوباره حامله بشی به این حالی کن این بچه براش نمیمونه.خانوم جون چشم غره ای به زن عمو رفت زن عمو گفت اونطور نگاه نکن اخه تونمیدونی خودشو برای این تحفه میکشه طلعت ماچ آبداری به لپ مهین زد و گفت اخه این بچه خودمه بتول فقط بدنیا اوردش هزار تا بچه هم بزارم برام هیچ کدوم برام اینقد عزیز نمیشه.خانوم جون نگاه معناداری به زن عمو کرد و گفت خداروشکر که قلب و طینت طلعت به تو نرفته اخه تو چه مادری هستی؟عوض اینکه خوشحال باشی آشیانه دخترت گرم شده با این مهملات دلسردش میکنی بعد رو به طلعت کرد و گفت اینا همش حرفه بچه سمت کسی میره که محبت ببینه.طلعت بدون توجه به بگو مگوی اونا کنارم نشست و چند تکه لباس گذاشت زمین و گفت اینا لباسهای خواهرت هستن اصلا تنش نکردم چون کوچیک شده بودن اگه بدت نمیاد تن طوبی کن با ذوق لباسها رو برداشتم و صورتشو بوسیدم و تشکر کردم
صدای در اومد و ملک ناز گفت زهرا خانوم اومده خانوم جون و زن عمو برای پیشواز بلند شدن از پنجره نگاهی کردم دیدم زهرا خانوم با دخترش فرخنده وارد حیاط شدن
طلعت که حالا با اونا صمیمی شده بود با شوق به استقبالشون رفت.تا خواستم ظاهرم و مرتب کنم و به استقبالشون برم زهرا خانوم با تعارف خانوم جون وارد اتاق شد طبق معمول با روی خندون منوبوسیدن و بهم تبریک گفتن.چقدر دیدنشون خوشحالم میکرد زهرا خانوم همون اول کلی دعا برای طوبی خوند و به سمت من و طوبی فوت کردو با مهربونی گفت خدا محافظش باشه امیدوارم دنیا و اخرتش مثل اسمش بهشت باشه.چقد حرفهاش شیرین بود اصلا تو اون مدت به معنی اسم بچه ام فکر نکرده بودم پس آقا اسمی رو برای دخترم انتخاب کرده بود که معنی رضوان بده.زهرا خانوم جوری با سلام و صلوات دخترم و از زمین بلند کرد وه انگار با یه معجزه طرف شده کلی بابت اینکه دختر دار شدم به من و خانوم جان تبریک گفت ناخودآگاه دوباره اونو با فخرالسادات مقایسه کردم برخلاف فخرالسادات ارزش و احترامی که زهرا خانوم برای دخترها قائل بود ستودنی بود
همه از دیدار با فخر السادات طفره میرفتن اما در عوض همه مشتاق هم صحبتی و مجالست با زهرا خانوم بودن تفاوت بین اون دو مومن و هیچ وقت نتونستم درک کنم.جمعه ای که من دوست نداشتم سر برسه بلاخره رسید و اکبر و دنبالمون اومدوقتی رسید اول از همه یه پاکت شیرینی و یه قواره پارچه به خانوم جان داد و گفت این و مادرم برای جای خالیتون فرستاده و خیلی تشکر کردن راستش این چند روز اسم شما ازدهن مادرم نمی افتاد و به هر کسی که میرسید تعریف شما رو میکردبعد با خنده گفت راستش با تیز بینی که مادرم داره سخت پیش میاد از کسی تعریف کنه ولی نمیدونم چی شده که شیفته مرامتون شده اما من خوب میدونستم چی شده خانوم جون رگ خواب فخر السادات و پیدا کرده بود فخر السادات تشنه احترام و دیده شدن بود و خانوم جون اونو بالای اتاق مینشوند و خودش دو زانو جلوش مینشست و با حوصله با اراجیفش گوش میداد و با لبخند و صبوری تاییدش میکرداما برعکس خانوم جان من هیچ وقت زیر بارش نمیرفتم و اگه احترامی میزاشتم برخلاف میل باطنی ام بودکلا تا کسی بنظرم محترم نمی اومد حاضر به تکریم و احترامش نمیشدم.در واقع من با فخر السادات سر لج افتاده بودم چون اعتماد بنفس کمی رو هم که داشتم با زاییدن طوبی ازم گرفته بودغروب شد و بعد خداحافظی از همه راهی خونمون شدیم.اکبر طوبی رو بغل کرده بود و کمی جلوتر از من می رفت و من با بقچه و وسایلمون سعی میکردم با برداشتن قدمهای سریع خودمو بهش برسونم به خونه که رسیدیم فخر السادات و آقا تو ایوون نشسته بودن.آقا بلند شد و جلو اومد و طوبی رو از بغل اکبر گرفت وبوسید و بعد به فخر السادات داد اونم طوبی رو کمی تو بغلش فشار داد و پیشونیش و بوسیدتموم کارهاش رفع تکلیف و فرمالیته بود نمیدونم شاید هم اینطورنبود و از روی علاقه بوسیده بود اما طوری رفتار کرده بود که من برای خودم رفتارش و اینطور معنی میکردم.با کمک طاهره سفره شام و تو ایوون پهن کردیم و بعد چند ساعت که اونجا نشسته بودیم طوبی بیدار شد و شروع به گریه کرددستپاچه بغلش کردم و به اتاق خودمون رفتم
ادامه دارد.
@Aghmiun ❥❥
MoghamMusic_Mogham_(27).mp3
زمان:
حجم:
5.9M
@Aghmiun ❥❥
انتظار766_44745758696677.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
@Aghmiun ❥❥
زمان:
حجم:
8.7M
@Aghmiun ❥❥
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم
بی هر چه آشنا،
گوشهی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم...
بعد بی هیچ گذشتهای
به یاد نیارم از کجا آمده،
کیستم، اینجا چه می کنم...
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست،
فاصلهای هست، فردایی هست...
گاهی واقعا خیال میکنم
روی دست خدا ماندهام
خسته اش کرده ام...
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم...
و میروم
اما به درگاه نرسیده از خود میپرسم:
کجا...؟!
کجا را دارم... کجا بروم؟
#سید_علی_صالحی
@Aghmiun
🍃آرزو میکنم بهترین
معمار زندگیتان باشید
🍃ستون خانه تان همه
ازعشق و برکت
🍃سقف خانه تان
بلوری و شفاف
🍃فضای خانه تان
همیشه پر ازمهر باشه
پنجشنبه تون پر از مهر و محبت.
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvتوقع... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح سیزدهم شهریور
@Aghmiun ❥❥
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه سلامتیت مهمه همین الان تست کن 🍃🌸
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥