eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
طلعت گفت من اهل سرزنش نیستم اما یادته اوایل ازدواجت بهت گفتم تمرین مشق کن تا یادت نره بخون و بنویس چون فهمیدم خلقیات اکبر هم تا حدودی مثل پدرت هست و زن باسواد و امروزی رو به زنی که فقط پی رفت و روب باشه ترجیح میده اما حاضرم قسم بخورم خیلی وقته نوشتن و خوندن و ول کردی اون روزها که یادته پدرت بتول و عقد کرده بودانگار تلنگری شد برام خدا خانوم جونوخیر بده که منو بیدار کرد و باعث شد با زهرا خانوم معاشرت کنم من در کناراونا عاقل شدم و تونستم خودم و به زندگی که ازش جا مونده بودم برسونم.زهرا خانوم برای من یه معلم بود که هر روز یه درس تازه از زندگی رو باهاش یاد میگرفتم وقتی خودمو پیدا کردم حتی بدجنسی های بتول هم نتونست پدرت و ازم دور کنه و آتیش به خونه خودش افتادخودتو پیدا کن نازبانو قبول کن که زندگی رو جدی نگرفتی.زانوهامو خم کردم و به ستون ایوون تکیه دادم و گفتم طلعت تو بیست ساله بودی و من دوازده ساله ازبچه به این سن که نمیشه رفتار عاقلانه انتظار داشت.طلعت گفت قبول دارم اما چشم و دل بعضی مردها سیر شدنی نیست و این ربطی به زن و سن و سالش نداره.شب خوابیدم و صبح که بیدار شدم دور و برمو نگاهی کردم مهین هم بیداربود و لای در وایساده بود و همونطور که عروسک پارچه ایش و بغل کرده بودمنو نگاه میکرددلم براش ضعف رفت گفتم بیا جان خواهر بیا ببینمت!با لحن بچه گانه ای گفت طوبی نمیاد؟گفتم چرا اگه بیای ببوسمت اونم میادبه طرفم دویید و صورت گرد و سفیدشو نزدیک اورد محکم بغلش کردم و به سینه ام فشردمش با خودم گفتم یعنی حالا بچه هام از خواب بیدار شدن یا نه؟طلا حریره بادام و فرنی داره؟اصلا احمد از گشنگی تونسته بخوابه؟دلم اشوب شد و باز اشک چشمم جاری شد قلبم میسوخت طلعت با سینی صبحونه به اتاق اومد مهین و رها کردم و بلند شدم و گفتم من اینجا چه غلطی میکنم؟باید همین الان برگردم.طلعت تا حال پریشون منو دید گفت آروم باش صبحونه اتو بخور بعد با هم میریم سرمو رو شونه طلعت گذاشتم و بلند گریه کردم.طلعت سرمو نوازش کرد و گفت آروم باش دختر جون باید صبور باشی صدای در خونه منو از بغل طلعت جدا کرد طلعت گفت یعنی سعید به این زودی برگشت گفتم مگه سعید کجا رفته گفت یادت مگه رفته قرار شد صبح زود بره دنبال خانوم جون با شنیدن این حرف پابرهنه تو حیاط دوییدم و در و باز کردم چشام از حدقه بیرون زد باورم نمیشداولش فکر کردم توهم زدم اما واقعی بود نیر احمد به بغل پشت در وایساده بودبدون هیچ حرفی به طرفش رفتم و احمد و از بغلش گرفتم.طلعت از رو ایوون بلند گفت بفرما تو نیر...نیر پر از بغض بود و با ناراحتی گفت نمیتونم باید زود برم فخر السادات گفته باید زود برگردم دیشب دایه رضوان عذرم وخواست بهم گفت تو زندگی نازبانو و اکبر و از هم پاشوندی از دیشب تا الان تو اتاقی که مال طاهره بود موندم تا ببینم کی عصبانیت دایه از بین میره.نیر گفت دایه رضوان میگه نازبانو خوب یا بد کنار بچه هاش داشت زندگی شو میکرد تو زیر پاش نشستی و دنبال اکبر راه افتادیدپشیمونم نازبانو عجب غلطی کردم بعد صداشو کمی آروم کرد و گفت بازم حامله ای؟گفتم اینا رو ول کن دخترهامو هم بیار پیشم قول میدم خودم با طلعت حرف بزنم و اینجا پناهت بدم.نیر با چشمای پر اشک گفت نمیشه اکبر قسم خورده بچه ها رو بهت نده الانم فخر السادات باغبان و باهام راهی کرده گفته بچه رو بده و زود برگردشاید ترسیده فرار کنم بعد باچشمهای نگرون خداحافظی کرد و رفت.پا برهنه دوییدم پشت سر نیر و چادرش و کشیدم و گفتم نیر طلا و طوبی چطورن؟گفت نگران نباش طلا رو دیشب دایه رضوان برد اتاقش طوبی هم که میدونی عزیز کرده فخر السادات هست نترس به اونا سخت نمیگذره برو خداروشکر کن که احمد سینه منیژه رو نگرفت و تا خود صبح بی قراری کرد فخر السادات گفت بچه رو ببر به مادرش برسون یه بار میون گوشت و ناخون فاصله انداختم و تا الان دارم تاوان پس میدم.بعد رفتن اقا و اکبر احمد و اماده کرد و گفت به مادرش برسون خودم جوابشونو میدم.نیر با التماس باز نگاهم کرد و گفت بیا از خر شیطون پیاده شوهمه طرفدار تو هستن.فخر السادات و دایه رضوان با آقا دعوا کردن هیچ کس وجیهه رو نمیخوادطلعت که حرفهای نیر و شنید جلو اومد و دست منو گرفت وکشید به طرف خونه و گفت وجیهه رو هر موقع رد کردن رفت نازبانو برمیگرده وگرنه پاشو تو اون خونه نمیزاره منو کشوند تو خونه و در و محکم بست.با ناراحتی گفتم طلعت چرا در و کوبوندی نیر مهربون و دل رحمه اگه بیشتر التماس میکردم بچه هامو می اوردطلعت نگاه تاسف باری بهم کرد و گفت باز که ساده شدی مگه نیر کیه که بچه هاتو بیاره اصلا مگه میتونه؟ ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسی طلعت گفت من اهل سرزنش نیستم اما یادته اوایل ازدواجت
بزار حالا که نیر پیغوم آورده پیغوم ما روهم ببره تو ایوون نشستم و سینه ام و تو دهن احمد گذاشتم بچه بیچاره ام برای شیر له له میزد اشکهام یه لحظه هم بند نمی اومدنگاهی به آسمون کردم و هر چی کینه از فخر السادات داشتم فراموش کردم و براش از خدا عاقبت بخیری خواستم وقتی احمد و بغل کردم کمی اروم شدم.زن عمو به ایوون اومد و باتعجب نگاهی به من و احمد کرد و گعت محاله با این سینه های دم کرده تو حامله باشی!زن حامله که شیر نداره گفتم خودشو هم که حامله شدم شیر داشتم و به طلا شیر میدادم زن عمو شونه ای بالا انداخت و گفت من شرط میبندم که تو حامله نیستی بعد با پوزخندی گفت ولی آفرین حقه خوبی زدی رومو برگردوندم و جوابشو ندادم طلعت با سینی چای اومد و گفت بس کن مادر تو رفیق دزدی یا شریک قافله؟چرا انقد زبونت نیش داره راحتش بزارحرفهای زن عمو منو بفکر برد دلم میخواست این بار حق با اون باشه.احمد که سیر شد بردمش تو اتاق خوابوندمش برگشتم تو حیاط و به طلعت گفتم فکر نمیکنی سعید و خانوم جون دیر کردن طلعت گفت نگران نباش میان راه دوره بعد چادرش و سرش کرد و گفت من برم دنبال مونس امروز خودمون کار داریم بعد رفتن طلعت زن عمو سری تکون داد و گفت پولی تو بساط نداره که به مونس بده بهش گفته برای کمک خرج کاری پیدا کنه اون بدبختم بعد عمر کار کردن برای ما حالا مجبوره بخاطر چندرقاز پول صبح تا شب کار کنه یادته چقداشرفی داشتم؟اما تو این مدت همه رو فروختم مرحوم پدرت مرد آینده نگری نبودزن عمو حق داشت نگران باشه صدای در اومد و احمد و گذاشتم رو پای زن عمو و در و باز،کردم اینبار خانوم جون و سعید بودن خانوم جون رنگ به رو نداشت فهمیدم ماجرا رو فهمیده تا خانوم جونو دیدم بغضم ترکید و محکم خودم توبغلش انداختم و اونقدر گریه کردم تا از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم مونس داره شونه هامو میماله و خانوم جون با صورتی غمزده داره نگام میکنه طلعت همونطور که داشت آب قند هم میزد گفت دیروز تا حالا هیچی نخورده دیگه جونی براش نمونده و اب قند و داد دستم گفتم خوبم سعید بالا سر من وایساده بودم و همونطور که سعی میکرد اشکهاش و از ما قایم کنه گفت خانوم جون برم براش خرما بخرم؟دلم براش سوخت و گفتم نه برادر جان خوبم.سعید دو زانو جلوی خانوم جون نشست و گفت تو رو خدا نزار خواهرمو اذیت کنن خانوم جون که سعی میکرد خودشو حفظ کنه گفت تو برو به درس و مشقت برس نگران اون نباش اگه میخوای برای خواهرت کاری کنی سعی کن برای خودت کسی بشی و غم رو دلش نباش.سعید دست خانوم جون و بوسید و گفت شرمنده امروز خیلی دیرم شده باید برم به مدرسه سعیدتقریبا پونزده ساله بود و تازه وارد متوسطه دوم شده بود تصمیم داشت بعد تموم کردن درسش بره دنبال علوم حوزوی سعید بلند شد و صورت منو هم بوسید و رفت.هیچکدوم جرات حرف زدن نداشتیم و بلاخره زن عمو سر حرف و با پرس و جو از ده باز کرد خانوم جون گفت همه چی امن و امان خست نگران نباش بعد نگاهی به من کرد و با حرص گفت برا چی ماتم گرفتی؟ تو که اینقد ضعیف نبودی؟ چرا با اولین ناملایمت خودتو باختی؟خانوم جون بیقرار دور اتاق راه میرفت و یه بند منو نصیحت میکرد که زندگی خوشی وناخوشی داره قرار نیست همیشه همه چی به میل ما باشه زیر لب گفتم از بس سوختم و ساختم دیگه خسته شدم چنان به زندگی باختم که قابل وصف نیست.خانوم جون نگاه با محبتی بهم کرد و گفت دشمنت ببازه مادرچرا فکر میکنی باختی تو تا زمانی که مردت اهل و خوب بود کنارش بودی و با خوب و بدش ساختی بازنده اصلی اکبر هست وقتی خوشی های زود گذرش تموم بشه و بچه هات قد بکشن و بفهمن که عهد شکن پدرشون بوده اون موقع بازنده اصلی مشخص میشه.به گریه افتادم و خانوم جون کنارم نشست و گفت تو الان یه زن هفده ساله و بالغی که تجربه های ارزشمندی کسب کردی و میدونم خیلی بیشتر از سن و سالت میفهمی.خانوم جون گفت من نمیگم برگرد و با اکبر بساز و تحمل کن تازه اول نیاز تو هست اگه برگردی و از سر بی مهری اکبر به گناه کشیده بشی اونوقت من بانی اون گناه هستم که نزاشتم به وقتش جدا بشی هر تصمیمی بگیری من و طلعت پشتت هستیم فقط تنها سفارشم به تو اینه یه جوری اوضاع رو پیش ببر که بچه هات کمترین صدمه رو بخورن بچه ها هم پدر میخوان هم مادر اما اگه قرار باشه وجودیکیشون ضروری باشه اول مادر هست.پس اگه میخوای جدا بشی سعی کن با اکبر سر بچه هات توافق کنی اگه هم میخوای برگردی همه چیز و فراموش کن و خونه رو میدون جنگ نکن برای بچه هات گفتم نه خانوم جون من دیگه برنمیگردم همه چی بین من و اکبر تموم شد.خانوم آهی کشید و گفت پس با اکبر دعوا نکن طوری ازش جدا شو که بعد چند سال بگه ای وای چه زنی رو از دست دادم نگه چه خوب از دستش راحت شدم.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیمی ترین و عمیق ترین قنات جهان ،یادگار هخامنشیان @Aghmiun واقعا این قنات ارزشمند یه گنج و یه سرمایه ی ملی هست . چند نفر و چه مدت برای این قنات زحمت کشیدند ؟ ایکاش در سر در ورودی این قنات اشاره ای با کسانی که قنات را ساخته اند میشد یا اسامی آنها را درج میکردند ......
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃صبح بخیر تنها یک کلمه نیست 🍃عمل و اعتقادی برای خوب زندگی کردن در تمام طول روز است 🍃صبح زمانی است که همه برنامه روزت را تعیین می کنی 🍃پس آن را درست تنظیم کن! روز خوبی داشته باشید😊😍🌺 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یالا پاشو ، ۳ دقیقه هوازی بزن بعد روزت رو با نام و یاد خدا و دعای مادر شروع کن ♥️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvخوشبینی... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.7M
صبح هجدهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR Mohammad - Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR.mp3
زمان: حجم: 3.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
🎊✨پیشاپیش ميلاد گل بوستان نبوى 💚نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم 💚 و امام جعفر صادق(ع) مبارک .
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌