eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسی طلعت گفت من اهل سرزنش نیستم اما یادته اوایل ازدواجت
بزار حالا که نیر پیغوم آورده پیغوم ما روهم ببره تو ایوون نشستم و سینه ام و تو دهن احمد گذاشتم بچه بیچاره ام برای شیر له له میزد اشکهام یه لحظه هم بند نمی اومدنگاهی به آسمون کردم و هر چی کینه از فخر السادات داشتم فراموش کردم و براش از خدا عاقبت بخیری خواستم وقتی احمد و بغل کردم کمی اروم شدم.زن عمو به ایوون اومد و باتعجب نگاهی به من و احمد کرد و گعت محاله با این سینه های دم کرده تو حامله باشی!زن حامله که شیر نداره گفتم خودشو هم که حامله شدم شیر داشتم و به طلا شیر میدادم زن عمو شونه ای بالا انداخت و گفت من شرط میبندم که تو حامله نیستی بعد با پوزخندی گفت ولی آفرین حقه خوبی زدی رومو برگردوندم و جوابشو ندادم طلعت با سینی چای اومد و گفت بس کن مادر تو رفیق دزدی یا شریک قافله؟چرا انقد زبونت نیش داره راحتش بزارحرفهای زن عمو منو بفکر برد دلم میخواست این بار حق با اون باشه.احمد که سیر شد بردمش تو اتاق خوابوندمش برگشتم تو حیاط و به طلعت گفتم فکر نمیکنی سعید و خانوم جون دیر کردن طلعت گفت نگران نباش میان راه دوره بعد چادرش و سرش کرد و گفت من برم دنبال مونس امروز خودمون کار داریم بعد رفتن طلعت زن عمو سری تکون داد و گفت پولی تو بساط نداره که به مونس بده بهش گفته برای کمک خرج کاری پیدا کنه اون بدبختم بعد عمر کار کردن برای ما حالا مجبوره بخاطر چندرقاز پول صبح تا شب کار کنه یادته چقداشرفی داشتم؟اما تو این مدت همه رو فروختم مرحوم پدرت مرد آینده نگری نبودزن عمو حق داشت نگران باشه صدای در اومد و احمد و گذاشتم رو پای زن عمو و در و باز،کردم اینبار خانوم جون و سعید بودن خانوم جون رنگ به رو نداشت فهمیدم ماجرا رو فهمیده تا خانوم جونو دیدم بغضم ترکید و محکم خودم توبغلش انداختم و اونقدر گریه کردم تا از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم مونس داره شونه هامو میماله و خانوم جون با صورتی غمزده داره نگام میکنه طلعت همونطور که داشت آب قند هم میزد گفت دیروز تا حالا هیچی نخورده دیگه جونی براش نمونده و اب قند و داد دستم گفتم خوبم سعید بالا سر من وایساده بودم و همونطور که سعی میکرد اشکهاش و از ما قایم کنه گفت خانوم جون برم براش خرما بخرم؟دلم براش سوخت و گفتم نه برادر جان خوبم.سعید دو زانو جلوی خانوم جون نشست و گفت تو رو خدا نزار خواهرمو اذیت کنن خانوم جون که سعی میکرد خودشو حفظ کنه گفت تو برو به درس و مشقت برس نگران اون نباش اگه میخوای برای خواهرت کاری کنی سعی کن برای خودت کسی بشی و غم رو دلش نباش.سعید دست خانوم جون و بوسید و گفت شرمنده امروز خیلی دیرم شده باید برم به مدرسه سعیدتقریبا پونزده ساله بود و تازه وارد متوسطه دوم شده بود تصمیم داشت بعد تموم کردن درسش بره دنبال علوم حوزوی سعید بلند شد و صورت منو هم بوسید و رفت.هیچکدوم جرات حرف زدن نداشتیم و بلاخره زن عمو سر حرف و با پرس و جو از ده باز کرد خانوم جون گفت همه چی امن و امان خست نگران نباش بعد نگاهی به من کرد و با حرص گفت برا چی ماتم گرفتی؟ تو که اینقد ضعیف نبودی؟ چرا با اولین ناملایمت خودتو باختی؟خانوم جون بیقرار دور اتاق راه میرفت و یه بند منو نصیحت میکرد که زندگی خوشی وناخوشی داره قرار نیست همیشه همه چی به میل ما باشه زیر لب گفتم از بس سوختم و ساختم دیگه خسته شدم چنان به زندگی باختم که قابل وصف نیست.خانوم جون نگاه با محبتی بهم کرد و گفت دشمنت ببازه مادرچرا فکر میکنی باختی تو تا زمانی که مردت اهل و خوب بود کنارش بودی و با خوب و بدش ساختی بازنده اصلی اکبر هست وقتی خوشی های زود گذرش تموم بشه و بچه هات قد بکشن و بفهمن که عهد شکن پدرشون بوده اون موقع بازنده اصلی مشخص میشه.به گریه افتادم و خانوم جون کنارم نشست و گفت تو الان یه زن هفده ساله و بالغی که تجربه های ارزشمندی کسب کردی و میدونم خیلی بیشتر از سن و سالت میفهمی.خانوم جون گفت من نمیگم برگرد و با اکبر بساز و تحمل کن تازه اول نیاز تو هست اگه برگردی و از سر بی مهری اکبر به گناه کشیده بشی اونوقت من بانی اون گناه هستم که نزاشتم به وقتش جدا بشی هر تصمیمی بگیری من و طلعت پشتت هستیم فقط تنها سفارشم به تو اینه یه جوری اوضاع رو پیش ببر که بچه هات کمترین صدمه رو بخورن بچه ها هم پدر میخوان هم مادر اما اگه قرار باشه وجودیکیشون ضروری باشه اول مادر هست.پس اگه میخوای جدا بشی سعی کن با اکبر سر بچه هات توافق کنی اگه هم میخوای برگردی همه چیز و فراموش کن و خونه رو میدون جنگ نکن برای بچه هات گفتم نه خانوم جون من دیگه برنمیگردم همه چی بین من و اکبر تموم شد.خانوم آهی کشید و گفت پس با اکبر دعوا نکن طوری ازش جدا شو که بعد چند سال بگه ای وای چه زنی رو از دست دادم نگه چه خوب از دستش راحت شدم.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیمی ترین و عمیق ترین قنات جهان ،یادگار هخامنشیان @Aghmiun واقعا این قنات ارزشمند یه گنج و یه سرمایه ی ملی هست . چند نفر و چه مدت برای این قنات زحمت کشیدند ؟ ایکاش در سر در ورودی این قنات اشاره ای با کسانی که قنات را ساخته اند میشد یا اسامی آنها را درج میکردند ......
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃صبح بخیر تنها یک کلمه نیست 🍃عمل و اعتقادی برای خوب زندگی کردن در تمام طول روز است 🍃صبح زمانی است که همه برنامه روزت را تعیین می کنی 🍃پس آن را درست تنظیم کن! روز خوبی داشته باشید😊😍🌺 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یالا پاشو ، ۳ دقیقه هوازی بزن بعد روزت رو با نام و یاد خدا و دعای مادر شروع کن ♥️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvخوشبینی... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.7M
صبح هجدهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR Mohammad - Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR.mp3
زمان: حجم: 3.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
🎊✨پیشاپیش ميلاد گل بوستان نبوى 💚نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم 💚 و امام جعفر صادق(ع) مبارک .
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
پرسیدند چراچنین بی مرز دوستش داری... گفتم: او زخم هایم را بوسید ورنجم راباورکرد. صبحت بخیر مهربانم. ‌⁣‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‎‎‌‌‎‌‌‎@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌