2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شگفتی های خلقت ...
جغد ماهی ..
تا حال دیده بودید ؟
@Aghmiun
ســــــلام
صبح شنبه تون زیبـا
در اولین روز هفتـه
آرزو میکنم
از خورشید مهربانیاش
از دنیـا تمام خـوبی هایش
و از خـــدا لـطف بیکـرانش
نصیب لحظه هایتان باشـد
هفتـهتـون
سراسر پراز خیر و برکت
@Aghmiun ❥❥
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💪با بالا رفتن سن، عضلات بازو اولین جاییان که زودتر شل میشن و فرم خودشونو از دست میدن…
💪ولی با همین ۴ حرکت ساده که فقط با یه بطری آب انجام میشن، میتونی جلوی این روند رو بگیری!
☘نه باشگاه میخوای، نه وسیله خاص…
فقط یه بطری آب و چند دقیقه زمان برای سلامتت!
☘این ویدیو رو برای مامان یا بابات بفرست، یا باهاشون تمرین کن.
با هم قویتر شدن، لذت بیشتری داره!
اگه حرکات برات مفید بود، حتماً پست رو سیو کن😉
#ورزش_صبحگاهی
#تمرین_سالمندان
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvهیچ وقت دیر نیست... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح بیست و دوم شهریور
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوپنجم اون شب کنار بچه هام خوابیدم خیلی از شبها از ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوچهلوششم
اون یه مرد بلند قد و مسن بود خیلی مسن تر از دکتر طاعت دکتر کریمی اونقدر جدی و خشک بود که همون لحظه اول دست و پامو گم کردم و نتونستم درست و حسابی خودمو معرفی کنم.دکتر کریمی نگاهی بهم کرد و با جدیت گفت دکتر طاعت گفته سابقه پرستاری تو اتاق عمل هم داری و تا اومدم توضیح بدم کارم اونجا در چه حد بود ادامه داد برای من سر وقت اومدن خیلی مهمه منشی قبلیمو برای اینکه ادم منظم و دقیقی نبوداخراج کردم دلت و هم به معرفت خوش نکن که من تو کار ملاحظه هیچ کس و نمیکنم با استرس خودمو جمع و جور کردم و گفتم چند روزی در خدمتتون هستم اگه راضی بودید ادامه میدم اگه نه برمیگردم سر کار قبلی خودم دکتر لیستی رو داد دستم و گفت طبق همین لیست مریضها رو بفرست بیان تو اگه اینجاموندنی شدی خودت باید هر صبح بری این لیست و از دربان مریضخونه بگیری بیرون رفتم یه صندلی آهنی توراهرو بود نه میزی بود نه چیزی که بتونم وسایلمو روش بزارم مجبورا روی صندلی نشستم و لیست و روی پاهام گذاشتم و بلند اولین اسم و صدا زدم و فرستادم داخل دکتر بهم میگفت برای بعضی هاشون وقت عمل بنویسم و بدم دستشون ساعت ده صبح دکتر از مطب بیرون اومد و گفت بجنب دختر جان با تعجب گفتم کجا؟ دکتر منتظر من نموندو راه افتاد و همونطور که میرفت گفت اتاق عمل با شنیدن اتاق عمل پاهام سست شد اما بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و به اتاق عمل رفتم.دکتر بعدخوش و بش و احوالپرسی باهمکاراش رو به بهشون کرد و گفت نازبانو دستیار جدید منه تو مریضخونه قبلی هم تو اتاق عمل کار کرده.دستام به وضوح میلرزید تو مخمصه بدی گیر کرده بودم همونطور که لباس میپوشید رو به زن جوونی کرد و گفت خانوم مستوفی کارهایی که باید نازبانو انجام بده رو بهش بگوخانوم مستوفی که زن زیبا و قد بلندی بود بالبخند دستی به شونه ام زد و گفت چطوری دختر جون؟محو آرایش سنگین صورتش شدم آرایشش حتی از عروسهای اون زمون هم بیشتر بودمستوفی اول با حوصله شستن و استریل کردن وسایل کار دکتر کریمی و بهم یاد دادبعد اسم وسایل و بهم گفت و بعد همونطور که خمیازه میکشید گفت اکثرا پرستارها تو اتاق عمل هستن و کمک میکنن اما بعضی دکتراوردستشونم میارن تا برای عملهای سرپایی مطب آماده باشن اوایل دهه چهل بود و زنها با کلی تلاش توانایی های زیادی برای حضور تو عرصه کار و اجتماع بدست اورده بودن شنیده بودم بعضی از زنها برای ادامه تحصیل به کشورهای اروپایی میرن و بعد تموم شدن درسشون برمیگردن و دوشادوش مردها کار میکنن اما هنوز هم جو جامعه مردسالارانه بودکار تو مریض خونه جدید و بیشتر دوست داشتم تجربه متفاوت و شیرینی بود برام دکتر کریمی با همه بد اخلاقی هاش خیلی دلسوز بود و تا از شرایط من باخبر شد گفت اگه دوست داری یه روز درمیون عصرها بیا مطب شخصی من اونجا هم کار کن.از شنیدن حقوقی که بهم پیشنهاد داد میخواستم بال دربیارم چشم بسته قبول کردم.حقوق اولم و که گرفتم برای بچه ها از بازار کباب خریدم و با ذوق به خونه رفتم از بخت خوش طاهره و ابراهیم همراه خانوم جون به خونه ما اومده بودن.بعد خوردن کباب طاهره و ابراهیم راهی خونه فخر السادات شدن عصر طاهره با چشم گریون خبر باور نکردنی رو اورد که از شنیدنش خشکم زد.طاهره گفت که اکبر خونه اشو تو قمار باخته بود و دست از پا درازتر با زن و بچه اش به خونه فخر السادات برگشته ازشنیدن اون خبر هممون شوکه شدیم نمیدونم چی شده بود که اکبر با وجودعشق زندگیش کنارش به یه باره داشت سقوط میکردطاهره گریه میکرد و میگفت با قربون صدقه رفتن از رضوان بیچاره همه پس اندازش و که یه عمر جمع کرده بود گرفت و رفت.وجیهه میگفت تو مستی اعتراف کرده که طلاهای اونم تو قمار باخته یاد روزهایی افتادم که از زور نداری وقتی بچه هام چیزی میخواستن و شرمنده میشدم دست به آسمون بلند میکردم و از خدا میخواستم تقاص دل سوخته امو از اکبر و وجیهه بگیره اما الان تحمل شنیدن این ها رو نداشتم خانوم جون با شنیدن این خبر محکم رو دستش زد و گفت باید زودتر از اینا هواسشون بهش بود.من اما نگران آینده بچه هام بودم که اسم اکبر تا ابد بعنوان پدر دنبالشون بودطلعت گفت آقا باقر کاری نکرد براش؟طاهره با ناراحتی گفت آقا که انگار لال شده هیچی نمیگه صبح از خونه بیرون میزنه و کسی نمیدونه کجا میره شب برمیگرده.خدا روشکر میکردم که سرم به کار گرم بود و گرنه از فکر این چیزها دیوونه میشدم.کارم تو مریضخونه سخت نبود و اتاق عمل شیرین ترین لحظه های کار کردنم بود وسایل ومیشستم و روی حرارت خشک میکردم و میپیچیدم لای دستمال گاهی هم تو گوش و حلق مریضها قطره میچکاندم کسی نمیدونست که من پرستار تجربی هستم و کارمو از نشستن پشت اتاق عمل شروع کردم.تو مطب هم از دکتر کار شست و شوی گوش یاد گرفتم و گاهی بهش کمک میکردم
ادامه دارد...
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از دیدنی ترین مکان های ایران در شمال
@Aghmiun
♦️پل ورسک یک شاهکار مهندسی در جهان است چون تماماً با دست و کلنگ و بیل و وسایل اولیه بین سالهای ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۵ ساخته شد
🔹این پل بدون استفاده از هیچ سازه فلزی و تنها با مصالح بومی مانند آجر، سیمان و شن ساخته شده است
🔹اون پایه های زیرش هم همان اول داربست بندی کرده بودند برای ساخت پل و هیچ ارتباطی با نگه داشتن پل ندارن
@Aghmiun
منبع: اخبار مازندران
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کلیپ خاطره انگیز ....
زندگی پر از آرزوهای نرسیده است ...
ارسالی : علیرضا خان تندرو
@Aghmiun
یکی از مخاطبین گرامی مان عکس یک سند تاریخی از روستای مان را برای کانال ارسال کردند که از ایشان سپاسگذاریم.
عکس متن حکم خانه انصاف شدن مرحوم شادروان حاج عیسی نوری پور در سال ۱۳۴۴.....از مراجع ذیصلاح را مشاهده میکنید.
آن ایام بنده فقط یک سالم بوده است.
و زندگی همچنان ادامه خواهد داشت ...
یک عده ای خواهند رفت یک عده ای دیگر خواهند آمد ....
و این خاطرات است که ما را از گذشته باخبر خواهد کرد....
و روزی کسانی خواهند آمد و خاطرات ما را بتصویر خواهند کشید ....
@Aghmiun
خانه انصاف
هفت یا هشت سالم بود,یعنی حدود سال ۱۳۵۰,منزل ما در همسایگی مرحوم حاج عیسی نوری پور که آن موقع رییس خانه انصاف , به قول امروزی رییس شورای ده, قرار داشت, مرحوم حاج عیسی یکی از چند برادر , خاندان بزرگ جلیل لیلر بودند, یادش بخیر روزگاری برادران نوری پور به همراه خانواده و دختر و پسر و فامیل یکی از طایفه های بزرگ و پر جمعیت روستای زیبای آغمیون بودند, برو بیایی داشتند, من بسختی یادم می آید مرحوم کربلایی آیت , کربلایی پنجعلی , کربلایی سبزعلی ,به ترتیب پدر بزرگ و عموهای اقای علی آتیه دان, که هر کدام از این بزرگواران برای خود یلی بودند و بزرگ خاندانی, منظور از یاد آوری این عزیزان سفر کرده, این است که بیاد داشته باشیم و نسل جدید بداند که در قدیم و چند دهه پیش خیل عظیمی از طایفه های بنام و پر جمعیتی در روستایمان اقامت داشته و سالها در آن دیار زحمت کشیده و چه بسا زمین ها را آباد کرده , و فرزندانی را تربیت کرده و تحویل جامعه داده اند و بدین ترتیب زندگی استمرار و ادامه پیدا کرده است , جای بس تاسف است وقتی آدم می شنود از فرزندان و نسل های گذشته در حال حاضر کسی ساکن آغمیون نباشد, چرا که هستند نام های زیادی که در گذشته جز موثرترین افراد در زندگی روزمره روستا بودند ولی الان نه نامی نه اثری از چنین اشخاص هست, این موضوع بیشتر به افراد میان سال و سن بالا , تاسف انگیز است تا به نسل جدیدی که از گذشته مطلع نیستند. مرحوم حاج عیسی ریش سفید و رییس خانه انصاف مردی با وقار و خوش تیپ , که همیشه کلاه لبه دار به سر می گذاشت, اگر اختلاف یا دعوایی بین اهالی بوجود می آمد , اولین مرجع رسیدگی به دعاوی طرفین همان خانه انصاف یا مرحوم حاج عیسی بودند که توسط دستیار خودشان که کدخدای( مرحوم کدخدا ابراهیم چاکری از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۳ و بعد از ایشان کدخدا ابراهیم آخوندی) ده بود طرفین دعوا به منزل حاج عیسی آورده می شدند, جلسه رسیدگی به دعاوی هم در یک اتاق مخصوص در خانه حاج عیسی برگزار می شد, اتاقی که پنج تا پله داشت و درب ورودی اش از سمت خیابان بود, ما بچه های محل اکثرا روی همان پله تا شب بازی می کردیم, الان از آن پله ها خبری نیست , اکثرا اختلافات با مداخله حاج عیسی حل و فصل می شد و اگر هم نتیجه نمی داد , در مرحله بعد موضوع در پاسگاه ژاندارمری سراب مورد رسیدگی قرار می گرفت , وجود ریش سفیدانی مثل مرحوم حاج عیسی و دیگران واقعا نعمتی بزرگ برای روستا یمان بود, به این دلیل که یک اختلاف بسیار حایز اهمییت و پر هزینه , با وساطت بزرگان و بدون هیچ هزینه ای به سر انجام میرسید, علاوه بر اهالی آغمیون از سایر روستاها از جمله سهزاب , صومعه , چله خانه , و غیره برای حل اختلاف به خانه انصاف مراجعه می کردند. در امر خدمت سربازی و اعزام به خدمت مشمولین کد خدا و خانه انصاف دخیل بودند و زحمات فراوانی می کشیدند, اما افسوس که الان نه از خانه انصاف و نه از کدخدا خبری در آغمیون هست و نه از اولاد و فرزندان آن بزرگواران سفر کرده, بنابر این متوجه میشویم خیلی از در گذشتگان کارهای بزرگی کرده اند و اکنون هیچ اسمی یا اثری از آنها نیست , ولی خدا را شکر امروزه با تکنولوژی و وسایل ارتباط جمعی از جمله همین تلگرام می توانیم با اندکی زحمت , از کسانیکه در آبادانی و آسایش و پیشرفت روستایمان آغمیون تلاش کرده اندو حتی فقط یک درخت کاشته اند ولی اسمشون و یادشون از ذهن همه پاک شده, از همه آنها به نیکی یاد کنیم و یادشان را همیشه زنده نگه داریم,,جهت اطلاع هم ولایتی های آغمیونی ام به استحضار میرسانم فرزندان مرحوم حاج عیسی نوری پور همه شان تحصیل کرده و دارای مناصب اداری بسیار عالی و در خور افتخار نه فقط خاندان بزر گ نوری پور بلکه روستای آغمیون هستند, سه تا از فرزندان مرحوم حاج عیسی استاد دانشگاه,( عباسعلی،علی اکبر ،محمد ) و یکی از فرزندانشان در سمت فرماندار( رحیم ), و داماد گرامیشان جناب خلیل رنجپور استاد فرهیخته دانشگاه, و دو تا فرزند استاد رنجپور در کسوت پزشکی بوده و افتخار روستای سرسبز آغمیون زیبایمان هستند, اگر غلط املایی و انشایی و احیانا اطلاعات شغلی از افراد نامبرده داشته باشم معذرت می خواهم.
مخلص همه:محمود اسماعیلی
تابستان ۱۳۹۸
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
چندین بار این خاطره جانمایی شده است ولی بعلت دیدن متن حکم خانه انصافی مرحوم حاج عیسی نوری پور بار دیگر ،جانمایی گردید.
عکس مراسم افتتاحیه خانه انصافی آعمیون در سال ۱۳۴۴
در عکس فوق مقامات مربوطه و مرحوم حاج عیسی نوری پور و جناب آقای حاج موسی محمدیان و مرحوم عبداله منظوری دیده میشوند.
@Aghmiun