eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_هجدهم پاشو بروخونت، آبروی ماروهم نبر. اما منیرگفت هرچقدر
. تو راه برگشت رفتم زیر همون درخت همیشگی.حامد اونجا نبود، امامن احساس میکردم مثل همیشه اونجاوایساده! واسه همین یه لبخند زدمو گفتم ببخشید که از دیروز نخندیدم و ماجرای منیرو برا جای خالی حامد تعریف کردم. دوست نداشتم برگردم خونه. چون اونجا سوختن وپژمرده شدن منیرو میدیدم وجیگرم آتیش میگرفت. برای همین خیلی آروم راه میرفتم.وقتی رسیدم خونه مشخص بود منیر کتک مفصلی از مادرم خورده. اماهنوز نرفته بود و اونجابود. مادرم دوباره رفت تا ببینه حوریه رومیتونه بیاره یانه، اما باز خان بهش اجازه نداده بود وگفته بود منیر خودش باید برگرده. مادرم دستمالی به سرش بسته بود وجلوآفتاب داغ سرظهر نشسته بود و اشک میریخت. انگار از درو دیوار خونه غم میبارید و ما زیر این بارون بی امان پناهی نداشتیم.مادرم تافرصتی گیر میاورد منیرو میزد و گاهی هم پدرم ازخونه مینداختش بیرون تاشاید برگرده سرخونه ش. اما اون همه اینا روبه جون میخرید و نمیرفت خونه خودش. چندروزی از اومدن منیر گذشته بود.مادرم همچنان هرروز میرفت خونه خان تا شاید بتونه راضیشون کنه وحوریه رو بیاره. منیر حال خوبی نداشت.نبود حوریه و یادآروی روزهای سختی که تو خونه خان کنار عبدالله گذرونده بود، روزبه روز بیشتر داغونش میکرد. عروسی پسر زیورخانوم بود وحتما خان وخانواده ش هم دعوت بودن.چون ده ما خیلی کوچیک بود میشد گفت تقریبا تمام ده دعوت بودن. مادرم مونده بود این عروسیو چطور بگذرونه که تو عروسی کسی درمورد منیر و عبدالله حرف نزنه و باعث عصبانیت خان نشه. مادرم همش تو خونه راه میرفت وپشت دستش میکوبید.من ولی خوشحال بودم که یه شب میتونیم شاد باشیم و منیر حوریه رو ببینه.منیر دوست نداشت بیاد،اما خان بهجت خانومو فرستاده بود دنبال منیر که آبروش تو ده نره وبعد ازعروسی به منیر نشون بده یه من ماست چقدر کره داره. منیر مثل بید میلرزید. امامیدونست اگه با بهجت خانوم نره، خان چه بلایی سرش میاره.بهجت خانومم که انگار روبروی سپاه دشمن وایساده بود، با کسی حرف نمیزد و بلند بلند به منیر میگفت چیه؟ نون نخوردی مگه تو دختر! دیربجنبی میرما، اونوقت خودت جواب خانو بده. منیر هیچ لباس یا وسیله ای خونه ما نداشت.اما هی از این اتاق به اون اتاق میرفت و مادرم پشت سرش راه میرفت ومیگفت بجنب دیگه، حالا دیگه دردت چیه؟ منیر بیچاره که انگارداشت میرفت پای چوبه دار با بغض تنشو دنبال بهجت خانوم کشوند و رفت . وقتی رفتن مادرم نفس عمیقی کشیدو دستاشو برد بالا و از ته دلش خدارو شکرکرد. شب عروسی بود. اما با رفتن منیر من دیگه حال عروسی رفتن نداشتم.با این حال اول خاتون و هاشم رو آماده کردم و بعد خودم اماده شدم.لباس خاصی نداشتیم، همینکه لباسهای تنمون روعوض میکردیم یعنی آماده بودیم. مادرم یه دیس ملامین آبی رنگ داشت که بعد ازعروسی منیر معصومه خانوم براش آورده بود. اونو کادو کرد که هدیه بده به زیورخانوم. پدرمو و اصغرو کاظم هم وقتی ازصحرا برمیگشتن خودشون می اومدن. برای همین ما منتظرشون نموندیم وراه افتادیم به سمت خونه زیورخانوم. وقتی رسیدیم، فهمیدیم قسمت زنونه تو خونه هاجرخانوم همسایه ست و مردا تو خونه خودشون. هاجر خانوم فقط یه پسر داشت که یک سالی میشد از ده بالا براش زن گرفته بود وحالا با عروسش زندگی میکرد. مادرم میگفت هاجر خانوم هفده هجده تا بچه زاییده که فقط همین یکی زنده مونده و همشون مرده بودن. یادمرگ برادرهام وحال روز خودمون افتادم و دلم برای هاجر خانوم سوخت. حتماخیلی زجرکشیده بود.امادر عوض عروس خوشگل و مهربونی داشت. اسم عروسش زهرابود تقریبا همسن وسال من بود و با خوشرویی با همه سلام واحوالپرسی میکرد. خیلی از زهرا خوشم اومده بود. بخاطر همین رفتم و کنارش نشستم.همش چشمم به در بود که ببینم سرور خانوم ومنیر کی میان. بعداز نیم ساعتی اوناهم اومدن، اما سرور خانوم اونطرف اتاق نشست و منیرو طوری نشوند که پشتش به ماباشه.حوریه چسبیده بود به بغل منیرو منیرم هی بوسش میکرد. گاهی منیر برمیگشت ومارو نگاه میکرد. اما با چشم غره های سرور خانوم زود برمیگشت. تاآخرمجلس مادرم حوریه رو نگاه کرد و قربون صدقه ش رفت.بعداز شام زهرا عروس هاجر خانوم گفت منیر پاشو برقصیم.من اصلارقص بلد نبودم وحال وحوصله رقصیدنم نداشتم.بهش گفتم نه من بلد نیستم. اونم خندیدو گفت عیب نداره. هرکاری من کردم تو هم بکن. زهراصورت گرد و پوست سفیدی داشت وقدشم تقریبا کوتاه بود. اما عجیب خواستنی بود ومن خیلی ازش خوشم اومده بود.چند باری سرچشمه دیده بودمش ،اما تا بحال از نزدیک باهاش حرف نزده بودم. برای همین خیلی به دلم نشسته بود و پا شدم کمی باهاش رقصیدم . ادامه دارد... @aghmiun
، شب ، پایان نیست... آغاز دلدادگی ست... دروازه دلت را بگشا تا فراوانی خداوند بر تو آشکار گردد شبتون بخیر💫💫 ‌ @aghmiun
جمعه پاییزی.... - جمعه پاییزی.....mp3
زمان: حجم: 5.1M
صبح 21 مهر پائیز یـعنی نم نم باران چای داغ بوی هیزم سـوخته گـاهی از همه دنیـا یه فنجون چای میخوای و یه دلِ خوش.. سلام صبحتون بخیر @aghmiun
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست همه آفاق پر از نعره مستانه تست در دکان همه باده فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانه تست دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز زیور زلف عروسان سخن شانه تست ای زیارتگه رندان قلندر برخیز توشه من همه در گوشه انبانه تست... شهریار @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مسئول اورژانس به پاسگاه زنگ و زد و هر سه نفر ما را زیر نظر گرفت و گفت شما تا رسیدن مامور پاسگاه همین
(بخش سوم) با تمام خلوص و احساس نیاز رو به قبله ایستادم .در اولین رکعت که با دو زانویم به سجده رفتم از شدت درد دو زانویم  تا مغز استخوانم احساس درد کردم .به زمین ولو شدم .مثل مار زخم خورده دور خود می پیچیدم  .تازه یادم آمد که وقتی جنازه را در پشت خو حمل می کردم پایم به سنگی گیر کرد به رو به زمین افتادم .اگر آن دو نفر به موقع بازویم را نمی گرفتند .همراه زانو ها صورتم نیز در آن سنگلاخ به زمین می خورد، الان به جای نمازخانه پاسگاه روی تخت بیمارستان بودم . کمی که درد  زانوها آرام گرفتند ،هر چه تلاش کردم تا شلوار جین را تا زانو بالا بکشم   و وضعیت زخم زانو ها را ببینم  از شدت درد ممکن نشد . تازه متوجه درد  زانوی دست راستم را که به زمین اثابت کرده بود ،احساس کردم . به زحمت و با تکیه به دیوار بلند شدم  تا دم در نماز خانه رفتم .سرباز را صدا زدم .از او تقاضای قرص مسکن ‌کردم .سر باز گفت اقا شما که  حالتون خوب بود ،چرا اینطور بهم ریختید ؟ گفتم : سرکار تا حال بخاطر مشغولیت ذهنی نمی دانستم دو زانویم آش و لاش شدند .تازه درد شان را احساس می کنم .  سرباز رفت و درب یکی از کمدهای فلزی کنار دیوار راهرو را باز کرد و  یک برگ قرص استامینوفن کدئین  ۵۰۰ آورد چهار قرص بیشتر نمانده بود .دو تا قرص را یکجا خوردم  .و اب  لیوان استیل را که سرباز به دستم داد بالا کشیدم  .در آن لحظه سخت احساس تنهایی به من دست داد.   دوست داشتم  یکی از نزدیکانم  بیایند و دلداری ام بدهند .اما با صحنه ای دیگر مواجه شدم.صدای بلندی از راهرو بگوشم رسید که بد و بیراه می گفت .به طرف درب نمازخانه که به راهرو باز می شد رفتم .در را که باز کردم جوان  تپل و چاقی که تیشرت زیپ دار طوسی رنگ به تن داشت  و با لحجه فارسی  حرف می زد .از عصبانیت صورتش سرخ مثل لبو شده بود .گفت کجاست آن ……. شده .من جنازه اونو تحویل پزشک قانونی  می دهم ….. چشمش که به من افتاد گفت : کجاست نمی دونی ؟ چند نفر که معلوم بود از اهالی روستا هستند همراه دو نفر از سربازان بازوهای جوان را گرفته بودند .سعی داشتند آرام کند.  از ظاهرو لحن حرف زدنش معلوم بود که  اهل روستا نیست .از نوه های ان مرحوم هست .و برای تفریح و گدراندن  تعطیلات امده است برای اینکه به من شک نکند کمی صدایم را بلند کردم و گفتم : آقایان رهایش کنید .برو جوان برو  درب بازداشتگاه را بشکن .متهم داخل باز داشتگاهه .سربازها که مرا می شناختند. نگاهی به من کردند و بزور جلو خنده خود را گرفتند.یکی از سربازها به من گفت: جناب شما بفرمایید سر نمازتون ما حل می کنیم.برگشتم به نمازخانه و در را بستم . روی صندلی کنار دیوار نشستم با دیدن این صحنه حالم بد شد .نه اینکه از هارت و پورت جوان  ترسیده باشم .من اخلاق جوان های تهران را خوب می دانستم بارها در هنرستان های تهران با عصبانیت آنها مواجه شده بودم .آنها مثل رعد و برق قبل از بارش می مانند.کمی که با دادو فریاد و کری خواندن خودشان را خالی کردند مثل موم نرم می شوند.اکثراً کبریت بی خطر هستند. مثل جوان های روستا نیستند که ظاهری آرام دارند .اما عصبانی بشوند .بی خطر نمی شوند  ناراحتی و ترس من عواقب پشت پرده این ماجرا بود .موضوعاتی که بیشتر از هر چیز دیگر ذهنم را مشغول کرده بود ند.حال زن و بچه هام بود بعد از فهمیدن ماجرا .یا اینکه چه مدت داخل این چهار دیواری خواهم بود .شهریور ماه آخرین روزهای خود را سپری می کرد و سالتحصیلی داشت شروع می شد .اگر ماجرای باز داشت من طول می کشید .کارم چه می شد.یک زن جوان و دو تا دختر بچه معصوم را تصور می کردم که از تهران راه افتادند و در زندان شهرهای تبریز و سراب دنبال پدر می گشتند.لحظه ای را تصور می کردم  اولین بار که از پشت میله ها خانواده ام را می بینم با چه زبانی با آنها حرف بزنم چطور قانع کنم که بیگناهم.باور می کنند. اصلا باور کردند .باور آنها چه مشکلی را حل می کند. زبان مردم را چگونه ببندم . با اتهام ها و تفسیرهای عجیب و قریب مردم چکار کنیم .هر چه در باره این مسائل فکر می کردم  کوهی از مشکلات احتمالی روی هم تلنبار می شد.
  تمام امید ام  به نتیجه نظر پزشکی قانونی بود .انتظار ،آنهم انتظار سرنوشت ساز  بسیار سخت و نفس گیر بود. انگار زمان از حرکت ایستاده بود .کابوس انتظار چنگال های خود را برگلویم می فشرد.نگاهی به ساعت انداختم ،به نظر می رسید حرکت ثانیه شمار ساعت مثل الاغ پیر و چلاقی بود که زیر بار سنگین گیر کرده و در سربالایی راه حرکت می کند . تحمل  بلاتکایفی چقدر سنگین و  طاقت فرسا بود. مرغ فکرم مثل گنجشکی بی قرار از این شاخه به آن شاحه می جهید.یک لحظه به این فکر کردم که اصلا برای چه کاری به سراب آمده ام .و چه شد. یک سال قبل با هزار جان کندن و قرض و قوله خانه کوچکی خریده بودیم که زیر سقف خودمان زندگی کنیم .و امسال برای تصویه وام قبلی  وام جدیدی از بانک کشاورزی تقاضا کرده بودم.اگر در بند گرفتار شوم ،تکلیف سررسید وام و هزار و یک گرفتاری دیگر چه خواهد شد.چقدر سخت است آدم در بین خیل عظیم خودی ها غریب و تنها بماند.پدرم با آنهمه دارایی خود نه کمکی کرده و نه خیا ل کمک کردن داشت .وقتی نزدیک ترین کس انسان پشتش را خالی کند،سایرین  مثل سنگ تیپا خورده ،شوتت می کنند.مگر بعضی دوستان که خیلی متفاوت تر از دیگران باشند.و من در آن  برزخ تنهایی چنین کسی را نداشتم بار زندگی را تنها فقط به اتکای به خدا به دوش گرفته بودم اما چیزی را داشتم که خیلی ها ندارند. و آن اعتقاد محکم و راسخ به خداست.تنها کسی که تمام امیدم به کرم او بود  .وخدا چه حکمت هایی که ندارد .بعضی وقت ها گره در میان گره های بی نهایت می اندازد ،تا در کوره حوادت چنان آبدیده بشوی تا مس وجودت طلا شود. هرگاه به خدا فکر می کردم ،آرامشی وصف ناپذیر وجودم را فرا می گرفت .هر چه بی مهری و نامردی از نزدیک ترین کسانم دیده بودم ،کسانی که باید دستم را می گرفتند اما پایم را می کشیدند، با آرامشی وصف ناپذیر همه را ندید می گرفتم .و به جای بد دلی مهرشان را در دل می نشاندم .در آن لحظات دلتنگی ،نمی دانم این من بودم که به آغوش خدا جستم یا خدا سایه مهرش را بر تمام وجودم انداخت. آرامشی خاص وجودم را فرا گرفت. انگار نیرویی  از غیب بر تمام سلول های تنم مستولی شد .سبکبال از جا بلند شدم .به خودم نهیب زدم که ،چه خبرته چرا بهم ریختی ؟اشتباه نکن انسان زمانی تنها و بی کس می شود که خدا را نداشته باشد. نکنه از خدا هم نا امید شدی ؟ دلتنگی ات اینه که کسی به دنبالت نیامده؟ مگه اعتقاد نداری که کس همه کس ها فقط خداست.پس دلتنگی چه معنی دارد.وقتی خطایی نکردی ،بلایی هم نخواهی دید.نفهمیدم در آن دم خودم بودم که خودم را سرزنش می کردم یا نه  یکی دیگر مرا بیدار کرد  و ذهنیت های  تاریک را از دلم زدود .انگار آفتابی طلوع کرد و ظلمت درونم به روشنایی بدل شد.کسی که این نوشته ها را می خوانی مدیون من هستی اگر فکر کنی ،دارم قلم فرسایی می کنم یا مبالغه می کنم یا هر چه که اسمش را بگذارید.نه. اینها دقیقا در درون من اتفاق افتاد .و هرگز فراموشم نشد .تا الان که این مطالب را می نویسم. قدرتی پیدا کردم ،که در تمام مشکلات زندگیم بتکانم چنین حالی در خود ایجاد کرده و حالم را عوض کنم.  دیگر به چیزهای منفی فکر نمی کردم . بقول بعضی ها نیمه پر لیوان را می دیدم . با عوض شدن حالم گرسنگی شدیدی احساس کردم .با خود فکر می کردم اگر دست پیدا کنم غذای ده نفر را یکجا می خورم . طولی نکشید که در نماز خانه باز شد و سرباز با یک سینی که یک بشقاب پر عدس پلو و پیاله ای ماست و یک لیوان آب با یک قرص نان لواش داخل سینی استیل بود وارد شد.قلبم را متوجه خدا کردم.خدایا این شام را مهمان توام.وقتی سینی را از دست سرباز می گرفتم گفت : جناب سروان….از پزشکی قانونی برگشته ایشان هم دارند شام می خورند غذاتو خوردی بیا دفتر . از سرباز تشکر کردم.بدون معطلی شروع به خوردن کردم .حالا دیگر خیلی به نتیجه پزشکی قانونی فکر نمی کردم .انگار به دلم برات شده بود که همه چیز بخوبی پیش می رود. هر چه  تو سینی بود خوردم جز قاشق و پیاله و لیوان و خود سینی.احساس عجیبی به من دست داده  بود. انگار معجزه ای در درونم اتفاق افتاده بود. هیچ دلهره ای استرسی ...نداشتم.   وارد دفتر پاسگاه که شدم .همان افسری که در بیمارستان دیده بودم پشت میز نشسته بود.سلام کردم و با اشاره دستش روی صندلی کنار میز نشستم .مامور پرونده مردی میان سال و درشت هیکل بود.ریش کوتاه و جو گندمی ، چشمانی درشت و خرمایی داشت.نگاهی گذرا به من انداخت و گفت : تو این مدت که برات بد نگذشت .جناب سروان…. سفارشتو کرده.( منظورش همان افسر کشیک بود که حالا پستش تمام شده بود .) گفتم : خیلی ممنون جناب شما لطف دارید.دو برگ کاغد A4 از کشوی میز بیرون کشید با یک خودکار جلو من گذاشت و گفت: نیازی نیست بپرسم سواد داری یا نه همکارم گفت که معلم هستید.تا شما ما وقع  آن اتفاق را بنویسید من بر می گردم. از پشت میز بلند شدند و به اتاق بغلی رفتند.... ادامه دارد... @aghmiun
" یک خاطره شنیدنی" در عصر روز عاشورای ماه محرم سال ۱۳۷۳ در روستای مان آغمیون که مردم در حال عزاداری در مساجد بودند ، خبر میرسد انبار کاه حاج رضا فاضلی آتش گرفته است . اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش خودشان را به محل حادثه میرسانند و برای محار آتش اقدام می کنند . دوست عزیزم اقای کربلای جواد مستوری نقل میکنند : به محل حادثه که رسیدیم دود غلیظی محوطه را گرفته بود ، و هرکسی یه جوری میخواست کمکی کرده باشد ، در گیر خاموش کردن آتش بودیم که متوجه شدیم اقای امیر علیزاده که برای کمک کردن به مهار آتش آمده بودند داخل انبار گیر کرده است ، از طرفی بعلت زبانه و دود آتش خیلی سخت بود نزدیک انبار برویم . هر طوری بوداهالی کمک کردند امیر علیزاده را کشیدند بیرون و مردم دورش جمع شدند. خیلی حالش خراب بود و نفسش بند آمده بود و کل بدنش و لباسش را دود گرفته بود. اقای مستوری می گفتند آن ایام من وانت کمپرسی داشتم سریع اوردم و امیر را انداختیم پشت وانت و روانه سراب شدیم .و امیر را به بیمارستان رساندیم. آقای مستوری تاکید داشتند من واقعا با چشم های خودم دیدم که معجزه ای رخ داده است و خود ابی عبدالله ،توجه ویژه داشتند که آقای امیر علیزاده از این مهلکه جان سالم بدر برده باشند . جواد اقامستوری گفتند بالاخره امیر حال شون خوب شد و به آغمیون برگشتیم. بعد از مدتها این جریان آتش سوزی و گیر کردن امیر را به اقای علامرضا پروینی که شاعر آئینی اهل سراب و ساکن تهران هستند و جزو شعرا و استادید هستند نقل کردم و ایشان محبت کردند این جریان آتش سوزی را به نظم کشیدند و ابیاتی زیبا سرودند و بعدها به بنده ( جواد مستوری عرضه کردند ). خیلی من هم تعحب کردم و هم خوشحال شدم که آقای مستوری این همه شعر را بعد از گذشت این همه سال در خاطر و ذهن شان حفظ کرده و نگه داشتند . بعد از شنیدن این خاطره و آن اشعار از اقای جواد مستوری تقاضا کردم که اشعار را با صدای خودشان بخوانند تا تقدیم مخاطبین بزرگوار کانال آنا وطن آغمیون بکنیم. ایشان هم محبت کردند و ضمن نقل آن خاطره آتش سوزی ،اشعار را هم برای مخاطبین عزیز خواندند و ارسال کردند. ضمن تشکر و سپاس از عزیزم کربلای جواد مستوری ،هدیه ایشان را تقدیم می کنیم.