eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
16.9هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
درمکتب ما عقیده اجباری نیست کس را به عبادت کسی کاری نیست مابنده ی منطقیم و باور داریم درخصلت آدم ، آدم آزاری نیست
Aminollah Rashidi موزیکدلAminollah Rashidi-Jelvey Eshgh -musicdel.ir.mp3
زمان: حجم: 3.1M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
Ragheb ~ Music-Fa.ComRagheb - Pichak (320).mp3
زمان: حجم: 6.7M
💕پیچک 🎶راغب @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و چهارم چایی خورد اما یهو اخماشو کشید تو هم گفت: گوش کن یه بار حرف میزنم دی
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و پنجم آروم گفتم کاش حوض رو آب پر کنید تا ظرف بشورم اقا رئوف اومد جلو و با لبخند نگام کرد گفت: چشم اما از فردا یکی میاد کمکت تو فقط میشینی خانومی می‌کنی حیف دستاته از بین بره! سرمو انداختم پایین نمی دونستم چی بگم دستمو کشید ایستادم نمی‌خواستم تکون بخورم اما با زور منو وارد رختخواب کرد انگار می‌خواستم شکنجه بشم فکر می‌کردم بهم حمله می کنه اما کمی نگام کرد و خوابید من تا صبح نخوابیدم اشک ریختم برای خودم برای بخت و اقبالم صبح با صدای در چشم باز کردم آقا رئوف خواب بود چادر سرم انداختم صدای کوبه در می گفت زنی پشت در هست! آرزو کردم بی بی باشه انگار مرغ آمین همون لحظه رد شد که بی بی پشت در بود. بی بی مهربونم برام صبحانه ساده‌ای آورده بود بغلش کردم باز با هم گریه کردیم آقا رئوف در حالی که چشماشو می مالید گفت: به به بی بی جان... بی بی گفت: برای دخترم صبحانه آوردم آقا رئوف گفت: پس حالا اون شده دخترت و ما شدیم غریبه بی بی گفت: پس چی من دیگه مادرزنت حساب میشم. بی بی رنگ پریده منو دید و گفت: بمیرم برات خیلی اذیت کرد؟ سرمو از شرم پایین انداختم خودش برام لقمه گرفت بی بی نگاهی به حیاط کرد و گفت: هی هی اگه قحطی نبود اینجا چقدر قشنگ می شد هیچ نگفتم رئوف هم اومد و چند لقمه خورد و رفت بی بی نذاشت اون روز کار کنم مثل یه مادر مواظبم بود گفت: تا چندروز وسیله سنگین بلند نکن برام ناهار اشکنه درست کرد ظرفای شام رو شست و وقتی خیالش راحت شد خواست بره گفتم: ناهار بمونید - نه باید برم توهم فردا صبح یه سر بیا اونجا سر تکون دادم انگار مادرم داشت می رفت نمی دونم چرا باز بغض کردم و ترسیدم‌.. اون روز رئوف رفت و دیر اومد اما وقتی اومد تنها نبود کسی باهاش بود یه زن مسن که از بی بی جوون تر بود! سلام دادم نمی دونستم کی هست آقا رئوف گفت: شوکت خانم از خدمتکارای قدیمی عمارت ما هست که خانم جونم ایشون رو فرستاده کمک دست شما باشه با تعجب نگاش کردم ادامه داد آقا و خانم جونم یه عروس که بیشتر ندارند. خیلی دلم می خواست بگم پس خانم جونت کجاست؟ چرا دیروز نیامد؟ اما جرات نداشتم شوکت تا به خودم بیام رفت تو خونه، رئوف آفتابه برداشت و راهی مستراح شد. رفتم مهمانخانه شوکت خانم با چشمای ریزش نگام کرد و گفت: من میرم مطبخ یه چیزی درست کنم گفتم: بی بی زحمت کشیده بفرمایید بشینید یه چایی بیارم،چایی تازه دم هست! هیچی نگفت فقط نگام می کرد نگاش یه جوری بود یه حس عجیبی مثل ترس بهم می داد چایی ریختم و رفتم مطبخ، با خودم فکر کردم کاش می شد یه جوری شوکت خانم بره و اینجا نمونه، ازش خوشم نیامده بود کاش به رئوف می گفتم خودم ازپس کارها بر میام اما سکوت کردم یعنی یه جورایی خجالت کشیدم. خودم وسایل آوردم تا سفره پهن کنم وارد اتاق شدم دیدم شوکت خانم داره زیر گوش رئوف چیزی میگه محل ندادم. سفره پهن شد شوکت خانم هم تشریف آورد سر سفره از اون روز زندگی سه نفره ما شروع شد شوکت خانم گوشه اتاق می‌خوابید یا بهتره بگم پشت در اتاق ما... یادمه یه روز بعد از رسیدنش تو صندوقم دنبال چیزی می گشت تا رسیدم رنگش پرید گفتم: دنبال چیزی می گردین؟ گفت: نه... گفتم: آخه... قری به سر و گردنش داد و گفت: خانم جون گفتند دستمال براش ببرم تا چشم روشنی بفرسته براتون اول با تعجب نگاش کردم بعد فهمیدم کدوم دستمال رو میگه همون دستمال که... خجالت کشیدم، سرخ شدم می دونستم رسم هست اما فکر نمی‌کردم برای خانواده رئوف مهم باشه سرمو پایین انداختم گفت: نکنه نداری؟ 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و ششم خدا بی بی خیر بده ای گفتم و دستمال رو از ته بقچه ام بیرون آوردم و بهش دادم با دقتی بررسی کرد که حالم بد شد! از اتاقم بیرون رفتم. آقارئوف گفت: چی شده ؟ چیزی نگفتم شرم کردم گفتم هیچی شوکت خانم از اتاق بیرون اومد و گفت: انقدر لی لی به لالای زنت نذار زنا همین هستن دوست دارن یکی همش نازشون بکشه خود من ده تا شکم زاییدم اما آقام یه بار بهم نخندید یا حرفمو گوش نداد. کارخوبی کردی، مرد باید جذبه داشته باشه باید اخم کنه که زن ازش حساب ببره اینجوری هم پیش زن عزیزتر میشه زن.... کوبه در نذاشت شوکت به وراجیش ادامه بده رئوف آماده شد بره گفت: کاری پیش اومده رئوف رفت و شوکت خانم هم رفت مطبخ و هرچی من و بی بی مرتب کرده بودیم ریخت بهم تا دوباره بچینه گفت: بد چیده شده... از همه چی ایراد گرفت، نمی دونستم چی بگم می‌ترسیدم چیزی بگم و به گوش خانواده آقا رئوف برسه و نیامده از چشمشون بی افتم سکوت کردم و رفتم اتاقم و بقچه و صندوقم که به هم ریخته بود رو مرتب کردم صندوق رو جمع کردم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و چهارم چایی خورد اما یهو اخماشو کشید تو هم گفت: گوش کن یه بار حرف میزنم دی
بازسرو کله اش پیدا شد گفت: فکر نکن خانم جان پسرشو بی خیال شده و دو دستی داده به تو، نه جانم هم خانم جان، هم من می‌دونیم رئوف از تو سیر بشه می‌فهمه اشتباه کرده اون وقت ما هم یه دختر خوب می گیریم که تو باید کلفتیشو کنی، فکر کردی می تونی بشینی رو ثروت آقا رحیم و بشی ننه ی نوه هاش؟ نه جانم ما برای رئوف جانم برنامه داریم نگاش کردم... بازم ادامه داد" فکر نکن پسرمونو ول کردیم نه من اینجا مثل شیر بالا سرشم!" با خودم گفتم من نباید کم بیارم منم کم کسی نیستم باید روی این زن رو کم کنم فکر کرده کی هست؟ بادی به غبغبم انداختم و گفتم: فکر کردی کم کسی هستم یا از زیر بته اومدم؟ نه خانم به اون خانم جونت هم بگو که من دختر جهانگیر خان هستم کلی کلفت و نوکر زیر دستم بوده فکر نکنید دختر کم کسی رو گرفتید نه اتفاقا اگه آقام زنده بود شاید اجازه نمی‌داد شما کفشاش رو جفت کنید چه برسه که دخترش عروستون بشه پس برید خدارو... شوکت خانم گفت: اوهو اوهو چه صداشو انداخته تو سرش خوبه بابات وزیری کسی نبوده بابات یکی بود که نونتون میزد تو خون مردم دیگه، جهانگیرخان دزد رو همه می‌شناسن دیگه بسه بسه خودتو جمع کن بغض کردم سعی کردم اشکم نچکه اما اشکم لجبازتر از این حرفا بود شوکت خانم که انگار خیالش راحت شده بود اشک منو در آورده رفت و من موندم و کلی فکر و خیال! نمیگم عاشق رئوف بودما نه اما می‌خواستم زندگی کنم. من پریزاد بودم دختری که زیر دست تاجماه خانم و مادرم ماه تابان خانم بزرگ شده بود تازه ننه زری هم کنارمون بود من باید یه درسی به این شوکت خانم می دادم که بره برای خانمش هم تعریف کنه، فکر کردند منم مثل بقیه هستم چون کسی رو ندارم هیچی نگم و سرم هوو بیارن... نه باید بفهمن از این خبرا نیست باید روی شوکت و خانمش رو کم می کردم تو فکرای خودم غرق بودم که از پشت کسی بغلم کرد پریدم از جا آقا رئوف بود تا نگام کرد بقیه بغضمم ترکید و بدون اینکه بخوام تو آغوشش زندانیم کرد. نمی دونم از تنهایی بود، از بی کسی بود که مخالفت نکردم فقط اشک می ریختم آقا رئوف پرسید چی شده؟ هیچی نگفتم - می دونم شوکت زبونش تند هست اما تو دلش چیزی نیست!حتما حرفی زده! - شوکت خانم بخاطر آقام... نتونستم ادامه بدم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بازسرو کله اش پیدا شد گفت: فکر نکن خانم جان پسرشو بی خیال شده و دو دستی داده به تو، نه جانم هم خانم
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و هفتم - اگه بخوای می‌فرستمش بره!من گفتم سختته از پس کارها بربیای یکی بیاد کمک دستت باشه... از آغوشش خودمو کشیدم بیرون گفتم: از پس کارها برمیام - مطمئنی؟ سر تکون دادم - باشه بذار چند روز دیگه می فرستم بره حالا بخند یه لبخند الکی زدم گفت: قشنگ بخند سعی کردم بهتر لبخند بزنم، منو به خودش فشار داد و سرشو نزدیک گردنم آورد که با صدای شوکت خانم دستاش شل شد و من از اون زندان رهایی یافتم شوکت خانم نوچ نوچی کرد آقا رئوف از اتاق رفت بیرون شوکت خانم که انگار من هووش باشم نچ نچی کرد و گفت: با اینکارات هم من یکی نمی ذارم اینجا موندگار بشی دختر جهانگیر خان هیچی نگفتم یه لبخند کج و کوله زدم و گفتم: حالا میبینی کی،کیو از اینجا بیرون می ندازه... شوکت خانم شام درست کرد و سفره انداخت موقع خواب بالش و لحافشو دستش گرفت اومد تو اتاق ما که من سرشب تو مطبخ جن دیدم! جنه داشته منو نگاه می کرده امشب اینا نمی ذارن من بخوابم بعد روبه آقا رئوف کرد و گفت: تو که میدونی ننه شبا از ما بهترون اذیتم می کنند مخصوصا شبایی که ماه کامل هست رئوف سر تکون داد تا خواست حرف بزنه شوکت خانم گفت من همین گوشه اتاق میخوابم،خوابمم سنگین هست خیالتون راحت خواستم رختخواب پهن کنم شوکت خانم با مهربانی که ازش بعید بود گفت: بده من ننه تو تازه عروسی دست نزن هیچی نگفتم رئوف رفت بیرون شوکت خانم رختخوابشو جلوی در انداخت و خودش رختخواب رئوف و منو پیش هم انداخت و رفت سرجاش خوابید از حرکتش تعجب کرده بودم و داشتم اتاق و نگاه می‌کردم که شروع کرد غر زدن: احتراما از بین رفته دیگه شرم نمی‌کنند ما هم جوون بودیم جلو مادرشوهرمون به آقامون نگاه نمی‌کردیم! هیچی نگفتم اما خجالت می کشیدم جلوی شوکت خانم بخوابم راحت نبودم. رختخوابمو از رختخواب رئوف دور کردم با خودم گفتم: کاش رئوف زودتر این پیرزن رو بفرسته بره نه برای اینکه با رئوف خلوت کنم نه، جلوش معذب بودم هرکاری می خواستم انجام بدم مثل جن جلوم در میامد و غر میزد.. رئوف اومد تو اتاق! مشخص بود کلافه شده نگاهی به فاصله رختخواب من و خودش کرد و با اخم و ناراحتی رفت دراز کشید و لحاف رو تا سرش کشید بالا از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف معذب بودم، حاضرم قسم بخورم اون شب تا صبح شوکت خانم نخوابید هر ده دقیقه بلند می‌شد تو جاش می‌نشست و تو تاریکی که چشم، چشم رو نمی‌دید، اطراف رو یه دید می زد و بعد می‌خوابید اونم چه خوابیدنی الکی تو خواب ناله می کرد... اون شب هم بالاخره صبح شد سر سفره صبحانه اخمای رئوف تو هم بود من قیافه رئوف رو می‌دیدم و ناخوداگاه یه لبخند می‌زدم و شوکت خانم به من چشم غره می‌رفت نگام به رئوف افتاد گفت: شوکت خانم بقچه ات جمع کن شوکت خانم که انگار آب یخ رو سرش ریخته باشن گفت: واسه چی؟ رئوف گفت: سر راه پریزاد و می‌ذارم،خونه بی بی گلاب بعد شما رو می رسونم. من فکر می کردم اینجا کار زیاد هست و پریزاد نمی‌تونه اما اینجا خیلی کار نداره بالاخره پریزاد هم باید بتونه از پس خودش و خونه‌اش بربیاد تازه خانم جونم بیشتر به شما احتیاج داره @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌