کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و چهارم چایی خورد اما یهو اخماشو کشید تو هم گفت: گوش کن یه بار حرف میزنم دی
بازسرو کله اش پیدا شد گفت: فکر نکن خانم جان پسرشو بی خیال شده و دو دستی داده به تو، نه جانم هم خانم جان، هم من میدونیم رئوف از تو سیر بشه میفهمه اشتباه کرده اون وقت ما هم یه دختر خوب می گیریم که تو باید کلفتیشو کنی، فکر کردی می تونی بشینی رو ثروت آقا رحیم و بشی ننه ی نوه هاش؟ نه جانم ما برای رئوف جانم برنامه داریم
نگاش کردم...
بازم ادامه داد" فکر نکن پسرمونو ول کردیم نه من اینجا مثل شیر بالا سرشم!"
با خودم گفتم من نباید کم بیارم منم کم کسی نیستم باید روی این زن رو کم کنم فکر کرده کی هست؟
بادی به غبغبم انداختم و گفتم: فکر کردی کم کسی هستم یا از زیر بته اومدم؟ نه خانم به اون خانم جونت هم بگو که من دختر جهانگیر خان هستم کلی کلفت و نوکر زیر دستم بوده فکر نکنید دختر کم کسی رو گرفتید نه اتفاقا اگه آقام زنده بود شاید اجازه نمیداد شما کفشاش رو جفت کنید چه برسه که دخترش عروستون بشه پس برید خدارو...
شوکت خانم گفت: اوهو اوهو چه صداشو انداخته تو سرش خوبه بابات وزیری کسی نبوده بابات یکی بود که نونتون میزد تو خون مردم دیگه، جهانگیرخان دزد رو همه میشناسن دیگه بسه بسه خودتو جمع کن
بغض کردم سعی کردم اشکم نچکه اما اشکم لجبازتر از این حرفا بود
شوکت خانم که انگار خیالش راحت شده بود اشک منو در آورده رفت و من موندم و کلی فکر و خیال!
نمیگم عاشق رئوف بودما نه اما میخواستم زندگی کنم.
من پریزاد بودم دختری که زیر دست تاجماه خانم و مادرم ماه تابان خانم بزرگ شده بود تازه ننه زری هم کنارمون بود من باید یه درسی به این شوکت خانم می دادم که بره برای خانمش هم تعریف کنه، فکر کردند منم مثل بقیه هستم چون کسی رو ندارم هیچی نگم و سرم هوو بیارن... نه باید بفهمن از این خبرا نیست
باید روی شوکت و خانمش رو کم می کردم تو فکرای خودم غرق بودم که از پشت کسی بغلم کرد
پریدم از جا آقا رئوف بود تا نگام کرد بقیه بغضمم ترکید و بدون اینکه بخوام تو آغوشش زندانیم کرد. نمی دونم از تنهایی بود، از بی کسی بود که مخالفت نکردم فقط اشک می ریختم آقا رئوف پرسید چی شده؟
هیچی نگفتم
- می دونم شوکت زبونش تند هست اما تو دلش چیزی نیست!حتما حرفی زده!
- شوکت خانم بخاطر آقام...
نتونستم ادامه بدم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بازسرو کله اش پیدا شد گفت: فکر نکن خانم جان پسرشو بی خیال شده و دو دستی داده به تو، نه جانم هم خانم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت سی و هفتم
- اگه بخوای میفرستمش بره!من گفتم سختته از پس کارها بربیای یکی بیاد کمک دستت باشه...
از آغوشش خودمو کشیدم بیرون گفتم: از پس کارها برمیام
- مطمئنی؟
سر تکون دادم
- باشه بذار چند روز دیگه می فرستم بره حالا بخند
یه لبخند الکی زدم گفت: قشنگ بخند
سعی کردم بهتر لبخند بزنم، منو به خودش فشار داد و سرشو نزدیک گردنم آورد که با صدای شوکت خانم دستاش شل شد و من از اون زندان رهایی یافتم
شوکت خانم نوچ نوچی کرد
آقا رئوف از اتاق رفت بیرون شوکت خانم که انگار من هووش باشم نچ نچی کرد و گفت: با اینکارات هم من یکی نمی ذارم اینجا موندگار بشی دختر جهانگیر خان
هیچی نگفتم یه لبخند کج و کوله زدم و گفتم: حالا میبینی کی،کیو از اینجا بیرون می ندازه...
شوکت خانم شام درست کرد و سفره انداخت موقع خواب بالش و لحافشو دستش گرفت اومد تو اتاق ما که من سرشب تو مطبخ جن دیدم! جنه داشته منو نگاه می کرده امشب اینا نمی ذارن من بخوابم بعد روبه آقا رئوف کرد و گفت: تو که میدونی ننه شبا از ما بهترون اذیتم می کنند مخصوصا شبایی که ماه کامل هست
رئوف سر تکون داد تا خواست حرف بزنه شوکت خانم گفت من همین گوشه اتاق میخوابم،خوابمم سنگین هست خیالتون راحت
خواستم رختخواب پهن کنم شوکت خانم با مهربانی که ازش بعید بود گفت:
بده من ننه تو تازه عروسی دست نزن
هیچی نگفتم رئوف رفت بیرون
شوکت خانم رختخوابشو جلوی در انداخت و خودش رختخواب رئوف و منو پیش هم انداخت و رفت سرجاش خوابید
از حرکتش تعجب کرده بودم و داشتم اتاق و نگاه میکردم که شروع کرد غر زدن:
احتراما از بین رفته دیگه شرم نمیکنند ما هم جوون بودیم جلو مادرشوهرمون به آقامون نگاه نمیکردیم!
هیچی نگفتم اما خجالت می کشیدم جلوی شوکت خانم بخوابم راحت نبودم.
رختخوابمو از رختخواب رئوف دور کردم
با خودم گفتم: کاش رئوف زودتر این پیرزن رو بفرسته بره نه برای اینکه با رئوف خلوت کنم نه، جلوش معذب بودم هرکاری می خواستم انجام بدم مثل جن جلوم در میامد و غر میزد..
رئوف اومد تو اتاق!
مشخص بود کلافه شده نگاهی به فاصله رختخواب من و خودش کرد و با اخم و ناراحتی رفت دراز کشید و لحاف رو تا سرش کشید بالا
از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف معذب بودم، حاضرم قسم بخورم اون شب تا صبح شوکت خانم نخوابید
هر ده دقیقه بلند میشد تو جاش مینشست و تو تاریکی که چشم، چشم رو نمیدید، اطراف رو یه دید می زد و بعد میخوابید اونم چه خوابیدنی الکی تو خواب ناله می کرد...
اون شب هم بالاخره صبح شد
سر سفره صبحانه اخمای رئوف تو هم بود من قیافه رئوف رو میدیدم و ناخوداگاه یه لبخند میزدم و شوکت خانم به من چشم غره میرفت
نگام به رئوف افتاد گفت: شوکت خانم بقچه ات جمع کن
شوکت خانم که انگار آب یخ رو سرش ریخته باشن گفت: واسه چی؟
رئوف گفت: سر راه پریزاد و میذارم،خونه بی بی گلاب بعد شما رو می رسونم.
من فکر می کردم اینجا کار زیاد هست و پریزاد نمیتونه اما اینجا خیلی کار نداره بالاخره پریزاد هم باید بتونه از پس خودش و خونهاش بربیاد تازه خانم جونم بیشتر به شما احتیاج داره
@Aghmiun ❥❥
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمهاوخاطره ها.
والیبال
@Aghmiun
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌸💮
.عصرتون بخیر
@Aghmiun ❥❥
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت نهم
@Aghmiun ❥❥