eitaa logo
رسانه اجتماعی مسجد و محله
395 دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.3هزار ویدیو
489 فایل
رسانه اجتماعی و کانال رسمی مسجد حضرت زینب سلام الله علیها قم، شهرک شهید زین الدین، خیابان شهید پائیزان انتهای خ دکتر حسابی کدپستی3739115659 شناسه ملی 14013514594 حساب حقوقی درآمد وجاری مسجد 5892107047156958 💳 IR050150000003101103064788
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سالن مطالعه
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت بیست و یکم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/402 فصل دوم پایگاه راه خون (۱۰) ... ناهیدی با تمام زوایای آشکار و پنهان روح من آشنا بود. بیشتر از همه روحیه ماجراجویی‌ام او را نگران می‌کرد و لذا نصیحتم می‌کرد؛ "برادر خوش لفظ! درست است که سن و سالت کم است اما حالا یک مسئول هستی و باید احساس مسئولیت کنی. به هیچ وجه برای یک نفر دشمن یک خمپاره سنگین مصرف نکن. مهمات را برای ستون دشمن و سنگرهای اجتماعی‌شان خرج کن. دوم اینکه به مواضع هم سرکشی داشته باش و از مسئول قبضه‌های آن دائم وضعیت بگیر و راهنمایی‌شان کن. پیگیر کمبودها از تغذیه و مهمات آنها باش. اگر یک وقت غذا دیر رسید، باغات این نزدیکی پر از میوه است. از نظر شرعی استفاده از آنها برای مصرف رزمندگان بلامانعه." نمی دانم چرا از این پیشنهاد آخر خیلی خوشم آمد. یک قاطر هم در اختیار من گذاشت. روزهای اول تذکرات ناهیدی آویزه گوشم بود. مهمات به اندازه مصرف می‌شد. یک روز ستونی از دشمن را در کنار شهر طویله عراق به گونه‌ای زدیم که فردا خبر آن را از رادیو سراسری شنیدیم. حرف از رفتن به باغ‌ها برای آوردن میوه همچنان قلقلکم میداد. بالاخره یک روز سوار قاطر شدم و با خورجینی خالی رفتم که از باغاتی که بین ما و عراقی‌ها بود میوه بیاورم. بیشتر از همه یک درخت بزرگ توت شرابی نگاهم را دزدید انگار که در باغ آجی‌جان هستم. خورجینم را زمین گذاشته و از درخت بالا کشیدم. دل سیری از عزا درآوردنم که یک باره یه صدای خش‌خش پا روی زمین نگاهم را از بالا به پایین آورد. تا به خودم بیایم چند نفر پشت یک درخت کمین کرده بودند. یکی‌شان به زبان فارسی داد زد: "بیا پایین مزدور وطن فروش." آرام آرام از درخت پایین آمدم و خودم را در اسارت دیدم. لباس آنها شبیه لباس‌های خودمان بود. کمی آرام شدم اما همچنان دستانم به علامت تسلیم بالا بود. یکی پرسید: "اینجا چه کار می‌کنی!؟" خیلی راحت گفتم: "دیده‌بانم. آمدم توت بخورم." عصبانی شد و فریاد کشید: "ای خائن به بهانه توت، قایم شدی لای درختا و توپ می‌ریزی روی سر ما!؟" مطمئن شدم که آنها خودی‌اند و از بچه های تهران و نیروی پیاده در خط بودند که به تازگی خط را از گروه قبلی تحویل گرفته بودند. مسئول آنها با اخم گفت: "اینجا جبهه هست، نه باغ عمو و خالت!!" قاه‌قاه خندیدم و گفتم: "اتفاقاً من به نیت باغ خاله‌ام آمده بودم اینجا." بعد از عملیات وضعیت جبهه به یک رکود و بی‌تحرکی رسید که کلافه‌ام می‌کرد. به فکر افتادم ابتکاری به خرج بدهم و از خمپاره های عمل نکرده دشمن که دور و برمان ریخته بود استفاده مجدد کنم اما نه برای شلیک مجدد که این کار ممکن نبود. با بیل و کلنگ اطراف خمپاره‌های عمل نکرده را خالی می‌کردم و آنها را از زمین بیرون می‌کشیدم. چاشنی خمپاره هنگام پرتاب عمل کرده بود اما ماسوره یعنی قسمت سر، و پیشانی جنگی آن سالم و البته فوق العاده حساس و قابل انفجار بود. خمپاره‌ها را بر می‌داشتم. روی دوش می‌انداختم و می‌بردم به مسیری که شنیده بودم محل تردد عراقی‌هاست. خمپاره را تا گردن داخل خاک می‌گذاشتم و ماسوره آن را با سیمی آزاد به درخت یا سنگی وصل می‌کردم. فقط مسئول محور از این‌کار با خبر بود که اگر نیروهای گشتی خودی از این مسیر عبور کردند پایشان به تله‌ها گیر نکند. ◀️ ادامه دارد ... قسمت اول خاطرات علی خوش‌لفظ از جانبازان و شهدای همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد"؛ https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
‏عکس از Salam
هدایت شده از اینستای انقلابی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گفتگوی یلدایی مادر شهید با عکس فرزندانش، اشک مجریان را درآورد 💬 #sarbaz.media @insta_enghelabi
نگاهت به دست خداست 🖌 حضرت از (ص) که فرمود: هر که می خواهد بى ‏نیازترین مردم باشد، باید اعتمادش بیشتر به آنچه در دست خداست باشد تا آنچه در دست دیگران است. 🖌 عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَرَادَ أَنْ يَكُونَ أَغْنَى النَّاسِ فَلْيَكُنْ بِمَا فِى ‏يَدِ اللَّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِى يَدِ غَيْرِهِ‏. 📚 اصول کافى جلد ۳ صفحه: ۲۰۹ روایة: ۸ @hadith_daily
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
افتتاح پل، با اخلاص و بدور از تجملات توسط بهترین انسانهای روی زمین در زمان خودشان👌 🌹شادی روح شهدا صلوات 🌹 🇮🇷نیمه پنهان 🇮🇷@nimeyepenhan
📚 ایام فاطمیّه 💠 سؤال: چه روز هایی ایام فاطمیه محسوب می شود؟ ✅ جواب: روز شهادت (13 جمادی الاول و 3 جمادی الثانی) و ایام نزدیک آن، ایام فاطمیه محسوب می شود و شایسته است در همه این ایام، حرمت عزاداری حضرت فاطمه سلام الله علیها حفظ شود. 🆔 @leader_ahkam
هدایت شده از سالن مطالعه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 | در معیت عُلما ⁉️ در آخرین دیدار بین سردار سلیمانی و آیت‌الله نوری همدانی چه گذشت...؟! ____________________ 🔰 بازنشر مجموعه پرجاذبه ، برش‌هایی زیبا از زندگانی سردار سلیمانی 📚 منبع: کتاب سلیمانی عزیز -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee
هدایت شده از سالن مطالعه
🇮🇷🇮🇷 وقتی مهتاب گم شد 🇮🇷🇮🇷 ✒قسمت بیست و دوم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/404 فصل دوم پایگاه راه خون (۱۱) ... مزه جلوتر رفتن از نیروهای خودی تا سنگر دشمن زیر دندانم رفت اما نه به شوق درخت‌توت بلکه برای مین‌گذاری در مسیر گشتی دشمن. آقای ناهیدی گفت: "تا این دسته گلها که توی این مسیرها کاشته‌ای کار دست نیروهای گشتی و اطلاعات عملیات خودمان نداده بیا با آنها به گشت برو. این خبر خستگی بیش از سه ماه حضور در جبهه دزلی را از تنم بیرون آورد. اولین گشت را تا بیخ سنگرهای دشمن در محور مقابل ارتفاعات شنام رفتیم. وقتی برگشتیم فقط به فکر گشت شناسایی بعدی بودم بچه‌های اطلاعات عملیات در این چند روز تأثیر عمیقی بر من گذاشتند. با قرآن مانوس بودند. از خواندن نماز شب حتی برای یک شب غفلت نمی‌کردند. غیبت کسی را نمی‌کردند. اگر از کسی گلایه داشتند خیلی صمیمانه و صادقانه و بی‌هیاهو با او مطرح می‌کردند و در عین حال شوخ و با نشاط بودند. مراوده با آنها آنچنان مجذوبم کرد که یادم آمد باید با تمام کسانی که در حقشان بدی کرده‌ام حلالیت بخواهم. از غلام لب‌شکری. غلام بستنی فروش، سرایدار مدرسه و ده‌ها نفر دیگر. این تصمیم مصادف بود با روزهای پایانی سه‌ماهه من در جبهه دزلی مریوان. آقای ناهیدی اجازه تسویه حساب و برگشت به همدان را داد منتها به این فکر افتادم که اگر در مسیر برگشت در راه تصادف کنم و بمیرم حلالیت‌طلبی من تحقق نیافته. لذا فکر کردم اول نامه حلالیت‌خواهی بنویسم و اگر زنده ماندم حضوراً از آنها حلالیت بطلبم. تیر ماه ۶۰ بود که بچه‌ها در خط گفتند حاج احمد اینجاست. از هم‌کلامی با او سیر نمی‌شدم. مثل همیشه با صلابت و متواضع پرسید: -- بحمدلله مرد جنگ شده‌ای -- هنوز اول راهم تا مرد شدن فاصله زیادی است. -- اسمت چی بود؟ -- خوش لفظ. علی خوش‌لفظ -- واقعا خوش لفظ هستی. من به مریوان برمیگردم. اگر می‌خواهی با من بیا پریدم پشت تویوتا. گفت: بیا جلو کنار راننده نشستم. حاج همت دوباره سر صحبت را باز کرد -- نگفتی تو خط چه کار می‌کردی؟ -- اولش کنار قبضه خمپاره بودم. بعدش آموزش دیده بانی دیدم. وقت عملیات هر کاری از دستم آمد انجام دادم. آخرش هم به گشت و شناسایی رفتم. کارهایم را که شمردم حاج احمد فقط گوش می‌داد. اما اسم گشت و شناسایی را که آوردم، سرش را چرخاند. تعجب او از سر انکار نبود، بلکه می‌خواست انتهای افق اطلاعات و عملیات را نشان دهد. افقی که گام زدن و رسیدن به آن، سرمایه اخلاص می‌خواست و هوش و جسارت و بی ادعایی. دستش را روی شانه‌ام انداخت و گفت: "یک بلدچی باید اول خودش را بشناسد بعد خدای خودش را و بعد مسیر رسیدن به مقصد را. آن وقت می تواند دست دیگران را بگیرد و راه را از چاه نشان بدهد. شاه‌کلید توفیق در عملیات‌ها دست بلدچی‌هاست. آنها باید گردانهای پیاده را از دل معبر و میدان مین عبور بدهند و برسانند بالای سر دشمن. اما باید قبل از این کار با دشمن نفس مبارزه کنند و از میدان تعلقات بگذرند. فکر می کنم تو بتوانی بلدچی خوبی باشی، مرد!" سرم را پایین انداختم. به مریوان رسیدیم. دلم نمی خواست با حاج احمد خداحافظی کنم. تمامِ وجودم سرشار از پیوند روحی با او و بچه‌های سپاه مریوان بود. بغض راه گلویم را بست. حاج احمد گفت: "برادر خوش‌لفظ! ما را فراموش نکنی؟ منتظرت هستم ... ◀️ ادامه دارد ... با ما همراه باشید با هر روز یک قسمت از داستان زندگی قهرمان ملی همدانی در کتاب "وقتی مهتاب گم شد" قسمت اول: https://eitaa.com/salonemotalee/308 -------------- 🖋سالن مطالعه محله زینبیه، با کلی کتاب، مقاله و ... مفید و خواندنی @salonemotalee