eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
قسمت دوم تصویر زنده خیابان‌های ایلام روی مانیتور بود. جمعیت، شعار، آتش. اما من دنبال آتش نبودم؛ دنب
قسمت سوم تهران، پس از بازگشت سیدعاصف وقتی خبر دادند پرواز اختصاصی در مهرآباد نشسته، به دفتر گفتم تماس بگیرند با سیدعاصف عبدالزهراء، تا مستقیم به ستاد بیاید. ساعت حوالی چهار و نیم صبح بود که روبه‌رویم نشست. کتم را درآوردم، پرت کردم روی کاناپه دفترم. آستینم را بالا دادم، نشستم مقابل عاصف. چشم‌هایش خسته بود، اما ذهنش بیدار. گفتم: «می‌دونی چرا خواستم بیای؟» گفت: «حدس می‌زنم.» همینطور که داشتم گیجگاهم را فشار میدادم گفتم: «پسر خوب، من حدس نمی‌خوام. واقعیت می‌خوام. بعد از این همه سال کار کردن در کنار من، هنوز نفهمیدی من با حدسیات و فرضیات کار نمی‌کنم و برام اهمیتی نداره؟ فرضیه در جای خود، ولی الان وسط آشوب باید بفهمی چرا وقتی شبانه با پرواز اختصاصی می‌فرستمت ایلام، اما سومین شب با پرواز اختصاصی برت می‌گردونم، یعنی یه اتفاق مهمی افتاده...» برگشتم سمت میزم و کیبورد را کشیدم سمت خودم، دکمه اینتر را زدم. مانیتور روشن شد؛ چند عکس، گزارش‌های متنی، اسامی رمز. فایل گزارش را باز کردم. گفتم: «منابع برون‌مرزی‌مون، داخل کادر سطح بالای منافقین، تأیید کردن که یک تیم سه‌نفره وارد تهران شده.» عاصف ابرو بالا انداخت گفت: «این بی‌ناموسا پنج نفره می‌اومدن، چی‌شد سه‌نفره اومدن؟» برگشتم روبروی عاصف نشستم و گفتم: «بله. سه نفر، برای سه کار. اتصال، هدایت، و خون. حالا برات مهم نباشه چندتایی اومدن. مهم اینه همزمان با جمع کردن بحران، باید این گوساله‌ها رو هم جمع‌شون کنیم...» ماوس را از روی میز برداشتم، روی یکی از عکس‌ها زوم کردم، به عاصف گفتم: «کارشون اینه؛ لیدرهای میدانی اغتشاشات رو که از قبل شناسایی شدن، به هم وصل کنن، مسیر بدن، نقطه درگیری بسازن، تهش سر ببرن... جمعیت و هدایت کنن سمت مراکز حساس حاکمیتی و...» عاصف گفت: «و ترور؟» بدون مکث جواب دادم: «ترور، و کشته‌سازی...» چند ثانیه سکوت شد. من گذاشتم سکوت کار خودش را بکند. گفت: «موساد؟» گفتم: «روی بعضی تیم‌ها سوارن. تمیز. غیرمستقیم و نیابتی. اگر اشتباه کنیم، هزینه‌اش ملی هست.» عاصف تکیه داد عقب. سپس آرام گفت: «پس قراره فضا رو خونین کنن.» گفتم: «دقیقا...» گفت: «هدف؟» چشم در چشمش دوختم، گفتم: «کشاندن کشور به نقطه‌ای که تصمیم‌های اشتباه گرفته بشه.» کمی تامل کرد، بعد پرسید: «دستور چیه؟» بلند شدم رفتم سمت پنجره‌ای که از لا به لای شیارهای حفاظ فلزی‌اش خانه‌های خاموش و نیمه‌خاموش تهران پیدا بود... چشمانم را مالیدم، با دقت بیشتری به ساختمان‌ها نگاه کردم و در دلم برای مردم آهی کشیدم که چقدر مظلوم واقع شده‌اند... گفتم: «دستور اینه که از صبح علی‌الطلوع، تو مسئول پیدا کردن این سه‌نفری. قبل از اینکه اولین خون روی آسفالت بریزه. این سه نفر نباید به لیدرهای میدانی برسن. اگر برسن، خیابون از کنترل خارج می‌شه. تو مسئول پیدا کردن این سیانور زاده‌ها هستی. خون خودت و تک تک نیروها ریخته بشه مشکلی نیست، اما نباید خونی از دماغ مردم ریخته بشه... خودت میدونی وقتی اینطور میگم نه اینکه بی‌رحم باشم و شما و بچه‌های مردم که دارن اینجا کار می‌کنن برام مهم نباشید؛ نه، اتفاقا شما برام مهم هستید، اما قبل از شما مردم برای من مهم هستن سیدعاصف. پرونده از حساسیت بالایی برخوردار هست. سیدحسین برای همین دستور داد تورو برگردونم از ایلام. به من اجازه نمیده زیاد وارد میدان بشم. بهم گفت می‌شینی توی ستاد فقط هدایت و رهبری میکنی تیم و.» پرسید: «زمان؟» نگاهش کردم، کمی گردنم را با دستانم مالیدم تا دردش کم بشود... گفتم: «قبل از اولین جنازه‌ای که بشه ازش روایت ساخت.» لبخند نزد. من هم نه. گفت: «تهران شلوغه.» گفتم: «برای همین تو اینجایی سیدعاصف. فکر می‌کنی عاشق چشم و ابروت بودم گفتم بیا اینجا؟ یا چون رفیقم هستی همیشه در کنار خودم نگهت می‌دارم؟ من تو رو بخاطر پیگیری و ممارستی که داری کنار خودم حفظت می‌کنم؛ پس پیداشون کن زودتر...» گفت: «اگه یکی‌شون بسوزه، بقیه جمع می‌شن؟» گفتم: «نه. فرار می‌کنن.» گفت: «پس باید زنده بگیریم.» آهسته گفتم: «باید عقلشون رو زنده بگیریم. یادت باشه، این کِیس فقط دستگیری نیست. یه ضربه به دهه‌ها ترور و خون‌ریزی سازمان رجوی هست.» چیزی به اذان صبح باقی نمانده بود، رفتم سراغ سجاده‌ام؛ ایستادم، رو به قبله؛ بدون اینکه به عاصف نگاه کنم، گفتم: «خونه نمی‌ری؛ برای چندوقت با خانمت خداحافظی کن. این پرونده به طور کلی مهمه و کیس‌های اون مهمتر از هر کِیسی.» جلسه تمام شد، اما کار نه. خسته بودم، ولی شروع کردم به خواندن نماز شب. توکل کردم به خدای متعال و استغاثه به محضر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و امام زمان عجل‌الله. بعد از نماز به سجده رفتم، صدها بار تکرار کردم «یامولاتی یا فاطمه اغیثینی...» سر از سجده برداشتم و دستم را روی سرم گذاشتم و با اشک دائم تکرار کردم: «المستغاثُ بِکَ یابن‌الحسن...» به شرط حیات، ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت سوم تهران، پس از بازگشت سیدعاصف وقتی خبر دادند پرواز اختصاصی در مهرآباد نشسته، به دفتر گفتم ت
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت چهارم هوای شهر سنگین بود؛ نه از دود و آلودگی، بلکه از لایه‌ای نامرئی که شبکه‌ای از عناصر دشمن با حضور خزنده و سازمان‌یافته‌شان بر فضا تحمیل کرده بودند. سنگینی‌ای که بوی عملیات، رصد و تهدید می‌داد، نه هوا؛ دقیقا مثل دهه‌ی شصت که مظلوم‌ترین دهه‌ی پس از انقلاب است. هر ساعت یک خبر؛ هر دقیقه یک گزارش؛ و هر گزارش یعنی یک پله نزدیک‌تر به «نقطه انفجار و ترور». همه‌چیز دقیقاً همان‌طور پیش می‌رفت که روی تخته‌ی شیشه‌ای اتاقم نوشته بودم. تنها اتفاقی که هنوز نیفتاده بود، اولین خون هدف‌دار بود. همان خط باریک میان اعتراض و آشوب، میان نارضایتی و عملیات روانی دشمن. برای من این آشوب‌ها، آشوب و اغتشاش نبود؛ این اتفاقات برای من به معنای حقیقی کلمه، یک براندازی کاملا مسلحانه بود که کم کم داشت به اوج خود می‌رسید. عاصف در طبقهٔ پنجمِ یک ساختمان امن و طبقه‌بندی‌شده، واقع در یکی از خیابان‌های تهران و در شعاع نزدیک به کانون درگیری، مستقر بود. طبقهٔ چهارم همان ساختمان به‌طور کامل در اختیار تیم دوم ردیابی سیگنال و پایش ارتباطات قرار داشت؛ سه اتاق ایزوله، هرکدام با چیدمان عملیاتیِ مستقل، مملو از سامانه‌های شنود، پایش لحظه‌ای، تحلیل طیفی و تطبیق الگوهای ارتباطی برای کشف، تأیید و هم‌بندی اهداف. از لحظه‌ای که مأموریت به سیدعاصف عبدالزهراء ابلاغ شد، عملاً وارد چرخهٔ بی‌وقفهٔ عملیات و پایش مستمر شد و دیگر خواب به چشمش نمی‌آمد. پشت مانیتورهای حرارتی و نقشه‌های ترافیک مجازی تهران، لایه‌به‌لایه شهر را می‌شکافت؛ می‌دانست سه نفر جایی در این شبکه شلوغ نفس می‌کشند و می‌دانست که ردشان فقط با عبور از هزاران نشانه جعلی و فریب‌خورده پیدا می‌شود. متاسفانه منبع ما برخلاف دفعات قبلی با محدودیت‌های زیادی روبرو بود و به دلیل رعایت مسائل امنیتی سازمان رجوی در پاریس، نتوانست اطلاعات بیشتری ارسال کند. تیم سه‌نفره‌ای که ورودشان به تهران به ما گزارش شده بود، به سامانه‌های ارتباطی کاملاً رمزشده مجهز بودند؛ بدون استفاده از موبایل یا پیام‌رسان‌های متعارف. ارتباطات آن‌ها مبتنی بر الگوریتم‌های بومی موساد طراحی شده بود؛ یعنی ارتباطات پراکنده با رمزگذاری داینامیک که کمتر از یک دقیقه پس از ارسال، به‌صورت خودکار خودتخریب می‌شد. در سطح لاگ، عملاً چیزی باقی نمی‌ماند؛ نه مسیر تماس، نه دادهٔ مکانی، نه IP قابل ردیابی. هم من و هم عاصف می‌دانستیم که هر رمز، حتی در لحظهٔ خودتخریبی، ناگزیر یک پالس منحصربه‌فرد ساطع می‌کند؛ پالسی به کوتاهی یک تپش. اما در عملیات ردیابی، همان یک تپش هم کافی است. با دو محافظ به‌سمت خانهٔ امن حرکت کردم. مستقیم به‌همراه عاصف وارد بخش «سیگنال‌های خام» شدیم. کنار میز مهندس افراسیاب نشستم؛ کسی که سابقهٔ کار در پروژه‌های پارازیت و پدافند الکترونیک را داشت. بدون مقدمه گفتم: «دنبال سه تپش مشخصم. کدهای نامتقارن با محور فرکانسی بین ۱۴ تا ۱۷ گیگاهرتز. باید روی باند شهری تهران فیلتر و ایزوله بشن.» افراسیاب با اخم و تعجب پرسید: «آقای سلیمانی، ردگیری نظامی در باند شهر؟ این کار یعنی نفوذ در محدوده ارتباطات پلیس، موبایل و حتی حمل‌ونقل و تشکیلات و دستگاه‌های دیگه...» از روی صندلی بلند شدم و به‌سمت عاصف رفتم؛ کمی آن‌سوتر کنار پنجره ایستاده بود و با موبایل صحبت می‌کرد و سیگار می‌کشید. با یک اشاره صدايش کردم و آرام گفتم: «برو افراسیاب و توجیهش کن. داره من و می‌ریزه به هم...» عاصف پکی به سیگارش زد، خیلی کوتاه گفت: «افراسیاب جان، الان وقت مجوز گرفتن نیست. بعدشم، شما مثل اینکه هنوز نمی‌دونی با کی طرفی؟ آقا عاکف مسئول ما هستن...» افراسیاب گفت: «عاصف جان، من نوکر خودت و آقا عاکف هستم، اما سیدحسین دفعه قبل سر یه پرونده مشابه همین، بخاطر همین عدم مجوز با من برخورد کرد؛ نمی‌خوام دوباره این سناریو تکرار بشه...» عاصف این‌بار رو به افراسیاب برگشت. لحنش محکم‌تر شد، اما صدا را پایین نگه داشت، گفت: «افراسیاب جان، برادر من، وسط این بحران من و درگیر مجوز نکن. آقا عاکف خودش مجوزه. اگر روی کاغذ مجوز می‌خوای، باشه، من بهت می‌رسونم. چون همین الان که تو داری ما رو درگیر موارد پیش‌پا افتاده می‌کنی، رد خونی تازه منتظره تا روایت ساخته بشه. اگر یک تپش ازشون پیدا کنیم، بقیه کار با من.» افراسیاب گفت: «بهتره مجوز باشه...»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت چهارم هوای شهر سنگین بود؛ نه از دود و آلودگی، بلکه از لایه‌ای نامرئی ک
با عصبانیت رفتم سمت افراسیاب، گفتم: «ببین افراسیاب، اگر قصد داری من و درگیر بحث مجوز کنی، همین الان وسایلت و جمع کن و از این ساختمون خارج شو. رسیدگی به این موضوع هم می‌مونه برای بعد... من اینجا حوصله ندارم یکی بخاطر مجوز باهام لاس بزنه و یکی دیگه بیاد باهام چونه بزنه... سیدحسین بالا دست منه و پاسخ مجوز با منه؛ پس من باید جواب پس بدم، اما تو که الان زیر نظر من کار میکنی، حق نداری من و توی این شرایط که کشور داره از دست می‌ره، درگیر مجوز کنی و روند عملیات و متوقف کنی...یا طبق دستور من جلو می‌ری، یا همین حالا جمع می‌کنی و می‌ری.» رفتم بیرون، سیدعاصف پشت سرم آمد. مستقیم تماس گرفتم با سیدحسین و گزارش را به او دادم؛ گفتم: «سید، وقتی اختیار عمل و از من می‌گیری و بدون هماهنگی نیرو می‌چِپونی توی تیم، دست من و باز نمی‌گذاری و توی همه چیز شما ورود می‌کنی، تهش میشه این که یه آدم با پنج سال سابقه میاد جلوی من می‌ایسته، وسط براندازی مملکت از مجوز حرف می‌زنه... انقدر بچه‌ها رو مجوز محور بار آوردید که وسط بحران امنیتی مجوز روی کاغذ می‌خواد. از سر قبر عمه‌ام مجوز بیارم؟» سیدحسین گفت: «ببین عاکف، من دارم می‌رم جلسه؛ روشن و واضح بگو موضوع چیه؛ با مغز من وَر نرو...» گفتم: «سید من دارم فارسی صحبت می‌کنم. واضح‌تر بگم؟ باشه مشکلی نیست! بیا اینجا یه سر، افراسیاب و جمع کن با خودت ببر. من این نیرو رو نمی‌خوام. با سجاد راحت‌تر کار می‌کنم...» گفت: «آروم باش...درستش می‌کنم. گوشی و بده بهش...» گوشی را دادم به سیدعاصف و رفت داخل اتاق سیگنال‌های خام. تلفن را روی بلندگو گذاشت و از داخل راهرو شنیدم که سیدحسین به افراسیاب گفت: «بچه جان، برای کسی که بالای دستت هست، چرندیات نباف وسط بحران. یا حرفش و گوش کن، یا پاشو برو خونت تا بعد از این پایان بحران تکلیفت و مشخص کنیم. مثل اینکه هنوز بعد از چهارسال نفهمیدی کجا و با کی داری کار می‌کنی...» افراسیاب گفت: «آخه حاج آقا شما خودتون یکبار گفتید مجوز باید باشه...» سیدحسین گفت: «اون برای یه پرونده دیگه بود. الان مسئول پرونده داره بهت میگه فلان کار و کن، حق نداری بهش بگی مجوز...» لحظاتی بعد عاصف آمد بیرون و دیدم دارد می‌خندد. پشت بندش افراسیاب آمد و گفت: «آقا عاکف عذر می‌خوام...»
عاکف سلیمانی
با عصبانیت رفتم سمت افراسیاب، گفتم: «ببین افراسیاب، اگر قصد داری من و درگیر بحث مجوز کنی، همین الان
قسمت پنجم جوابش را ندادم و رفتم طبقه پنجم. افراسیاب و تیمش تا نیمه شب کار کردند. فریم‌های خام فرکانسی از بخش شمال و شمال شرق تهران را گرفتند؛ شمیران، پاسداران، و نارمک. در بازه‌ای یک‌ثانیه‌ای، سه پالس هم‌فاز دیده شد؛ از سه موقعیت متفاوت. اما مشکل این بود که هیچ‌کدام در محدوده معمول باند نظامی یا مخابراتی نبودند. دقیقاً در نقاطی که الگوی عملیاتی اسرائیلی فعال می‌شود. عاصف آمد سمت من؛ خستگی توی شانه‌هایش نشسته بود، اما لبخندی کج گوشه‌ی دهانش بود. همان لبخندی که فقط وقتی می‌زد می‌فهمیدم خط، بالاخره نفس کشیده. برای «خدا قوت» یک سیب از روی میز برداشتم و پرت کردم سمتش. گفت: «حاج عاکف… تبریک. ردِ اولیه زده شد.» رفتم طبقه چهارم، افراسیاب داده‌ها را به سیستم تطبیق ژئوپوزیشنال فرستاد. نقطه اول از پارک لاله، دوم از مقابل مسجدالنبی نارمک، سوم از حوالی خیابان مفتح جنوبی. سه نقطه ظاهراً بی‌ربط. اما زاویه انتشار پالس‌ها و زمان هماهنگ، نشان می‌داد که سه نفر از تجهیزات کوچک و هم‌کد استفاده کرده‌اند. یعنی با هم در شبکه پراکنده کار می‌کردند. به افراسیاب و بچه‌ها خداقوتی گفتم. همان‌جا فورا تاکید کردم هر سه نقطه در شبکه دوربین‌های شهری با الگوریتم حرکتی بررسی شود، بدون هشدار به نیروهای انتظامی که ممکن بود با واکنش ناخواسته هدف‌ها را فراری دهند. در نقطه اول، پارک لاله، جایی که رد اولیه زده شد، نیروی در میدان گزارشی داد که با رصدهای فنی و اطلاعاتی تیم من تشابه داشت. در این نقطه فقط یک زن با کلاه‌گیس و عینک تیره دیده شد که نیم ساعت بین نیمکت‌ها جابه‌جا می‌شد و با موبایل بدون سیم‌کارت ارتباط می‌گرفت! موبایلی که عملاً فقط به‌عنوان فرستنده گیرنده رمز عمل می‌کرد. در نارمک، مردی با کیف لپ‌تاپ و پوشش کارمند ساده. در مفتح، موتورسوار آرام با جعبه پشت ترک که مدار گرمایی در آن غیرعادی بود؛ گرمای داخلی بی‌ربط به موتور؛ یعنی تجهیزات درون جعبه. عاصف نفس عمیقی کشید و زیر لب به افراسیاب: «اتصال، هدایت، خون...» اولی، زن رمزگذار... دومی، رابط میدانی... سومی، عامل اجرا... ترتیبشان مثل توالی نوت‌های عملیات موساد بود. با عاصف به گوشه‌ای از طبقه چهارم و دور از بقیه بچه‌ها رفتیم... دیدم حالش خوش نیست. گفتم: «چت شده... سوخت زدی یا نه؟» دستی به موهایش کشید و گفت: «نه حاجی...» گفتم: «مشخصه... بیا بریم بالا دوباره بر می‌گردیم...» با سیدعاصف رفتیم بالا و نشست دو نخ پشت هم سیگار کشید، در کنارش با هم بحث و تبادل نظر کردیم. تصمیم گرفتیم عملیات نفوذ نرم آغاز شود. از اتاق من با واحد فنی رمزگشایی تماس گرفت. تیم فنی کدهای پالس هم‌فاز را به الگوی فاز نیمه‌معکوس VHF معکوس کرد و روی آن الگوریتم تشخیص «ایکوکد» انداخته شد؛ روشی که باعث می‌شود در همکاری با نویز شهری، سیگنال‌های حذف‌شده بازسازی شوند. نتیجه حیرت‌انگیز بود. یک خط رمز بازسازی شد، فقط ۱۸ کاراکتر، اما معنی داشت. در ترجمه اشتراکی به‌دست‌آمده از تطابق سیگنال، متن رمز این بود: «B1–CYCLE–NODE/2–SHIFT–G17–EAST.» عاصف آن را مثل اسم رمز قدیمی خواند: چرخه یک، گره دو، شیفت شرق، موقعیت G17. دقیق بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این نوع کد در الگوی عملیات صهیونیستی یعنی جابه‌جایی نقطه تماس. یعنی تا چند ساعت دیگر قرار جلسه‌شان از جنوب شرقی تهران برقرار می‌شود. عاصف توضیحاتی را به من ارائه داد؛ گفتم: «باید برای پیدا کردن محل جلسه، دنبال چیزهایی بگردیم که هیچ‌کس نمی‌بینه.» عاصف با شبکه مانیتورینگ ترافیک هماهنگ شد. در بین تمام خیابان‌های شرق، فقط یک کوچه در نیروهوایی وجود داشت که دوربین‌اش از ساعت ۲:۳۰ تا ۳:۱۰ غیرفعال بود؛ درست هم‌زمان با انتقال رمز؛ به عاصف گفتم دستور بررسی بدهد تا ببیند چه کسی آن شب در پشت دوربین شیفت بود تا به وقتش خدمت آن نفر در یکی از ارگان‌ها برسیم. فورا بلند شدم و با عاصف رفتیم طبقه چهارم، مسیر را روی نقشه گذاشتم و باهم بررسی کردیم. به عاصف گفتم: «با هم میریم نقطه G17. پشتیبانی از راه دور. فقط چشم، بدون تماس.» بعد از بررسی‌های فنی با عاصف به طبقه پنجم بازگشتیم و تغییر پوشش دادیم. به صلاح نبود خودم بروم، اما نمی‌توانستم بنشینم پشت میز و عاصف و تیم را هدایت کنم. پس از تغییر پوشش، بدون اینکه کسی را همراه خودمان کنیم، با یک سراتو بی‌نشان به محل مورد نظر رفتیم. خیابان خلوت بود. چنداتوبوس آتش زده بودند. کوچه و خیابان مثل مقدمه‌ای برای اتفاقی بزرگ‌تر عمل می‌کرد. عاصف با یکی از بچه‌ها ارتباط گرفت تا پهپاد کوچک شناسایی واحد شنود بالای کوچه برود. با استفاده از دستگاه اختصاصی دریافت تصویر زنده، من و عاصف ورود سه فرد را به‌صورت هم‌زمان مشاهده کردیم؛ دو مرد و یک زن. تطبیق تصویری با داده‌های سیگنالی انجام شد و تمام شاخص‌های فنی با اطلاعات پیشین انطباق کامل داشت. شناسایی اولیه تأیید شد.
عاکف سلیمانی
قسمت پنجم جوابش را ندادم و رفتم طبقه پنجم. افراسیاب و تیمش تا نیمه شب کار کردند. فریم‌های خام فرکان
قسمت ششم عاصف دستش را برد سمت گوشش و تراشه کوچکی که داخل گوشش بود را آرام فشار داد، گفت: «تصویر شفاف است، کدها با داده‌های مرجع انطباق دارند و نقطه‌ی انتقال داده فعال شده است.» افراسیاب جواب داد: «تپش دوم شناسایی شد. رمز تغییر فاز داده. دارن اتصال می‌گیرن با لیدر اصلی.» افراسیاب دستور داد به تیم رمز شکن تا با انتشار نویز خنثی در باند ۱۵ تا ۱۷ گیگاهرتز، پالس را منجمد کنند و باعث خطای هم‌فاز شوند. به‌ظاهر رمز برقرار شد، اما هر سه دستگاه دچار خطا شدند. زن بلافاصله موبایلش را دور انداخت و دو مرد با دست به اطراف اشاره کردند، اما هنوز نفهمیده بودند گیر افتاده‌اند. رفتم روی خط سیدرضی «سرتیم عملیات» که در همان لحظه، در انتهای کوچه داخل یکی از ساختمان‌ها مستقر بودند. گفتم: «سیدرضی صدای من و داری؟» گفت: «بله بله. جانم حاجی...» گفتم: «محور شمالی و جنوبی کوچه رو فوراً به صورت نامحسوس مسدود کنید؛ بدون ایجاد حساسیت برای سوژه‌ها. با عناصر آموزش‌دیده طرف هستیم. اولویت، دستگیری زنده است. در صورت اجبار به درگیری، کنترل حداقلی اعمال بشه، اونم در سطح زیر زانو...» گفت: «باشه حاجی. امیدوارم وارد درگیری نشن...» در همین حین، زن از دو مرد جدا شد و قبل از آنکه کوچه مسدود شود، سوار یک 206 شد و با سرعت رفت. خشکم زد. عاصف فورا پیاده شد و اسلحه‌اش را مسلح کرد و رفت سوار موتور یکی از بچه‌های تامین که دورتر ایستاده بود شد تا برود برای تعقیب... در همین حین نیروهای سیدرضی که در دو ساختمان داخل همان کوچه مستقر بودند، همه‌شان به صورت مسلح به داخل کوچه ریختند و گرد دو عنصر آموزش دیده‌ی عملیاتی و تروریستی منافقین خیمه زدند؛ آن‌ها هم وقتی دیدند دورشان را پانزده نفر گرفته‌اند، بدون هیچ مقاومتی خود را تسلیم نیروهای امنیتی ما کردند. افراد فورا به خودروهای مورد نظر منتقل شدند. بیسیم زدم به سیدرضی: «به زودی، می‌بینمت. فقط زودتر ورودی و خروجی کوچه رو به حالت عادی برگردونید. از منطقه هر چه زودتر خارج بشید...» گفت: «دریافت شد.» رفتم روی خط عاصف، گفتم: «عاصف اعلام موقعیت و وضعیت داشته باش برام...» گفت: «حرکت کرده به سمت بزرگراه، ظاهراً مسیر غربی. راننده حرفه‌ایه، فاصله رو زیاد نمی‌کنه. پلاکش هم موقتی و دست‌کاری شده‌ست.» رفتم روی خط سیدرضی: «رضی جان ببین میتونی مشخصات زنه رو که فرار کرده از زیر زبون اون دوتا حیوون بکشید بیرون؟ تطبیق می خوام.» گفت: «دهنشون پرخون هست. نمیتونن صحبت کنن. ولی تلاشم و میکنم...» فهمیدم لحظه آخر سیانور خوردن که خودکشی کنن اما موفق نشدن و بچه‌ها با مشت از خجالت‌شون در اومدن... گفتم: «تلاشت و بکن از این سیانورزاده‌ها چیزی بکشی بیرون...» مجددا رفتم روی خط عاصف، گفتم موقعیت را مستقیما بفرستد روی شبکه رمز دوم. چند ثانیه بعد نقشه روی تبلت من بالا آمد. نقطه قرمزِ زن منافق سمت خیابان بهزاد منطقه دو در حال حرکت بود. فورا کد اضطراری «کد سیاه» را صادر کردم: «هدف زنده، دارای پوشش عملیاتی.» بلافاصله ایستگاه‌های مراقبت و تیم‌های پوششی و گشت‌های اطلاعاتی وارد وضعیت رزمی و عملیاتی شدند. رفتم روی خط سیدرضی: «رضی‌جان از وسایل سیانورزاده‌ها چی پیدا کردید؟» گفت: «از داخل کوله‌شون بسته‌های حافظه و چندتا پاسپورت پیدا کردیم.» پس از ده دقیقه، همانطور که روی صندلی عقب نشسته بودم و داشتم با راننده به سمت موقعیت سیار سوژه می‌رفتم، همزمان از طریق سامانه صوتی رمزدار، صدای عاصف دوباره آمد: «داره می‌ره به سمت میدان کاج، وارد یکی از کوچه‌ها شد که اسمش و نمی‌تونم دقیق ببینم چیه روی تابلو. موتور جلو افتاده. به احتمال زیاد داره می‌ره به ساختمان رابط.» گفتم: «حواست باشه شک نکنه. بهش نزدیک نشو زیاد. باید سلامت محیط براش روشن بشه. وگرنه جابجا میشه. باید توی نقطه‌ای که متوقف میشه بره زیر ضربه. فعلا زیر چتر اطلاعاتی خودمون نگهش می‌داریم... اقدامین داشته باش تا من خودم و برسونم.» با راننده به سمت موقعیت حرکت کردیم و در همان لحظه که صفحه حرارتی پرنده شناسایی بالای منطقه تصویر زنده فرستاد، چهره زن مشخص شد. هویت زن برای ما با نام “نازنین راد”، مشخص شد. تا نامش برای من مشخص شد، فورا به احد گفتم بزند کنار. بلافاصله پیاده شدم و از ماشین فاصله گرفتم، رفتم در پیاده رو، با یکی از همکارانم تماس گرفتم. دهنم باز مانده بود از این نام. فورا با سیدحسین تماس گرفتم... گفتم: «سید، سوژه اصلی پرونده خاکستر60 توی ایران هست...» گفت: «مطمئنی؟ تو رو روح پدر شهیدت راست میگی؟» گفتم: «به جان امام زمان قسم...» گفت: «به زودی می‌بینمت...» بلافاصله رفتم سوار شدم و به مسیر ادامه دادیم... به شرط حیات ادامه دارد...
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت ششم عاصف دستش را برد سمت گوشش و تراشه کوچکی که داخل گوشش بود را آرام فشار داد، گفت: «تصویر شفا
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت هفتم وقتی به موقعیت عاصف رسیدیم، هم‌زمان تیم تأمین هم در پوشش‌های مختلف خود را به محل رساند و به‌سرعت محیط را برای عملیات ایزوله کرد. عاصف موتور را به راننده‌ای که همراه من بود سپرد و خودش داخل ماشین آمد. کمی جلوتر، در گوشه‌ای از خیابان که امکان توقف داشت، پارک کردیم و منتظر ماندیم. به عاصف گفتم: «به نظرم اگر تا صبح اتفاقی پیش نیومد، علی‌الطلوع بزنیم به خط.» عاصف گفت: «حاجی به نظرم یکساعت دیگه بگیریمش تموم کنیم. کار داره توی خیابون بالا می‌گیره. وگرنه نمی‌تونیم جمعش کنیم اوضاع رو.» گفتم: «امشب یه چیزی و فهمیدم که عاصف اگر تو بفهمی، اُوِر دُز می‌کنی. فعلا یه کم صبر کن. این بازی حالا حالاها ادامه داره... سیدحسین احتمالا من و از موضوع تهران موقتا برداره و کسی دیگه رو جایگزین کنه تا تموم تمرکزم روی این موضوع معطوف بشه. چون این موضوع ادامه دار هست.» عاصف سیگارش را روشن کرد، گفتم: «نمی‌خوای این لامصب و کمترش کنی؟ چپ و راست داری سیگار می‌کشی. خفه‌مون کردی به مولا.» گفت: «ذهنم درگیره رییس. چاره‌ای ندارم.» با حالت خنده و کنایه گفتم: «ببند عاصف جان. ما اگر رییس شما هستیم، چرا جلوی ما می‌کشی؟» خندید و گفت: «قبل از اینکه رییس و مرئوس باشیم، رفیقیم...» همزمان گوشی سیدعاصف زنگ خورد. گوشی را نشانم داد؛ روی صفحه عکس یک قلب بود. فهمیدم همسرش است. تماس را جواب داد و شروع کرد به قربان‌صدقه رفتنِ همسرش. خنده‌ام گرفت از این‌همه پاچه‌خواری! گوشی را گذاشت روی بلندگو. همسرش گلایه می‌کرد که چرا یک سر هم که شده به خانه نمی‌زند و همیشه بیرون است. عاصف برای لحظاتی بیرون رفت. وقتی آمد، دیدم می‌خندد. گفتم: «باز چه داستان و چاخانی برای خانمت سر هم کردی؟» همانطور که می‌خندید گفت: «بخدا هیچ‌چی. پشت تلفن به شوخی می‌گفت اگر تا فردا نیای خونه، زنگ می‌زنم ستادتون، بعنوان گزارش مردمی اسم و مشخصاتت و می‌دم، میگم اسلحه و پهپاد جابجا می‌کنی؛ اونوقت می‌ریزن می‌گیرنت و حداقل الکی هم شده چندوقت می‌ری زندان تا اثبات بشه. بعدش میام اونجا می‌بینمت یه کم...» خنده‌ام گرفت از این همه سیاست زنانه؛ عاصف همانطور که می‌خندید، گفت: «حاجی واقعا خانمم از وضعیت زندگی شاکیه. میگه هیچ‌وقت نیستی. یه لطفی کن بعد از پایان مأموریت و تموم شدن این اوضاع خیابونا من و بفرست یک هفته برم مرخصی تا ببرمش سفر...» گفتم: «چشم. نگران نباش.» عاصف درست می‌گفت؛ زندگی همه‌ی ما زیر بار ماموریت‌های درون مرزی و برون مرزی و تامین امنیت کشور، جا مانده بود. شب‌ها، خیابان‌های تهران و استان‌های استراتژیک یکی‌یکی شلوغ می‌شد و عملاً جنگ شهری کلید خورده بود. با تدابیر ویژه‌ی شعام «شورای عالی امنیت ملی» اینترنت به‌طور کامل قطع شده بود. دقایقی بعد همانطور که داشتم داخل ماشین چای می‌خوردم، جرقه‌ای در ذهنم زده شد و تأکید کردم به عاصف هرچه زودتر هماهنگ کند تا تمام ورودی‌ها و خروجی‌های منتهی به موقعیت عملیات به‌صورت کامل کنترل شود و یگان ویژه و بسیج در منطقه مستقر شوند تا درگیری که در چند خیابان بالاتر بود، به این نقطه کشیده نشود و بتوانیم راحت عملیات را پیش ببریم. زمان عملیات داشت فرا می‌رسید. خانه‌ای که سوژه در آن مستقر بود، هیچ رفت‌وآمد مشکوکی نداشت که بتوان فرد دیگری را هم زیر نظر گرفت. تیم عملیاتی در فاصله ششصد متری از خانه‌ی هدف مستقر شد. همان لحظه تلفن دارای طبقه‌بندی‌ام به صدا درآمد. پاسخ دادم: «جانم...» صدای سیدرضی بود. گفت: «حاج عاکف با سیدعاصف هستید؟ گفتم: «آره رضی جون.» گفت: «میاید سمت ما؟ یا من بیام سمت شما؟» گفتم: «عاصف خوابه. تا بیای به ما دست بدی بیدارش کردم. فقط حواست باشه عادی و تنها بیا. از بچه‌های خودت کسی و نیار.» گفت: «باشه حاجی.» چند دقیقه بعد سیدرضی به سمت‌مان آمد. عاصف که تا آن لحظه چُرت می‌زد، وقتی در ماشین باز شد، با دیدن رضی، فوری سرحال شد. طبق معمول، هنوز سلامشان تمام نشده بود که شوخی‌ها شروع شد؛ از کنایه به خواب‌های وسط عملیات گرفته تا تیکه‌پرانی‌های همیشگی درباره اینکه «حواس هر کدامشان باشد لحظه ورود اسلحه از دستشان نیفتد!» و خاطره‌ای از سیدرضی که در تشرف به حج، طوافِ نساء را از فراموش کرده بود؛ بعد از بازگشت هم نه امکان اعزام دوباره به حج را داشت و نه موفق شد کسی را پیدا کند که نیابتاً به‌جایش طواف نساء را انجام دهد. همین موضوع باعث شد سیدرضی تا سه ماه نتواند همسرش را ببیند؛ حتی اگر هم به خانه می‌رفت، مجبور بود در اتاقی جدا بماند تا چشمش به همسرش نیفتد، چون از نظر شرعی نامحرم محسوب می‌شدند. عاصف هم هیچ‌وقت این ماجرا را فراموش نمی‌کرد و هر فرصتی پیدا می‌کرد، سیدرضی را بابتش دست می‌انداخت.
عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت هفتم وقتی به موقعیت عاصف رسیدیم، هم‌زمان تیم تأمین هم در پوشش‌های مختل
قسمت هشتم عاصف گفت: «رضی جان، فقط وسط عملیات حواست باشه که این‌جا نیابت نمی‌گیرن‌ها. کار و درست انجام بده... وگرنه باید سه ماه پشت در اتاق سیدحسین بشینی...» فضا برای چند ثانیه از خشکی مأموریت فاصله گرفت؛ خنده‌های کوتاه، اما از همان‌هایی که فقط بین آدم‌های قدیمی رد و بدل می‌شود. شوخی‌ها ادامه داشت تا اینکه بحث شیوه ورود جدی شد و لحن همه ناخودآگاه تغییر کرد؛ درست همان لحظه که صدای اویس روی خط سیدعاصف پیچید و دوباره فضا را به حالت آماده‌باش برگرداند. اویس خبر داد: «آقا عاصف، سوژه از ساختمان خارج شده...» سیدرضی همانطور که روی صندلی عقب نشسته بود، فورا سرش را آورد بین دو صندلی جلو، گفت: « این همون دختره نیست که دنبالشیم؟ داره میره کجا...» عاصف سیگارش را روشن کرد. چند پُک زد گفت: « داره می‌ره ...» گفتم: «عاصف! مسخره بازی در نیار. زشته این حرفت.» خندید و گفت: «حاجی برم دنبالش؟» گفتم: «می‌ریم... صبر کن.» سوژه رفت داخل ماشین نشست، و خودرو برای دقایقی ثابت و خاموش ماند. عاصف گفت: «چرا حرکت نمی‌کنه؟» گفتم: «می‌خوای برم بهش بگم حرکت کن؟» خندید و گفت: «زودتر تموم بشه بریم خونه؛ من برم موتور و بردارم و برم.» سیدرضی گفت: «باز فلفل افتاده به جونت؟» عاصف خندید و گفت: «زنگ زده شاکیه. میگه...» رفتم وسط شوخی و صحبت‌هایشان، گفتم: «تموم می‌کنید مسخره بازی‌تون‌و؟» بعد به عاصف گفتم: «می‌خوای بری دنبالش الان، هوا سرده... می‌خوای تو با ماشین برو، من با موتور میام کاورت میکنم...» عاصف گفت: «نه حاجی...» سیدرضی گفت: «ظاهرا عملیات کنسله... ما بریم که منتظر بمونیم ببینیم چه می‌کنید شما...» سیدرضی برگشت به سمت ورودی خیابان؛ لحظاتی بعد سوژه حرکت کرد و عاصف رفت سوار موتور شد، راننده آمد داخل ماشین. با فاصله حرکت کردیم دنبال سوژه. دو ساعت بعد... نازنین حرکت کرد. تا اینکه پس طی مسیری طولانی، به یک سوله متروکه در ابتدای یکی از خروجی‌های تهران رسید. تیم پوشش، توسط سیدرضی در اطراف سوله مستقر شد. عاصف آمد داخل ماشین نشست تا گرم بشود. من از فرصت استفاده کردم و رفتم در گوشه یکی از خودروها روی خاک نمازم را خواندم و بچه‌ها هم هرکدام فوری تماز صبح‌شان را خواندند. پس از نماز، ریسک بالایی کردم و بلافاصله خودم را به دیوارهای پشتی سوله رساندم تا همه چیز را بررسی کنم. اسلحه‌ام را مسلح کردم. از طریق بخش تخریب‌شده‌ی دیوار، فضای داخلی سوله را پایش کردم. دیدم در داخل سوله سه مرد جوان پشت یک میز بزرگ که بخشی از آن شکسته بود، دور هم نشسته‌اند. دقایقی بعد نازنین وارد شد، کیف خود را به گوشه‌ای پرت کرد و با یکی از افراد دست داد. سپس هر دو به سمت دیگر سوله حرکت کردند و بنر بزرگی را از روی چند جعبه کنار زدند. با مشاهده‌ی محتویات جعبه‌ها، مشخص شد محل مذکور به‌عنوان نقطه‌ی دپو و نگهداری مهمات و سلاح مورد استفاده قرار می‌گیرد. رفتم روی خط عاصف گفتم: «اینجا عروسی داریم... به سیدرضی بگو وضعیت قرمزه اینجا؛ همه آماده باشن. من بر می‌گردم سمت نقطه.» فورا برگشتم سمت ماشین. سیدرضی هم لحظاتی بعد به ما اضافه شد. به سیدرضی گفتم تیم را آماده عملیات کند. زمان عملیات فرا رسید و بچه‌ها مسلح شدند. رفتم روی خط مقداد، گفتم: «چشم بالا (هلی‌شات) را فعال کن...» همزمان هلی شات در بالای سوله به پرواز در آمد و محیط را کامل ارزیابی کردیم. چهل دقیقه بعد تیم 20 نفره به پنج دسته چهارنفره تفکیک شدند. تیم به حرکت در آمد و طبق نقشه، وارد محوطه داخلی شدیم. صدای پله‌های فلزی، نور چراغ‌قوه که روی دیوارهای زنگ‌زده می‌درخشید، و بوی نفت سوخته فضا را پر کرده بود. از دور، نگاهم به نازنین افتاد که پشت یک‌دستگاه ون خاکستری پنهان شده بود. دوربین تک چشمی اپتیکال با زوم بالا را از عاصف گرفتم. دیدم در کنار نازنین اسلحه قرار دارد و همزمان تلاش می‌کند حافظه‌ی رمز را از لپ‌تاپ جدا کند. با سید عاصف رفتیم پشت چند بشکه کمین کردیم. گفتم: «باید زودتر زمین‌گیرش کنیم قبل از اینکه کد بفرسته یا لب‌تاپ و نابود کنه.» گفت: «بریم سمتش؟» گفتم: «آماده‌ای؟» گفت: «یاعلی...» گفتم: «تو از سمت راست خودت و بهش برسون، من از سمت چپ...» خیز برداشتیم برویم به سمت سوژه. چندمتری را دوان دوان و خمیده خمیده به سمت سوژه حرکت کردیم، که ناگهان در همین حین، فردی از ورودی مجاور نازنین وارد محوطه شد. تا ما را دید، به سمت‌مان شلیک کرد. بلافاصله تغییر موضع دادم و پشت یک کانتینر استقرار گرفتم. صدای آن مرد راشنیدم که فریاد زد: «نازنین. به‌پا... رسیدن.» سرم را بردم بیرون، نگاهمان به هم گره خورد... به سمت آن مرد شلیک کردم... عاصف آتش کور می‌ریخت تا تمرکز سوژه را بشکند. عاصف که پشت یک کانتینر دیگر مستقر بود، با صدای بلند گفت: «بذار زمین! تمومه!»
عاکف سلیمانی
قسمت هشتم عاصف گفت: «رضی جان، فقط وسط عملیات حواست باشه که این‌جا نیابت نمی‌گیرن‌ها. کار و درست انج
قسمت نهم رفتم روی خط سیدرضی و گفتم: «سید، حواستون به سمت ما باشه. این طرف درگیر شدیم. فورا اون دوتا مرد و زمین‌گیر کنید. بعدش باید به ما دست بدید...» گفت: «دریافت شد. تمام...» سرم را ذره‌ای از پشت کانتینر بیرون آوردم تا فضا را دقیق بسنجم. در همان نگاه، دیدم نازنین و آن مرد در حال فرارند؛ شانه‌به‌شانه، مستقیم به‌سمت همان ماشینی که نازنین با آن آمده بود. به عاصف علامت دادم؛ عاصف شروع کرد به تیراندازی... آن‌ها هم برگشتند و چندبار به سمت ما شلیک کردند. رفتم روی خط مقداد... گفتم: «چشم بالا، سوژه از دید ما پنهان شده... موقعیت؟» گفت: «به سمت شرق سوله برید. کنار یه انبار متروکه هستند.» با عاصف به سمت شرق سوله رفتیم و همزمان یکی از تیم‌ها به ما اضافه شد. به مرصاد که تک تیرانداز بود و در یکی از تپه‌های منتهی به سوله کمین کرده بود، بی‌سیم زدم: «مرصاد خط و داری؟ مال خودته؟» گفت: «هنوز نه. دسترسی کامل ندارم. دستور چیه؟» گفتم: «به محض روئیت، زیر زانو... فقط چندثانیه قبلش تایید بگیر ازم... شاید رسیدیم بهش.» لحظاتی بعد مرصاد آمد روی خطم... گفت: «سوژه‌ها در تیررس من قرار گرفتن. دستور چیه؟» گفتم: «می‌تونی نگهشون داری؟» مرصاد گفت: «بله آقا. مال خودمه...» گفتم: «مرصاد زنده می‌خوام. نزنی شَتَگِش کنی... اگر هم ثابت موندن، کاری نکن.» گفت: «خیالتون راحت.» سیدرضی خودش را به من و تیم دوم که در کنارمان بود رساند. نفس نفس زنان گفت: «حاج‌عاکف به صلاح نیست شما بیشتر از این برید جلو. بگذارید من و تیمم می‌ریم، عاصف هم که هست. شما برگردید.» عاصف هم آمد سمتم گفت: «لطفا برگرد...» نگاهی به سیدرضی و عاصف کردم، گفتم: «مگه خون من از خون شما و این بچه‌ها رنگین‌تر هست؟» رضی گفت: «شما فرمانده این میدان هستید، من و تموم این بچه‌ها سرباز شما. اما لطفا برگردید. بگذارید ما بریم. واقعا به صلاح نیست.» گفتم: «نه. باهم میزنیم به خط.» با یک تدبیر ویژه به سمت انبار متروکه حرکت کردیم. همزمان یکی از تیم‌ها که دو نفر دیگر را دستگیر کرده بودند، سرشان را کیسه کشیدند و کشان کشان به سمت وَن بردند. لحظاتی متوقفشان کردم و گفتم: «خیلی فوری از این سوله فاصله بگیرید. این‌جا نباشید بهترههمزمان تلفن فاقد طبقه‌بندی‌‌ام که شخصی بود، زنگ خورد... اعصابم ریخت به هم. اصلا فراموش کرده بودم گوشی را نباید همراهم بیاورم. گوشی را از جیب پشت شلوارم کشیدم بیرون، نگاه به شماره کردم، دیدم مادر یکی از شهدای مدافع امنیت است... نمی‌توانستم جوابش را ندهم. مادر بود و پسرش فدای امنیت ملت شده بود. امید و دلخوشی‌اش به دوستان پسرش بود که هر از گاهی صدایشان را می‌شنید. با دیدن شماره‌اش آرام شدم، لبخندی زدم و همانطور که اسلحه دستم بود، گوشی را جواب دادم... «سلام دورتون بگردم. خوبید حاج خانم...» گفت: «پسرم سلام. خوبی؟ مادر خوبه؟» گفتم: «حاج خانم، الان جایی هستم. میشه بعدا بهتون زنگ بزنم؟» گفت: «بله پسرم...» می‌خواست قطع کند که از تیم کمی فاصله گرفتم و چندمتر رفتم آن‌طرف‌تر، گفتم: «مامانِ رضا، میشه فقط یه تسبیح برداری و برام دعا کنی تا رو سپید بشم... به دعای خیرت الان احتیاج دارم...» فهمید در چه شرایطی قرار دارم. فقط یک کلمه با بغض گفت: «خدا برای مادرت نگهت داره... داغت و هیچ وقت نبینه. فالله خیر حافظا و هو ارحم الرحمین...» به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت نهم رفتم روی خط سیدرضی و گفتم: «سید، حواستون به سمت ما باشه. این طرف درگیر شدیم. فورا اون دوتا
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دهم حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تمام جوانب و تامین، ادامه مسیر دادیم. مرصاد آمد روی خطم گفت: «مردی که همراه اون زن هست در تیررس منه. دستور؟» گفتم: «زمین‌گیرش کن و دور زن و خلوت کن.» با دست علامت دادم تیم متوقف شود. دیدم خبری از تیراندازی نیست. سی ثانیه گذشت؛ به مرصاد گفتم: «چرا تمومش نمی‌کنی؟» با صدای خش دار و آرام همیشگی‌اش، آهسته گفت: «اجازه بدید تثبیت بشه...» لبم را گزیدم و سکوت کردم؛ سکوتی مثل آرامش قبل از طوفان. لحظاتی بعد صدای شلیک در فضا پیچید؛ تیز و خشک، درست مثل بریدن نفس‌ها. بلافاصله به سمت انبار متروکه پشت سوله دویدیم؛ دور انبار را در چند ثانیه محاصره کردیم. سرم را چرخاندم سمت عاصف و با صدایی بریده گفتم: «آماده‌ای...» عاصف سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد. گفتم: «دهن نازنین و اول سرویس کن...» سیدرضی بی‌درنگ دودزا و اشک‌آور را داخل انبار پرت کرد. چند ثانیه بعد، صدای سرفه‌های خفه و بریده‌ی نازنین و مردی که با شلیک مرصاد زخمی شده بود در فضا پیچید. نفس‌نفس‌زنان، سینه‌خیز خودشان را به بیرون کشیدند. با تیم رفتیم بالای سرشان؛ اسلحه‌ها را از نازنین و آن مرد دور کردیم. عاصف بدون لحظه‌ای تردید، بدون اینکه حتی فکر کند نازنین چیزی را در دهانش پنهان کرده یا نه، جلو پرید و با لگدی محکم و دقیق به دهان نازنین کوبید؛ ضربه‌ای کوتاه و قاطع. همان لحظه دیدم چیزی از دهانش کنده شد و روی زمین پرت شد. دستکش به دست داشتم. جلو رفتم و با دقت به آنچه روی زمین افتاده بود نگاه کردم. سیانور بود. فورا بچه‌ها دهان آن مرد را بررسی کردند که چیزی مشاهده نشد. لبخندی به نازنین زدم. او هم لبخند زد. لبخندی تلخ؛ خون از گوشه‌ی دهانش سرازیر بود. به‌سختی لب‌هایش را تکان داد، گفت: «شما دیر رسیدین، کدها رفتفورا رفتم کیفش را گرفتم و لپ‌تاپ را بیرون کشیدم. نشستم روی خاک و روشن کردم؛ دیدم اتصال روی لپ‌تاپ قطع است. شبکه رمز هنوز باز نشده بود؛ فهمیدم نازنین دروغ گفته و با این کار می‌خواست درگیری ایجاد کند و وقت بخرد. اما من زرنگ‌تر از این‌ها بودم که بخواهم به چند جوجه منافق تروریست باخت بدهم. به نازنین گفتم: «اون مسعود رجوی و مریم رجوی چی توی مخ شماها کردن؟ خودشون پشت شعار مخفی می‌شن، شما احمق‌های افسرده‌رو می‌فرستن جلو و به چوخ می‌دن...» نازنین با رعایت کامل ملاحظات شرعی و الزامات حفاظتی به خودرو منتقل شد. سیدرضی بلافاصله دستور داد یک تیم پاکسازی، بدون اتلاف وقت، وارد سوله شود و کل محوطه را وجب‌به‌وجب ایمن‌سازی کند. هم‌زمان تأکید کرد یکی از تیم‌ها مسیرشان را عوض کنند و خودشان را هرچه سریع‌تر به انبار متروکه برسانند. عملیات هنوز تمام نشده بود؛ فقط وارد فاز بعد شده بودیم. به مبداء عملیات بازگشتیم و وقتی وارد کوچه منتهی به سوله شدیم، دیدم آمبولانس آمده و دارند یک نفر را با برانکارد حمل می‌کنند... من و سیدعاصف به هم نگاه کردیم، به سیدرضی با کنایه گفتم: «برای این دوتا سیانورزاده آمبولانس ستاد و آوردی؟ اینا نمی‌میرن. نگران نباش.» سیدرضی سکوت کرد. گفتم: «چیشده؟ مگه کسی زخمی شده؟» سرش را پایین انداخت. عاصف با عصبانیت گفت: «خب حرف بزن رضی...» رضی نگاهی به من کرد، گفت: «یکی از بچه‌ها رو همون لحظات اولیه زخمی کردن، رسیدن بالای سرش و کشیدنش پشت یکی از کانتینرها، با کاتر گردنش و زدن...» فورا به سمت آمبولانس رفتم. ملحفه را کنار زدم و دیدم عماد شهید شده. تمام بدنم سرد شد. وضعیت گردن عماد آنقدر به هم ریخته بود که دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم و یکی برایم از رگ‌های بریده امام حسین روضه بخواند. عماد دو هفته قبل از این اتفاقات آمده بود اتاقم و برایم شیرینی آورده بود. پرسیدم ماجرای شیرینی چیست؟ که گفته بود خدا به او یک دختر هدیه داده. تصویر دخترش را نشانم داده بود و قربان صدقه‌اش می‌رفت. بگذارید از عماد بیشتر بگویم، او یک فرزند 10 ساله معلول هم داشت و قرار بود با عاصف برایش وام جور کنیم تا از خانه‌ای که استیجاری بود، به جایی کوچک‌تر و چندمحله پایین‌تر برود. فقط برای اینکه خرجش کمتر شود. خیلی دلم سوخت. وقتی تمام این صحنه‌ها را در کسری از ثانیه در ذهنم مرور کردم، انگار با آن کاتر که گردن عماد را ریش ریش کردند، قلب من را سلاخی کردند. قبل از اغتشاشات، برایم مثل روز روشن بود که در صورت هرگونه اتفاقی، اگر دست دشمن به ما برسد رحم به صغیر و کبیرمان نمی‌کند؛ اما واقعا فکر نمی‌کردم تا این حد جرأت پیدا کنند که بخواهند در کوچه پس کوچه‌های تهران سر نیروهای امنیتی را ذبح کنند.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دهم حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تما
قسمت یازدهم برای همین تجربه‌ام می‌گفت که با یک الگوی خطرناک عملیاتی از سوی دشمن و عوامل عملیاتی آن در کف خیابان‌های ایران مواجه‌ایم. فورا به بچه‌ها گفتم بروند سوار شوند. خودم رفتم سوار آمبولانس شدم، کنار پیکر عماد نشستم و برایش زیارت عاشورا و روضه خواندم... یک بیت شعر را هی می‌خواندم و هی گریه می‌کردم. روضه نمی‌خواهد تنی که سر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد جایی برای بوسه مادر ندارد بدن مطهر عماد به مکانی خاص جهت بررسی منتقل شد. با حال خراب برگشتم به سمت خانه امن. ساعتی بعد در ساختمان امن پنج طبقه، گزارش استنطاق اولیه آماده شد. حافظه دیجیتال، شامل نقشه‌ی کامل شبکه تأمین مالی و هماهنگی‌های میدانی آشوب‌ها بود. با رمزگشایی آن، ده‌ها نام لو رفت. از منابع نفوذ تا رابطان خارجی. وقتی وارد اتاقم در طبقه پنجم شدم، دیدم بچه‌ها دور میز جلسات نشسته‌اند و منتظر هستند تا من به آن‌ها اضافه شوم. همه خسته بودند و چشم‌هایشان را به زور باز نگه می‌داشتند. بابت تاخیر عذرخواهی کردم... گفتم: «امروز کارتان دقیق، هماهنگ و به‌موقع بود. از همه‌ی شما تشکر می‌کنم که در این عملیات، با هوشیاری و تعهد، مأموریت را به سرانجام رساندید و به لطف خدا سربلند بیرون آمدید. ادامه‌ی مسیر هم با همین تمرکز و مسئولیت‌پذیری پیش می‌ره. گرچه یکی از عزیزترین نیروهای خودمون و از دست دادیم، اما حساب ما با دشمن همچنان باز هست. خدا رحمت کنه عماد و؛ ان‌شاءالله ما رو باهاش محشور کنه. وقت برای غم و عزاداری زیاد داریم. اما وقت برای تامین امنیت این مردم و این کشور همیشه کم داریم.» بعد از جلسه‌ای طولانی حوالی ساعت 16:00 با عاصف به ستاد رفتیم. سیدحسین منتظر ما بود. وقتی رسیدم به ستاد، با عاصف به سمت دفتر او رفتیم و مسئول دفترش هماهنگ کرد، رفتیم داخل... سیدحسین آمد سمت‌مان و به من و عاصف فقط گفت: «یعنی هنوز قبل از اولین جنازه‌ای که بشه ازش روایت ساخت...؟» با صدای خسته پاسخ دادم: «بله حاجی، قبل از اولین روایت. ولی خب، خودمون یه روایت سر بریده داریم...» سیدحسین زد روی بازوی من و سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «امیدوارم زودتر این اوضاع و تمومش کنیم. وگرنه شهدای ما و کشته‌های دشمن در کف خیابان بیشتر می‌شه.» همان شب با فشار روانی و بازجویی‌های فنی و اطلاعاتی، در ساعت اولیه بازجویی، مشخص شد نازنین با تابعیت دوگانه اروپایی مسئول رمز و هماهنگی بوده و نفر دوم با نام جعلی در پوشش خبرنگار آزاد، ارتباط با لیدرهای مسلح داخلی را بر عهده داشته، و نفر سوم عامل اجرایی و مأمور ساخت سناریوی ترور و کشته‌سازی در شرق تهران. تمام برنامه برای ساعت 19 همان روز طراحی شده بود. قرار بود نفر سوم در یکی از تجمع‌های نارمک، یکی از خودروهای یگان ویژه را بگیرد و با آن به سمت جمعیت خودشان یعنی همان اغتشاشگران برود تا همه را با خودروی نظامی که ربایش کرده، زیر بگیرد. اغتشاشات به اوج خودش رسیده بود و کم کم داشت به نقطه انفجار اصلی نزدیک می‌شد؛ هر نیم ساعت گزارش می‌رسید که در فلان نقطه چند شهید دادیم، یا اینکه در جمعیت اغتشاشگران لیدر اصلی و حلقه زیرمجموعه او چندنفر را در بین جمعیت کشته‌اند تا با آن کشته‌ها علیه نظام هزینه سازی کنند. به شرط حیات ادامه دارد...