eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
عاکف سلیمانی
قسمت ششم عاصف دستش را برد سمت گوشش و تراشه کوچکی که داخل گوشش بود را آرام فشار داد، گفت: «تصویر شفا
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت هفتم وقتی به موقعیت عاصف رسیدیم، هم‌زمان تیم تأمین هم در پوشش‌های مختلف خود را به محل رساند و به‌سرعت محیط را برای عملیات ایزوله کرد. عاصف موتور را به راننده‌ای که همراه من بود سپرد و خودش داخل ماشین آمد. کمی جلوتر، در گوشه‌ای از خیابان که امکان توقف داشت، پارک کردیم و منتظر ماندیم. به عاصف گفتم: «به نظرم اگر تا صبح اتفاقی پیش نیومد، علی‌الطلوع بزنیم به خط.» عاصف گفت: «حاجی به نظرم یکساعت دیگه بگیریمش تموم کنیم. کار داره توی خیابون بالا می‌گیره. وگرنه نمی‌تونیم جمعش کنیم اوضاع رو.» گفتم: «امشب یه چیزی و فهمیدم که عاصف اگر تو بفهمی، اُوِر دُز می‌کنی. فعلا یه کم صبر کن. این بازی حالا حالاها ادامه داره... سیدحسین احتمالا من و از موضوع تهران موقتا برداره و کسی دیگه رو جایگزین کنه تا تموم تمرکزم روی این موضوع معطوف بشه. چون این موضوع ادامه دار هست.» عاصف سیگارش را روشن کرد، گفتم: «نمی‌خوای این لامصب و کمترش کنی؟ چپ و راست داری سیگار می‌کشی. خفه‌مون کردی به مولا.» گفت: «ذهنم درگیره رییس. چاره‌ای ندارم.» با حالت خنده و کنایه گفتم: «ببند عاصف جان. ما اگر رییس شما هستیم، چرا جلوی ما می‌کشی؟» خندید و گفت: «قبل از اینکه رییس و مرئوس باشیم، رفیقیم...» همزمان گوشی سیدعاصف زنگ خورد. گوشی را نشانم داد؛ روی صفحه عکس یک قلب بود. فهمیدم همسرش است. تماس را جواب داد و شروع کرد به قربان‌صدقه رفتنِ همسرش. خنده‌ام گرفت از این‌همه پاچه‌خواری! گوشی را گذاشت روی بلندگو. همسرش گلایه می‌کرد که چرا یک سر هم که شده به خانه نمی‌زند و همیشه بیرون است. عاصف برای لحظاتی بیرون رفت. وقتی آمد، دیدم می‌خندد. گفتم: «باز چه داستان و چاخانی برای خانمت سر هم کردی؟» همانطور که می‌خندید گفت: «بخدا هیچ‌چی. پشت تلفن به شوخی می‌گفت اگر تا فردا نیای خونه، زنگ می‌زنم ستادتون، بعنوان گزارش مردمی اسم و مشخصاتت و می‌دم، میگم اسلحه و پهپاد جابجا می‌کنی؛ اونوقت می‌ریزن می‌گیرنت و حداقل الکی هم شده چندوقت می‌ری زندان تا اثبات بشه. بعدش میام اونجا می‌بینمت یه کم...» خنده‌ام گرفت از این همه سیاست زنانه؛ عاصف همانطور که می‌خندید، گفت: «حاجی واقعا خانمم از وضعیت زندگی شاکیه. میگه هیچ‌وقت نیستی. یه لطفی کن بعد از پایان مأموریت و تموم شدن این اوضاع خیابونا من و بفرست یک هفته برم مرخصی تا ببرمش سفر...» گفتم: «چشم. نگران نباش.» عاصف درست می‌گفت؛ زندگی همه‌ی ما زیر بار ماموریت‌های درون مرزی و برون مرزی و تامین امنیت کشور، جا مانده بود. شب‌ها، خیابان‌های تهران و استان‌های استراتژیک یکی‌یکی شلوغ می‌شد و عملاً جنگ شهری کلید خورده بود. با تدابیر ویژه‌ی شعام «شورای عالی امنیت ملی» اینترنت به‌طور کامل قطع شده بود. دقایقی بعد همانطور که داشتم داخل ماشین چای می‌خوردم، جرقه‌ای در ذهنم زده شد و تأکید کردم به عاصف هرچه زودتر هماهنگ کند تا تمام ورودی‌ها و خروجی‌های منتهی به موقعیت عملیات به‌صورت کامل کنترل شود و یگان ویژه و بسیج در منطقه مستقر شوند تا درگیری که در چند خیابان بالاتر بود، به این نقطه کشیده نشود و بتوانیم راحت عملیات را پیش ببریم. زمان عملیات داشت فرا می‌رسید. خانه‌ای که سوژه در آن مستقر بود، هیچ رفت‌وآمد مشکوکی نداشت که بتوان فرد دیگری را هم زیر نظر گرفت. تیم عملیاتی در فاصله ششصد متری از خانه‌ی هدف مستقر شد. همان لحظه تلفن دارای طبقه‌بندی‌ام به صدا درآمد. پاسخ دادم: «جانم...» صدای سیدرضی بود. گفت: «حاج عاکف با سیدعاصف هستید؟ گفتم: «آره رضی جون.» گفت: «میاید سمت ما؟ یا من بیام سمت شما؟» گفتم: «عاصف خوابه. تا بیای به ما دست بدی بیدارش کردم. فقط حواست باشه عادی و تنها بیا. از بچه‌های خودت کسی و نیار.» گفت: «باشه حاجی.» چند دقیقه بعد سیدرضی به سمت‌مان آمد. عاصف که تا آن لحظه چُرت می‌زد، وقتی در ماشین باز شد، با دیدن رضی، فوری سرحال شد. طبق معمول، هنوز سلامشان تمام نشده بود که شوخی‌ها شروع شد؛ از کنایه به خواب‌های وسط عملیات گرفته تا تیکه‌پرانی‌های همیشگی درباره اینکه «حواس هر کدامشان باشد لحظه ورود اسلحه از دستشان نیفتد!» و خاطره‌ای از سیدرضی که در تشرف به حج، طوافِ نساء را از فراموش کرده بود؛ بعد از بازگشت هم نه امکان اعزام دوباره به حج را داشت و نه موفق شد کسی را پیدا کند که نیابتاً به‌جایش طواف نساء را انجام دهد. همین موضوع باعث شد سیدرضی تا سه ماه نتواند همسرش را ببیند؛ حتی اگر هم به خانه می‌رفت، مجبور بود در اتاقی جدا بماند تا چشمش به همسرش نیفتد، چون از نظر شرعی نامحرم محسوب می‌شدند. عاصف هم هیچ‌وقت این ماجرا را فراموش نمی‌کرد و هر فرصتی پیدا می‌کرد، سیدرضی را بابتش دست می‌انداخت.
عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم قسمت هفتم وقتی به موقعیت عاصف رسیدیم، هم‌زمان تیم تأمین هم در پوشش‌های مختل
قسمت هشتم عاصف گفت: «رضی جان، فقط وسط عملیات حواست باشه که این‌جا نیابت نمی‌گیرن‌ها. کار و درست انجام بده... وگرنه باید سه ماه پشت در اتاق سیدحسین بشینی...» فضا برای چند ثانیه از خشکی مأموریت فاصله گرفت؛ خنده‌های کوتاه، اما از همان‌هایی که فقط بین آدم‌های قدیمی رد و بدل می‌شود. شوخی‌ها ادامه داشت تا اینکه بحث شیوه ورود جدی شد و لحن همه ناخودآگاه تغییر کرد؛ درست همان لحظه که صدای اویس روی خط سیدعاصف پیچید و دوباره فضا را به حالت آماده‌باش برگرداند. اویس خبر داد: «آقا عاصف، سوژه از ساختمان خارج شده...» سیدرضی همانطور که روی صندلی عقب نشسته بود، فورا سرش را آورد بین دو صندلی جلو، گفت: « این همون دختره نیست که دنبالشیم؟ داره میره کجا...» عاصف سیگارش را روشن کرد. چند پُک زد گفت: « داره می‌ره ...» گفتم: «عاصف! مسخره بازی در نیار. زشته این حرفت.» خندید و گفت: «حاجی برم دنبالش؟» گفتم: «می‌ریم... صبر کن.» سوژه رفت داخل ماشین نشست، و خودرو برای دقایقی ثابت و خاموش ماند. عاصف گفت: «چرا حرکت نمی‌کنه؟» گفتم: «می‌خوای برم بهش بگم حرکت کن؟» خندید و گفت: «زودتر تموم بشه بریم خونه؛ من برم موتور و بردارم و برم.» سیدرضی گفت: «باز فلفل افتاده به جونت؟» عاصف خندید و گفت: «زنگ زده شاکیه. میگه...» رفتم وسط شوخی و صحبت‌هایشان، گفتم: «تموم می‌کنید مسخره بازی‌تون‌و؟» بعد به عاصف گفتم: «می‌خوای بری دنبالش الان، هوا سرده... می‌خوای تو با ماشین برو، من با موتور میام کاورت میکنم...» عاصف گفت: «نه حاجی...» سیدرضی گفت: «ظاهرا عملیات کنسله... ما بریم که منتظر بمونیم ببینیم چه می‌کنید شما...» سیدرضی برگشت به سمت ورودی خیابان؛ لحظاتی بعد سوژه حرکت کرد و عاصف رفت سوار موتور شد، راننده آمد داخل ماشین. با فاصله حرکت کردیم دنبال سوژه. دو ساعت بعد... نازنین حرکت کرد. تا اینکه پس طی مسیری طولانی، به یک سوله متروکه در ابتدای یکی از خروجی‌های تهران رسید. تیم پوشش، توسط سیدرضی در اطراف سوله مستقر شد. عاصف آمد داخل ماشین نشست تا گرم بشود. من از فرصت استفاده کردم و رفتم در گوشه یکی از خودروها روی خاک نمازم را خواندم و بچه‌ها هم هرکدام فوری تماز صبح‌شان را خواندند. پس از نماز، ریسک بالایی کردم و بلافاصله خودم را به دیوارهای پشتی سوله رساندم تا همه چیز را بررسی کنم. اسلحه‌ام را مسلح کردم. از طریق بخش تخریب‌شده‌ی دیوار، فضای داخلی سوله را پایش کردم. دیدم در داخل سوله سه مرد جوان پشت یک میز بزرگ که بخشی از آن شکسته بود، دور هم نشسته‌اند. دقایقی بعد نازنین وارد شد، کیف خود را به گوشه‌ای پرت کرد و با یکی از افراد دست داد. سپس هر دو به سمت دیگر سوله حرکت کردند و بنر بزرگی را از روی چند جعبه کنار زدند. با مشاهده‌ی محتویات جعبه‌ها، مشخص شد محل مذکور به‌عنوان نقطه‌ی دپو و نگهداری مهمات و سلاح مورد استفاده قرار می‌گیرد. رفتم روی خط عاصف گفتم: «اینجا عروسی داریم... به سیدرضی بگو وضعیت قرمزه اینجا؛ همه آماده باشن. من بر می‌گردم سمت نقطه.» فورا برگشتم سمت ماشین. سیدرضی هم لحظاتی بعد به ما اضافه شد. به سیدرضی گفتم تیم را آماده عملیات کند. زمان عملیات فرا رسید و بچه‌ها مسلح شدند. رفتم روی خط مقداد، گفتم: «چشم بالا (هلی‌شات) را فعال کن...» همزمان هلی شات در بالای سوله به پرواز در آمد و محیط را کامل ارزیابی کردیم. چهل دقیقه بعد تیم 20 نفره به پنج دسته چهارنفره تفکیک شدند. تیم به حرکت در آمد و طبق نقشه، وارد محوطه داخلی شدیم. صدای پله‌های فلزی، نور چراغ‌قوه که روی دیوارهای زنگ‌زده می‌درخشید، و بوی نفت سوخته فضا را پر کرده بود. از دور، نگاهم به نازنین افتاد که پشت یک‌دستگاه ون خاکستری پنهان شده بود. دوربین تک چشمی اپتیکال با زوم بالا را از عاصف گرفتم. دیدم در کنار نازنین اسلحه قرار دارد و همزمان تلاش می‌کند حافظه‌ی رمز را از لپ‌تاپ جدا کند. با سید عاصف رفتیم پشت چند بشکه کمین کردیم. گفتم: «باید زودتر زمین‌گیرش کنیم قبل از اینکه کد بفرسته یا لب‌تاپ و نابود کنه.» گفت: «بریم سمتش؟» گفتم: «آماده‌ای؟» گفت: «یاعلی...» گفتم: «تو از سمت راست خودت و بهش برسون، من از سمت چپ...» خیز برداشتیم برویم به سمت سوژه. چندمتری را دوان دوان و خمیده خمیده به سمت سوژه حرکت کردیم، که ناگهان در همین حین، فردی از ورودی مجاور نازنین وارد محوطه شد. تا ما را دید، به سمت‌مان شلیک کرد. بلافاصله تغییر موضع دادم و پشت یک کانتینر استقرار گرفتم. صدای آن مرد راشنیدم که فریاد زد: «نازنین. به‌پا... رسیدن.» سرم را بردم بیرون، نگاهمان به هم گره خورد... به سمت آن مرد شلیک کردم... عاصف آتش کور می‌ریخت تا تمرکز سوژه را بشکند. عاصف که پشت یک کانتینر دیگر مستقر بود، با صدای بلند گفت: «بذار زمین! تمومه!»
عاکف سلیمانی
قسمت هشتم عاصف گفت: «رضی جان، فقط وسط عملیات حواست باشه که این‌جا نیابت نمی‌گیرن‌ها. کار و درست انج
قسمت نهم رفتم روی خط سیدرضی و گفتم: «سید، حواستون به سمت ما باشه. این طرف درگیر شدیم. فورا اون دوتا مرد و زمین‌گیر کنید. بعدش باید به ما دست بدید...» گفت: «دریافت شد. تمام...» سرم را ذره‌ای از پشت کانتینر بیرون آوردم تا فضا را دقیق بسنجم. در همان نگاه، دیدم نازنین و آن مرد در حال فرارند؛ شانه‌به‌شانه، مستقیم به‌سمت همان ماشینی که نازنین با آن آمده بود. به عاصف علامت دادم؛ عاصف شروع کرد به تیراندازی... آن‌ها هم برگشتند و چندبار به سمت ما شلیک کردند. رفتم روی خط مقداد... گفتم: «چشم بالا، سوژه از دید ما پنهان شده... موقعیت؟» گفت: «به سمت شرق سوله برید. کنار یه انبار متروکه هستند.» با عاصف به سمت شرق سوله رفتیم و همزمان یکی از تیم‌ها به ما اضافه شد. به مرصاد که تک تیرانداز بود و در یکی از تپه‌های منتهی به سوله کمین کرده بود، بی‌سیم زدم: «مرصاد خط و داری؟ مال خودته؟» گفت: «هنوز نه. دسترسی کامل ندارم. دستور چیه؟» گفتم: «به محض روئیت، زیر زانو... فقط چندثانیه قبلش تایید بگیر ازم... شاید رسیدیم بهش.» لحظاتی بعد مرصاد آمد روی خطم... گفت: «سوژه‌ها در تیررس من قرار گرفتن. دستور چیه؟» گفتم: «می‌تونی نگهشون داری؟» مرصاد گفت: «بله آقا. مال خودمه...» گفتم: «مرصاد زنده می‌خوام. نزنی شَتَگِش کنی... اگر هم ثابت موندن، کاری نکن.» گفت: «خیالتون راحت.» سیدرضی خودش را به من و تیم دوم که در کنارمان بود رساند. نفس نفس زنان گفت: «حاج‌عاکف به صلاح نیست شما بیشتر از این برید جلو. بگذارید من و تیمم می‌ریم، عاصف هم که هست. شما برگردید.» عاصف هم آمد سمتم گفت: «لطفا برگرد...» نگاهی به سیدرضی و عاصف کردم، گفتم: «مگه خون من از خون شما و این بچه‌ها رنگین‌تر هست؟» رضی گفت: «شما فرمانده این میدان هستید، من و تموم این بچه‌ها سرباز شما. اما لطفا برگردید. بگذارید ما بریم. واقعا به صلاح نیست.» گفتم: «نه. باهم میزنیم به خط.» با یک تدبیر ویژه به سمت انبار متروکه حرکت کردیم. همزمان یکی از تیم‌ها که دو نفر دیگر را دستگیر کرده بودند، سرشان را کیسه کشیدند و کشان کشان به سمت وَن بردند. لحظاتی متوقفشان کردم و گفتم: «خیلی فوری از این سوله فاصله بگیرید. این‌جا نباشید بهترههمزمان تلفن فاقد طبقه‌بندی‌‌ام که شخصی بود، زنگ خورد... اعصابم ریخت به هم. اصلا فراموش کرده بودم گوشی را نباید همراهم بیاورم. گوشی را از جیب پشت شلوارم کشیدم بیرون، نگاه به شماره کردم، دیدم مادر یکی از شهدای مدافع امنیت است... نمی‌توانستم جوابش را ندهم. مادر بود و پسرش فدای امنیت ملت شده بود. امید و دلخوشی‌اش به دوستان پسرش بود که هر از گاهی صدایشان را می‌شنید. با دیدن شماره‌اش آرام شدم، لبخندی زدم و همانطور که اسلحه دستم بود، گوشی را جواب دادم... «سلام دورتون بگردم. خوبید حاج خانم...» گفت: «پسرم سلام. خوبی؟ مادر خوبه؟» گفتم: «حاج خانم، الان جایی هستم. میشه بعدا بهتون زنگ بزنم؟» گفت: «بله پسرم...» می‌خواست قطع کند که از تیم کمی فاصله گرفتم و چندمتر رفتم آن‌طرف‌تر، گفتم: «مامانِ رضا، میشه فقط یه تسبیح برداری و برام دعا کنی تا رو سپید بشم... به دعای خیرت الان احتیاج دارم...» فهمید در چه شرایطی قرار دارم. فقط یک کلمه با بغض گفت: «خدا برای مادرت نگهت داره... داغت و هیچ وقت نبینه. فالله خیر حافظا و هو ارحم الرحمین...» به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت نهم رفتم روی خط سیدرضی و گفتم: «سید، حواستون به سمت ما باشه. این طرف درگیر شدیم. فورا اون دوتا
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دهم حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تمام جوانب و تامین، ادامه مسیر دادیم. مرصاد آمد روی خطم گفت: «مردی که همراه اون زن هست در تیررس منه. دستور؟» گفتم: «زمین‌گیرش کن و دور زن و خلوت کن.» با دست علامت دادم تیم متوقف شود. دیدم خبری از تیراندازی نیست. سی ثانیه گذشت؛ به مرصاد گفتم: «چرا تمومش نمی‌کنی؟» با صدای خش دار و آرام همیشگی‌اش، آهسته گفت: «اجازه بدید تثبیت بشه...» لبم را گزیدم و سکوت کردم؛ سکوتی مثل آرامش قبل از طوفان. لحظاتی بعد صدای شلیک در فضا پیچید؛ تیز و خشک، درست مثل بریدن نفس‌ها. بلافاصله به سمت انبار متروکه پشت سوله دویدیم؛ دور انبار را در چند ثانیه محاصره کردیم. سرم را چرخاندم سمت عاصف و با صدایی بریده گفتم: «آماده‌ای...» عاصف سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد. گفتم: «دهن نازنین و اول سرویس کن...» سیدرضی بی‌درنگ دودزا و اشک‌آور را داخل انبار پرت کرد. چند ثانیه بعد، صدای سرفه‌های خفه و بریده‌ی نازنین و مردی که با شلیک مرصاد زخمی شده بود در فضا پیچید. نفس‌نفس‌زنان، سینه‌خیز خودشان را به بیرون کشیدند. با تیم رفتیم بالای سرشان؛ اسلحه‌ها را از نازنین و آن مرد دور کردیم. عاصف بدون لحظه‌ای تردید، بدون اینکه حتی فکر کند نازنین چیزی را در دهانش پنهان کرده یا نه، جلو پرید و با لگدی محکم و دقیق به دهان نازنین کوبید؛ ضربه‌ای کوتاه و قاطع. همان لحظه دیدم چیزی از دهانش کنده شد و روی زمین پرت شد. دستکش به دست داشتم. جلو رفتم و با دقت به آنچه روی زمین افتاده بود نگاه کردم. سیانور بود. فورا بچه‌ها دهان آن مرد را بررسی کردند که چیزی مشاهده نشد. لبخندی به نازنین زدم. او هم لبخند زد. لبخندی تلخ؛ خون از گوشه‌ی دهانش سرازیر بود. به‌سختی لب‌هایش را تکان داد، گفت: «شما دیر رسیدین، کدها رفتفورا رفتم کیفش را گرفتم و لپ‌تاپ را بیرون کشیدم. نشستم روی خاک و روشن کردم؛ دیدم اتصال روی لپ‌تاپ قطع است. شبکه رمز هنوز باز نشده بود؛ فهمیدم نازنین دروغ گفته و با این کار می‌خواست درگیری ایجاد کند و وقت بخرد. اما من زرنگ‌تر از این‌ها بودم که بخواهم به چند جوجه منافق تروریست باخت بدهم. به نازنین گفتم: «اون مسعود رجوی و مریم رجوی چی توی مخ شماها کردن؟ خودشون پشت شعار مخفی می‌شن، شما احمق‌های افسرده‌رو می‌فرستن جلو و به چوخ می‌دن...» نازنین با رعایت کامل ملاحظات شرعی و الزامات حفاظتی به خودرو منتقل شد. سیدرضی بلافاصله دستور داد یک تیم پاکسازی، بدون اتلاف وقت، وارد سوله شود و کل محوطه را وجب‌به‌وجب ایمن‌سازی کند. هم‌زمان تأکید کرد یکی از تیم‌ها مسیرشان را عوض کنند و خودشان را هرچه سریع‌تر به انبار متروکه برسانند. عملیات هنوز تمام نشده بود؛ فقط وارد فاز بعد شده بودیم. به مبداء عملیات بازگشتیم و وقتی وارد کوچه منتهی به سوله شدیم، دیدم آمبولانس آمده و دارند یک نفر را با برانکارد حمل می‌کنند... من و سیدعاصف به هم نگاه کردیم، به سیدرضی با کنایه گفتم: «برای این دوتا سیانورزاده آمبولانس ستاد و آوردی؟ اینا نمی‌میرن. نگران نباش.» سیدرضی سکوت کرد. گفتم: «چیشده؟ مگه کسی زخمی شده؟» سرش را پایین انداخت. عاصف با عصبانیت گفت: «خب حرف بزن رضی...» رضی نگاهی به من کرد، گفت: «یکی از بچه‌ها رو همون لحظات اولیه زخمی کردن، رسیدن بالای سرش و کشیدنش پشت یکی از کانتینرها، با کاتر گردنش و زدن...» فورا به سمت آمبولانس رفتم. ملحفه را کنار زدم و دیدم عماد شهید شده. تمام بدنم سرد شد. وضعیت گردن عماد آنقدر به هم ریخته بود که دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم و یکی برایم از رگ‌های بریده امام حسین روضه بخواند. عماد دو هفته قبل از این اتفاقات آمده بود اتاقم و برایم شیرینی آورده بود. پرسیدم ماجرای شیرینی چیست؟ که گفته بود خدا به او یک دختر هدیه داده. تصویر دخترش را نشانم داده بود و قربان صدقه‌اش می‌رفت. بگذارید از عماد بیشتر بگویم، او یک فرزند 10 ساله معلول هم داشت و قرار بود با عاصف برایش وام جور کنیم تا از خانه‌ای که استیجاری بود، به جایی کوچک‌تر و چندمحله پایین‌تر برود. فقط برای اینکه خرجش کمتر شود. خیلی دلم سوخت. وقتی تمام این صحنه‌ها را در کسری از ثانیه در ذهنم مرور کردم، انگار با آن کاتر که گردن عماد را ریش ریش کردند، قلب من را سلاخی کردند. قبل از اغتشاشات، برایم مثل روز روشن بود که در صورت هرگونه اتفاقی، اگر دست دشمن به ما برسد رحم به صغیر و کبیرمان نمی‌کند؛ اما واقعا فکر نمی‌کردم تا این حد جرأت پیدا کنند که بخواهند در کوچه پس کوچه‌های تهران سر نیروهای امنیتی را ذبح کنند.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دهم حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تما
قسمت یازدهم برای همین تجربه‌ام می‌گفت که با یک الگوی خطرناک عملیاتی از سوی دشمن و عوامل عملیاتی آن در کف خیابان‌های ایران مواجه‌ایم. فورا به بچه‌ها گفتم بروند سوار شوند. خودم رفتم سوار آمبولانس شدم، کنار پیکر عماد نشستم و برایش زیارت عاشورا و روضه خواندم... یک بیت شعر را هی می‌خواندم و هی گریه می‌کردم. روضه نمی‌خواهد تنی که سر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد جایی برای بوسه مادر ندارد بدن مطهر عماد به مکانی خاص جهت بررسی منتقل شد. با حال خراب برگشتم به سمت خانه امن. ساعتی بعد در ساختمان امن پنج طبقه، گزارش استنطاق اولیه آماده شد. حافظه دیجیتال، شامل نقشه‌ی کامل شبکه تأمین مالی و هماهنگی‌های میدانی آشوب‌ها بود. با رمزگشایی آن، ده‌ها نام لو رفت. از منابع نفوذ تا رابطان خارجی. وقتی وارد اتاقم در طبقه پنجم شدم، دیدم بچه‌ها دور میز جلسات نشسته‌اند و منتظر هستند تا من به آن‌ها اضافه شوم. همه خسته بودند و چشم‌هایشان را به زور باز نگه می‌داشتند. بابت تاخیر عذرخواهی کردم... گفتم: «امروز کارتان دقیق، هماهنگ و به‌موقع بود. از همه‌ی شما تشکر می‌کنم که در این عملیات، با هوشیاری و تعهد، مأموریت را به سرانجام رساندید و به لطف خدا سربلند بیرون آمدید. ادامه‌ی مسیر هم با همین تمرکز و مسئولیت‌پذیری پیش می‌ره. گرچه یکی از عزیزترین نیروهای خودمون و از دست دادیم، اما حساب ما با دشمن همچنان باز هست. خدا رحمت کنه عماد و؛ ان‌شاءالله ما رو باهاش محشور کنه. وقت برای غم و عزاداری زیاد داریم. اما وقت برای تامین امنیت این مردم و این کشور همیشه کم داریم.» بعد از جلسه‌ای طولانی حوالی ساعت 16:00 با عاصف به ستاد رفتیم. سیدحسین منتظر ما بود. وقتی رسیدم به ستاد، با عاصف به سمت دفتر او رفتیم و مسئول دفترش هماهنگ کرد، رفتیم داخل... سیدحسین آمد سمت‌مان و به من و عاصف فقط گفت: «یعنی هنوز قبل از اولین جنازه‌ای که بشه ازش روایت ساخت...؟» با صدای خسته پاسخ دادم: «بله حاجی، قبل از اولین روایت. ولی خب، خودمون یه روایت سر بریده داریم...» سیدحسین زد روی بازوی من و سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «امیدوارم زودتر این اوضاع و تمومش کنیم. وگرنه شهدای ما و کشته‌های دشمن در کف خیابان بیشتر می‌شه.» همان شب با فشار روانی و بازجویی‌های فنی و اطلاعاتی، در ساعت اولیه بازجویی، مشخص شد نازنین با تابعیت دوگانه اروپایی مسئول رمز و هماهنگی بوده و نفر دوم با نام جعلی در پوشش خبرنگار آزاد، ارتباط با لیدرهای مسلح داخلی را بر عهده داشته، و نفر سوم عامل اجرایی و مأمور ساخت سناریوی ترور و کشته‌سازی در شرق تهران. تمام برنامه برای ساعت 19 همان روز طراحی شده بود. قرار بود نفر سوم در یکی از تجمع‌های نارمک، یکی از خودروهای یگان ویژه را بگیرد و با آن به سمت جمعیت خودشان یعنی همان اغتشاشگران برود تا همه را با خودروی نظامی که ربایش کرده، زیر بگیرد. اغتشاشات به اوج خودش رسیده بود و کم کم داشت به نقطه انفجار اصلی نزدیک می‌شد؛ هر نیم ساعت گزارش می‌رسید که در فلان نقطه چند شهید دادیم، یا اینکه در جمعیت اغتشاشگران لیدر اصلی و حلقه زیرمجموعه او چندنفر را در بین جمعیت کشته‌اند تا با آن کشته‌ها علیه نظام هزینه سازی کنند. به شرط حیات ادامه دارد...
پیام کیانینماهنگ نیزه نشین.mp3
زمان: حجم: 4.6M
لطفا خواهشاً با حال مناسب گوش کنید به یاد اباعبدالله الحسین علیه السلام و تمام شهدایی که در راه وطن و اهلبیت علیهم السلام سرشان را نذر انقلاب کردند
هدایت شده از خیمه‌گاه‌ولایت
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥امنیت، اتفاقی نیست؛ نتیجه‌ی هوشیاریِ مردانی است که سکوت را به شهرت ترجیح داده‌اند. ◀️ به پایگاه خبری تحلیلی بپیوندید👇👇 ➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
عاکف سلیمانی
قسمت یازدهم برای همین تجربه‌ام می‌گفت که با یک الگوی خطرناک عملیاتی از سوی دشمن و عوامل عملیاتی آن
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دوازدهم ساعت حوالی 5:50 دقیقه صبح بود که در دفتر سیدحسین یک فرش پهن کردیم و نماز را به جماعت خواندیم. پس از آن با عاصف به دفترم رفتیم و او به محض رسیدن، روی کاناپه ولو شد. خسته و کوفته بودم، اما تماس گرفتم با مادرم... صدایش خون قلبم را به جریان می‌انداخت... همین که صدایش را شنیدم، از روی صندلی برخاستم. لحظاتی با هم صحبت کردیم و انرژی گرفتم. انصافا صدای مادر، مثل یک مرفین عمل می‌کند. لحظاتی گذشت که بهزاد با کارتابل وارد اتاق شد. آن را روی میز گذاشت، جمع‌بندی شفاهیِ موارد حساس را در حد نکات کلیدی اعلام کرد و بدون هرگونه توضیح اضافه، اتاق را ترک کرد. رمز را وارد کردم؛ اسناد را از داخل کارتابل گرفتم و بر اساس اولویت و سطح اهمیت تفکیک کردم. برگه‌ها را روی میز عملیاتی چیدم. بررسی گزارش‌ها را با تمرکز بر نقاط بحرانی و اقدامات بعدی آغاز کردم. در این میان گزارشی برای من آمده بود که از اهمیت و حساسیت ویژه‌ای برخوردار بود. گزارش ویژه رییس بخش تحلیل تهدیدات: نفوذ در کنگره ۶۰ و عملیات رعد سفید رئیس بخش عملیات ویژه «....» سلام علیکم. این گزارش، جمع‌بندی تحقیقات انجام شده در خصوص نقش شبکه‌ی معتادین متجاهر و ارتباطات آن با فعالیت‌های سیاسی و امنیتی کشور، به‌ویژه در خلال اغتشاشات دی‌ماه، و همچنین بررسی ساختار و آموزه‌های فرقه گونه‌ی کنگره ۶۰ است. خلاصه وضعیت: تحقیقات نشان می‌دهد که کنگره ۶۰، فراتر از یک نهاد ترک اعتیاد، به یک سازمان با ساختار سلسله‌مراتبی و گرایشات سیاسی خاص تبدیل شده است. این سازمان، با استفاده از روش‌های فریبنده و بهره‌گیری از آسیب‌پذیری افراد معتاد، به نفوذ در سطوح مختلف جامعه و ایجاد شبکه ارتباطی گسترده دست یافته است. نفوذ و سازماندهی: در ماه‌های اخیر، گزارش‌هایی مبنی بر فعالیت‌های مشکوک و سازماندهی شده توسط اعضای کنگره ۶۰ در میان معتادان، به‌ویژه افرادی که پیش‌تر در برنامه‌های ترک اعتیاد این سازمان شرکت داشته‌اند، به دست آمده است. این افراد تحت رهبری افرادی با رتبه‌های بالا در کنگره (راهنماها و مرزبانان)، به جمع‌آوری اطلاعات، سازماندهی اعتراضات و ایجاد آشوب در مناطق مختلف کشور مشغول بوده‌اند. رصدهای فنی و اطلاعاتی و سایبری نشان می‌دهد که اعضای کنگره ۶۰ از طریق شبکه‌های رمزگذاری شده، ارتباطات خود را با افراد و نهادهای خارجی مرتبط با دشمن برقرار کرده‌اند. اطلاعاتی درباره‌ی دریافت کمک‌های مالی و تجهیزات، و نیز هماهنگی‌های آن‌ها برای انتشار اخبار دروغین و تحریک احساسات عمومی، به دست آمده است. عملیات رعد سفید: با توجه به اطلاعات به‌دست آمده، عملیات ویژه تحت عنوان «رعد سفید» در سطح کشور آغاز شده است. این عملیات شامل موارد زیر است: دستگیری گسترده اعضای متخلف کنگره ۶۰: در خلال این عملیات، تعداد زیادی از افرادی که پیش‌تر در برنامه‌های ترک اعتیاد کنگره ۶۰ شرکت کرده‌اند، به اتهام فعالیت‌های سیاسی و امنیتی دستگیر شده‌اند. بسیاری از این افراد در حال مصرف مجدد مواد مخدر و یا درگیر فعالیت‌های غیرقانونی و آشوب‌ساز بودند. عملیات ضدجنایی در مناطق متحرک: در چندین شهر، نیروهای امنیتی و انتظامی با همکاری بسیج، عملیات ضدجنایی گسترده‌ای را در مناطق متحرک و معابر عمومی انجام داده‌اند. در این عملیات، تعداد زیادی از افراد مسلح که به آشوب و تخریب اموال عمومی مشغول بودند، دستگیر یا کشته شده‌اند. جلوگیری از حملات تروریستی: بر اساس اطلاعات منابع محرمانه، یک گروه از اعضای کنگره ۶۰ در حال برنامه‌ریزی برای انجام حملات تروریستی در نقاط حساس کشور بوده‌اند. با همکاری سرویس‌های اطلاعاتی، این حملات با موفقیت خنثی شده و چندین نفر از عوامل اصلی این گروه دستگیر شده‌اند. تحلیل و پیشنهادها: به نظر می‌رسد که کنگره ۶۰، به عنوان یک سازمان فرقه گونه با انگیزه‌های سیاسی و امنیتی، خطری جدی برای امنیت ملی کشور محسوب می‌شود. این سازمان با نفوذ در افراد آسیب‌پذیر و استفاده از روش‌های فریبنده، به دنبال ایجاد بی‌ثباتی و برهم زدن نظم عمومی است. قسمت سیزدهم پیشنهاد می‌شود: تشکیل کمیته تخصصی: برای بررسی دقیق‌تر ساختار و فعالیت‌های کنگره ۶۰ و ارائه راهکارهای مناسب برای مقابله با این سازمان. افزایش نظارت بر فعالیت‌های کنگره ۶۰: بررسی دقیق و مستمر مجوزها و فعالیت‌های مالی و انسانی این سازمان. آموزش و آگاه‌سازی: ارتقای آگاهی عمومی در مورد خطرات فرقه‌ها و روش‌های فریبنده آن‌ها. همکاری با سایر نهادها: برای تبادل اطلاعات و هماهنگی در انجام عملیات ضدجنایی و ضدتروریستی. با توجه به حساسیت موضوع و خطر بالای نفوذ این سازمان، پیشنهاد می‌شود که این گزارش به صورت محرمانه و با بالاترین سطح دسترسی در اختیار مسئولان مربوطه قرار گیرد. با احترام، میثم رئیس بخش تحلیل تهدیدات
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت دوازدهم ساعت حوالی 5:50 دقیقه صبح بود که در دفتر سیدحسین یک فرش پهن ک
قسمت سیزدهم عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت دفترش. خودم خیلی خسته بودم و چشم‌هایم به شدت سنگین شده بود، اما توقف معنا نداشت. به اتاق سیدحسین رفتم و گزارش را به‌صورت خلاصه و عملیاتی در جریانش گذاشتم. سید دستور داد گزارش فوراً در اختیار حاج اسد قرار گیرد تا ادامه‌ی رسیدگی پرونده توسط او و تیمش پیگیری شود. حالا دیگر هر شب تهران برای من میدان مین می‌شد. هر تلفن، خبری جدید...کدام یک دشمن است؟ کدام یک نادان؟ کدام‌ یک حق دارد، اما اسیر دست دشمنان ایران شده است؟ به عاصف گفتم با خانم محمودی، نازنین را برای بازجویی بیاورند. در پرونده، نامش فقط یک کد بود: R–17/Key. پس از دستگیری از همان لحظه‌ای که تصویر نازنین را از پشت شیشه ضدگلوله دیدم، فهمیدم این زن با بقیه فرق دارد. نه به‌خاطر ظاهرش یا اقداماتش؛ بلکه به‌خاطر آرامشی که فقط آدم‌های آموزش‌دیده دارند. نازنین روی صندلی فلزی نشسته بود. موهای واقعی‌اش از زیر روسری، بعد از برداشتن کلاه‌گیس، کوتاه و ساده بود. نه نشانه‌ای از استیصال، نه خشم. فقط نگاه ثابت، حساب‌شده، با پلک‌زدن‌های منظم. از پشت شیشه داشتم نگاهش می‌کردم و احساس می‌کردم هنوز در ذهنش «ماموریت ناتمامِ» او زنده است، حتی اگر عملیات شکست خورده باشد. وارد اتاق نشدم. ایستادم پشت شیشه‌ی یک‌طرفه و به سیدعاصف که نزدیکم ایستاده بود گفتم: «باهاش کار نکنید...» عاصف پرسید: «پس کِی؟» گفتم: «وقتی بفهمه که تمام شده. چون این هنوز فکر می‌کنه یه مهره هستبیست و چهارساعت گذشت و از او بازجویی مستقیمی انجام نشد؛ نه سوال، نه فشار، نه تهدید. به عاصف گفتم نازنین را در همان اتاق بازجویی ثابت نگه دارند تا علیه او بتوانیم عملیات روانی بیشتری را انجام دهیم. هیچکسی نمی‌دانست نازنین کیست، جز من وسیدحسین و یکی از همکاران؛ عاصف هم تاحدودی درجریان بود، اما کامل نه... در این بین، عمداً و با دقت، اطلاعات خاصی به نازنین داده شد: اینکه هر سه نفر زنده‌اند اینکه هیچ‌کدام به بازجویی فیزیکی منتقل نشده‌اند اینکه پرونده‌شان از «عملیات تروریستی» به «نفوذ خارجی» تغییر طبقه داده‌ایم. اما مهم‌تر از همه، یک داده کوچک و کشنده: هیچ تماسی از بیرون برایشان نیامده بود. نه پیگیری، نه پیام رمز، نه حتی یک تلاش کور برای اتصال. برای کسی مثل او، این یعنی فقط یک چیز: پاک‌سازی پس از شکست. نازنین آموزش دیده بود و این را خیلی خوب می‌دانست. زن‌هایی که رمز می‌دانند، همیشه آخرین کسانی هستند که زنده می‌مانند، یا اولین کسانی هستند که باید حذف شوند. پس از بیست و چهارساعت، همانطور که نازنین روی صندلی آهنی و به صورت نشسته خوابش برده بود، بدون پرونده، بدون ضبط، وارد اتاق بازجویی شدم. خانم موحدی چشمان نازنین را بست. نشستم روبه‌رویش. گفتم: «اسم واقعی‌ات رو نمی‌پرسم. چون مهم نیست.» چیزی نگفت. ادامه دادم: «تو برای پول نیومدی. برای ایدئولوژی هم نه. اگه این‌طوری بود، الان شکسته بودی.» زبانش باز شد، معلوم بود درست به هدف زدم. گفت: «پس برای چی اومدم؟» مکث کردم، پس از چندثانیه فقط یک جمله گفتم: «برای کسی که اسیرت کرده!» این اولین تَرک بود. کوچک. نامرئی. اما واقعی. ادامه دادم: «بگذریم از کسی که اسیرت کرده! اما اون چیزی که مهمه، اینه که به تو گفتن بعد از انجام مأموریت، مسیر خروج از مرز عراق امنه. یه تیم واسط، یه وانت، یه خونه امن نزدیک خانقین.» نازنین روی صندلی‌اش جابجا شد. خیلی آرام گفتم: «اما توی پرونده‌ی ما، یه چیز دیگه‌ست.»
عاکف سلیمانی
قسمت سیزدهم عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت
قسمت چهاردهم سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: «اسم رمز خروج تو: Clean Path Delta.» تکان نخورد دیگر و منتظر رگبار کلمات من بود. گفتم: «این مسیر، مخصوص پاک‌سازیه. نه خروج.» و بعد، ضربه اصلی را به روان نازنین زدم: «همون مسیری که توی سال ۲۰۱۸، دو تا رمزگذار زن دیگه رو بعد از مأموریت حذف کردن.» نازنین نفسش را حبس کرد... دیگر ادامه ندادم... با مشتی محکم به روی میز، به او شوک بعدی را وارد کردم و از جایش تکان بدی خورد... گفتم: «ببین جوجه منافق؛ من میرم... تو هم همین‌جا باید حالا حالاها بمونی.» بلند شدم تا از اتاق بازجویی بیرون بیایم، گفت: «اگر بخوام حرف بزنم...» گفتم: «من چیزی ازت نمی‌خوام.» گفت: «به جهنم...» گفتم: «جهنم جایی هست که مسعود و مریم قجر برای شما به اسم آلبانی و اشرف و... ساختن.» سپس ادامه دادم، با تاکید گفتم: «فقط می‌خوام بدونی اگه الان آزاد هم می‌شدی، زنده از مرز رد نمی‌شدی.» نازنین گفت: «چطور باید باور کنم حرفات و ؟» به دوربین اشاره زدم تا صدای یکی از اعضای رده بالای گروهک تروریستی منافقین را که چندساعت قبل از آن در یک فایل رمزگذاری شده به دست آورده بودیم، در اتاق بازجویی پخش کنند. او گفته بود «این تیم سالم بر نمی‌گردند و باید هرکدامشان در فلان نقطه حذف شوند.» در همین حین، نازنین درخواست یک چیز کرد: نه وکیل. نه تماس. فقط «کاغذ». به شرط حیات ادامه دارد