eitaa logo
نشریه آخرین امید
44 دنبال‌کننده
185 عکس
92 ویدیو
12 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
«شما کجایید؟ یک وقت ملاقاتی به ما می‌دهید؟ من، یک چیزی را حس می‌کنم. منِ کوچک، منِ حقیر در برابر شما، یک چیزی را احساس می‌کنم. این‌که آمدنتان نزدیک است. چند سال است که حسش می‌کنم. و نمی‌دانم تا کی این سرابِ احساس ادامه دارد… ما جز شما هیچ ریسمان محکمی نداریم که چنگ بزنیم. می‌شود برنامهٔ آمدنتان را جلو بیاندازید؟ ادعا ندارم که آماده‌ام اما اگر قرار است جهان چپ و راست و بالا و پایین شود، چرا زودتر نشود؟… » ❤️
در میان هبوط آدم پشیمان، در میان کشتی نوح صبور ، در میان آتش ابراهیم موحد، در میان فراق یعقوب نابینا، در میان عصای موسی شکافنده ی دریا و در میان همه ی اینها، آنطور که میگویند،یک رمز وجود داشت. یک رمز برای رهایی ، یک رمز برای نجات، یک رمز برای اوج اضطرار…. آن رمز را میگویم، به دردتان میخورد.( مخصوصا این روزها) میگویند، « کلمات» سِری است که میشود بارها رویش حساب کرد. هنوز هم معرفتم آنقدرها قد نکشیده که معنایش را بفهمم. اما به گمانم در میان التهاب روزهایی که همه راهی اند. روزهایی که آدمها پا جای گمشده ی «طرید و فرید و شرید و وحیدشان» میگذارند، به امید آنکه زنده شوند با تنفس در هوای نفس های او؛ این توسل به « کلمات» برای جامانده ها ، برای کسانی که هنوز امید دارند که شاید راهی شوند، آرامش مطلق اند!… «یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد یا عالیُ بِحَقِّ علی یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن» پی نوشت: صاحب این روزها، همان صاحب سطر آخرِ این «کلمات» است. جایی ،اگر که نه، حتما کم آوردید، صدایش بزنید!…
«روایت سفر قهرمان»، تکنیکی ست در نویسندگی. توضیح اش این ست: دست شخصیت را میگیری ، درست همان لحظه که همه جا شدظلمت مطلق، و آرام آرام، بلندش میکنی! طوری شیرین ، طوری خوب و طوری باور پذیر که یک نفس عمیق میشود بدرقه ی راهت! یعنی اینکه خوب ِ خوب تمام شد، یعنی اینکه بالاخره شد! کتاب« ویولن زن روی پل»، درست و دقیق، همین تکنیک ست! همین قدر شیرین، خوب و باورپذیر!
🗯️لطفت را در حقم تمام کن و از من مخواه که قبل از مرگ، بمیرم!… ✍🏻ابوالمشاغل /نادر ابراهیمی
🗯️که بدانی و باز هم بدانی_برای صدهزارمین بار_که پیمودن راه نو، گفتن حرف نو، پدیدآوردن کار نو، درد دارد و مشقت و مصیبت. حتی اگر یک قدم تازه بخواهی برداری، به قدر هزار فرسنگ که بخواهی پا برهنه در بیابانی ناهموار و پرخار اما آشنا بروی باید که خارمغیلان و زخم زبان و سخن ناکسان را تحمل کنی، باید…مبادا که دست برداری، تسلیم شوی… “ ابوالمشاغل”
📖یک از سه: اینکه بزرگترین مدرسه نویسندگی ایران، شروع کرده بود به نوشتن « مجله» ، قانعم نمیکرد. حتی وقتی تبلیغاتش ،هم زمان ،میان صفحات مجازی و کانالهای تمام استادیارها و نویسنده هایی که میشناختمشان بالا می آمد و تعداد پیام های نخوانده ام بین ۱۴۰ تا۱۴۵ کم و زیاد میشد، میلی نداشتم به دانستن بیشتر در موردش. اوج ماجرا زمانی بود که اسم « مسعود فروتن» و « احسان عبدی پور» را روی جلدش دیدم.تمام خاطرات و صداهای خوانششان ازذهنم گذشت و حسرت دوباره خواندن داستانها و گوش دادن به کتابهای صوتیشان مرا دلتنگ کرد، اما باز هم سعی کردم نادیده اش بگیرم. دروغ چرا، مجله برای من همان روزنامه بود. با صفحات بزرگ سیاه و سفید . کاغذهای زیادی که روزهای جمعه ، رو به روی برنامه های تلوزیونی باز میشدند و هیچ وقت جذاب نبودند. یا رویش انار دانه میشد ، یا کلمات ابتدایی را روی آنها پیدا میکردیم و تکلیف مدرسه را انجام می دادیم و یا آنکه برای کاردستی وقتی که میخواستیم « اتود » بزنیم، با قیچی به جانش می افتادیم. مجله همان روزنامه بود و فکر میکردم با تغییر اسم، خودش را اپدیت کرده ست…
📖دو از سه: برای آنکه از خیل سفارش دهندگانش! جا نمانم، سفارش دادم. امید داشتم دیرتر از بقیه ی سفارشها به دستم برسد. میخواستم ذهنم را آماده کنم. رسید، حدود دو هفته بعد از ثبت سفارش.و من در این مدت،کدرهگیری اش را هیچ وقت چک نکرده بودم که دقیقا کجای این کشور دارد قدمهایش را به سمتم بر میدارد. بسته ی پستی را باز کردم، با بی میلی « مجله » را ورق زدم. رنگ بندی صفحاتش را دیدم و متوجه شدم سه بخش اصلی دارد. یادداشت استاد « جوان آراسته» را سرسری خواندم و بستمش. گذاشتمش میان قفسه ی اول کتابها، همانجایی که کتابهای نخوانده را گذاشته ام و روزانه چندبار نگاه عمیق و پر از حسرت مرا می بینند.
📖سه از سه: کارها که زیاد شد و من دلتنگ موازی خوانی های پرسرعتم شدم، از قفسه بیرون کشیدمش. میخواستم خودم را دوباره درگیر موازیخوانی کنم. نویسنده هایش را یکی یکی دیدم. خیلی هاشان را میشناختم و با بعضی هایشان گپ هایی هم زده بودم. عادت دارم همیشه از همان صفحه ی اول شروع کنم به خواندن. بوک مارکی گذاشتم لای اولین صفحه اش و گذاشتمش روی بقیه ی کتابها، اما اینبار نزدیکترین جا به محل خواندنم. حالا چند روزی میشود که « مجله مدام» ، مدام با من هست. دچار حسی عجیب شده ام. هم دوست دارم لحظات کش دار شوند و دیربگذرند و هم دوست دارم سریعتر بخش های بعدی را ورق بزنم. وقتی روایت یا داستان نویسنده ای را تمام میکنم، دلتنگش میشوم .خیلی زود. بعضی وقتها میخواهم موازی خوانی را رها کنم و بنشینم دو جلدش را بی وقفه بخوانم. پشت سر هم. بی آنکه حتی مجبور شوم پیامی راجواب دهم یا اینکه تماسی را بردارم. من حالا « مجله مدام » را خیلی دوست دارم ، مشتاق جلدهای بعدی اش هستم و هربار که نگاهش میکنم این بیت حافظ را زمزمه میکنم: مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت!
📝قسمتی از ادبیات، ادبیات روایی یا non fiction است. نوعی از نوشتن ،که ماجرا،صادقانه و بدون پیچ و خم روایت میشود. همین واقعی بودنش، خواننده را نزدیک میکند به موقعیت. طوری که جداشدن از واژه ها را خیلی سخت میکند. 📚کتاب« مرثیه ای بر یک رهایی»، از واقعیتهای طلاق میگوید. کشش عجیب و غریب کتاب اما فقط به دلیل نوع فرمش نیست. محتوای تلخ و عمیق کتاب ست که نمیگذارد صفحه ها میان ورق خوردنشان نفس بکشند. کتاب به تغییر آدمها میپردازد. به آدمهایی که مفهوم ازدواج برایشان متفاوت است. بعضی ها فانتزی نگاهش میکنند و بعضی ها هم خیلی منطقی. ⭕️اما اتفاق تلخ مشترک میان تمام این روایتها، تغییر ادمهاست. ادمهایی که «حرمت»را زیر پا میگذارند و لهش میکنند. جوری که استخوان زندگی به شدت خرد میشود و با تمام تلاشها،دیگر نمیتواند سرپا بایستد.و در آخر متلاشی و افسرده خاتمه پیدا میکند. ✅امتیاز:۱۰ از ۱۰