eitaa logo
نویسنده ی خیالی..
6 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده ی کوچیکم. که دنیای خیال و داستانام فراتر از حده. خواستی همراه من وارد دنیای داستان شو..
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و دوم ] ساحل: _بله ؟ +ساحلم درو باز کن. _بیا تو عشقمممم. در با صدای ضعیفی باز شد. وارد خونه ای شدم که تقریبا کل نوجوونیم رو در اون گذرونده بودم. خونه ای دو طبقه که طبقه ی اول برای ما و طبقه دوم برای خاله آیلار بود. اما بعد از اینکه ما از اینجا رفتیم خاله زهرا،که اون زمان همسایه ی دیوار به دیوارِ ما بود، اینجارو خرید و بازسازیش کرد‌. تقریبا از خونه ی ما تا اینجا حدود ۲۵ دقیقه راهه ، چون اینجا جزو حومه ی شهرِ تهران به حساب میاد.. از پله ها بالا رفتم. حنانه منتظر من توی چارچوب در وایساده بود و با دیدن من خودشو توی بغلم پرت کرد. منم از صمیمیت زیادش به وجد اومدم و بغلش کردم. داخل رفتیم. انگار خاله زهرا نبود. _میدونم داری با خودت میگی خاله زهرام کجاست. ولی باید بهت تسلیت بگم مامانم خونه نیست‌ خندم گرفت و روی مبل نشستم. _مجبوریم همه ی کارهای خونه رو خودمون انجام بدیممممم... .+ ایشالا مرده و زنده مون یکی نشه،صلوات داداشت نیست؟ _نه بابا آقا حسینِ ما تازه نامزد کرده رفته پی نامزد بازیش. مامانم هم که بازار... +عه. مبارکه. شیرینیش کو؟ _دیدیش از خودش بگیر. بلند شدم و لباسامو درآوردم آوردم. و گفتم. +خب پس. شروع کنیم! _زود نیس؟ تازه اومدی، نمیخوام خاله لادن فردا بگه بچمو بردی ازش کار کشیدی +نمیگه. بلند شو تنبلی نکن.. هر جوری که شد بلندش کردم.. اول از همه شروع کردیم به دستمال کشی‌ اون سالن رو گردگیری میکرد و من آشپزخونه. بعدشم تمام کابینت هارو مرتب کردیم حنا مبل هارو جارو کشید و به جارو برقی سالن رسیدگی کرد. منم گاز و سینک ظرفشویی و هود رو برق انداختم. وقتی اون داشت آشپزخونه رو جارو می‌کشید دستشویی رو شستم . حنا زمین خونه رو طِی کشید و منم گل های گلدون عوض کردم‌ خلاصه هر جوری که شد خونه رو برق انداختیم. البته اضافه کنم که خودمون هم از پا افتادیم. من ساعت ۲ بعد از ظهر اومده بودم و الان ساعت ۶ غروب بود. با صدای زنگ شال و مانتوم رو تنم کردم . حسین که در قاب در ظاهر شد با دیدن من کپ کرد. _اِ... تو اینجا چیکار میکنی؟ +اومدم کمک آبجی جنابعالی.. شما هم نیا داخل ... _چرا؟؟؟ +چون باید بری شیرینی بگیری.. مالِ من نامزد کرده نمیخواد یه جعبه شیرینی به ما بده! _حالا بعدا شیرینی میدم. فعلا نه به باره ، نه به داره.. +دختر مردمو عاشق کردی میگی نه به داره نه به بار؟؟؟ برو یه جعبه شیرینی تر بخر. یه جعبه شیرینی که این ادا اطفارارو نداره. حنا از اونو گفت: نظرت چیه به نامزد گرامی بگم گفتی نه به داره نه به باره؟ _چشم چشم. میرم یه جعبه شیرینی میخرم برمیگردم. فقط به هدیه چیزی نگو تو. بعدم از در همونجور که اومده بود ،برگشت پشت سرش یه زن ذلیل بارش کردم و رو به حنا گفتم +نوبت اتاق توعه.. _نه دیگه.‌ تو خسته شدی،هوا هم داره تاریک میشه. خودم اونجارو جمع میکنم. +بیا بابا. برای من فازِ مستقل ها رو برندار. من تا شیرینی نخورم جایی نمیرم. بعدم سمت اتاق راه افتادم. اتاق حنانه رو هم به هر روشی بود جمع کردیم از این نگذرم که شاید سخت ترین کارِ امروز همین جمع کردن اتاق بود. چون حنانه عادت داشت که لباساش رو اتو کرده بزاره تو کمد و کلی لباس روی تخت ریخته شده بود و مشکلات بعدی.. حسین درِ اتاق رو زد و وارد شد. چایی آورده بود با شیرینی. گفتم +آفتاب از کدوم طرف دراومده شما دست به ظرف و بشقاب زدید؟ _دیدم نمیای بخوری گفتم خودم بیارم کم کم زحمت رو کم کنی. خندیدم. جالبیش اینجا بود که امروز برای چندمین بارِ متوالی از ته دل لبخند میومد روی لب هام. شاید چون ادم های این خونه از جنس فیک نبودن و خودشون بودن. +ساعت مگه چنده؟ _خدا بخواد ۹. +یا خدا... چه قدر وقت گرفت ازمون. حنانه جان زحمت بکش اتاقتو هفته ای یکبار حداقل جمع کن که مثل امروز بیچاره نشیم. _باشه.... خسته نباشی... بعدم پرید بغلم و دو تا ماچ آبدار روی لپم پیاده کرد. _تو بهترین دوست دنیایی... +قربونت. شیرینی رو گذاشتم تو دهنم کیفمو برداشتم و راهی درِ خونه شدم. حنانه از پشت گفت _کجا کجا... وایسا مامانم الانا میاد. ببینتت. حسین غذا خریده بدونِ شام نمیذارم بری که. گفتم +به خدا دیره. سلام برسون به خاله. تعارف که ندارم با شما. حسین از بالای پله ها گفت:دیر وقته . بزار من برسونمت. +ماشین دارم. ممنون. بعدم با پوشیدن کفشام و خداحافظی طولانی مدت سمت ماشینم راه افتادم. سوارِ ماشین شدم و به سمت خونه راه افتادم. با پیام بهرامی نگران شدم و بهش زنگ زدم. _سلام +سلام.چیشده؟ _خانوم دو سه نفر از سهامدار ها اشتباهی مرتکب شدن که باید شما در جریان قرار بگیرید.
هدایت شده از  < ماه سرخ >
+چه اشتباهی؟؟؟؟؟؟؟؟ _اونها... با صدای متعدد بوق ماشین و پرت شدن ماشینم به سمت خاکی دیگه چیزی نشنیدم. چشمامو کمی باز کردم جز رنگِ خون چیزی رو نمی‌دیدم گوشام سوت می‌کشید و نمیتونستم دست و پاهام رو حرکت بدم. ماشینم داغون شده بود و آدما دور ماشین جمع شده بودن صدای الو الو کردنِ بهرامی هم به گوشم میرسید... ولی خیلی خوابم میومد. چشمام روی هم افتاد و فرو رفتم به دنیایی از تاریکی مطلق... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و سوم ] رامین : چند روزی میشد که دوباره توی اداره استخدام شده بودم. همون کلانتری ای که بعد از دانشگاه افسری توش کار می‌کردم . البته که الان از صفر شروع نکردم. در اتاق به صدا در اومد و با صدای من ، سرباز عسکری وارد شد احترام نظامی داد. +آزاد. صاف وایساد و گفت _ببخشید جناب سروان. سرهنگ موحدی کارتون داشتن گفتن بریداتاقشون. +باشه.تو برو. بعدم با یه احترام نظامی دیگه اتاق رو ترک کرد. چاییم رو سر کشیدم و اتاق رو به مقصد اتاق جناب سرهنگ ترک کردم. در زدم و بعد از گرفتن اجازه وارد شدم. سلام نظامی کردم و با اجازه ی سرهنگ روی صندلی نشستم. +امری با من داشتید؟ _میخواستم پرونده ای رو بهت بسپارم. چشمام برق زد. بیش از ۶ سال از آخرین پرونده ای که داشتم می‌گذشت. من عاشق شغل پلیسی بودم. عاشق حل معما و سرنخ. جونم در میرفت برای گرفتن قاتل و سارق و دزد. ادامه داد: _اولین پرونده بعد از بازگشتت به اداره هست. پس انتظار دارم عالی انجامش بدی! +نگران نباشید حواسم هست. جزئیات پرونده چیه؟ _میسپارم بچه ها برات بیارنش. در مورد یه تصادف عمدی توی یکی از بزرگراه های تهرانه. مجرم فراریه! انتظار دارم به خاطر بیچیدگی زیاد این پرونده کل حواستو جمع کنی و با تمام توان این پرونده رو حل کنی. میدونم از پسش برمیای! احترام نظامی دادم و گفتم +ممنون قربان. من میتونم برم؟ _بله حتما. میگم عسکری پرونده رو برات بیاره. از اتاق خارج شدم و دوباره وارد اتاق خودم شدم و پشت میز کارم نشستم. ساعت نزدیک به ۸ صبح بود و تا الان نزدیک به ۲ بار مامانم بهم زنگ زده بود. ولی نمیتونستم تو اداره جواب بدم. پس بهش پیام دادم تا نگران نشه و گوشیمو خاموش کردم. در اتاق زده شد. گوشی رو داخل کشو گذاشتم و اجازه ی ورود دادم. احترام نظامی کرد. _قربان . جناب سرهنگ موحدی گفتن این پرونده رو بدم به شما. پرونده رو گذاشت روی میز و رفت. پرونده رو باز کردم در حال خوندن بودم که بند آخر مغزم رو متوقف کرد! [ متهم فراری و تحت تعقیب است. قربانی سرکار خانمِ ساحل فرهمند میباشد که اکنون در حالت کما به سر می برد... ] در یک ثانیه تمامی سلول های مغزم از هم پاشید. ساحل فرهمند؟ کما؟ ساحل تو کماست؟؟؟؟؟؟؟؟ آدرس بیمارستانو خوندم از صندلی بلند شدم و گوشیمو برداشتم. با سرعت از اداره بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم به سرعت سمت بیمارستان رفتم. ماشینمو پارک کردم و وارد بخش شدم. سمت پذیرش رفتم و گفتم +خانم ببخشید اتاق ساحل فرهمند کجاست؟؟؟ اورژانسی بوده و برای پذیرش دیشب! نمیتونستم کلمه ی کما رو به زبون بیارم. برام سخت بود که بخوام درمورد اون از این کلمه استفاده کنم. خدا خدا میکردم دروغ باشه! اما حرف های اون پرستار تمام اتم های بدنمو لرزوند. _بله . طبقه ی بالا اتاقِ ۳۳ ، آی سی یو. آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو ... با قدم های سست و ذهنی آشفته سمت اتاقی که اون پرستار گفت رفتم. وقتی رسیدم به راهرو با دیدنِ مامانم و خاله لادن اونم با چشمای اشکی ، دیگه باور کردم که ساحل اینجاست. واقعا تو کماست. واقعا تصادف کرده.... خالم با دیدن من گفت _رامین پسرم.... بعدم‌منو تو بغل گرفت و گریه کرد. نمیدونستم چیکار کنم. چیکار باید میکردم؟ مامانم خاله رو که بی قراری میکرد برد توی حیاط تا هوا بخوره و یه چیزی بخوره تا ضعف نکنه. طفلی خالم حالش خیلی بد بود. سمت پنجره ی اتاقش رفتم. به سختی گام برداشتم و دیدمش. جسم نحیف و صورت آسیب دیده اش رو شناختم. درسته. ساحل بود. اون دختر یه دنده و لجباز، الان روی این تخت به خوابی عمیق فرو رفته بود که پایانش معلوم نیست.... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و چهارم ] رامین : چجوری میشه؟چرا باید بشه؟ چرا ساحلِ من الان روی این تخت بود؟ چرا خدا؟ نگران بودم. نگرانِ اینکه دیگه برنگرده پیشمون. نگران اینکه دیگه نتونم ببینمش و حتی نتونم باهاش جر و بحث کنم. خدا اینو ازم نگیر. خواهش میکنم ساحلو نجات بده.. حالم مثل خونه ای بود که آجر هاش سراسر از غمه. نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم زندگیو بدون اون بگذرونم. خواهش میکنم خدا! خواهش! _ببخشید... برگشتم سمتِ صدا. با دیدنِ پسری که ۱ ماه پیش توی رستوران با ساحل قرار گذاشته بود چشمام مثل کاسه ی خون قرمز شد! پرسید _شما؟ +اینو من باید بپرسم! _رامین جان... با صدای خاله هر دو سمت مامانم اینا برگشتیم که خالم رو به همون پسره گفت _عه. آقا کاوه. دکترش چی گفت؟؟؟؟ پسری که حالا فهمیده بودم اسمش کاوه هست گفت _گفتن که راهی جز دعا و صبر کردن نداریم. خالم دوباره بغض کرد. منم صدای پاره شدنِ رگ قلبم رو شنیدم. _ممنون پسرم. شما دیگه برو خونتون. از دیشب اینجایی خسته شدی حتما از دیشب اینجاست؟؟؟؟ چرا از دیشب اینجاست؟ به چه دلیل و منطقی؟ _نه خاله جان. وظیفمه. خاله جان؟ چه زود صمیمی شد! گفتم +اونوقت چرا وظیفتونه؟ _چون ساحل خانم گردن ما خیلی حق داره حالا خوبه (خانم )گفت! تعجب کردم. ساحل گردنِ این پسره که حقی داره؟؟؟ حوصله نداشتم. واقعا تمام وجودم درد میکرد و زجه میزد. میخواستم بمونم پیشش ولی انگار واحب تر از مراقبت ازش،رفع کردن خطر برای همیشه بود. با خاله صحبت کردم و از بیمارستان بیرون رفتم الان وقت ضعیف بودن نبود. باید کسی که از قصد بهش زده بود رو پیدا میکردم! حالا به هر قیمتی! https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و چهارم ] رامین : کلافه و سردرگم شده بودم. دو روز بود که کل کشور رو دنبال راننده ی اون ماشین گشته بودیم. اما نبود که نبود. ماشین دزدی بوده و راننده هم غیب شده. بهتر از این نمیشه! کلافه از جام بلند شدم و اتاقمو ترک کردم. از کلانتری بیرون زدم و سوارِ ماشینم شدم سمت بیمارستانی که ساحل توش بستری بود راه افتادم. از اون روز دیگه ندیده بودمش. دلم براش پر میزد. هنوز وقتی یادِ حرف های دکترش میوفتم ، تنم میلرزه. میلرزه از فکرِ اینکه بلایی سرِ ساحل بیاد. نه . ساحل برمیگرده. باید برگرده. منم اون یارو رو به به خاک سیاه می نشونم! ماشینمو تو پارکینگ پارک کردم و وارد بیمارستان شدم. چراغا خاموش روشن میشد. احساس ترس کردم. شبیه این فیلم های ترسناک. البته واقعا شب های بیمارستان ترسناکه. با دیدنِ چند تا مرد که لباس تعمیرکار تنشون بود و درگیرِ تعمیر چند تا سیستم و کابل بودن خیالم راحت شد که این روشن و خاموش شدنِ چراغ ها به خاطر تعمیراته! از کنارشون رد شدم. چه بوی عطرِ خوبی. ساواج دیور! وارد آسانسور شدم و طبقه دوم پیاده شدم. اینجا هم چراغ ها خاموش و روشن میشد. وقتی به اتاقِ ساحل رسیدم با ندیدنِ سربازِ محافظ اخمام توی هم رفت. زیر لب با خودم گفتم معلوم نیست کدوم گوری رفته! با دیدنِ پرستاری برگشتم سمتش و گفتم +ببخشید. این آقایی که دم این اتاق وایمیسته رو ندیدین؟ با لکنت و تته پته گفت _ن..ه. من .. مال اینجا نیستم.. بعدم سریع سمت پله ها رفت و از دید من محو شد. تعجب کردم. این چرا اینجوری کرد؟ من که نمیخواستم بخورمش، پس چرا ترسید؟ چرا انقدر تند رفت ؟ انگار کسی دنبالش کرده باشه؟ همزمان با این تفکرات پوزخندی از ترسو بودنش زدم اما با چیزی که به ذهنم خطور کرد نیشخندم کامل محو شد. هیچکس اینجا نیست و نبود. هیچکس اینجا نیست و یعنی اگه اتفاقی بیوفته.... اون از من ترسید ، این یعنی اون حتما یه کاری.... نه. امکان نداره!!!!! دویدم سمت اتاق. در رو باز کردم و با تخت خالی و سربازی که دست و پا بسته و بیهوش افتاده بود یه گوشه ، روبرو شدم. نه.نه. ساحل نبود. برده بودنش. چراغ ها همه روشن و منظم شدن. داد زدم. +ساحل کجاست!!!!!!!!!!!! پرستاری که تازه از آسانسور بیرون اومده بود گفت _آرومتر.. چیشده... با دیدنِ تخت خالی و سرباز اونم وحشت کرد. ساحل نبود. ساحل رو دزدیده بودن. از بیمارستان . توی حالتی که حتی یه ثانیه بدون دم و دستگاه براش خودِ مرگه ! ساحلو جلوی چشمام از محوطه ی امن من خارج کرده بودن. ساحل کجاست؟کجا برده بودنش؟ بازم دیر رسیدم‌. من چرا همیشه دیر میرسم؟ چرا هیچ وقت نمیتونم کنارش باشم؟ خواستم برم‌دنبال اون پرستار مشکوک ولی... سرم گیج میرفت نفهمیدم چیشد که وارد سیاهی مطلق شدم.... https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و پنجم ] رامین: _ببینید جناب. ایشون فشارشون بیش از حد پایین بوده.مواد معدنی و مغزی بدنشون کم شده و ممکنه در آینده دچار مشکلات جدی تری بشن. *متوجه شدم دکتر. الان چیکار باید کرد؟ _وایسید تا بهوش بیاد. بعدشم تا جایی که ممکنه تقویت بشه.من براش ویتامین تجویز کردم که هر چه سریع تر طبق نسخه باید مصرف بشه. *چشم. کِی مرخص میشن؟ _لازم به بستری شدن نیست. سُرُمشون تموم شد مرخصن. فقط استراحت لازمه. صداشونو می‌شنیدم اما چشمام بسته بود. چشمامو اروم باز کردم‌ متوجه بهوش اومدن من نشده بودند. دکتر از اتاق خارج شد. یکمی که فکر کردم تازه فهمیدم کجام و چیشده... سریع روی تخت نشستم که باعث سرگیجه و پاره شدن رگ دستم شد. پیمان که داشت با پرستار صحبت میکرد با دیدن وضعیت من دوید طرفم: _چته داداش!!! چرا یهو رم میکنی؟؟ +اینجا چیکار میکنی؟ _اومدم پیشِ رفیقم. بده؟ نامرد یه خبر نباید میدادی که برگشتی؟ .... خانم پرستار.. با صدای پیمان،خانم مسنی وارد اتاق شد و با دیدن دست من چشماش گرد شد. دوید سمت من و سرم رو از دستم خارج کرد. روی رگی که پاره شده بود پنبه گذاشت و درگیر بند آوردن خونریزی شد. +ساحل. چیشد؟؟. با سوال من سر پیمان به راست و چپ حرکت کرد. _نمیدونیم. +مگه میشه؟! تو همین بیمارستان بوده،تو همین بخش!بعد دزدیدنش؟؟؟ آخه این با عقل جور درمیاد؟ _آروم باش داداش! نیشخندی زدم و گفتم +من که آرومم... جهشی زدم سمتش و گفتم : +هر کی ندونه تو خوب میدونی ساحل چقدر برام مهمه. اونوقت اونو از جلوی چشمام دزدیدن و معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن،اونوقت میخوای آروم باشم؟؟؟؟؟؟؟ چند گام به عقب برداشت +پیداش میکنیم! من یه سر برم. الان میام! بعدم از اتاق بیرون رفت! پرستار بعد از چک کردن ضربان قلب و فشار خونم اتاق رو ترک کرد. دستمو روی چشمام گذاشتم و دراز کشیدم.. دوباره فکر.. کجا بردنت ساحل؟؟ چیشدی؟؟ آخه من چیکار کنم؟؟ حالت خوبه؟ چرا این بلا رو سر خودت و من آوردی آخه بچه!!! در با صدای بلندی باز شد و کاوه بهرامی کسی که واقعا ازش متنفر بودم طلبکارانه دست به سینه جلوم وایساد . گفتم +در طویست؟ _اگه طویله نبود که الان ساحل جاش امن بود!! نفس خیلی عمیقی کشیدم .. تا خودمو کنترل کنم ساحل .. ساحل... به چه حقی ساحلو با اسم کوچیک صدا کرد؟؟؟ +ساحل خانم!!! _ولمون کن بابا!! گفتم ببریمش بیمارستان خصوصی.. گفتم براش بادیگارد بگیریم گفتم جای امن ببریمش گفتی نه. من حواسم هست.مامور میذارم. این بود محافظتت؟ این بود مامورت؟. +اگه اومدی این حرفای چرت و پرت رو بزنی،بهتره بری!چون دیگه تحملم به صفر رسیده! ضمانت نمیدم سالم برگردی.. تک خنده ای زد _بایدم اینو بگی.. تو مثلا میخوای با من چیکار کنی؟معلوم نیست ساحل کجاست و تو .... از جام بلند شدم و سفت یقه شو چسبیدم!. +اولن ساحل خانم!!! دومن.. ببین یارو! فکر نکن چون پلیسم نمیتونم بلایی سرت بیارم!. من حاضرم توبیخ بشم ولی آدمای حراف رو بنشونم سرجاشون! سومن. من مسئول پرونده ام. خودم کوتاهی کردم،خودمم پیداش میکنم! شماهم دیگه لطفتون بیش از حد شده. میتونید برسید به زندگی خودتون. یقه اشو ول کردم. با خشم و تعجبی که از چشماش پیدا بود اتاقو ترک کرد. دستی به سر و صورتم کشیدم و شقیقه هامو ماساژ دادم. نمیشد اینجوری پیش رفت. باید سر از این ماجرای کثیف درمیاوردم! اما اینبار به ترفند خودم!! https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و ششم ] رامین: تو ماشین نشسته بودم پیمان داشت دارو های نسخه ی پزشکی رو از داروخونه میگرفت . به پیمان نگاه کردم. قدش اندازه ی ۳ یا ۴ سانت بلند تر شده بود. الان دیگه ۲۹ سالش تموم شده. اندام نسبتا خوبی برای خودش رقم زده بود که معلوم بود بخاطر باشگاه و برنامه ی خوبِ غذاییه. قیافش مردونه تر شده بود و میشه گفت رفتارش هم مثل همیشه عالی بود. من و پیمان از بچگی باهم بزرگ شده بودیم. من یه پسرِ شیطون و سر و زبون دار پیمان یه پسر عاقل و تقریبا خجالتی! توی این ۶ سالی که ندیده بودمش مرد تر شده بود. مستقل و استوار تر. و چی برای یه رفیق بهتر از دیدنِ موفقیت رفیقش؟؟ شغلش همون موقع هم عکاسی و فتوشاپ بود.. عکاس مراسمات مختلف شده بود و اینجوری که از مامانم شنیدم الان برای خودش یه مرکز بزرگ عکاسی داره. اوضاع زندگیش هم رو به روال بود. به خاطر اعتقاد و ایمانی که داشت پیش مامانم و خاله مقبولیت زیادی کسب کرده بود و جزو رفیقایی بود که خانواده بهشون اعتماد دارن. حالا که فکر میکنم واقعا آدم پاک و با ایمانیه. یادم نمیاد روزی که نمازش از قصد قضا شده باشه. یا دروغ گفته باشه و تهمت زده باشه یا شهادتی که براش مشکی نپوشیده باشه. با اینکه دست دادن بین خویشاوندان از نظر ما گناه نبود. اصلا من تاحالا ندیدم این بشر با اقوام دست بده‌ خداروشکر که الان موفقه و من مطمئنم تا آخر عمر هم همینجوری خوشبخت میمونه با اومدنش افکارم تقریبا نصفه موند. _بفرمایید اینم داروهاتون. ببرمت خونه خاله یا خونه خودت؟ +مگه آدرس داری؟ _آره.. مامانت داد . + خاله لادن چطوره؟ فهمیده موضوعِ ساحلو؟ نفس عمیقی کشید. _آره. نگم برات که چقدر حالش بده. مامانمو بردم خونشون کنار هم باشن بهتره. چیزی نگفتم. چیزی نداشتم که بگم. _کجا برم ؟ +برو خونه باغ. چشماش از تعجب گرد شد، _بعد ۶ سال میخوای بری خونه باغ چیکار؟؟ +باید این پرونده حل شه. باید ساحلو پیدا کنم. _نکنه ... +درسته. یه ذره با خوش کلنجار رفت و آخرش گفت _فکر بدی نیست بعدم ماشینو روشن کرد رفت سمتِ خونه باغ. جایی که ۶ سال بود پامو توش نذاشته بودم. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و هفتم ] رامین: _با کی کار دارین؟ +21X9 در باز شد.. خوشحال بودم از اینکه بعد از ۶ سال هنوز رمز تغییر نکرده با پیمان وارد شدیم . و سمت در ویلا رفتیم. با باز شدن در نگاه خیره ی همه روی ما دوتا موند. بیشترشون جدید بودن و اصلا شناختی نسبت به من نداشتن‌ ، برای همین با تعجب و پرسشی بهم نگاه میکردن‌. با صدای مردی که داشت شطرنج بازی میکرد همه ی نگاه ها سمت شومینه برگشت.جایی که اون مرد نشسته بود _به به.. ببین کی اینجاست!! مشتاق دیدار ! +همچنین رهام! تنها کسی که میتونست رهامو به اسم کوچیک صدا بزنه یا اگه بخوام واضح تر بگم تنها کسی که جیگر و شجاعت اینکارو داشت من بودم . _حالا دلیل این سرزدن یهوییت چیه؟ +میخوام کاری برام بکنی! _پس کارت گیر کرده... +مهمه و فوری! _اونوقت برای چی باید کمک کنم؟ تو خوب منو میشناسی . من وارد کاری نمیشم که برام منفعتی نداشته باشه! +این فرق داره . یادت که نرفته ، تو به من مدیونی! همه سالن از حرف من تعجب کردن. رهام سرشو بالا گرفت و تو چشمای پر جرئت من نگاه کرد. از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت! _دنبالم بیا! پشتش حرکت کردم ‌ وارد اتاقی شد و نشست منم روی صندلی ای که بقل دیوار بود نشستم. _چه کمکی ازم میخوای؟ +دنبال یه دخترم. _با سایت سایبری نیروی انتظامی نمیتونی پیداش کنی؟. +دزدیدنش از دست پلیس! _اوووو. تو خوب میدونی که من وارد کار های سیاسی و پلیسی نمیشم.خوش ندارم برابچ و همکارای خودمو برای پلیسا به خطر بندازم. بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم +دختر خالمه!! _پس قضیه فامیلیه. +نه. قضیه عشقیه! برگشت و تو چشمام زل زد. _از کجا بدونم با کمک به تو گیر نمیوفتم؟ +کِی تاحالا گیر افتادی؟ _الان فرق داره. این زمان پامو کج بزارم لو رفتم. +نیازی به کج گذاشتن نیست. فقط بگو کجا باید رفت، من به جای تو گام برمیدارم. سمت میز رفت و متفکرانه چشماشو روی هم گذاشت. بعد از دقایقی فکر گفت _اوکی. باشه. +پرونده و اطلاعاتو برسونم به دستت؟ _اگه اون پرونده و اطلاعات به درد می‌خورد که الان دختره پیشتون بود. اونارو نگه دار برای خودتون . فقط شماره پرونده رو بگو. +۲۷ ۹۸ ۵۴۱. _پیگیری میکنم. تا ۲۴ ساعت آینده باهات تماس میگیرم. + زودتر. اون توی کما بوده. اوضاعش وخیمه.. نفسشو عمیق بیرون داد. _سعیمو میکنم. از در بیرون رفتم و همراه پیمان ، جلوی چشمای خیره بقیه از ویلا خارج شدیم و با ماشین پیمان سمت داخل شهر حرکت کردیم. +برو بیمارستان.. بعدشم کلانتری. _چرا بیمارستان؟ +برم از مامورِ بازجویی کنم و اگه چیزی نمیدونست ، بالاخره یه شاهدی ،یه مدرکی ،یه دوربینی، چیزی باید وجد داشته باشه. هر چی که هست تو اون بیمارستانه _میدونم. ولی مگه نسپردی ش به رهام؟؟ +سپردم . ولی همینطوری نمیتونم دست روی دست بزارم که. باید خودمم تلاشمو بکنم. _باشه. فقط اولش بریم یه چیزی بخوریم من گشنمه. +برو سرمو گذاشتم و سعی کردم هر چقدر که میتونم به شواهد و مدارکی که داشتم فکر کنم. تا بتونم بفهمم موضوع چیه.... البته فهمش به این آسونیا نبود https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و هشتم ] ساحل: با پیچیده شدن صدای وحشتناکی توی مغزم ، از جا پریدم. سرم جوری درد میکرد که انگار از هم متلاشی شده باشه.. رو چشمام دستمالی خیس قرار داشت که با پریدن من از جا به سمت دیوار روبروم پرت شد و حالا پخش زمین بود. از حالت گنگی که در اومدم دستمو روی شقیقه هایی که دردش بیش از حد بود به حرکت در آوردم و تازه تونستم به جایی که هستم توجه کنم. اینجا کجاست؟من اینجا چیکار میکنم؟ منکه با رامین بیرون بودم چجوری اومدم اینجا؟؟ سعی کردم به مغزم فشار بیارم تا بفهمم کجام و چرا اینجام اما هرکاری کردم نشد. هر چقدر هم بیشتر به خودم فشار می‌آوردم درد سرم بیشتر میشد پس بیخیال شدم و تصمیم گرفتم روی آروم کردن درد سرم تمرکز کنم. همون لحظه بود که مردی سیاه پوست همراه مردی که از روپوش سفیدش معلوم بود دکتره وارد اتاق شدند. مرد سیاه پوست با دیدنِ منی که به هوش اومده بودم سریعا چند کلمه ای که من متوجه نمیشدم به انگلیسی بلند فریاد زد. اما مردی که دکتر بود سمت من اومد و شروع کرد به چک کردن بدن من. هیچ حرفی نمیزد. فقط بدنمو معاینه میکرد. نگاهِ سردش منو از شروع مکالمه باهاش منصرف کرد. _سرت درد داره؟ منی که از شنیدن صدای عجیبش ترسیده و کپ کرده بودم بعد چند لحظه گفتم +آره آره. خی... اصلا نذاشت جمله من کامل بشه. بلند شد و چند تا کلمه توی دفتری که همراهش بود نوشت. نگاهم روی آقای دکتر بود که در با ضربه ی محکمی باز شد. یا بهتره بگم از جا کنده شد! مردی وارد شد و روبروی من روی صندلی ای نشست. موهای خرمایی رنگی داشت که بخاطر بلندیش سامورایی بسته شده بود. حالت صورتِ استخوانی داشت و چشماش به رنگ خاصی بین آبی و نقره ای بود. درکل به ۳۰ ساله ها می‌خورد و کاملا مشخص بود که ایرانی نیست. _به به ! خانم بالاخره بهوش اومدن. با صدای ترسناک و کلفتش ریشه ی افکارم از دستم خارج شد. _افتخار صحبت به ما نمیدین؟ جوری تو چشمام نگاه کرد که ناخودآگاه به حرف اومدم.با جرئتی که معلوم‌نبود از کجا پیداش شده گفتم +شما کی هستید؟ منو از کجا میشناسید؟ صورتش حالت خشم پیدا کرد و در کسری از ثانیه به رنگ قرمز در اومد. از جاش بلند شد و با صدای آرومی که از اون چهره خشمگین بعید بود گفت _پس منو نمیشناسی؟ صندلی رو برداشت و به سمت دیوار کنار من پرت کرد. صندلی با صدای بلندی از هم متلاشی شد دقیقا با همون صدای برخورد صندلی و دیوار ، صدای جیغِ بلند منم آزاد شد. اومد و فکمو تو دستاش گرفت و به زور از جام بلندم کرد . دروغه اگه بگم دردم نیومد. خیلی درد داشتم. ترس کل وجودمو گرفته بود. اما اون اصلا به چهره ی لبریز از درد و ترسِ من توجهی نمیکرد. _این بازیا برای من جواب نمیده!!!!!! یا حرف میزنی یا یه کاری بکنم از بهوش اومدنت پشیمون شی!!!!! تو که خوب منو میشناسی! بعدم منو روی تخت پرت کرد. در حالی که سعی می‌کردم دردِ فکمو کم کنم گفتم +آقا من نمیدونم دارید از چی حرف میزنید +خفه شوووووو .... یادت باشه خودت بازیو شروع کردی!!!! بعدم سرشو جلوی صورتم آورد و زمزمه وارد گفت _منم عاشق بازیم!! سرشو دوباره عقب برد _البته عاشقِ بازی ای که خودم برندش باشم... چه مغرور . بعد سوت بلندی زد که حس کردم پرده ی گوشام پاره شدن. بعد از سوت مرد ، صدای واق واق سگ اولین صدایی بود که بلند شد. تازه فهمیدم میخواد با من چیکار کنه. با اشاره ی اون ، چند تا مردِ غول پیکر اومدن و از دو طرف من گرفتن و به زور منو از جام بلند کردن تا به سمت بیرون ببرن. با تجسم چیزی که ممکنه اون بیرون در انتظارم باشه رنگم زرد شد و ناخودآگاه کلمات از دهانم بیرون رفت: +آقا به خدا من نمیشناسمتون. بابا ولم کنیدددد. خواهش میکنم ... من اصلا نمیدونم درباره ی چی حرف میزنید.. التماستون میکنم هرکاری بگید میکنم این یدونه نه. من فوبیای سگ دارم . جون پدر و مادرت ... اصلا انگار نه انگار. انگار اصلا حرفامو نشنیدن. *وایسید! با صدای دکتر اون دوتا غول ها وایسادن و مرد سمت دکتر برگشت. *حافظشو از دست داده! با این حرف تموم عناصر بدنم شل شد و پخش زمین شدم‌ مرد با عصبانیت رو به دکتر گفت _یعنی چی؟؟؟؟؟ *بیشتر افرادی که به کما میرن تا ۱۲ ساعت بعد از بهوش اومدن چیزی از گذشته به یاد نمیارن! عادیه. فقط باید صبر کرد. بدنم لرزید. اون دوتا غول منو رها کردن و مرد بعد از نگاهی کوتاه و تیزی به من از اتاق بیرون رفت. *بهتره رو تخت بخوابی تا کف زمین بشینی! این حرف دکتر بود. بعدشم از اتاق رفت و در اتاق خودکار ، قفل شد. از جام بلند شدم و نا امید و سرگردون روی تخت نشستم راهی نداشتم. منتظر میموندم تا ببینم خدا برام چی رقم زده من این قوم روانی رو می‌شناختم.؟ یا خدا... خدا فقط بهم رحم کن. اینا کی بودن؟ چشمامو با نا امیدی از اینکه نمیتونم جلوی این باند خطرناک دووم بیارم روی هم گذاشتم .
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و نهم ] راوی : با خشم و غضب برای صدمین بار نگاهی به ساعتش کرد. نه . انگار بازم وقتش نرسیده بود. کلافه سرشو پایین انداخت و نوشیدنی تلخش رو سر کشید‌. تمام افراد به خاطر عصبانی بودنش حتی جرئت پلک زدن هم نداشتن و ساکت و بدون هیچ حرکتی کارشون رو انجام میدادن. البته جز یه نفر!! _چیکارت کرده؟ این حرف از دهان دکتر بیرون اومد. با غضب به دکتری که معلوم‌بود زمانِ بدی رو برای پرسش و پاسخ انتخاب کرده ، زل زد و وقتی دید دکتر از موضع خودش پایین نمیاد ، گفت +کاری به کارِ این کارا نداشته باش! _تاحالا تورو انقد آشفته ندیدم. پوزخندی روی صورت مرد دیده شد. +محموله های من دست اونه! مهم ترینشون‌!!! _دستِ یه زن؟ یا البته بهتره بگم دختر؟ مرد چنگی به گلوش زد و با غضب گفت +آره میدونم مایه خجالته‌. ولی من گیرِ اون ورپریده ی نیم وجبی ام!! دکتر گامی برداشت و خودشو روبروی پنجره ی قدی قرار داد. _یه محموله ارزشِ اینهمه خطرو داشت؟ جایگزینش میکردی!!! +نمیشد. _الان پلیسِ ایران دنبالته و هر لحظه ممکنه لو بری! یه محموله ارزششو نداره. همین الان جایگزین کن و دختره رو ول کن +محموله متعلق به من نیست که جایگزینش کنم!! دکتر متعجب سمت مرد برگشت. _منظورت چیه؟؟ مرد کلافه پشت گردنشو نوازش کرد و گفت +محموله متعلق به KC یه ! نگاه دکتر لحظه ای لرزید و چشماشو برای کاهش اضطراب و خشم روی هم قرار داد. بعد از لای دندون های جفت شدش غرید: _تو محموله ای رو از کِی سی قبول کردی؟؟ تا مرد اومد صحبت کنه دکتر اجازه نداد و ادامه داد: _علاوه بر اینکه از کِی سی چنین محموله ای گرفتی ، اونو به این راحتی به این دختر بچه باختی؟؟؟ +نباختم . پسش میگیرم. دکتر خنده ی عصبی سر داد و گفت _اگه تونسته از چنگت دربیاره پس حفظش هم میکنه!! تو چقد نادونی زیلوس! زیلوس گفت +نه . من نمیذارم. من ازش میگیرم! تا حالا نشده کسی به من نارو بزنه و در بره! _میدونی حتی اگه محموله رو پس بگیری کِی سی بفهمه گمش کرده بودی کارت تمومه؟ حذف میشی؟ +نمیذارم بفهمه! دکتر چشماشو روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید زمزمه وار گفت _برات آرزوی موفقیت میکنم پسر عمه ! بادیگارد سیاه پوست زیلوس وارد اتاق شد و با لهجه ی آفریقایی گفت +قربان دختره بیدار شده و داد و بیداد میکنه ، چیکار کنیم؟؟ زیلوس به دکتر نگاه کرد تا بفهمه باید چیکار کرد. دکتر هم به ساعتش نگاه کرد . ۱۲ ساعت شده بود. با تایید دکتر ، هر سه راهی اتاق ساحل شدند. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی ام ] راوی : با وارد شدن زیلوس و دکتر به اتاق ، ساحل دست از شکوندنِ وسایل اطراف کشید. زیلوس با دیدنِ شیشه خورده های کفِ زمین و وسایل شکسته گفت _چته ورپریده؟؟ ساحل با لرز پشت تخت قایم شد. دکتر که از این کارِ ساحل تعجب کرده بود جلوی زیلوس رو برای دعوای بیشتر رو گرفت و سمت ساحل رفت. _ببین دختر جون. بیا بشین رو تخت کاریت نداریم. ساحل با لرز به اون دو نگاه می‌کرد. زیلوسی که کلافگی از سر و صورتش میبارید و دکتری که ایستاده بود و اشاره میکرد ساحل روی تخت بشینه، _بیا دختر. بیا. اینم میره اونور دکتر زیلوس رو از تخت فاصله داد. _بیا بشین!زمین پر از شیشست! این حرف دکتر برای ترس از به کار بردن اون شیشه ها توسط ساحل ، به عنوان سلاح بود ساحل آروم و با لرز جلو رفت و بدونِ هیچ گامِ اضافه ای روی تخت نشست. دکتر اروم آروم بهش نزدیک شد و کنارش رو تخت نشست. _خوبی؟ ساحل سرشو آروم تکون داد. هنوزم میلرزید . _ببین دختر جون. ما با تو کاری نداریم. فقط کافیه بگی محموله های این پسر عمه ی من کجاست. بعدم با اشاره به زیلوس ادامه داد: میبینی که این اصلا اعصاب نداره. ساحل گفت +من ن ن .. نمیدونم .. دارید از چی حرف میز نی د... دکتر چشماش چهارتا شد اثر فراموشی باید دیگه تاحالا میرفت زیلوسی که پشت دکتر بود خشمگین سمت ساحل هجوم آورد _یعنی چی که نمیدونممممم!!!!!!!!! دکتر مانع صدمه زدنِ زیلوس به ساحل شد‌ ساحل توی خودش مچاله شده بود و همچنان از ترس میلرزید . +آقا به جونِ عزیزترینم من نه شما رو میشناسم. نه میدونم دارید از چی حرف میزنید.. لطفا منو ول کنید. اون از چند ساعت پیش اینم از الان. من نمیدونم چی میگید.. من میترسم! زیلوس خواست حرفی بزنه که دکتر مانع شد. _باشه باشه! تو آروم باش، ما میریم بیرون. زیلوس که از این حرف متعجب شده بود گفت _چی میگی دکتر؟؟ من با این دختر.. +حرف نزن بیا بیرون. دکتر زیلوس رو بیرون کشید و در رو قفل کرد. _این چه کاریه که کردی! میزاشتی... +نمیبینی میگه یادم نمیاد؟؟ _بازیشه . باور کن داره نقش بازی میکنه! +زیلوس! انقد مغرور نباش پسر! لرزش دختره انقدر زیاده که واضحه واقعیه! ضربان قلبش انقد تند بود که معلوم بود ترسیده! من دکترم یا تو؟ اصلا بگو ببینم این دختر چجوری تونسته محموله ی تورو بدزده؟؟؟ زیلوس درحالی که سعی میکرد بلندی صداشو کنترل کنه گفت +این دختری که میبینی رئیس باند قالبِ ایرانه! دختر بچه نیست که‌ میگی باهاش خوب رفتار کن! صد تای منو میشوره میزاره کنار _یعنی این دختر به تنهایی گاد*ه ؟ +بله مدارکش موجوده! _باشه بابا! خاک تو سرت که از یه دختر رو دست خوردی! زیلوس با خشم گفت +بزار همین الان برم از حلقش بکشم بیرون. خواست سمت در بره که دکتر مانع شد. +نمیبینی میگم حالش بده؟؟ _یعنی چی ؟ +یعنی اینکه طرف کلا فراموشی گرفته! _الان تکلیف من چیه؟؟ دکتر در حالی که شروع به حرکت کرد گفت +برو دعا کن موقتی باشه!!! وگرنه باید غیدِ محموله و جونتو رو بزنی! _حالا ببین من کِی گفتم. اگه این بازیش نبود! دکتر یه برو بابایی زیر لب نثارش کرد و بعدم سمت اتاقی که توش اقامت داشت رفت‌ و درو پشت سرش بست. زیلوس هنوز کنار در اتاقک وایساده بود و به تماسی که قرار بود با رئیسِ کِی سی داشته باشه ، فکر میکرد. اگه این محموله از دست میرفت دیگه جونی هم نداشت! کِی سی حکم مرگشو امضا میکرد. برای بارِ هزارم به دخترک لعنت فرستاد و کم کم اونم راهی اتاقش شد تا بتونه با تمرکز دروغی برای این تاخیرش ببافه! __________ (گاد : خدا به انگلیسی. به معنای خدا یا فرمانروای کار یا جایی بودن.*) https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و یکم ] رامین: درحال قدم زدن توی پارک بودم و به بدبختی هام فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. +بله؟ _رهامم. سرجام میخکوب شدم. پیداش کرده بود! با ذوق پرسیدم +کجاست؟ آدرس بده! _نمیدونم" تعجب کل وجودمو پر کرد! غم و حس ندونم کاری تو قلبم نفوذ کرد. تنها امیدم به رهام بود که اونم... +اما... _رامین زیاد وقت ندارم! فقط یه چیزیو باید بدونی. تصادف صحنه سازی بوده تا حواس پلیس پرت بشه و دخترخالت بیهوش باشه! اونا یه باند بزرگن. برای همین تمیز و حرفه ای کار میکنن! سعی میکنم پیداش کنم. ولی اینکه یه باند حرفه ای دنبال دخترخالت بوده و دزدیدنش یعنی یه چیزی این وسط هست که ما نمیدونیم! اونا یه چیزی پیش دختر خالت دارن که زنده گرفتنش!وگرنه اصلا برای چی باید به یه آدم الکی پیله کنن؟ اجازه ی حرف زدن به من رو نمیداد و بدون هیچ مکثی کلمات مبهمی رو پست سرهم میگفت _هرچی که هست دختر خالت باید دست کرده باشه تو سوراخ مار که الان گیر افتاده. هرچی پیدا کردی به منم اطلاع بده منظورش دقیقا چی بود؟ _خدافظ تلفن قطع شد . قبلا یه امیدی داشتم که تیم رهام میتونه پیداش کنه و نجاتش بده. ولی الان فهمیدم اونا هم نمیتونن پیداش کنن و این یعنی توی بد مخمصه ای افتاده! <اونا یه چیزی پیش دختر خالت دارن که زنده گرفتنش! ...> یه چیزی دارن... حرف های رهام تازه داشت توی مغزم جا میشد . <هرچی که هست دختر خالت باید دست کرده باشه تو سوراخ مار که الان گیر افتاده.....> دست کرده تو سوراخ مار... <یه چیزی این وسط هست که ما نمیدونیم!..> یه چیزی... <هرچی پیدا کردی به منم اطلاع بده> پیدا کنم! درستش همینه! اونا یه چیزی از ساحل میخوان که گرفتنش! وگرنه یه گروه حرفه ای نمیاد الکی و رندوم آدم بدزده! توی تموم سرنخ های پرونده و حتی تصادف خیلی ضایع بود که کارِ حرفه ای و بدون نقصی انجام دادن. و تنها سرنخ باید کنار ساحل باشه! باید اتاقشو بگردم شاید بتونم چیزی پیدا کنم که مرتبط باشه با این پرونده! شاید بشه چیزی رو پیدا کنم‌که ما نمیدونیم! سمت ماشین دویدم و توش نشستم روشنش کردم و سمت خونه خاله حرکت کردم! تو راه به هرچیزی که بود فکر کردم... ولی یه چیزی رو نمیتونستم درک کنم. چرا با صحنه سازیِ تصادف خودشونو به زحمت انداختن؟ خب میتونستن خیلی ساده بدزدنش . بیشتر فکر کردم. پس این یعنی نمیتونستن ساحل رو هوشیار به چنگ‌بیارن. ولی چرا نمیتونستن؟ اون یه دختر ضعیفه و اونا یه باند بزرگ. وای ساحل... چرا این معمای تو حل نشدنیه؟ اصلا دختر تو چیکار به این باندای بزرگ داشتی؟ https://eitaa.com/atefehdard