eitaa logo
نویسنده ی خیالی..
6 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده ی کوچیکم. که دنیای خیال و داستانام فراتر از حده. خواستی همراه من وارد دنیای داستان شو..
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت بیست و نهم ] راوی : با خشم و غضب برای صدمین بار نگاهی به ساعتش کرد. نه . انگار بازم وقتش نرسیده بود. کلافه سرشو پایین انداخت و نوشیدنی تلخش رو سر کشید‌. تمام افراد به خاطر عصبانی بودنش حتی جرئت پلک زدن هم نداشتن و ساکت و بدون هیچ حرکتی کارشون رو انجام میدادن. البته جز یه نفر!! _چیکارت کرده؟ این حرف از دهان دکتر بیرون اومد. با غضب به دکتری که معلوم‌بود زمانِ بدی رو برای پرسش و پاسخ انتخاب کرده ، زل زد و وقتی دید دکتر از موضع خودش پایین نمیاد ، گفت +کاری به کارِ این کارا نداشته باش! _تاحالا تورو انقد آشفته ندیدم. پوزخندی روی صورت مرد دیده شد. +محموله های من دست اونه! مهم ترینشون‌!!! _دستِ یه زن؟ یا البته بهتره بگم دختر؟ مرد چنگی به گلوش زد و با غضب گفت +آره میدونم مایه خجالته‌. ولی من گیرِ اون ورپریده ی نیم وجبی ام!! دکتر گامی برداشت و خودشو روبروی پنجره ی قدی قرار داد. _یه محموله ارزشِ اینهمه خطرو داشت؟ جایگزینش میکردی!!! +نمیشد. _الان پلیسِ ایران دنبالته و هر لحظه ممکنه لو بری! یه محموله ارزششو نداره. همین الان جایگزین کن و دختره رو ول کن +محموله متعلق به من نیست که جایگزینش کنم!! دکتر متعجب سمت مرد برگشت. _منظورت چیه؟؟ مرد کلافه پشت گردنشو نوازش کرد و گفت +محموله متعلق به KC یه ! نگاه دکتر لحظه ای لرزید و چشماشو برای کاهش اضطراب و خشم روی هم قرار داد. بعد از لای دندون های جفت شدش غرید: _تو محموله ای رو از کِی سی قبول کردی؟؟ تا مرد اومد صحبت کنه دکتر اجازه نداد و ادامه داد: _علاوه بر اینکه از کِی سی چنین محموله ای گرفتی ، اونو به این راحتی به این دختر بچه باختی؟؟؟ +نباختم . پسش میگیرم. دکتر خنده ی عصبی سر داد و گفت _اگه تونسته از چنگت دربیاره پس حفظش هم میکنه!! تو چقد نادونی زیلوس! زیلوس گفت +نه . من نمیذارم. من ازش میگیرم! تا حالا نشده کسی به من نارو بزنه و در بره! _میدونی حتی اگه محموله رو پس بگیری کِی سی بفهمه گمش کرده بودی کارت تمومه؟ حذف میشی؟ +نمیذارم بفهمه! دکتر چشماشو روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید زمزمه وار گفت _برات آرزوی موفقیت میکنم پسر عمه ! بادیگارد سیاه پوست زیلوس وارد اتاق شد و با لهجه ی آفریقایی گفت +قربان دختره بیدار شده و داد و بیداد میکنه ، چیکار کنیم؟؟ زیلوس به دکتر نگاه کرد تا بفهمه باید چیکار کرد. دکتر هم به ساعتش نگاه کرد . ۱۲ ساعت شده بود. با تایید دکتر ، هر سه راهی اتاق ساحل شدند. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی ام ] راوی : با وارد شدن زیلوس و دکتر به اتاق ، ساحل دست از شکوندنِ وسایل اطراف کشید. زیلوس با دیدنِ شیشه خورده های کفِ زمین و وسایل شکسته گفت _چته ورپریده؟؟ ساحل با لرز پشت تخت قایم شد. دکتر که از این کارِ ساحل تعجب کرده بود جلوی زیلوس رو برای دعوای بیشتر رو گرفت و سمت ساحل رفت. _ببین دختر جون. بیا بشین رو تخت کاریت نداریم. ساحل با لرز به اون دو نگاه می‌کرد. زیلوسی که کلافگی از سر و صورتش میبارید و دکتری که ایستاده بود و اشاره میکرد ساحل روی تخت بشینه، _بیا دختر. بیا. اینم میره اونور دکتر زیلوس رو از تخت فاصله داد. _بیا بشین!زمین پر از شیشست! این حرف دکتر برای ترس از به کار بردن اون شیشه ها توسط ساحل ، به عنوان سلاح بود ساحل آروم و با لرز جلو رفت و بدونِ هیچ گامِ اضافه ای روی تخت نشست. دکتر اروم آروم بهش نزدیک شد و کنارش رو تخت نشست. _خوبی؟ ساحل سرشو آروم تکون داد. هنوزم میلرزید . _ببین دختر جون. ما با تو کاری نداریم. فقط کافیه بگی محموله های این پسر عمه ی من کجاست. بعدم با اشاره به زیلوس ادامه داد: میبینی که این اصلا اعصاب نداره. ساحل گفت +من ن ن .. نمیدونم .. دارید از چی حرف میز نی د... دکتر چشماش چهارتا شد اثر فراموشی باید دیگه تاحالا میرفت زیلوسی که پشت دکتر بود خشمگین سمت ساحل هجوم آورد _یعنی چی که نمیدونممممم!!!!!!!!! دکتر مانع صدمه زدنِ زیلوس به ساحل شد‌ ساحل توی خودش مچاله شده بود و همچنان از ترس میلرزید . +آقا به جونِ عزیزترینم من نه شما رو میشناسم. نه میدونم دارید از چی حرف میزنید.. لطفا منو ول کنید. اون از چند ساعت پیش اینم از الان. من نمیدونم چی میگید.. من میترسم! زیلوس خواست حرفی بزنه که دکتر مانع شد. _باشه باشه! تو آروم باش، ما میریم بیرون. زیلوس که از این حرف متعجب شده بود گفت _چی میگی دکتر؟؟ من با این دختر.. +حرف نزن بیا بیرون. دکتر زیلوس رو بیرون کشید و در رو قفل کرد. _این چه کاریه که کردی! میزاشتی... +نمیبینی میگه یادم نمیاد؟؟ _بازیشه . باور کن داره نقش بازی میکنه! +زیلوس! انقد مغرور نباش پسر! لرزش دختره انقدر زیاده که واضحه واقعیه! ضربان قلبش انقد تند بود که معلوم بود ترسیده! من دکترم یا تو؟ اصلا بگو ببینم این دختر چجوری تونسته محموله ی تورو بدزده؟؟؟ زیلوس درحالی که سعی میکرد بلندی صداشو کنترل کنه گفت +این دختری که میبینی رئیس باند قالبِ ایرانه! دختر بچه نیست که‌ میگی باهاش خوب رفتار کن! صد تای منو میشوره میزاره کنار _یعنی این دختر به تنهایی گاد*ه ؟ +بله مدارکش موجوده! _باشه بابا! خاک تو سرت که از یه دختر رو دست خوردی! زیلوس با خشم گفت +بزار همین الان برم از حلقش بکشم بیرون. خواست سمت در بره که دکتر مانع شد. +نمیبینی میگم حالش بده؟؟ _یعنی چی ؟ +یعنی اینکه طرف کلا فراموشی گرفته! _الان تکلیف من چیه؟؟ دکتر در حالی که شروع به حرکت کرد گفت +برو دعا کن موقتی باشه!!! وگرنه باید غیدِ محموله و جونتو رو بزنی! _حالا ببین من کِی گفتم. اگه این بازیش نبود! دکتر یه برو بابایی زیر لب نثارش کرد و بعدم سمت اتاقی که توش اقامت داشت رفت‌ و درو پشت سرش بست. زیلوس هنوز کنار در اتاقک وایساده بود و به تماسی که قرار بود با رئیسِ کِی سی داشته باشه ، فکر میکرد. اگه این محموله از دست میرفت دیگه جونی هم نداشت! کِی سی حکم مرگشو امضا میکرد. برای بارِ هزارم به دخترک لعنت فرستاد و کم کم اونم راهی اتاقش شد تا بتونه با تمرکز دروغی برای این تاخیرش ببافه! __________ (گاد : خدا به انگلیسی. به معنای خدا یا فرمانروای کار یا جایی بودن.*) https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و یکم ] رامین: درحال قدم زدن توی پارک بودم و به بدبختی هام فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. +بله؟ _رهامم. سرجام میخکوب شدم. پیداش کرده بود! با ذوق پرسیدم +کجاست؟ آدرس بده! _نمیدونم" تعجب کل وجودمو پر کرد! غم و حس ندونم کاری تو قلبم نفوذ کرد. تنها امیدم به رهام بود که اونم... +اما... _رامین زیاد وقت ندارم! فقط یه چیزیو باید بدونی. تصادف صحنه سازی بوده تا حواس پلیس پرت بشه و دخترخالت بیهوش باشه! اونا یه باند بزرگن. برای همین تمیز و حرفه ای کار میکنن! سعی میکنم پیداش کنم. ولی اینکه یه باند حرفه ای دنبال دخترخالت بوده و دزدیدنش یعنی یه چیزی این وسط هست که ما نمیدونیم! اونا یه چیزی پیش دختر خالت دارن که زنده گرفتنش!وگرنه اصلا برای چی باید به یه آدم الکی پیله کنن؟ اجازه ی حرف زدن به من رو نمیداد و بدون هیچ مکثی کلمات مبهمی رو پست سرهم میگفت _هرچی که هست دختر خالت باید دست کرده باشه تو سوراخ مار که الان گیر افتاده. هرچی پیدا کردی به منم اطلاع بده منظورش دقیقا چی بود؟ _خدافظ تلفن قطع شد . قبلا یه امیدی داشتم که تیم رهام میتونه پیداش کنه و نجاتش بده. ولی الان فهمیدم اونا هم نمیتونن پیداش کنن و این یعنی توی بد مخمصه ای افتاده! <اونا یه چیزی پیش دختر خالت دارن که زنده گرفتنش! ...> یه چیزی دارن... حرف های رهام تازه داشت توی مغزم جا میشد . <هرچی که هست دختر خالت باید دست کرده باشه تو سوراخ مار که الان گیر افتاده.....> دست کرده تو سوراخ مار... <یه چیزی این وسط هست که ما نمیدونیم!..> یه چیزی... <هرچی پیدا کردی به منم اطلاع بده> پیدا کنم! درستش همینه! اونا یه چیزی از ساحل میخوان که گرفتنش! وگرنه یه گروه حرفه ای نمیاد الکی و رندوم آدم بدزده! توی تموم سرنخ های پرونده و حتی تصادف خیلی ضایع بود که کارِ حرفه ای و بدون نقصی انجام دادن. و تنها سرنخ باید کنار ساحل باشه! باید اتاقشو بگردم شاید بتونم چیزی پیدا کنم که مرتبط باشه با این پرونده! شاید بشه چیزی رو پیدا کنم‌که ما نمیدونیم! سمت ماشین دویدم و توش نشستم روشنش کردم و سمت خونه خاله حرکت کردم! تو راه به هرچیزی که بود فکر کردم... ولی یه چیزی رو نمیتونستم درک کنم. چرا با صحنه سازیِ تصادف خودشونو به زحمت انداختن؟ خب میتونستن خیلی ساده بدزدنش . بیشتر فکر کردم. پس این یعنی نمیتونستن ساحل رو هوشیار به چنگ‌بیارن. ولی چرا نمیتونستن؟ اون یه دختر ضعیفه و اونا یه باند بزرگ. وای ساحل... چرا این معمای تو حل نشدنیه؟ اصلا دختر تو چیکار به این باندای بزرگ داشتی؟ https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و دوم ] رامین: _خاله جان دنبال چی میگردی؟ درحالی که داشتم زیر تختو چک میکردم گفتم + یه چیزی داشتم دست ساحل ، دنبال اونم. خاله با یه نگاهِ [خر خودتی] گفت _باشه نگو. ولی خرم فرضم نکن. +بلانسبت خاله‌،موضوع امنیتیه، _این چیزارو ولش کن. خبری از ساحلم نشده؟؟ دستم جلوی در کشو متوقف شد. و تا تاسف و شرمندگی گفتم +میشه خاله. نگران نباش. خاله نفسی از روی بیچارگی کشید و از اتاق بیرون رفت. از توی سالن بلند گفت _یعنی اون بیمارستان به اون بزرگی یدونه دوربین نداشته بفهمیم دختر طفله معصوم من رو کجا بردن؟ من و باباش داریم از استرس سکته میکنیم. نکنه بلایی سرش بیارن رامین؟ باید به[ من و باباش] یه رامینی هم اضافه میکرد. با فکر اینکه ممکنه بلایی سرش بیاد خشم کل وجودمو پر کرد. درحالی که داشتم کل اتاقو زیر و رو میکردم و چیزی پیدا نکرده بودم بلند گفتم. +خاله جان دوربینا خراب بوده. ویدیویی از اون روز نبود. خودم پیگیری کردم. _دقیقا همون روز باید خراب میشد؟ شانس منه دیگه... بعد هم یه نفس عمیق کشید درحالی که داشتم کمد رو وارسی میکردم حرف خاله رو شنیدم. دستم از حرکت وایساد. همون روز! دقیقا همون روز تعمیرکار اومده بود. همون روز دوربینا خراب بودن. اون تعمیر کارا ... خرابی دوربینا!! مطمئنا یه بیمارستان به اون عظمت یدونه سیستم نداشت. ولی چرا بخاطر یدونه دوربین بخش پایین ، دوربینای بالا هم قطع بود.؟! چرا دقیقا وقتی دیگه خبری از ساحل نبود و غیب شده بود اوناهم یهو نیست شدن.؟؟" اون پیرمردا ، بوی عطر ساواج دیور میدادن. عطری نسبتا گرون برای یه کارگر ! اونم یه مرد پیر! و این یعنی ... یعنی از کار انداختن دوربینای بیمارستان هم جزوی از نقشه بوده. با اینکه دوربین طبقه پایین خراب بوده کل دوبینارو قطع کردن تا کارو بهتر و بدون رد پا انجام بدن!!! از اتاق ساحل بیرون رفتم. _پیدا کردی؟ +چیو؟ _همون چیزیو که دنبالش بودی! +نه خاله. چیزی نبود. من باید برم. ممنون بابت کمکت. _کمک؟ برو عزیز. +آره بهترین کمکو کردی خاله ی خوشگلم! بوسی روی لپش نشوندم و گفتم. +قول میدم ساحلو پیدا کنم. پلکاشو تاییداته روی هم گذاشت و گفت _امیدوارم پسرم! همین که خواستم درو ببندم یه چیزی یادم افتاد. برگشتم داخل. _چیزی شده؟ +میگم خاله ، چیزه... نمیشد اونجوری بهش بگم، اونطوری می‌فهمید که من خونش رفتم و بازم باید دلیلِ اینکه رفتم خونش رو توضیح میدادم. _چیه ؟ +ساحل خونه مجردی داره؟ _نه. چشمام از تعجب چهارتا شد!! خاله نمیدونست ساحل خونه داره؟؟ _چته چرا اونجوری نگاه میکنی؟ +ها؟؟؟ هیچی. خدافظ. از در بیرون رفتم. ساحل .. حتی مامانت هم نمیدونه تک دخترش ، یکی یدونش خونه داره؟ چه چیزای دیگه ای هست که از خانواده و من پنهان کردی؟ سوار ماشین شدم. زنگ زدم به رهام. _دم به دقیقه زنگ نزن. +جزئیات بدست آوردم! ............. https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت سی و چهارم ] راوی: زیلوس: چیکار کنیم؟ دختره هنوز حافظش برنگشته؟ دکتر: نه. فکر کنم بدبخت شدی! دختره کلا حافظشو فراموش کرد. دکتر و زیلوس در سالن نشیمن نشسته بودند و به ماجرایی که شاید شروعش با پیروزی بود ولی انتهای شکست پذیری داشت فکر می‌کردند. دکتر نوشیدنیش رو سر کشید.. دکتر: راهی نیست. به کِی سی بگو محموله دستت نیس و به پاشون بیوفت تا از جونت بگذرن! زیلوس: عمرا!!! زیلوس خوب میدونست که اینکار باعث نابودی و برکنار کردن اون از مدیریت باند میشد. و اون با این کار دعای رقیباش رو مستجاب میکرد. دکتر لیوان رو روی میز کوبید . دکتر : پس دقیقا میخوای چه غلطی بکنی؟؟ کله شق نباش پسر! زیلوس از جاش بلند شد. دلیل اینهمه اصرار دکتر مشخص بود. ولی زیلوس بیخیال نمیشد. زیلوس: درسته که دختره حافظشو از دست داده، ولی بالاخره گروهش که میدونن محموله کجاست! از دختره استفاده میکنم تا افرادش محموله رو تحویل بدن! فکر کنم ارزش فرماندشون بیشتر از محموله ای که حتی نمیدونن توش چیه باشه! دکتر از جاش بلند شد و دقیقا روبروی زیلوس گفت: دکتر: میگم خری ناراحت میشی! آخه پسرجون! اونا هم میان محموله رو دو دستی تقدیم تو میکنن! زیلوس: چرا نکنن؟ جون گادشون مهم تره! دکتر : اونوقت نمیگن چرا از خودِ گادمون نمپرسید؟ چرا اون بهتون نگفته؟ زیلوس با خشم برگشت. زیلوس: خب میگی چیکار کنم؟؟ دکتر دوباره روبروی زیلوس قرار گرفت و توی چشماش زل زد : دکتر: روز اولی که قرار شد بشی فرمانده ی سوکو ، به همه از جمله پدرت گفتم تو خیلی بی مغز و بدون مسئولیتی! و الان تو هر دو حرف من رو به یقین رسوندی! بی مسئولیتی ، چون همچین محموله بزرگی رو از دست دادی! بی مغزی چون حتی الانم نمیدونی چه کاری درسته و چه کاری غلط! درحالی که خشم و عصبانیت توی صورت زیلوس جریان داشت با کنترل کردن خودش پرسید زیلوس: خب تو میگی الان باید چیکار کرد؟؟؟؟ دکتر با انگشتش عدد ۱ رو نشون داد. دکتر: این بار به عنوان پسر عمو کمکت میکنم که از مخمصه دربیای ولی.. در گوش زیلوس زمزمه وار گفت دفعه بعدی، خودم به شخصه به عنوان عضو مرکز ، مجازاتت میکنم! دکتر از اتاق بیرون رفت. دکتر: منتظر باش تا خبرت کنم، بعد از رفتن دکتر ، زیلوس تمام وسایل داخل اتاق رو شکوند و از ته دل عربده کشید. به اون دختر و خودش ، حتی به کِی سی هم فوش داد و لعنت فرستاد. اون نباید نقطه ضعف نشون میداد. حداقل الان که اول زندگی رویا هاش بود نباید نقطه ضعف نشون میداد. ولی الان به خاطر یه دختر و دخالتش توی کار های اون ، نقطه ضعف بزرگی دست بزرگترین دشمنش داده بود. بزرگترین دشمنی که رقیب مدیریت اون داخل باند بود یعنی پسر عموی دکترش! https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت سی و پنجم ] راوی : زیلوس: خب برنامه چیه؟ دکتر: وایسا و بشنو! دکتر و زیلوس وارد اتاق ساحل شدند. ساحلی که توی این دو روز از ترس حتی لب به غذا هم نزده بود و ثانیه ای نخوابیده بود‌ فقط گوشه ای از تخت نشسته و توی خودش مچاله شده بود. دکتر: دختر.. چشمان ساحل به دکتر و زیلوس که خورد بدون هیچ فکری بلند گفت: ساحل: من کاری نکردم. من نمیدونم... دکتر: بسه دختر جون. ما که نیومدیم بازجویی! زیلوس از لحن دوستانه دکتر جا خورد. پس الکی نبود که بهش میگفتن جادوگر ۳ جلوه . نقش بازی کردنش فوق العاده بود. برعکس زیلوسی که یک رو و یک جلوه ای بود. ساحل کمی آروم گرفت و مشتش از پتو آزاد تر شد. دکتر: ببین عزیزم. ما یه چند تا شماره از نزدیکات داریم. بهشون زنگ میزنی،چیزی که ما میخوایم و ازمون گرفتن رو برامون میارن ماهم تورو تا ۲۴ ساعت دیگه ول میکنیم ساحل: اونوقت چرا باید اینکارو بکنم؟؟ با اینکه این حرف ها با لرز بود ولی عصبانیت زیلوس رو تحریک کرد. زیلوس: چون اگه اون چیزی که نخوایم رو نیارن تورو تیکه تیکه میکنم و براشون میفرستم!! چشمای ساحل پر از ترس و وحشت شد. دکتر چشم غره ای به زیلوس رفت دکتر: ببین دختر. ما کاریت نداریم. اگه به اونا زنگ بزنی و بگی چیزی که از ما دزدیدن رو بیارن تو آزاد میشی و میری پیش خانوادت! ساحل ترسش آروم گرفت ساحل: از کجا بدونم من سالم میمونم؟؟ تا زیلوس خواست جلو بره دکتر دستشو گرفت. دکتر: من بهت تضمین میدم. قول میدم. قول شرف! چند دقیقه توی خفا سپری شد. دکتر: اگه الانم میبینی تورو گرفتیم برای اینه که ازمون دزدی شده. وگرنه ما شرافت مندیم. زیلوس نیشخند مخفی ای زد. هیچکس حرفی نزد و ساحل داشت فکر میکرد. دیگه کم کم داشت صبر دکتر و زیلوس به ته می‌کشید که ساحل گفت. ساحل: باشه. من اینکارو میکنم. باید به کی زنگ بزنم.؟ با اشاره دکتر موبایل ساحلو آوردنش. روشنش کردن با استفاده از اثر انگشت ساحل بازش کردن و شماره ای که < مرکز > سیو شده بود برداشتن. بعدم گوشیو خاموش کردن. تا احتمال رهگیری موبایل وجود نداشته باشه. زیلوس: از کجا مطمئنی این شماره همون شماره مرکزشون باشه؟ شاید مرکز بهزیستی چیزیه! دکتر: بیشتر مدیرا اینجوری سیو میکنن. اگه مرکز بهزیستی ای چیزی باشه ، میرم کل مخاطبینو زیر و رو میکنم!! فعلا اینو امتحان کنیم. تماس برقرار شد. بوق اول .. بوق دوم... بوق سوم و بالاخره.. *بله بفرمایید؟ دکتر به ساحل اشاره کرد تا صحبت کنه. ساحل: سلا .م.. *بله خانوم . امرتون؟ دکتر با اشاره گفت دکتر: بگو ساحل فرهمندم! ساحل مکث کرد. دکتر با خشم گفت : بگو!!! *ببخشید اگه.. ساحل: ساحل فرهمندم! برای چند لحظه هر دو سمت سکوت برقرار شد. *خانم!!! حالتون خوبه؟ درست بود. مرکز ، همون مرکز گروه اونا بود. https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت سی و ششم ] دکتر و زیلوس نفس راحتی کشیدن و رو به ساحل گفتن که ادامه بده. ساحل: خوبم.... به بقیه بگو اینایی که منو گرفتن برای نجات جونم شرط گذاشتن. این آرامش توی صدای ساحل کمی دکتر رو متعجب کرد. به صورت طبیعی باید الان خدای استرس می‌بود. *خانم شما دقیقا کجایید؟؟ کیا شمارو گرفتن؟ میشه بیشتر توضیح بدین؟ دکتر زمزمه وار گفت: اگه از چیز دیگه ای حرف بزنی ، وای به حالت! خودم تیکه تیکه ات میکنم! ساحل ترسید. ساحل:فقط اینکه یه چیزی از اینا دزدیدین بهشون بدین تا من آزاد شم. *میشه دقیق حرف بزنید؟؟ دکتر با اشاره به آرم روی دیوار گفت بگو از سوکو دزدیدین! ساحل: از سوکو یه چیزی دزدیدین بهشون پس بدین. تا دکتر خواست گوشی رو از ساحل بگیره مردی پشت خط اومد. *خانم خانم! واقعا اون محموله رو پس بدیم؟؟؟ دکتر رو به ساحل گفت: همین الان کارو تموم کن! ساحل گفت: آره. زیلوس بلند گفت : بسه دیگه قطعش کن! * نه یه لحظه فقط ! دکتر گوشی رو گرفت و به گوش خودش چسبوند. زیلوس پشت ساحل قرار گرفت و دستاشو از پشت گرفت. دکتر : چیکار داری؟ به من بگو! *این کارا رو ما جواب نمیده! تقاصشو میدی! دکتر: زر زر نکن! محموله رو پس میدین، رئیستون رو میگیرین! بعد یه نگاهی به ساحل کرد و گفت: من موندم شما چرا انقدر شل مغز بودین که گذاشتین یه دختر به این سادگی و خری بشه رئیستون! *مواظب حرف زدنت باش! دکتر: بای.. *یه لحظه وایسااااا. فقط باید یه سوال از خانم بپرسم. اگه جوابشو ندونم نمیتونم محموله رو پس بدم! دست دکتر روی دکمه قطع بود و با شنیدن این حرف از اون مرد وایساد. باید محموله رو پس میگرفت. دکتر : واجبه؟ اینجا زیر دست خانم کار میکنه! یه سری چیزارو فقط ایشون میدونن! دکتر نمیتونست بگه که خانمی که اون میگه حافظشو از دست داده و هیچی نمیدونه! چون با این کار احتمالا گرفتن محموله سخت تر میشد. اصلا مگه رئیس بدون حافظه براشون اهمیت داشت که براش محموله ای رو تحویل بدن؟" دکتر گفت : بپرس‌،صدا روی بلند گوعه. فقط اگه حرف اضافه بزنی جوری میزنمش که نتونه از جا بلند شه! *باشه باشه! دکتر گوشی رو روی بلندگو قرار داد. ساحل هنوز روی تخت و ترسیده درحالی که دستاش پشت سرش ، اسیر زیلوس بود‌. *خانم؟ ساحل: چیه؟ * ببخشید اما از بخش A استفاده کنیم یا از بخش B ؟ دکتر بلند گفت : این چه سوال مرخرفیه؟ چرا انقدر مبهم حرف میزنی ؟ توضیح بده! *گروه ما دو بخشه . باید بدونم چیکار کنم! تا دکتر خواست چیزی بگه تا ساحل با اون جوابشو بده ساحل گفت: ساحل: از هر دو بخش استفاده کن! زیلوس داد کشید و گوشی رو قطع کرد‌‌ ساحل روی تخت ولو شد. زیلوس: میزاری هر چقد میخوان حرف بزنن؟؟ اونم جوری که ما نفهمیم؟ دکتر بدون توجهی به عربده کشیدن و داد زیلوس رو به ساحل گفت: دکتر: چرا گفتی از هر دو بخش استفاده کنن؟ مگه تو میدونستی داره از چی حرف میزنه؟؟؟ ساحل در حالی که سعی کرد بشینه با ترس از لحن صریح دکتر گفت: ساحل: نه. فقط چون نمیدونستم چی باید بگم اونجوری گفتم. هر دو بهتر از یکیش بود نه؟ دکتر دستی به سر و روش کشید. دکتر: محموله رو میگیریم!تحویلت میدیم! طبق قول. بعدم دست زیلوس و گرفت و از اتاق خارج شد. https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و هفتم ] دکتر ( کارِن ) : _قربان دستور چیه؟ محتویات درون فنجون رو با تکون دیگه ای هم زدم. فنجون رو روی میز قرار دادم. +خبری از افرادِ اون دختر نشده؟ _یه دو سه باری خواستن تماس بگیرن ولی نتونستن. از تلفن مخصوص استفاده کرده بودم. یک طرفه و از همه مهم تر ، بدون سیگنال! پس اینهمه دلهره ام برای چی بود؟ نقشه من که داشت عالی پیش میرفت ، پس چرا باز دلم شور میزد؟ +تماس بگیر باهاش! _چشم! یک بوق ، دو بوق و صدا.. _تکلیف ما چیه؟ صدای همون مرد بود. مردی که بهش می‌خورد دستیارِ دختره باشه! +تکلیف شما که چند ساعت پیش مشخص شد ، اما من ازت چند تا سوال دارم. چرا گروهی به این ماهری ، زیر دست این دختر بچه است؟ بهت میخوره بالای ۳۰ سالت باشه، چرا افسارتو دادی دست دختر ناتوانی مثل اون؟ صدای نیشخند از پشت تلفن شنیده شد. درست شنیدم ، اون الان به من خندید؟؟؟!!! +حرف من خنده دار بود؟؟؟؟؟؟!!!! _نه... پوزش میطلبم، نتونستم خودمو کنترل کنم. ولی یادت بمونه، اون دختر ناتوان یا بچه نیست، لیدِر* ماست! و اینکه فکر کنم تو هنوز خوب نشناختیش! حالا اینبار من بودم که خندیدم.. چقدرم به اینکه اون لیدرشونه افتخار میکنه.. +اونوقت به قول شما چرا اگه ضعیف و ناتوان نیست گیر ما افتاده و شما باید محموله ای به اون خوبی رو از دست بدین؟ _فوضولیش به امسال شما نیومده! محموله آمادست کجا معامله رو انجام میدیم؟ اخم روی پیشونیم نشست، + تا یک ساعت دیگه آدرسو اس ام اس میکنم. دوز و کلک تو کارتون باشه دستتون به جنازه ی لیدرتون هم نمیرسه! _صادق باشید تا صادق باشیم! گوشی رو قطع کردم. همه چیز داشت طبق برنامه ی من پیش میرفت. همه چیز از جمله نقشه از سر راه برداشتن زیلوس! +زیلوس کجاس؟ _ایشون تو خوردن نوشیدنی زیاده روی کردن. الان خوابن. خندیدم. +میتونی بری! بعد از رفتن دستار شخصیم تا جایی که میتونستم قهقهه زدم. از اولش هم نمیدونستم چرا باید به جای من ، زیلوس شل مغز میشد رئیسِ < سوکو > ! این تصمیم از اولش هم اشتباه بود، من لایق ریاست بودم. اما چون اونا با زبون خوش ، حقمو بهم ندادن ، خودم حقمو ازشون پس میگیرم. ریاست اینجا حق منه ، نه زیلوس! برای همین نقشه ی خوبی طراحی کردم. به کِی سی خبر داده بودم که محموله از دست رفته و زیلوس بی لیاقتی نشون داده! وقتی خودم محموله رو بدست بیارم و تحویل کِی سی بدم ، خودمو به همه ثابت کردم! میتونم بشم رئیس سوکو و اونموقع دیگه زیلوسی توی این دنیا نیست که مانعم بشه!! همچی برنامه ریزی شده بود. زیلوسو از سر راه برمیدارم ، محموله رو بدست میارم ، دختره رو میکشم و گروهشو از سر راهم محو میکنم. بعدشم رسیدن به ریاست سوکو حتمی بود. و الان تقریبا مسیر سخت ماجرا رو رد کرده بودم.... ____________ (لیدر : رئیس و فرمانده *) https://eitaa.com/atefehdard
هدایت شده از  < ماه سرخ >
. [ پارت سی و هشتم ] راوی: دکتر و دستیارش برای غذا دادن یا بهتره بگم زیر نظر گرفتنِ ساحل ، با سینی غذا وارد اتاقش شده بودن و نظاره گر غذا خوردن اون ، بودند. +میگم آقا.... شما نمیخوری؟؟ ساحل با اشتها تمام غذا هارو می‌خورد . دکتر در جواب گفت: _من خوردم. ساحل همونجوری که داشت دو لوپی غذارو می‌خورد گفت : +خیلی خوشمزست دستتون دردنکنه. ایشالا سفرتون پر برکت باشه. دکتر متعجب شد. _چی چی مون؟ ساحلی که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت: +نه هیچی. ما ایرانیا این اصطلاحو داریم. یعنی همون دستتون درد نکنه. دکتر ایندفعه سر تکون داد. نه انگار شکش بی مورد بوده. این دختر ساده تر از چیزیه که به نظر میرسه. کمی گذشت. ساحل لقمه ی بزرگی رو قورت داد و گفت: +میگم که... چیزی شده اومدید سراغ من؟ آخه فقط برای غذا دادن به من که... _خواستم یکم آمادت کنم برای آزادیت .. موج شادی و ذوق توی چشمای ساحل جریان پیدا کرد و دکتر به این حرف مسخره و دروغی خودش نیشخند زد. +میشه برام لباس بیارین؟ این لباسا خیلی عجیبن و روسریم خیلی پیرزنیه! دکتر آبروهاشو بالا انداخت واقعا داشت مثل دختر بچه ها رفتار میکرد. شاید واقعا حافظش برای اون دوران هست؟ چی در سر ساحل می‌گذشت و چه چیزی از نظر دکتر در انتظارش بود... _ ۵ ساعت دیگه راه میوفتیم. میگم برات لباس بیارن. آماده باش! +چشم! دکتر از اتاق خارج شد و به این ساده لوحی دخترک خندید.. شاید الان به خاطر فراموش کردن و از دست دادن حافظش خطری براش نداشت ، ولی مسلما همچین گروهِ ماهری در آینده برای سوکو و رئیسش که قرار بود دکتر باشه مشکل ایجاد می‌کرد. پس باید از شر خودش و اون گروه مسخرش خلاص میشد. دکتر سمت اتاقش رفت و درگیر هماهنگی کارهای پذیرش محموله و ادامه ی نقشش شد. به نظرش هیچ چیز مانع اون و نقشه ی بدون نقصش نمیشد. زیلوس که خواب بود ، دخترک ساده و بدون حافظه و سوکو هم به فرمان اون.... در اون سوی خونه ، نیشخند روی صورت ساحل بزرگ و نمایان شد. مردی وارد اتاق شد و سینی غذا که حالا خالی بود برداشت. ساحل دم گوش اون مرد زمزمه وار گفت: +وقتشه! و حالا میشد گفت مهره ای از بازی به حرکت در اومد که هیچکس انتظار حرکت ازش نداشت... https://eitaa.com/atefehdard