دختر چه دختری که زِ هر دختری سر است
چشموچراغِ خانهی موسیبنجعفر است :)
_اخت الکریم بنت الکریم🌸
@amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
نه ماه بود که هر شب، دستش را میگذاشت روی شکمش و با او حرف میزد.
انتظار میکشید صدای نفسهای کوچکش را بشنود.
و حالا بالاخره در آغوشش بود.
پتو را آرام از روی پاهای کوچکش کنار زد.
پاهایی به آن کوچکی… انگار دو گلبرگ تازه.
لبخند محوی روی لبش نشست و زیر لب زمزمه کرد:
«قربون اون دست و پای کوچیکت بشم مادر…»
لیال و نادین هم آمدند بالای سر برادرشان.
با احتیاط خم شدند، انگار میترسیدند با نفسشان هم اذیتش کنند.
لیال که خم شد، موهایش آرام ریخت روی صورت نوزاد.
با دست کنارشان زد و با تعجب گفت:
«مامان… این چرا اینقدر کوچیکه؟»
مادر لبخند زد.
کوچک بود خیلی کوچک.
ولی از همه جلو زده بود.
آمده بود و حالا از خیلیها بزرگتر شده بود.
کنار لیال و نادین مینشست.
گاهی دستی میکشید روی سر خواهرهایش.
مثل برادری که باید مراقبشان باشد.
مرد شده بود.
و خواهرها از مرد شدن برادرشان میترسیدند.
در شهرشان، مرد شدن همیشه بوی رفتن میداد.
جوان که میشدی،
باید آماده بودی، شاید
برای رفتن.
مادر دوباره او را در آغوش کشید.
صورتش را برد نزدیک صورت پسرش.
چشمهایش را بست و عمیق نفس کشید.
بوی نوزادی،
بوی شیر،
بوی گرمای لطیفی پوست پسرش.
اما لابهلای همهٔ آن بوهای نرم و شیرین،
بوی خاک هم بود.
دلش نیامد چشم باز کند.
دستش را آرام دور گردنش انداخت؛
همانطور که وقتی شیر میخورد نگهش میداشت.
که مبادا گلوی تنها پسرش بگیرد.
کنارش دراز کشید.
آرام بود.
خیلی آرام.
چشمهایش بسته بود.
مادر نگاهش رفت به قفسهٔ سینه پسرش.
بالا میآمد
پایین میرفت،
نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
«خدایا شکرت…»
خم شد، پیشانیاش را بوسید.
آرام در گوشش نجوا کرد:
«خوابی اما مادر دلتنگت میشه»
هنوز بو میآمد بوی دلتنگی
بوی خاک...
و دل مادر
میخواست همانجا،
کنار پسرش،
سرش را بگذارد روی سینهٔ کوچکش
و برای همیشه
چشمهایش را ببندد.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
آمد کنار گوشش، داد زد.
صدایش که شنید، سرش درد گرفت. برگشت که بخوابانَدش زیر گوشش: «هی، مگه نمیبینی این پرده گوشه؟ پرده خونه ننهجونت نیست که بیست ساله هنوز پاره نشده.»
انگشت سبابهاش را توی سوراخ گوشش کرد و گفت: «این بچهها چرا اینجورین؟ خب یهکم ادب یادشون بدین. ما بچه بودیم، کی انقدر به بزرگمون نزدیک میشدیم که توی گوشش هوار بکشیم؟»
پا به سن نگذاشته بود، اما حالا بیشتر شبیه پیرمردی خسته شده بود.
از صداهای بلند بیزار بود. صدای جشن تولد، صدای آهنگ عروسی، صدای بوقهای بلند ترافیک، و حالا صدای بلند عربده جنگندهها.
تمام تنش میلرزید. دستهایش را روی گوشهایش میگذاشت و تند تند راه میرفت. احمد محکم میگرفتش، توی صورتش نگاه میکرد و میگفت: «چیزی نیست، فقط صداست. الان تموم میشه.»
صدای شرشر دوش به کف سرامیکها میخورد. چشمهایش را بست و نفس حبس کرد. زیر دوش، صدا میآمد.
صدای آب، صدای احمد، صدای بارون، صدای جنگنده.
گوشهایش را دوباره گرفت، داد زد: «احمد! احمد، ببین، صدا میاد!»
احمد در حموم را باز کرد. داد زد: «بهخدا خیلی وقته جنگ تموم شده.»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
«خودتو بغل کن، بلدی؟»
«نه.»
«ببین، اینجوری بشین. حالا خودتو بغل کن.»
«دستهاش که دور پاهاش پیچید، با خودش فکر کرد:
آدم چقدر باید تنها باشه که خودش، خودشو بغل کنه؟»
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
هدایت شده از صَــریـر | 🫀+✒️
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
امروز، روزِ تولدتان است عزیز من .. که کاش امروز، من بودم و رؤیایی بود و اتاقکی، دو استکانِ کمر باریک
تویی بهانه ی آن ابرها ک میگِریَند
بیا ک صاف شود این هوای بارانی
- قیصر امینپور
@amvvaj