«دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود
یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود!»
_کاشانی
@amvvaj
میان خودشان شرط بسته بودند که خانم معلم کدامشان را دوست دارد.
دعوایی راه انداخته بودند:
«خانم مالِ من است! خودش دیروز توی دفترم برای ستاره زد و گفت تو پسر خوب منی.»
«نخیر! خودم دیدم برای من نوشت: آفرین پسر گلم.»
«اصلاً میدونی، من میخوام وقتی بزرگ شدم با خانوم معلم ازدواج کنم. خیلی مهربونه.»
«نخیر! خانوم که فقط برای تو نمیشه.»
«اصلاً بیا بریم پیش خودش، از خودش بپرسیم.»
پسربچهها وقتی معلمشان زن باشد جور دیگری مرام و معرفت وسط میگذارند.
همیشه نگرانند نکند خم به ابروی خانومشان بیاید.
وقتی میز را جابهجا میکند سریع میآیند: «خانم، بذارید ما کمک کنیم.» حتی اگر زورشان نرسد.
حالا نگران میگویند:
خانم، اجازه هست اینجوری گریه نکنین؟
میشه اشکهاتون رو پاک کنین؟
یه بار دیگه ما رو نگاه کنین؟
ما جامون خوبه، همه باهمیم.
مراقب خودتون هستین؟
خانوم، لباستون خاکی شده، اینجوری روی خاک کشیده میشهها.
آخه شما خودتون میگفتین آدم باید تمیز باشه، لباساشم خاکی نباشه.
حالا شما غصه نخورین.
راستی خانم، یادتون هست حسین از تاریکی میترسید؟
دیگه نمیترسه؛ آخه ما کنارشیم.
خانم، اجازه؟
میشه روی سنگ قبرمونم هنوز ستاره بزنید؟
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف میزدی. بسمالله قاصمالجبارین میگفتی و اقدامات میدان را به زبانی ساده برای عوام تشریح میکردی. تو حتی به زبان انگلیسی و عبری هم چیزهایی میگفتی و آنها را بهجان هم میانداختی. وقتی که انگشت بلند میکردی و برایشان خط و نشان میکشیدی ما میفهمیدیم که در میدان چهخبر است و طرح ما چیست و کجاها را قرار است بزنیم.«وما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» انگار از ابتدا برای تو نازل شده بود. که چند قرن پس از رسول بیایی و توی قاب تلوزیون بخوانیاش و بروی. حالا تو نیستی. کار دست دیپلماتهاست. کسی با مردم حرف نمیزند. ما نمیدانیم چه میگذرد و حتی علت اینکه حرف نمیزنند هم نمیدانیم. کاش تو بودی. انگشت اشاره بلند میکردی و به گوشه لبی که کج میکردی، برایمان کمی حرف میزدی. چقدر جای تو خالی است جناب سخنگو!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از النَّــحیط | فاطمه کاشانی
امروز، روزِ تولدتان است عزیز من ..
که کاش امروز، من بودم و رؤیایی بود و اتاقکی،
دو استکانِ کمر باریکِ چای و
صحبت از کتابهایی که خواندید و خوب بودند، یا خواندید و تعریفی نداشته و به قولِ خودتان "پوچ" بودند!
کاش دیدارتان خاطرهای بود ؛ نه رؤیایی که هربار به اشک میرسد ..
°
°
@naahiit
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
باید خسته نشد، باید ناامید نشد، باید از عربده های دشمن خوف نکرد. برادران عزیز ، خواهران عزیز! راز م
«هَـرجا که رَوی نِشستهای در دلِ مـا...»
_مولانا
آمد تا هنرش را، ذوقش را به خلقت نشان دهد؛ ریحانه دختر را آفرید.
@amvvaj
دختر چه دختری که زِ هر دختری سر است
چشموچراغِ خانهی موسیبنجعفر است :)
_اخت الکریم بنت الکریم🌸
@amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
نه ماه بود که هر شب، دستش را میگذاشت روی شکمش و با او حرف میزد.
انتظار میکشید صدای نفسهای کوچکش را بشنود.
و حالا بالاخره در آغوشش بود.
پتو را آرام از روی پاهای کوچکش کنار زد.
پاهایی به آن کوچکی… انگار دو گلبرگ تازه.
لبخند محوی روی لبش نشست و زیر لب زمزمه کرد:
«قربون اون دست و پای کوچیکت بشم مادر…»
لیال و نادین هم آمدند بالای سر برادرشان.
با احتیاط خم شدند، انگار میترسیدند با نفسشان هم اذیتش کنند.
لیال که خم شد، موهایش آرام ریخت روی صورت نوزاد.
با دست کنارشان زد و با تعجب گفت:
«مامان… این چرا اینقدر کوچیکه؟»
مادر لبخند زد.
کوچک بود خیلی کوچک.
ولی از همه جلو زده بود.
آمده بود و حالا از خیلیها بزرگتر شده بود.
کنار لیال و نادین مینشست.
گاهی دستی میکشید روی سر خواهرهایش.
مثل برادری که باید مراقبشان باشد.
مرد شده بود.
و خواهرها از مرد شدن برادرشان میترسیدند.
در شهرشان، مرد شدن همیشه بوی رفتن میداد.
جوان که میشدی،
باید آماده بودی، شاید
برای رفتن.
مادر دوباره او را در آغوش کشید.
صورتش را برد نزدیک صورت پسرش.
چشمهایش را بست و عمیق نفس کشید.
بوی نوزادی،
بوی شیر،
بوی گرمای لطیفی پوست پسرش.
اما لابهلای همهٔ آن بوهای نرم و شیرین،
بوی خاک هم بود.
دلش نیامد چشم باز کند.
دستش را آرام دور گردنش انداخت؛
همانطور که وقتی شیر میخورد نگهش میداشت.
که مبادا گلوی تنها پسرش بگیرد.
کنارش دراز کشید.
آرام بود.
خیلی آرام.
چشمهایش بسته بود.
مادر نگاهش رفت به قفسهٔ سینه پسرش.
بالا میآمد
پایین میرفت،
نفس راحتی کشید و زیر لب گفت:
«خدایا شکرت…»
خم شد، پیشانیاش را بوسید.
آرام در گوشش نجوا کرد:
«خوابی اما مادر دلتنگت میشه»
هنوز بو میآمد بوی دلتنگی
بوی خاک...
و دل مادر
میخواست همانجا،
کنار پسرش،
سرش را بگذارد روی سینهٔ کوچکش
و برای همیشه
چشمهایش را ببندد.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj