eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
718 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
«خودتو بغل کن، بلدی؟» «نه.» «ببین، اینجوری بشین. حالا خودتو بغل کن.» «دست‌هاش که دور پاهاش پیچید، با خودش فکر کرد: آدم چقدر باید تنها باشه که خودش، خودشو بغل کنه؟» «فاطمه بسحاق» @amvvaj
هدایت شده از صَــریـر | 🫀+✒️
••• _ «شانس» فقط یه بهانه‌ هست که دست به کاری نزنی و امیدوار باشی یه فرصت بیاد و در خونت رو بزنه! ولی اگه چشم‌هات رو باز کنی و برای حرکت تلاش کنی؛ می‌بینی فرصت‌های خوبی داری که تا حالا ندیدی‌شون... . @Sarirman
پاکستان :برنج خیس کردیم ولی اینا میگن ما نمیایم.🍚
_اینقدر دل‌سخت نبودی! +نمی‌دونم… شاید دیگه فقط نمی‌خوام یه اشتباهو دوبار تکرار کنم. @amvvaj
ازت خداحافظی نمی‌کنم. کیسه نون رو گرفت، نگاهم کرد و گفت: «برمی‌گردم.» بوی نون که اومد، برگشته بودی. هفت صبح، اون ادکلن خارجی لوکسی که پول زیادی بابتش داده بودی و فقط یه پیس می‌زدی، زدی. نگاه ساعتت کردی، نگاهم کردی و گفتی: «برمی‌گردم.» بعد، بوی قرمه‌سبزی خونه برگشتی. درو باز کردم، نفس عمیق کشیدی و گفتی: «بوش کل ساختمونو گرفته.» اون روزی هم که خواب دیدم تصادف کردی، از جام پریدم، صدقه دادم و گفتم: «خدایا، دست خودت.» بازم اومدی. گفتی: «دیدی؟ دلشوره داشتی، چیزیم نشد.» راست می‌گفتی؛ دلشوره داشتم. مثل اولین روز ماموریتت، از یه هفته قبل ماتم گرفته بودم. اومدی کنار گوشم و گفتی: «دیدی؟ هر بار رفتم، اومدم. میام.» راست می‌گفتی. با این که لباست خونی بود، گوشه ابروت خراش برداشته بود، ولی اومدی. نگاهم کردی، گفتی: «اینجوری نگام نکن. مهم اینه که اومدم.» دیگه نگاهت نکردم. فقط رفتم لباساتو شستم. انقدر شستم که داشت از دستای خودمم خون می‌چکید. دلم صاف نشد. چشمم ترسید. گفتم: «نرو. یادت نیست دفعه قبلی چی شد؟» سرتکون دادی، خندیدی. پیش دلم به دل گرفتم که داری مسخرم می‌کنی و من اینجوری نگران. نگاهت نکردم، گفتم: «برو. اصلاً نیا. چیکارت دارم؟» سرمو بوسیدی و گفتی: «برمی‌گردم.» برگشتی. این دفعه لباسات خونی نبود. خاکی هم نبود. ماموریت بهت ساخته بود. قشنگ‌تر شده بودی. ریشاتم شونه زده بودی. انقدر خوب که بهت حسودی کردم. گفتم: «اومدی؟» نگاهت کردم. جوابم ندادی. دست کشیدم روی صورتت، روی اون پارچه سفیدی که روش بود. گفتم: «کاش اینجوری نمی‌اومدی.» «فاطمه بسحاق» @amvvaj
گفتم: «من بی‌محل نیستم.» هی پیله کردی. گفتم: «اگه جوابتو نمی‌دم، از تو نیست؛ حال خودم خوش نیست.» گفتی: «حالت چشه؟» گفتم: «هیچی. ولی باور کن، من آدم بی‌محلی نبودم.» تو خودت شاهدی چطوری واسه اون گل‌های درشت آقاجون ذوق می‌کردم، یا اون روز که بوی کیک داغ می‌اومد، ضعف کردم و خودم برا جفتمون خریدمش. اصلاً بیا بشین بگو منو کجا دیدی که اینجوری می‌گی؟ راست می‌گفت. نبود واسه روبان آبی دور کادو هم ذوق می‌کرد، یا وقتی آسمون توش کلی ابر پف کرده بود، سریع گوشیو می‌گرفت جلوش و می‌گفت: «این ابر دیگه با بقیه فرق داره.» من که ندیدم، ولی واسه اون داشت. اون روزی که عباس رو خاک می‌ریختم، هوا همین‌طوری بود. زیر لب می‌گفت: «نکنه خاک بره تو چشای بچم؟» یه روز، دو روز، سه روز، یه ماه نشست. هی ازم می‌پرسید: «نکنه الان سردش باشه؟ اگه خاک بره تو چشاش چی؟» از کنار همون کیک‌فروشی ردت کردم. بوی کیک داغ می‌اومد. نگات کردم، اما تو حواست نبود. خیلی وقت بود حواستو جا گذاشته بودی پیش عباس. همون موقع که خاک ریختی رو عباس، حواستو هم چال کردی باش. انقد نگاه گل‌های درشت باغچه آقات نکردی خشک شدن. هی می‌گم کاش تو هم تو بمب‌بارون تهران با عباس رفته بودی. مگه چه فرقی داری الان با رفتن؟ حداقل اینجوری نمی‌دیدمت. یه پیرهن آبی کادو کردم برات، با همون روبانا. تو حتی واش نکردی. تا خودم اومدم و کردمش تنت. ها، آره. مثل همون پیرهنی که سر عباس حامله بودم. جواب آزمایشو که گرفتم، سر شیرینی بچه، اول برای، خودم یه پیرهن خریدم و پوشیدمش برات. تو هم هی ذوق کردی. اون موقع عباس بود. کاش بی‌محل نمی‌کردم بهت وقتی رو چشای بچم خاک می‌ریختی... «فاطمه بسحاق» @amvvaj
کانال امواج | فاطمه بسحاق🌊 •تلگرام https://t.me/amvvaj •ایتا https://eitaa.com/amvvaj •بله https://ble.ir/amvvaj • بهخوان https://behkhaan.ir/profile/ftmboshagh?inviteCode=Wgp2QgJUo4T4