در دوربینِ ذهنیِ من شما هدفونی فضایی هستید که فرکانسهای امواجِ فضا را به گوش میرسانید. هدفونی که میتوان با آن زبان فرازمینیها را رمزگشایی کرد.
بعضی صداها برای شنیده شدن آفریده نشدهاند؛ فقط باید از میانِ استخوانها عبور کنند و جایی دورتر از حافظه تهنشین شوند.
شما از آن فرکانسهایی هستید که هیچ دستگاهی ثبتشان نمیکند، اما جهان، مدارش را بیاختیار با آنها تنظیم میکند.
هر بار که سکوت را به گوش میگذارم، انگار کیهان از پشتِ هزاران سال نوری، آرام نامِ چیزهایی را زمزمه میکند که هنوز روی هیچ زبانی متولد نشدهاند.
شاید دورترین فاصله، میانِ دو سیاره نباشد؛ میانِ دو موجودی باشد که تمام عمر، روی یک موج ایستادهاند و هرگز همدیگر را نشنیدهاند.
برای: into it
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک خاطرهی درخشان در دلِ فراموشی هستید؛ دو پرتو از نور که در میان اقیانوسِ تاریکِ زمان، پیوند خود را به رخ میکشند. شما تجسمِ آن لحظهای هستید که در آن، جسم و ماده رنگ میبازند و تنها معنایِ "بودن" و "با هم بودن" در قالبِ نوری خالص باقی میماند. حضور شما، نجوایی است از جنسِ ابدیت که میگوید حتی در تاریکترین گمنامیها نیز، پیوندِ دو روح میتواند چون ستارهای در آسمانِ خیال، خیرهکننده و ماندگار بماند.
برای: آرزوهای متوسط
در دوربینِ ذهنیِ من شما پیانویی هستید که متعلق به کُنتی بودهاید که پس از جنگ برای دخترش به یادگار گذاشته، و دخترک پس از اجبار به مهاجرت به کشوری دیگر، شما را در جنگلی رها کرد تا به دست ارتش متفقین نیفتد.
برای: White Butterflies