ماندنی را ول کنی پیش تو میماند ولی
رفتنی با وصله و زنجیر آخر میرود
#سارا_یوسفی
وقتی که بغض من شروع داستان باشد
حسن ختامش می تواند یک خزان باشد
شعرِ بلندِ آهِ سوزانِ مرا خواندی
گفتی، گمانم خطی از آتشفشان باشد
بر شانه های زخمی من، پیله کردی باز
تا تار و پود پیله ات، از جنس جان باشد
از رنگها، مشکی به چشمان تو می آید
تا روی من زردی شبیه زعفران باشد
من مبتلایِ دردِ بازی خوردن از عشقم
شاید فقط این رسم، بین کودکان باشد
زانوی دل، زخمی شده افتاده ام انگار
این صحنه باید انتهای داستان باشد
#مهتاب_بهشتی
زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت
منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق
گذشتهام از فلک هم به نردبان سکوت
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت
#شهریار
تا آسمان بندگی باران ندارد
این شوره زار زندگی پایان ندارد
ماهی و حوض خانه، حتی تار و پودِ
قالیچه ی مادر بزرگم جان ندارد
مهمان سرایی خسته ام تاریک و بی روح
متروکه ای که سال ها مهمان ندارد
ابر سیاه غم که عالم را گرفتی
نم نم بخوان این خیمه روضه خوان ندارد
دنیا بدون آیه های محکم عشق
درکی درست از سوره ی انسان ندارد
#مارال_افشون
به کمتر از خودِ یوسف مشو راضی که می بازی
نظر حیف است ای دل صرف پیراهن شود از تو
#عاصی_خراسانی
#علی_مقدم
زاهدی دست به گیسوی رهای تو رسانْد
عاشقی گفت که از عالم بالا چه خبر...؟!
#سجاد_سامانی