❤️رمان شماره👈صـــــــــــــد و چهــــــــــــــــل و یــــــــــک😎
💜اسم رمان؟ #بهترین_هدیه_روزمادر
💚نویسنده؟ بانوی گمنام
💙چند قسمت؟ ۱۸ قسمت
(✍در حال نوشتن رمان....)
با ما همـــراه باشیـــــن 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
❄️🍃❄️🍃❄️🇮🇷🍃❄️🍃❄️🍃رمان فانتزی، آموزنده و درحال نوشتن...
❄️ #بهترین_هدیه_روزمادر
🇮🇷قسمت ۱ و ۲
پلهها رو تند تند پایین میرفتم. مجتبی با صدای بلندی پشت سرم تند میآمد:
_چه مرگت شده یهویی؟ چرا اینجوری میکنی؟
بین پلهها ایستادم:
_هیچی نگو! فقط برو دعا کن حرفت درست نباشه وگرنه گردنتو میشکنم!!
مجتبی بیخیال از پله پایین میرفت که گفت:
_برو بابا ! تو هیچ کاری نمیکنی... هیچی!
دست تکان داد و از در باشگاه، بیرون زد. مجتبی راست میگفت، بیعرضگیام را به رخم کشید! مثل کف دستش منو میشناخت. اینقدر که برای هر کاری میدونست دقیقا عکسالعملم چیه! بیخیال نبودم ولی اینقدر مغرور بودم که حتی حرف عادی رو هم به سختی میزدم.
به جز مجتبی هیچ رفیقی نداشتم. حتی به سختی جواب سلام اطرافیان رو میدادم. بخاطر همین اخلاق گندَم هم فقط مجتبی تونسته برای رفاقت تا الان دوام بیاره! وارد خونه که شدم بهتر دیدم برم اتاقم تا از سین جیم کردن بقیه خلاص بشم.
_بیا تو
هانیه:_بیا بیرون، بابا گفت زود بیا تکلیف رو روشن کن!
با اخم برگشتم:
_تکلیف چی؟
هانیه، خواهرم هم، بیتفاوت در را روی هم گذاشت و به هال برگشت. صدای پچپچ بابا و مامان میآمد اما نمیفهمیدم چی میگن مطمئن بودم در مورد من هست! با صدا زدن بابا رفتم بیرون...
بابا:_حامد؟
وارد هال شدم:
_بله
مامان:_بیا پسرم بابات کارت داره
بابا به مبل روبرویش اشاره کرد:
_بشین
بیحوصله نشستم:
_خب؟
+خب؟ پسر تو معلومه با خودت چند چندی؟ از یه طرف عالم و آدم میدونن فاطمه رو میخوای از یه طرف اینجوری بیخیال شدی؟
سریع گارد گرفتم و عصبی گفتم:
_من؟ من کی گفتم اونو میخوام؟ (رو به مامان کردم) مامان شما از من چیزی شنیدین؟؟
بابا چپچپ نگاهم کرد. مامان با غصه آهی کشید. هانیه هم سری به تاسف برایم تکان داد و گفت:
_هر بلایی سرت بیاد حقته!
🍃دو هفته بعد🍃
🍃مجتبی🍃
تصمیم گرفتم یه ذره با حامد حرف بزنم. بیارمش باشگاه، میثم رو ببینه شاید یه تلنگر براش بشه. چون واقعا میثم پسر خوبی بود. تمام حرفها و حرکاتش پخته و حسابشده بود.
حامد:_بله؟
+بازم که طلبکاری!
_حرفتو بزن مجتبی
+باشگاه هستم. اومدم رختکن، چرا نیومدی امشب؟
_نمیام
+بیا کارت دارم
صدای بوق جواب من شد. رفتم تو فکر. که دیدم میثم از کنارم رد شد و وارد سالن شد. از دور داشتم نگاش میکردم. یه جعبه دستش بود. بند روی جعبه رو باز کرد. سر جعبه رو گذاشت زیر جعبه. یکییکی جلو همه گرفت. همه بهبه چهچه میکردن.
به من که رسید، برداشتم. اخه کی از شیرینی خامهای میگذره که من دومی باشم! همه مشغول گپ زدن و خوردن بودن که میثم رو به همه بلند گفت:
_خب رفقا اینم از شیرینی که دیروز تا حالا قولش رو داده بودم.
+عه بسلامتی
-تبریک میگم میثم
=خوشبخت بشی داداش
&تبریک میگم
سیل تبریک گفتنها به میثم ادامه داشت. او هم جواب همه رو به نوعی میداد. با همه گرم میگرفتم و خوش و بش داشتم. ولی با میثم و حامد بیشتر. رفتم کنارش و گفتم:
_بسلامتی رفیق. حالا نمیگی این عروس خوشبخت کیه؟
دستی به پشت گردنش کشید. لبخندی زد و سر پایین انداخت. بین لبخندش گفت:
_فکر کنم بشناسی
با خنده گفتم:
+خب لو بده دیگه
_دختر آقای شاکری
آهسته گفتم:
+نازنین خانم؟
خندید و سری به علامت «بله» تکان داد. رفتم تو فکر. میثم فهمید و خنده بلندی کرد:
_خب میدونم داری زیادی ذوق میکنی، دیگه بسه
با حرفش از فکر بیرون اومدم.....
🍃ادامه دارد....
❄️نویسنده؛ بانوی گمنام
⛔️داستان اختصاصی کانال «رمان مذهبی امنیتی» #کپی در هر شرایطی #ممنوع و #حرام میباشد
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🍃🍃🍃❄️🇮🇷❄️🍃🍃🍃
❄️🍃❄️🍃❄️🇮🇷🍃❄️🍃❄️🍃رمان فانتزی، آموزنده و درحال نوشتن...
❄️ #بهترین_هدیه_روزمادر
🇮🇷قسمت ۳ و ۴
_یهویی میای، شیرینی پخش میکنی...
+نه بابا کجا یهویی. تاریخ خواستگاری رفتن رو که همه فهمیدن. حتی وقتی جواب مثبت گرفتم
لبخندی زدم و دست دادم:
_آره مدتیه با حامد درگیرم. بیخیال.. خوشبخت بشی رفیق
+مخلصیم
نیمساعت بعد وارد رختکن شدم برای تعویض لباس. زود میخواستم برم خونه. که حس کردم میثم پشت سرم داره میاد. با گوشیش حرف میزد. مشخص بود خانمش هست. مطمئن شدم که محرم شدن، چون روحیه میثم رو میشناختم، امکان نداشت با نامحرم اینجوری صمیمی و با لطافت حرف بزنه...
به خونه رسیدم با گوشی یه پیام به حامد دادم. آخر شب باز پیام دادم. میدونستم جواب نمیده. با این حجم از سرد بودن ارتباط و معاشرتی که داره، تعجب میکردم اگه کسی حتی سلامش کنه!
🍃حامد🍃
یکماه از عقد میثم و دختر آقای شاکری گذشته بود. ولی همچنان هر وقت حرفی میشد سریع مامان بابا میرفتن سراغ اون دختر... چرا من اقدام نکردم! چرا پا پیش نذاشتم! چرا دست روی هر دختری میذارن من میگم نه!
عرض خیابان رو قدم میزدم. بیهدف راه میرفتم. هر بار سفت و محکم میایستادم که تو فکر هیچکس نیستم نه فقط فکر دختر آقای شاکری بلکه هیچکسی دیگه.. ولی دروغ میگفتم! و اینو همه میدونستن. همه که میگم مامان، بابا، هانیه و البته رفیقم مجتبی.
این چند نفر از دل من خبر داشتن. میدونستن حسم به فاطمه چیه! البته غیر این چند نفر هیچکس طرفم نمیآمد. با صدای زنگ گوشیم دستم به طرف جیبم رفت. تماس رو وصل کردم:
_بله مامان؟
+سلام عزیزم خوبی؟ کجایی؟
_سلام. بیرونم
+امشب شام خونه خالهت دعوتیم. اگه نیای ناراحت میشن
_میدونی که من اهل مهمونی رفتن نیستم پس چرا ناراحت بشن!؟
+اره میدونم. بس که نمیای، کسی هم زیاد تو رو نمیشناسه. لااقل این بار بخاطر من بیا
_هوووف، نمیشه بیخیال من بشین مامان؟ واقعا حوصله مهمونی رفتن رو ندارم!
مثل اینکه بابا، صدای گفتگوی من و مامان رو شنید که گوشی رو گرفت:
_الان دقیقا کجایی؟
سکوت کردم. سرمو بالا کردم، نزدیک پارک بودم. وارد پارک شدم
_موقعیتت رو بفرست حامد باید باهات حرف بزنم!
فقط یه کلمه تونستم بگم «چشم». تا وقتی که بابا بیاد تو پارک قدم میزدم. باز بدون هدف! آرزو به دل همه چی بودم...یه خونه ویلایی با خدم و حشم. یه ماشین چند میلیاردی. یه شغل بسیار پر درآمد، ولی چه فایده غیر این مغازه فکستنی چیزی نصیبم نشده بود. تازه همینم مال بابا بود... پسرکی فال فروش جلوم سبز شد:
_عمو یه فال میخری؟
غرورم غالب شد. دستمو در جیب کردم و با فخر گفتم:
_نخیر
پسرک که حسابی ناراحت شده بود. سرش رو به زیر انداخت و رفت سراغ نفر بعدی. برایم مهم نبود. چند نفری والیبال بازی میکردند. توپشان کنارم افتاد. غرورم مانع بود که خم بشم و توپ رو براشون بیاندازم. اصلا اهمیتی برایم نداشت.
با فکر روی صندلی نشستم. با دستی که نشست روی شانهام به خودم اومدم. سر بلند کردم دیدم باباست. باز حس غرورم غالب شد و خواستم صاف بشینم که بابا گفت:
_مردی نبُوَد فتاده را پای زدن/ گر دست فتادهای بگیری مردی..
+یعنی چی؟
بابا راه میرفت و منم بلند شدم و کنارش راه رفتم..
_یعنی اینهمه غرورت باعث دلشکستن و قضاوت کردن میشه
کمر صاف کردم. بادی به غبغب انداختم و گفتم:
_من اهل دلشکستن نیستم. امکان نداره!
+وقتی غرور داشته باشی حقیقت رو نمیفهمی، این غرور یه مانع هست برای درک و شعوری که باید یه بنده داشته باشه!
ناراحت و دلخور گفتم:
_چیه اومدین باز نصیحتم کنید؟؟
+نه ! اومدم یه سری چیزا رو بهت یادآوری کنم، که بعد چند سال دیگه نگی، کسی نبود بهم بگه!
بابا راست میگفت. این غرور لعنتیم باعث خیلی چیزا شده بود..
+امشب خونه خالهت که دعوتیم چند تا از رفقای حاج حسین(شوهرخالم) هم هستن با خانوادههاشون. جمع خودمونی و صمیمی هست، از همین جمعهایی که فراری هستی ولی بیا حتما. بعد اینکه نمازت رو تو مسجد خوندی بیا خونه، باهم بریم
_من حوصله مهمونی ندارم!
+حوصله نداری یا مهمونیها رو هم شأن خودت نمیدونی؟
خجالت زده سرمو انداختم پایین. بابا دقیقا حرف اخرمو زد. راست میگفت. همیشه من میگفتم متنفرم از مهمونی، چون ساده هست. پر از زرق و برق و تشریفات نیست! کمی از سکوت من گذشت. بابا، با ناراحتی گفت:
+من باید برم حاجی دست تنهاست. یه کار کن که روم بشه تو فامیل سر بلند کنم!
با ته ماندهی صدایم گفتم:
_بابا..من....
خداحافظی کرد و رفت. ته نگاهش ناراحتی از خودم رو، کامل میدیدم. ولی نمیتونستم قبول کنم چرا باید به اینجور مهمونی برم که باعث اعصاب خوردی من بشه! میدونستم الان پدرم از من ناراحته و کارم اشتباه، ولی غرورم مانع بود که عذرخواهی کنم...
🍃ادامه دارد....
❄️نویسنده؛ بانوی گمنام
⛔️داستان اختصاصی کانال «رمان مذهبی امنیتی» #کپی در هر شرایطی #ممنوع و #حرام میباشد
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🍃🍃🍃❄️🇮🇷❄️🍃🍃🍃
❄️🍃❄️🍃❄️🇮🇷🍃❄️🍃❄️🍃رمان فانتزی، آموزنده و درحال نوشتن...
❄️ #بهترین_هدیه_روزمادر
🇮🇷قسمت ۵ و ۶
اصلا یادم نمیاومد کی مهمونی خانوادگی رفتم. هرچه فکر میکردم نمیدونستم کی برای ناهار یا شام سر سفرهای بودم، که اینقدر همه صمیمی بودن! البته از نظر اونا نه من! از نظر من که این مهمونی بدترین دورهمی محسوب میشد!
یه دورهمی ساده با یه نمونه غذا، و بدون پیش غذا و دسر، بدون خدمتکار، یه خانه قدیمی توی همین شهر، بدون رفتن به باغ و رستورانهای فوقالعاده شیک، با آدمهایی با ظاهر و لباسهای معمولی! همه این چیزها واقعا برای من عذاب آور بود. همیشه آرزو داشتم مهمانی خیلی پر زرق و برق برم. جایی که وقتی برای کسی تعریف کنم حسرت را در چشمانش ببینم...
ساعت مارکم را نگاه کردم کمکم هوا سرد میشد. شال گردنم را یه دور، دور گردنم پیچاندم. از پارک بیرون رفتم و برای اولین تاکسی گفتم:
_دربست..
به مسجد که رسیدم دوست نداشتم داخل برم و نماز بخوانم. به خانه رفتم. میدونستم الان مامان و بابا باهم رفتن مسجد. پس فقط هانیه خونه بود.
هانیه:_سلام داداش. چه عجبی پیدات شد!
بدون حتی جوابی به اتاقم رفتم. از همانجا صدا بلند کردم:
_من نمیام! گفته باشم..
+میدونستی که نیای واقعا دل مامان میشکنه؟ بابا بهم میریزه؟
از اتاق بیرون اومدم و طلبکار گفتم:
_مگه امشب چه خبره که من باید حتما باشم؟ ها؟ نکنه دامادی منه؟ اره؟
و با صدای بلندی خندیدم. همین مسخره کردن و با کنایه حرف زدنام هم باعث میشد غرورم چند برابر بشه و بیشتر از قبل، از خودم راضی باشم. خواهرم با ناراحتی نگاهم کرد و به اتاقش برگشت
_چیه نمیصرفه جواب بدی!؟
ساکت به کارش ادامه داد. پیراهن بابا رو اتو کرده بود، به چوبلباسی آویزان کرد. روسری مامان رو برداشت. مشغول اتو زدن شد. کمی بعد اتو را از برق کشید و گفت:
_همین امشب فقط بیا. همین یکبار. بعد دیگه هیچوقت نیا. خوبه؟
چشمام از خوشحالی برقی زد:
_فقط همین یکبار! قول؟
با خنده به سمتم اومد و منو سمت اتاقم هل داد:
_آره. حالا بدو زود آماده شو. زود باش الانه که....
با صدای زنگ آیفون گفت:
_بفرما مامان بابا هم رسیدن. زود باش
از خوشحالی اینکه این آخرین باری هست که وارد اینجور محفلها میشم زود دست بکار شدم. دوش گرفتم. و با کت و شلوار مارکدار اتو شدهام از اتاق بیرون اومدم. وقتی وارد هال شدم اول صدای مامان منو جذب خودش کرد:
_هزار ماشاالله عزیزم. چقدر بهت میاد
هانیه:_وای داداش یادم باشه اسپند برات دود کنم
بابا نگاه بیتفاوتی انداخت و با گفتن «زود باشید دیر شد» همه به سمت ماشین روانه شدیم. میخواستم با ماشین خودم بیام، که خواهرم در ماشین رو برام باز کرد.همین حرکتش غرورم رو بیشتر کرد، و سوار شدم. از هر چیزی که غرورم رو زیاد میکرد استقبال میکردم. به خونه خاله رسیدیم. جعبه شیرینی که دست هانیه بود بطرفم گرفت:
_اینو شما بگیر داداش
با اخم نگاهی کردم که جوابش را گرفت.
مامان:_بده من عزیزم
بابا زنگ رو زد و در با صدای تیک باز شد. اخم کردم. چرا در بسته بود؟ باید در باز باشه و کسی پشت در به ما خوش آمد بگه! با همین افکار اخم تندی روی پیشانیام چسبید.
با ورود ما همه بلند شدند. هال بزرگ و دل باز ۴۰ متری خونه خاله به نظرم کوچک بود. مردها دور هم یک سمت نشسته و مشغول پذیرایی و گفتگو بودند. زنها و دخترها هم یا در آشپزخونه یا دور هم آن طرف هال نشستند. هیچ همصحبتی نداشتم. که میثم(پسرداییام) رو به من گفت:
_فکر نمیکردم بیای. خیلی کار خوبی کردی اومدی
صاف نشستم و با گردن کشیده گفتم:
_اصلا دوست نداشتم بیام
میثم لبخندی زد و دیگر چیزی نگفت. پسرخاله و بقیه هم چیزی میگفتند جوری جواب میدادم که دیگر سراغ سوال بعدی و ادامه حرف نمیرفتند....
وقت ناهار شد. همه بلند شده بودند و کمک میکردند الا من. بوی غذا حالم را بهم میزد. اصلا دوست نداشتم بمونم. ولی قول داده بودم پس مجبور شدم بنشینم. خاله وقتی دید من قصد ندارم روی زمین کنار همه بشینم، بشقابی از غذا دستش بود، به دخترش، فاطمه، داد و او بشقاب را به حاج حسین داد:
_حاجی بیزحمت اینو بده اقا حامد
از اینکه بشقاب را دست به دست کرده بودن، تا به من برسه حرص میخوردم! اگه ۴تا خدمتکار میگرفتن چی میشد!؟ به گوشهای خیره بودم و مشغول افکارم. که دیدم سینی پر از غذا، سالاد، نوشابه و... روی میز جلوی من گذاشته شد.
_حاج بابا دستشون بند بود من آوردم براتون. بفرمایید
گفت و رفت. هیچ جوابی ندادم. پا روی پا انداخته بودم. خودم رو لایق نمیدیدم که با دخترخالهام همکلام بشم. نگاهی به سینی مقابلم کردم. چنگال را برداشتم، گوشهای از مرغ را با چنگال، تیکه کردم و در دهان گذاشتم....
🍃ادامه دارد....
❄️نویسنده؛ بانوی گمنام
⛔️داستان اختصاصی کانال «رمان مذهبی امنیتی» #کپی در هر شرایطی #ممنوع و #حرام میباشد
🇮🇷https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
🍃🍃🍃❄️🇮🇷❄️🍃🍃🍃