eitaa logo
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
4.5هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
209 ویدیو
37 فایل
#الهی‌به‌دماءشهدائناعجل‌لولیک‌الفرج . . . . 💚ن‍اشناسم‍ون https://daigo.ir/secret/4363844303 🤍لیست‌رمان‌هامون https://eitaa.com/asheghane_mazhabii/32344 ❤️نذرظهورامام‌غریبمان‌مهدی‌موعود‌عجل‌الله‌تعالی‌ فرجه‌الشریف . . ✍️رمان‌شماره ♡۱۲۸♡ درحال‌بارگذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۳۹ و ۱۴۰ حاج عباس مکبری می‌کرد ، و نمی توانست حرکتی انجام دهد. حاج احمد رفت و نماز ظهر سید هم تمام شد. حاج عباس میکروفون را دست سید داد ، و دنبال حاج احمد دوید. سید ادعیه مخصوص تعقیبات را خواند. هوا گرم بود و با شکافی که بین دیوار ایجاد شده بود، خنکای کولر به بیرون می‌رفت و مسجد خنک نمی‌شد. سید از تعقیبات و مستحبات کم کرد ، و نماز عصر را قامت بست. محمد، مکبری را به عهده گرفت تا حاج عباس بیاید. اما تا آخر نماز خبری از حاج عباس نشد. هم‌کلاسی‌های صادق همه جمع شده بودند. نماز که تمام شد همه حلقه زدند. سید به همراه دونوجوان، رحل‌ها را چیدند و قرآن ها را روی رحل گذاشتند. برخی هایشان قرآن را باز کرده بودند و در همین فاصله کوتاه، مشغول تلاوت شدند. سید نشست. بسم اللهی آرام گفت. به حضرت رسول صلی الله علیه و آله توسل کرد و قرآن را باز کرد. همیشه نفر اول حاج عباس و بعد آقای مرتضوی تلاوت می‌کردند. حاج عباس نبود. آقای مرتضوی هم. سید، از محمد خواست قرآن را شروع کند. محمد شروع کرد. سید، با صدایی آرام همراهی کرد. محمد خیلی خوب و روان قرآن را خواند. نفر بعدی «مهران» بود. از بچه‌های گیم‌نت. چند روز بود به مسجد می‌آمد و در جزءخوانی شرکت داشت. آرام و سخت خواند اما بالاخره خواند. چند ایراد کوچک داشت که سید روی برگه‌ای یادداشت کرد تا بعد آن اشکالات را در جلسه مطرح کند و روی آن تمرین بیشتری داشته باشند. چرخش جلسه را به افراد میانسال رساند ، و آن ها هم با صوت و لحن های متفاوت تلاوت کردند. سید از تک تک تلاوت‌کنندگان تشکر کرد. در وسط جلسه، نکاتی از دو سه آیه تلاوت شده گفت و به تلاوت ادامه دادند. نصف صفحه از جزء، سهم تلاوت سید شد. یک ساعتی بود دوزانو نشسته بود. کمر صاف. قرآن را روی دست گرفته بود و همراه با دیگران آرام می‌خواند. نوبت به او که رسید، قرآن را بالاتر آورد. انگار که دو دستش به دعا باز است و قرآن کریم را از بزرگی تحویل گرفته است. با همان کمر صاف و دو زانو، با لحنی حزین و شمرده شمرده شروع کرد: اعوذبالله من الشیطان الرجیم... در همان دقیقه اول، اشک از دیدگانش سرازیر شد. سید هیچکس را نمی‌دید. هیچ صدایی نمی‌شنید. او بود و صدای قرآن. او بود و صدای خدا که از جایگاه بهشتیان حرف می‌زد. او بود و تحذیر خدا که از جایگاه جهنمیان حرف می‌زد. تن و بدنش لرزشی خفیف به خود گرفت. آیات عذاب بود.... و سید را در خود مچاله کرده بود. صدایش می‌لرزید. صادق، محو سید شده بود و دیگر قرآن روی رحل را نگاه نکرد. با خود گفت: "او چه می‌خواند که اینگونه اشک می‌ریزد." صدای گریه زنانه‌ای از قسمت خواهران ، به گوش رسید. پسرها متعجبانه به یکدیگر نگاه کردند که یعنی کیست. جزء تمام شد. تلاوت سید پنج دقیقه بیشتر طول نکشید اما همه چشم ها را گریان کرد. دعای ختم قرآن را خواند ، و صلوات گرفت. قرآن را بست. روی دست گرفت و رو به جمع که برخی در حال پاک کردن اشک‌هایشان بودند گفت: _قبول باشد الهی. تلاوت های زیبایی داشتید. بسیار زیبا. از حضورتان تشکر می‌کنم. و تک تک از همه قاریان تشکر کرد و گفت: _ اگر سوالی دارید بفرمایید.. سوالی مطرح نشد. سید مجدد از جمع صلوات گرفت. رحل جلوی رویش را تا کرد. مردم بلند شدند. برخی قرآن و رحل ها را سر جایش گذاشتند و برخی هم از مسجد خارج شدند. سید برخاست. قرآن ها را جمع کرد و رحل‌های تا نشده را تا زد و هر کدام را سرجایش گذاشت. صادق گوشه ای ایستاده بود ، و سید را نگاه می‌کرد. هنوز بغض گلویش را گرفته بود. سید روی شانه‌اش زد که: _چه شده مرد؟ الان جلسه داریم ها.. بیا برویم وضویی تازه کنیم. دست صادق را به نرمی گرفت. پر مهر کنارش قدم برداشت و به وضوخانه رفتند. کارگرها مشغول کار شده بودند و صدای کلنگ زنی‌شان سکوت بعد از ظهر محله را شکست. آستین های قبا و پیراهن را تا زد. تا بالاتر از آرنج ها. کمی شیر را باز کرد و مشتی آب گرفت. نگاهش به زلالی آب که رسید خدا را شکر کرد: " خدایا از اینکه آب را چنین زلال و طاهر برایمان آفریده ای تو را شکر می کنیم. الحمدلله الذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا.." هم به فارسی دعا را گفت و هم عربی. صادق هم آستین هایش را بالا داد..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۰ تای بعدی👇
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۴۱ و ۱۴۲ صادق هم آستین هایش را بالا داد. آب را باز کرد. مشتی آب گرفت و در دل، همین تشکر را از خدا کرد. سید، دستانش را به آن مشت، شست. مشتی دیگر گرفت و به صورت ریخت و هم زمان با دست دیگرش شیر آب را بست. به فارسی دعای وضو را گفت تا صادق هم متوجه بشود. صادق هم همان طور وضو گرفت. سید لبخندی به او زد و گفت: _قبول باشد آقا صادق عزیز.. حالت بهتر است الحمدلله. صادق که احساس نشاط و شادابی و آرامش خاصی وجودش را گرفته بود گفت: _بله. خوبم. خیلی. ممنونم و از وضوخانه بیرون رفتند. تقریبا همه بچه ها جمع شده بودند. سید نگاهش به شکاف روی دیوار بود که با هر کلنگ بزرگ‌تر می‌شد. کارگرها وسایلشان را گوشه ای جمع کردند. خاک و آجرهای شکسته را بیرون از مسجد بردند و خداحافظی کردند. به ساعتش نگاه کرد. چند دقیقه تا شروع جلسه وقت داشت. نزدیک گوش صادق گفت: _می روم چیزی بخرم. اگر دیر کردم راس ساعت شروع کنید و طرحی که کشیده‌ای را کامل توضیح بده تا من بیایم. صادق چشمی گفت و کنار بچه‌ها رفت. سید، عبایش را بالا گرفت و به نرمی دوید. چند قدمی نرفته بود که چنگیز را دید وارد مسجد شد. همان طور که از روی لبه درب آهنی مسجد می‌پرید، گفت: _زود برمی‌گردم ان شاالله. جلسه را شروع ... و از چنگیز دور شد. چون عمامه بر سر داشت نمی توانست سریع‌تر بدود. با یک دست عمامه را گرفت و با دست دیگر، قبا و عبایش را جمع کرد و بالا گرفت که احیانا زیر پا نرود. به سر خیابان رسید. کمی فکر کرد. به سمت چپ رفت. شیب خیابان به همان سمت بود و سرعتش زیادتر شد. به مغازه ابزارفروشی رسید. مغازه دار در حال بردن تورهای رنگی به داخل مغازه‌اش بود. سید نفسی تازه کرد ، و با صدایی که به تپش‌های قلب سید، کم و زیاد می‌شد گفت: _سلام علیکم پدرجان. از این نایلون‌ها یک متر می‌خواستم. و یک چسب اگر امکان دارد. مغازه دار گفت: _تعطیل کرده ام حاج آقا. سید گفت: _بله متوجه‌ام. اگر زحمتتان نمی‌شود. نیاز مبرم دارم. لطف می‌کنید. مغازه دار که لبخند و روی خوش سید را دید، دست از انتقال وسایل کشید و یک متر نایلون برای او برید. سید، پول را حساب کرد. نایلون را گوشه‌ای گذاشت و در جمع کردن وسایل، به مغازه دار کمک کرد: _نیازی نیست حاج آقا. خودم انجام می‌دهم. سید با خوشرویی گفت: _اختیار دارید. من به شما مدیون هستم. کارم را راه انداختید. خدا خیرتان بدهد. این کمک مختصر که چیزی نیست. وسایل جابه‌جا شد. مغازه دار کرکره را پایین کشید. سید نایلون را زیر بغل زد و با همان دست، عبا و قبایش را گرفت. چسب را در مچ دستی که عمامه را با آن گرفته بود انداخت و دوید. خیابان نسبتا خلوت بود. عرق از سر و روی سید راه افتاده بود. این بار سربالایی بود و سرعت سید هم بیشتر. یک دقیقه از شروع جلسه گذشته بود. به میدان رسید. سرعت را کم کرد و داخل مسجد شد. دو دقیقه از جلسه گذشته بود. صادق در حال توضیح طرحش بود. همان طور که به جلسه گوش داد، نایلون را باز کرد. سرچسب را پیدا کرد و کشید. ده سانتی برید. نایلون را روی شکاف دیوار گذاشت و گوشه‌اش را چسب زد. چنگیز جلو آمد و سر نایلون را گرفت. نگاه قدرشناسانه سید، دل چنگیز را شاد کرد. در عرض یک دقیقه، شکاف دیوار بسته شد. سید به همراه چنگیز به جلسه پیوستند. بچه‌ها رو به کولر نشسته بودند. سید به تک تکشان دست داد. کنار صادق نشست. بلند و با تواضع از همه عذرخواهی کرد که دیر به جلسه رسید. از صادق جداگانه معذرت خواهی کرد که صحبتش به خاطر ورود او نیمه تمام ماند و حلالیت خواست. صادق از این همه احترام کردن های سید به وجد آمده بود. نمی‌دانست در جواب چه باید بدهد. سید او را از سکوت در آورد و گفت: _خب آقا صادق گُلِ طراح ما، ادامه بده که حسابی سر کیف آمدم از طرح زیبا و پرمغزت. لب صادق به لبخند حسابی باز شده بود. ادامه طرحی که کامل کرده بود را توضیح داد. وسط صحبت هایش سید به به و چه چه می‌کرد و نکات علمی و زیباشناختی طرح صادق را می‌گفت که دید بچه‌ها نسبت به این طراحی، باز و کامل باشد. چنگیز از شور و شوق صادق، خوشش آمده بود. به یونولیت‌هایی که قرار بود این طرح روی آن پیاده شود فکر کرد. محمد و سعید گزارش محتوایی که قرار بود آماده کنند را دادند. سید تاکید کرد ، این محتواها حتما نوشته شود که بی سند و منبع مطلبی گفته نشود. پرهام پرسید: _چطور است مسابقه کتابخوانی هم بگذاریم و روز جشن جایزه بدهیم؟ مهرداد گفت: _آخر مگر خودت کتاب می‌خوانی که مسابقه کتاب‌خوانی می‌خواهی راه بیاندازی؟ پرهام گفت:.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۴۳ و ۱۴۴ پرهام گفت: _خب مسابقه فوتبال و بوکس کامپیوتری که نمی‌شود در مسجد گذاشت. می ماند کتابخوانی دیگر بچه‌ها موافق بودند. سید بعد از اعلام نظر همه گفت: _مسابقه فوتبال هم خوب است. مسابقه کتاب‌خوانی هم که عالی است. چه کتابی باشد حالا؟ محمد گفت: _از آن جایی که همه ما اهل کتاب و کتاب‌خوانی هستیم بهتر است خودتان اسم کتابی را بگویید که ما نخوانده باشیم همه زدند زیر خنده. مهرداد گفت: _نه خداییش تا حالا چندتا کتاب غیر از کتاب درسی خوانده‌ای محمد؟ خنده روی صورت محمد ماسید. با صدایی آرام‌تر از جمله قبل گفت: _شاید کلا پنج تا پرهام گفت: _من را بگو که فقط دخترک کبریت فروش را خوانده‌ام. آن هم برای برادر کوچک ترم که بگیرد بخوابد. و خندید. با خنده‌ی او، همه خندیدند. سید طبق نظر بچه‌ها چیزهایی را روی برگه‌های کوچیک نوشت و دست هر کس، کاغذش را داد. حاج عباس نیامده بود و سید نگران شد. بچه‌ها خداحافظی کرده و رفتند. سید به چنگیز گفت: _مسجد را نمی‌توانم ترک کنم. این دریچه امنیت مسجد را بر هم زده. از حاج عباس هم که خبری نیست. چنگیز گفت: _من اینجا مراقب مسجد هستم شما به منزل بروید. سید گفت: _چند دقیقه بروم خانه و برمی‌گردم. خدا خیرت بدهد. چون صدایی از قسمت خواهران آمده بود یاالله گفت و پشت پرده رفت. کسی نبود. در مسجد را بست. کمی میوه خرید و به خانه رفت. زهرا از دیدن میوه‌ها خوشحال شد. تشکر کرد و پرسید: _پولی دستت آمده؟ سید گفت: _خدای بزرگ روزی رسان است. نگران نباش. چسب پنج سانتی را روی میز گذاشت و برای تجدید وضو به حیاط رفت. موقع برگشت، زهرا را دید که در حال بریدن بخشی از چسب است. سریع چسب را از زهرا گرفت و گفت: _این مال است زهرا جانم. چسب لازم داری الان می‌روم می‌خرم. زهرا از شتاب سید جا خورد. دستش روی هوا خشک شد و هاج و واج سید را نگاه کرد. گفت: _چطور است که برای مسجد خرید می‌کنی و به ما که می‌رسد... بقیه حرفش را خورد. احساس کرد بی‌انصافی است. در چهره سید ردپایی از خشونت و دعوا نبود. برای همین ادامه داد: _گاهی خیلی اذیت و خسته می‌شوم از اینکه فقط به قدر خیلی ضرورت مصرف کردن. تحت فشارم. هر چیزی را نباید برای بچه‌ها بخرم. خیلی چیزهای لازم را فاکتور می‌گیرم و نمی‌گویم بخری و خودم.. سید، دستان مردانه‌اش را با مهربانی روی موهای بلند زهرا کشید. نوازشش را به گونه‌های همسرش رساند. انگشتش را روی دو دهانش گذاشت و گفت: _می‌دانم زهرا. نکند با گفتن، اجرت را کم کنی. شرمنده‌ تک تک سختی‌هایی که میکشی هستم. می‌دانی که حساب خرید خانه جداست. آن حساب، ده میلیونی پول داخلش هست اما برای ما نیست. این چند تومان خرج چسب و نایلون هم فعلا از آن پول برداشتم. زهرا گفت: _قصد گله نداشتم. سید همان طور آرام ادامه داد: _حساب ما دست خداست. هر وقت صلاح بداند می‌رساند. هر وقت صلاح نداند و رشدمان در این غصه خوردن ها و فشار تحمل کردن ها و صبوری هایمان باشد، نمی‌رساند. خیلی ها همین را هم ندارند. مگر نه زهرا جانم؟ زهرا که به تک تک حرفهای سید باور داشت گفت: _می‌دانم. اما وقتی می‌بینم برای دیگران داری و برای ما.. سید نگذاشت زهرا جمله‌اش را تمام کند و گفت: _هیچ‌کدام دارایی من نیست. هم برای دیگران هم شما. شما تاج سر من هستید. دستانش را بالا آورد و به حالت دکلمه و رویایی گفت: _به من باشد دلم می‌خواهد خانه‌ای راحت و غذایی خوب و میوه‌هایی عالی، تخت هایی که زیرش نهر آب روان باشد برایت بگذارم. شما رویش بنشینی و من هر کاری داشتی انجام دهم. زهرا که از حالت و توصیفات سید خنده‌اش گرفته بود گفت: _بهشت را می‌گویی دیگر؟ و خندید. با خنده نیمه بلند زهرا، بچه‌ها از اتاق مادربزرگ بیرون آمدند و ذوق و شوق شان را از دیدن بابا نشان دادند. سید، زینب را بوسید و گفت: _به به. چه خوشگل موهایت را بسته ای علی اصغر را بغل کرد. بوسید و گفت: _ماشاالله حسابی مرد شده‌ای از زینب پرسید: _حال مادربزرگ چطور است؟ علی اصغر گفت: _خوب است. مادربزرگ قصه می‌گفت. علی اصغر را روی زمین گذاشت و با هیجان گفت: _بدو برو ادامه قصه را گوش بده و بیا برای من تعریف کن چشمکی به زینب زد و بچه‌ها را با چشم و ابرو روانه اتاق کرد. زهرا در اتاق را بست..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۴۵ و ۱۴۶ زهرا در اتاق را بست. خودش را به سید که پشت میز، رو به قبله نشسته بود رساند. سید گفت: _خیلی خوش سلیقه‌ای زهرا جانم. این‌جا بهترین مکان برای میز بود. فدای این سلیقه عالی‌ات و بوسه‌ای بر دست زهرا زد. زهرا سر خم شده سید را بوسید و گفت: _همه رنج‌های دنیا با این شما برایم آسان می‌شود. سید گفت: _من ختم استغفار برداشته‌ام. خدا وسعت خواهد داد. نشانه‌اش را هم در این چند روز دیدی. شما هم اگر دوست داشتی برای فرج مولایمان ختم را بردار زهرا پرسید: _همان استغفار خودمان؟ سید گفت: _سی هزار بار، ذکر استغفرالله و اتوب الیه زهرا گفت: _سی هزار بار را از کجا آوردی جواد؟ عدد زیادی است سید از زهرا اجازه گرفت. گوشی‌اش را برداشت. کتاب مستدرک الوسایل را از کتاب‌خانه آورد. جلد دوازده را باز کرد و صفحات را تند تند ورق زد. تا رسید به حدود یک صد و چهارده. گوشی را روبروی زهرا گرفت و گفت: _وقتی عالِمه در خانه داشته باشی چقدر کار راحت است. خدمت شما عالمه‌ی عزیزم. زهرا روایت را خواند. از برق چشمانش معلوم بود از متن روایت حسابی کیف کرده است. رو به سید گفت: _چقدر هم مجرب است. راوی این نکته را هم نوشته سید تبسمی کرد و گفت: _بله. ذکر عجیب و جالبی است. از روی صندلی برخاست. سر زهرا را بوسید و گفت: _من دیگر باید بروم سر پُست. تا افطار برمی‌گردم ان شاالله. . . چنگیز روی لبه فرش تا شده‌ی نزدیک شکاف دیوار مسجد دراز کشیده بود و از شکاف، ابرها را می‌پایید. به چه فکر می‌کرد خدا می‌داند ، اما هر چه بود، چهره‌اش را گرفته و غمگین کرده بود. سید در زد. چنگیز در را باز کرد و گفت: _بیشتر می‌ماندید. من که کاری ندارم، بودم دیگه سید گفت: _سلام آقاچنگیز گل، بنده خوب خدا. چه خبرا؟ خوب با خدا خلوت کرده‌ای‌ها. ممنونم از لطفت. بچه‌ها بیرون فوتبال بازی می‌کنند. می‌آیی برویم بازی؟ چنگیز با تعجب از حرف سید گفت: _نمی‌دانم. فوتبال؟ سید گفت: _بله دیگه. من که رفتم. چنگیز خسته و تشنه بود. از صبح پیاده این طرف و آن طرف رفته بود و فقط دلش می‌خواست زیر باد کولر دراز بکشد. کولر مسجد هم که خاموش بود و جرأت نکرد روشنش کند. از همان شکاف دیوار سید را دید ، که عبایش را در آورد و روی شاخه درخت خشکیده‌ای آویزان کرد. نزدیک بچه‌ها شد. بچه‌ها دست از بازی کشیدند. دور سید جمع شدند و بعد از چند ثانیه همه با هم فریاد کشیدند و اطراف زمین پخش شدند. زمینی که قرار بود روزی پارک بشود و همان طور خاکی، مانده بود و بچه‌ها، خلوتش کرده بودند تا بتوانند فوتبال، بازی کنند. توپ را به سید دادند. سید پایین قبا را با یک دست بالا گرفت و توپ را کمی غلتاند. یکی دو قدم جلو رفت. هیچکدام از بچه‌ها برای گرفتن توپ نیامدند. هر کس هر جا بود ایستاده بود ، و روحانی مسجد را که با عمامه مشغول فوتبال بازی کردن با آن‌ها بود نگاه می‌کرد. سید دید همه ماتشان برده. توپ را پاس داد و گفت: _پاس دادم برو گل بزن پسر خوب مجدد همه به جنب و جوش افتادند. چنگیز از خنده‌های شاد بچه‌ها به خنده افتاده بود. حواسش نبود نیم ساعتی است در حال تماشای بازی بچه‌ها با سید است. سید یک نیمه در یک تیم و نیمه دیگر، در تیم دیگر بازی کرد. بازی مساوی بود. توپ که زیر پای سید می‌افتد دریبل می‌زد. دور خودش چرخی می‌زد که از دست بچه‌ها فرار کند و سریع پاس می‌داد و کمی همین طور می دوید و برمی‌گشت سرجای قبلی. صورت بچه‌ها قرمز شده بود. سید آن‌ها را جمع کرد و چیزی گفت. همه به سمت مسجد دویدند. چنگیز در را باز کرد اما کسی داخل مسجد نشد. درعوض، همه به سمت وضوخانه رفتند و سر و صورتشان را شستند. بعد از چند دقیقه مجدد بچه ها مشغول بازی شدند و سید که وضو تازه کرده بود، عبایش را از شاخه درخت برداشت و داخل شد: _نیامدی آقا چنگیز. جایت خالی بود. چنگیز گفت: _خیلی حال نداشتم. شما چه جونی دارید در این گرما با زبان روزه سید گفت: _به این چیزهایش که فکر نمی‌کنم. بخواهم فکر کنم منم بدم نمی‌آید این چند ساعت مانده به افطار را لم بدهم و بخوابم. بهش فکر نکن. خیلی مهم نیستند تشنگی و گرما چنگیز متعجب تر از قبل، سید را نگاه کرد. سید کنار چنگیز نشست. قبا را در آورد. نیم تایی زد و کنارش روی زمین گذاشت. عبا و بعد هم عمامه را روی آن گذاشت. چنگیز نشسته بود و سید را نگاه می‌کرد. تسبیح تربت را از جیب پیراهن در آورد و تعارف چنگیز کرد: _بسم الله چنگیز گفت: _ممنونم. شما بفرمایید. سید تبسمی کرد. زیر لب چیزی گفت.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۴۷ و ‌۱۴۸ سید تبسمی کرد. زیر لب چیزی گفت و به آرامی تسبیح را در دستش چرخاند: _خب آقا چنگیز، خیلی سرحال نیستی. به خاطر روزه است یا چیز دیگر؟ چنگیز که فکر کرد سید می‌خواهد ذکر بگوید از سوال سید جا خورد. پاهایش را جمع‌تر کرد و چهارزانو نشست: _نمی‌دانم. شاید برای همان روزه باشد و نگاهش را از سید گرفت. سید گفت: _نگران خانه نباش. ان شاالله درست می‌شود. با آقای مرتضوی صحبت‌هایی داشتیم. چنگیز گفت: _نه نگران خانه نیستم. من عادت به خانه به دوشی دارم. مادربزرگ را هم تا چند روز دیگر می‌برم منزل خواهرم سید گفت: _به به. به سلامتی پس تنها نیستی. مادربزرگ روی سر ما جای دارند. نکند احساس سختی از این بابت بکنی. چنگیز گفت: _نه. شما و خانواده‌تان خیلی خوب برخورد می‌کنید. من و عزیز احساس راحتی و آرامش داریم. تشکر سید همان طور که به نرمی، تسبیح را بین انگشتانش می‌چرخاند پرسید: _خب پس مشکل چیست که این قدر دمغ هستی؟ چنگیز گفت: _نگران شما هستم عضلات پیشانی سید به بالا کشیده شد و پرسید: _من؟ چنگیز سرش را به علامت تایید پایین آورد. تبسم سید تبدیل به خنده شد و گفت: _نگران من نباش. بادمجان بم آفت ندارد. از این افت و خیزها در دنیا زیاد است. ما داریم ها داریم ها. بی صاحب که نیستیم. غصه هیچ چیز را نخور. ارزش درگیر شدن فکری هم ندارد چه برسد به غصه. ان الله یدافع عن الذین آمنوا. این آیه را حتما خوانده‌ای. وظیفه ما فقط آن آمنوا است. سعیمان را بکنیم که مومن واقعی باشیم تا مشمول این آیه قرار بگیریم. بقیه چیزها با خداست. دست روی شانه چنگیز زد و گفت: _حالا چرا نشسته‌ای، دراز بکش باصفا. هنوز دوساعتی تا افطار مانده.. سید با چند جا تماس گرفت. برای اینکه چنگیز بتواند استراحت کند به انتهای مسجد رفته بود و آرام صحبت می‌کرد. دنبال کاری برای چنگیز بود. وسط تلفن زدن‌هایش، گوشی زنگ خورد. آقای مرتضوی بود: _سلام علیکم حاج آقا. چقدر اشغال هستی سید عذرخواهی کرد و گفت: _با چند جا تماس گرفتم برای آقاچنگیز. شما توانستید کاری کنید؟ آقای مرتضوی گفت: _یک کار هست برای زندانیان. یک مورد هم نگهبانی از یک مجتمع است که گفتند باید با او مصاحبه کنند. سید گفت: _خیلی خوب است. کار زندان چیست؟ آقای مرتضوی گفت: _من به زندان رفت و آمد دارم و گاهی برای کمک به زندانیان، با رئیس زندان جلسه دارم. چند روز پیش هم آنجا بودم. کار نگهبانی را نمی دانم به او بدهند یا نه ولی در تاسیسات نیاز به نیرو دارند که فکر کنم چنگیز از عهده‌اش بربیاید. سید گفت: _خیلی عالی. خدا خیرتان بدهد. آقای مرتضوی گفت: _الان چنگیز کجاست؟ فرصت دارد با هم برویم این دو کار را ببیند؟ سید گفت: _همین جا هستند. اجازه بدهید بپرسم و به سمت چنگیز رفت. با صدایی آرام گفت: _آقا چنگیز بیداری؟ آقای مرتضوی هستند مثل اینکه به کمک شما نیاز دارند. چه بگویم؟ چنگیز نشست. چشمانش را مالید و گفت: _باشه سید به آقای مرتضوی گفت: _بله ایشان می‌توانند.. بله.... خدمتشان می‌گویم. یاعلی. خدانگهدار چنگیز تکیه‌اش را روی دستش داد. حال نشستن نداشت. سید پشت چنگیز نشست. او را محکم گرفت که از جا تکان نخورد. همان طور که کتف و سرشانه و پشتش را ماساژ می‌داد گفت: _درخواست نیرو از آقای مرتضوی داشته‌اند. یکی نگهبانی مجمتع است و یکی هم کار در قسمت تاسیسات زندان. آقای مرتضوی می‌خواستند اگر فرصت داری با ایشان بروی و ببینی کدام یک را دوست داری و می‌پسندی یا نه. نظرت چیست؟ چنگیز که چشمانش کمی بازتر شده بود و از ماساژ سید خجالت می‌کشید گفت: _خوب است. هر دو کار خوب است. من که خودم نتوانستم کاری پیدا کنم. دست شما درد نکند حاج آقا. اینطور که من خیلی خجالت می‌کشم سید خندید و گفت: _خب نکِش. پاره می‌شودها چنگیز از مزاح سید خنده‌اش گرفت و گفت: _یک ماساژ طلبتان. این طوری کمتر وجدان درد خواهم داشت سید گفت: _باشد. یک بار هم ما خودمان را به دستان خواهیم سپرد. فعلا که شما زیر دستان ما هستی. و چنگیز را که دوزانو نشسته بود آرام به جلو هل داد و دستانش را از جلو کشیده کرد و پشتش را به سمت نوک دستانش ماساژ داد. چنگیز کشش خوبی در پشت و کمرش احساس کرد و خستگی پیاده روی‌های چند ساعته، از تنش بیرون رفت. سرحال نشست و گفت: _چقدر خوب بود. متشکرم سید خندید و گفت: _هر وقت دلت خواست، درخدمتم. صدای تک بوق‌هایی، سید را از جا بلند کرد. گوشی‌ سید زنگ خورد. سید رو به چنگیز گفت: _آقای مرتضوی هستند. رسیده‌اند. برو به سلامت و گوشی را جواب داد. آقای مرتضوی، خاک و فرغون داخل حیاط را که دید.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۴۹ و ۱۵۰ آقای مرتضوی، خاک و فرغون داخل حیاط را که دید از ماشین پیاده شد. از سید پرسید جریان چیست. سید اشاره‌ای به دیوار کناری مسجد انداخت و گفت: _گویا قرار است پنجره ای در آن سوی دیوار زده شود آقای مرتضوی به زاویه دیگر مسجد رفت. شکاف دیوار و پلاستیک زده شده روی آن را دید و گفت: _این که امنیت ندارد. چه کسی ... و بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت: _پس شما برای همین مسجد هستید؟ سید گفت: _بله. مشکلی نیست. شما بروید من اینجا هستم. آقای مرتضوی به چنگیز اشاره کرد که سوار ماشین شود. رو به سید گفت: _خدا خیرت بدهد. برای شب یک نگهبان می‌گذارم و رفت. سید از شلنگ گوشه حیاط، وضو گرفت. شلنگ را پای درخت مسجد گذاشت تا سیراب شود. همان جا زیر سایه درخت نشست و مشغول نماز شد تا چاله کنار درخت، پر آب شود. حاج عباس هنوز نیامده بود. کتری‌ زردرنگ بزرگ را پر آب کرد و روی شعله گاز گذاشت. درکتری کوچک‌تر، چهار قاشق سرخالی چای ریخت و منتظر شد تا آب، جوش بیاید. تا به حال نشده بود که حاج عباس دیر کند اما از ظهر که رفته بود هنوز نیامده بود. از گوشه آشپزخانه، چهارپایه پلاستیکی زرشکی رنگ را برداشت و دم در آشپزخانه نشست تا نسبت به در ورودی مسجد، دید کافی داشته باشد. قرآن جیبی‌اش را روی دست گرفت ، و مشغول خواندن شد. آنقدر این صفحات را خوانده بود که احساس می‌کرد تک تک عبارات قرآن با او حرف می‌زنند. ایستاد. به آسمان نگاه کرد. خدا را به خاطر نزول قرآن حمد گفت. همان طور ایستاده تلاوتش را ادامه داد. همه وجودش آیات قرآن و مفاهیم قرآن شده بود. لحن صدایش را از آن شوق و شعف شروع تلاوت آیات، به لحنی حزین بدل کرد و ادامه داد: " وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِي رُسُلُ اللَّهِ، اللَّهُ أَعْلَمُ حَيثُ يجْعَلُ رِسَالَتَهُ ..." با خود فکر کرد: " نکند روزی، من هم بگویم ایمان نمی آورم تا فلان و بهمان شود! نکند الان بهانه آورم که امامم نیست و کاری نکنم؟" از این فکر اشک در چشمانش جمع شد. چای حاضر بود. تا اذان، نیم ساعت فرصت بود. سید، زیر کتری را کم کرد. استکان ها را مرتب در سینی چید. قندان را پر از قند کرد و از اشپزخانه بیرون رفت. حاج عباس هنوز نیامده بود. برایش صدقه‌ای در صندوق صدقات جلوی درب مسجد انداخت. در بزرگ مسجد را باز گذاشت و داخل مسجد شد. گوشه‌ای نشست. کتابی را از کیف همراهش در آورد و به خواندن مشغول شد: 📓- رضا می‌گفت دیگه تو زن گرفتی، درست نیست از وقت زنت بزنی بیایی پیش ما." با این جمله، دلش برای زهرا پر کشید. به خواندن ادامه داد: "چند وقتی بود ازش خبر نداشتم. حالا زنک زده می‌گه مامان گفته حتما ناهار دعوتشون کن بیان پیشمون. مادرش خیلی خوب و مهربونه. ی جورایی حق مادری به گردنم داره. مثل مامانم دوسش دارم. به مترو که رسیدند، قبل از اینکه روح الله از زینب جدا شود و به سمت مردانه برود گفت: خلاصه بهت بگم دیگه مامان رضا، سجاده اش تو آشپزخونه اش پهنه. سوار قطار که شدند، زینب به فکر فرو رفت. منظورش را نفهمیده بود." نگاهی به ساعت انداخت. کتاب "دلتنگ نباش" را بست. داخل کیف گذاشت و برای تجدید وضو به وضوخانه رفت. کفش‌هایش را در آورد. به دیوار تکیه داد و همان طور ایستاده، جوراب تمیزی پوشید. عبا را روی شانه، مرتب کرد. آمد داخل بشود که چند نفر همزمان وارد حیاط مسجد شدند. ایستاد تا آن ها هم برسند. با خوشرویی سلام کرد و دست داد. حال و احوال کرد و بفرما زد. آقایی که بین جمع، میانسال تر بود گفت: _اختیار دارید. شما سید اولاد پیغمبر هستید. شما بفرمایید. سید تشکر کرد. مجدد تعارف کرد و گفت: _احترامی که به خاطر پیامبر بر من گذاشتید از لطف شماست. خدا خیرتان بدهد و بهترین ها را روزیتان کند. اما شما بزرگ‌تر هستید و من به خودم اجازه نمی دهم که جلوتر از شما وارد بشوم. خواهش می کنم بفرمایید. نیم قدمی، عقب رفت. دستش را پشت آقایان گرفت و گفت: _خواهش می کنم منت بگذارید و بفرمایید. صدای ربنا از گوشی یکی از آقایان بلند شد. وقت کم بود. مرد میانسال تشکر کرد و وارد شد. بقیه هم به دنبال او و سید هم پشت سرشان وارد شد و پشت بلندگو رفت. حاج عباس هنوز نیامده بود. نگاه سید به در مسجد ماند تا صدای اذان از رادیو گوشه مسجد پخش شد. رو به قبله ایستاد. بسم الله گفت و با لحنی محکم و به سبک اذان مسجد النبی، اذان را گفت: الله اکبر الله اکبر... لحن، همان لحن بود..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادامه فردا میذارم تقدیم به نگاه های قشنگتون🌷☘
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شب سوم شب ناله شبه روضه‌ی سه ساله... 😭
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۵۱ تا ۱۶۰👇🖤
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۵۱ و ۱۵۲ لحن، همان لحن بود اما مَدّی که به حروف می‌داد، همان کشش مجاز بود و از حد نمی‌گذارند. اذان تمام شد. بلندگو را روی زمین گذاشت. با خود گفت: "افراد مومن و با تقوایی در این جمع هستند. من چطور برای آنان امامت کنم." چهره‌اش متفکر بود. رو به مرد میانسالی که با او وارد مسجد شده و از جمع، بزرگ‌تر بود کرد. دستش را به سمت سجاده امام جماعت نشانه رفت و دهان باز کرد: _حاج آقا شما بفر.. اما او، دست سید را خواند و گفت: _حاج آقا بفرمایید و با صدایی بلند گفت: _قد قامت الصلوه.. قد قامت الصلوه از میکروفون تا سجاده، چند قدمی فاصله بود. سید، متواضعانه به سمت سجاده حرکت کرد. اقامه را بین راه گفت که مردم خیلی سرپا نیاستند. روی سجاده جای گرفت. با خدا مناجات کرد: "خدایا، به واسطه نماز اول وقت ، صاحب الامر، و نماز این بندگان خوبت، نماز مرا هم بپذیر." اشک از دیدگانش سرازیر شد. شانه‌هایش لرزید. استغفار کرد و تکبیر گفت. چنگیز و اقای مرتضوی رکعت اول نماز سید، وارد مسجد شدند. آقای مرتضوی، خود را سریع به صف رساند و قامت بست. چنگیز وضو نداشت. فکر کرد برود وضو بگیرد اما دید سید به سجده رفت و حاج عباس پشت بلندگو نبود. مردد بود جلو برود یا نه. به خود جرأت داد. پشت میکروفون رفت. با خود گفت: "من جلو آمدم خدایا، تو برایم راهنما بفرست." رو به سید ایستاد. سید از سجده سربلند کرد و گفت: _الله اکبر. چنگیز پشت میکروفون تکرار کرد : _الله اکبر. نگاه برخی نمازگزاران از جمله آقای مرتضوی، به سمت چنگیز چرخید. از صدایش جا خورد. سعی کرد حواسش را به نماز بدهد. سید مجدد به سجده رفت. چنگیز گفت: _الله اکبر. نمی دانست درست می‌گوید یا نه. تا جایی که یادش می‌آمد، حاج عباس همین الله اکبر را تکرار می‌کرد. سید سر از سجده برداشت و برخاست. چنگیز گفت: _یاالله. یکی از نمازگزاران با صدای کمی بلند گفت: _بحول الله و بقیه ذکرش را آرام تر گفت. چنگیز شنید. تکرار کرد: _بحول الله. تا آخر نماز، چنگیز حواسش هم به سید بود و هم آن نمازگزاری که به او نزدیک تر بود و برخی اذکار را بلندتر می‌گفت. شور، نشاط و شعف خاصی وجودش را پُر کرده بود. مکبری چنگیز هر جور که بود ، بالاخره تمام شد. سید رو به چنگیز کرد، و لبخند دل‌نشین و تحسین برانگیزی نثارش کرد. چنگیز میکروفون را دست آقای مرتضوی که به سوی او آمد داد و رفت وضوخانه. از صف ها که رد می‌شد، صدایی شنید که "مکبری را چه به تو!" عکس العملی نشان نداد. انگار که چیزی نشنیده. آستینهایش را بالا داد و سعی کرد همان طور که از سید دیده بود، وضو بگیرد. حال خوشی داشت و دلش نمی‌خواست این حال خوشش را هیچکس خراب کند. به مسجد برگشت. دعاهای تعقیبات را آقای مرتضوی خوانده بود. سید آرام و نرم از جا برخواست ، و کنار آقای مرتضوی قرار گرفت. کتابی دستش بود. کتابی نسبتا کلفت اما کوچک. میکروفون را سید گرفت و به جمع سلام کرد: _سلام علیکم. نماز و روزه‌هایتان قبول باشد الهی. اگر یادتان باشد سوالی مطرح شده بود و قرار بود هرکس پاسخش را گفت، جایزه‌ای بگیرد. بسم الله.. چه کسی یادش هست و جواب را می‌داند؟ صدای بمی برخاست که: _سوال چه بود؟ سید لبخندی زد و گفت: _یک راه برای اینکه خداوند در روز قیامت پرونده اعمال بدمان را باز نکند و بر او عرضه نکند در مفاتیح بیان شده است. سوال این بود که آن راه چیست؟ آقای مرتضوی نگاهی به کتاب دست سید انداخت و گفت: _به به عجب جایزه جالبی. من بگویم؟ سید گفت : _بفرمایید. آقای مرتضوی گفت : _حالا بگذارید ببینیم کسی می‌داند یا نه. و برای کمک گفت: در تعقیبات نماز است. یک دعاست. بقیه اش را شما بگویید. مردم به یکدیگر نگاه می‌کردند. از قسمت خواهران کاغذی رسید دست سید. کاغذ را باز کرد و گفت: _یکی از خواهران پاسخ را گفته است. چنگیز مفاتیح دستش بود ، و برای پیدا کردن جواب، از بخش تغقیبات مشترکه شروع به خواندن توضیحات کرد. سید گفت: _ظاهرا پاسخ را آقای مرتضوی باید بگویند. لطفا این کتاب را به خواهری که این کاغذ را نوشته اند بدهید. چنگیز دستش را بالا گرفت و گفت: _پیدایش کردم حاجی و چنان با شوق و فریاد این جمله را گفت که همه به سمت او برگشتند و خودش هم به یکباره متوجه شد که فریاد کشیده و لبخند روی لبانش، ماسید: _ببخشید. شرمنده سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. سید از پشت میکروفون گفت: _به به. بفرما آقا چنگیز. بفرما پشت میکروفون برایمان بگو. چنگیز زیر نگاه‌های سنگین مردم،.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۵۳ و ۱۵۴ چنگیز زیر نگاه‌های سنگین مردم، اذیت بود و عرق کرده بود. موقع جلو رفتن شنید که همان صدای قبلی گفت "تو را چه به مفاتیح" باز هم نشنیده گرفت اما این بار دلش شکست. نزدیک سید رسید. آقای مرتضوی نگاه مهربانی به او کرد و گفت: _بگو برایمان پسرم سید میکروفون را جلوی دهان چنگیز گرفت. چنگیز تشکر کرد و گفت: _در بخش تعقیبات مشترکه، یکی از دعاها این طور گفته شده: ( از دست نوشته شیخ شهید نقل است که حضرت رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلّم) فرمود: هرکه می خواهد خداوند در قیامت اعمال زشتش را بر او عرضه نکند و پرونده گناهانش را نگشاید، باید این دعا را بعد از هر نماز بخواند: اَللّهُمَّ إِنَّ مَغْفِرَتَكَ أَرْجى مِنْ عَمَلى،...) سید جمله به جمله فرازی که چنگیز به سختی و با مکث می‌خواند را ترجمه کرد تا مردم بدانند چه دعایی می‌خوانند واز خداوند چه می‌خواهند و خدا به خاطر چه درخواستی گفته که نامه اعمال زشتت را باز نمی‌کنم. در آخر گفت: _جایی ننوشته اند که گنهکار نیاید و چه لطفی عظیم تر از این که پرونده گناهانمان را باز نکنند؟ آنقدر روز قیامت نیاز به مهربانی و ستاریت خداوند داریم. آنقدر نیاز به نگاه پر مهرش داریم.. خدایا، ما را از شیعیان و دوست داران اهل بیت قرار ده و زندگی و مرگمان را به حیات و ممات معصومین علیهم السلام پیوندی جدانشدنی ده.. اشک در چشمانش حلقه زده بود. صدای آمین جمعیت بلند شد. آرام به چنگیز گفت: _جایزه شما هم پیش من محفوظ است. سپس اذان و اقامه را با همان لحن زیبایش گفت. میکروفون را دست چنگیز داد و گفت: _بسم الله. زیبا مکبری کردی چنگیز با خود فکر کرد نماز جماعت را که این طور از دست می‌دهم. اما چیزی نگفت. میکروفون را گرفت. زیر لب گفت: " خدایا مجدد راهنمایی ام کن. " مرد میانسالی گفت: _قد قامت الصلوه.. چنگیز هم بلند گفت: _قد قامت الصلوه. منتظر شد تا سید دستانش را بالا ببرد. سید، دو دستش را به آرامی به موازات گوشش بالا آورد و رها و نرم، به کنار بدنش ثابت کرد. لحظه ای مکث کرد ، و بسم الله را شمرده شمرده، بلند و با لحنی خاص که سرشار از شادابی و حزنی عمیق بود، خواند. چنگیز خود را از حال و هوای سید بیرون کشاند و گفت: _الله اکبر تکبیره الاحرام.. تعجب کرد. لحن مکبری کردن های حاج عباس را گرفته بود. چقدر برایش آشنا بود مکبری کردن. علت را نفهمید ، اما خوشحال‌تر و مطمئن‌تر از قبل، رو به سید ایستاد و محو حالاتش شد. نماز که تمام شد، سید آرام از چنگیز پرسید که حاج عباس آمدند یا نه. جواب منفی چنگیز را که شنید از جا برخاست. آقای مرتضوی شروع به خواندن تعقیبات کرد. چنگیز پشت سر سید راه افتاد. سید وارد آشپزخانه شد. کتری چای را برداشت و مشغول ریختن چایی شد. چنگیز، کتری آب جوش را برداشت و استکان ها را پر کرد. سینی اول که آماده شد ، چنگیز آن را برداشت و داخل مسجد رفت. سید، سینی دوم را پر کرد و وارد مسجد شد. چنگیز در حال تعارف سینی بود. نگاهی به سید انداخت که به گوشه مسجد رفت. از زیر پرده، سینی را به قسمت خواهران فرستاد و گفت چایی را بردارید. صدایی تشکر کرد. سید که خیالش راحت شد، به سمت آقای مرتضوی رفت و آرام گفت حاج عباس را از بعد از نماز ظهر ندیده است. مردم چایی را خوردند. برخی غر زدند که پس شیر و خرما کو و برخی بخاطر همین چای تشکر کردند. سید بالای منبر رفت. همهمه از بخش خواهران بلند بود. سکوت سید و تذکر آقای مرتضوی، یک سوم صدا را خواباند اما هنوز نمی شد صحبت را شروع کرد. سید با صدای بلند و با لحن صوت مجلسی عبدالباسط گفت: "بسم الله الرحمن الرحیم" سکوت بر مسجد، حکمفرما شد. آقای مرتضوی از این فکر سید کیف کرد و نشست. با خود گفت "ظاهرا سید نیازی به کمک ما ندارد. ما باید از او کمک بگیریم" و از این فکر تبسمی بر لبانش نشست. سید ادامه داد: _از خواهران محترم درخواستی دارم. روایتی که به نظرتان زیبا و کارآمد آمده را روی برگه ای بنویسید و اول نماز هر شب بدهید بخوانیم. صدای صلوات از قسمت خواهران بلند شد. یکی از آقایان گفت : _مثل اینکه خانم ها خیلی خوششان آمد. برخی خندیدند. سید دعای فرج را خواند و صحبت را شروع کرد. حاج عباس، وارد مسجد شد. دنبال آقای مرتضوی گشت. کنارش رفت و آرام در گوشش چند دقیقه ای صحبت کرد. چهره آقای مرتضوی گرفته شد. برخاست و به چنگیز گفت : _بعد از اینکه مردم رفتند به سید بگو به بیمارستان بقیه الله بیاید. همان جا که حاج احمدبستری بود. چنگیز پرسید : _چه شده؟ حاج عباس نگاه مضطربش را به سید انداخت و آرام به چنگیز گفت: _حاج احمد سکته کرده...... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۵۵ و ۱۵۶ حاج عباس نگاه مضطربش را به سید انداخت و آرام به چنگیز گفت: _حاج احمد سکته کرده. بعد از خلوتی مسجد به سید بگویی ها چنگیز که بعد از دیدار آخری که با سید از حاج احمد داشت و نوع برخورد محترمانه سید را با حاج احمد دیده بود، نسبت به او مهربان تر شده بود و از این خبر، ناراحت و آشفته شد. حاج عباس و آقای میرشکاری به سمت در مسجد رفتند. آقای میرشکاری نگاهی به شکاف دیوار کرد و گفت: _اینم شده قوز بالاقوز. نگهبان امین از کجا بیاورم حالا؟! و با ناراحتی و نگرانی مسجد را ترک کرد. چنگیز استکان های خالی و نیم خورده چایی را از جلوی مردم جمع کرد. سید جملات آخرش را گفت: _برای هر کارمان ولو به یک لبخند، نیت اخروی داشته باشیم برده ایم. خدا کمک کند بتوانیم لحظاتمان را نورانی تر از قبل کنیم. دعا کرد و مردم با صلواتی او را همراهی کردند. چنگیز سینی خواهران را هم که از زیر پرده بیرون آمده بود برداشت و به آشپزخانه برد. مسجد، زودتر از همیشه خالی شد. سید بعد از خداحافظی و پاسخ به پرسش های چند جوان و میانسال، به سمت چنگیز رفت و پرسید: _خدا قوت. ممنون بخاطر چایی و همه کمک هایت. خدا خیرت بدهد. چه شده بود آقا چنگیز؟ چنگیز گفته آقای مرتضوی را به سید گفت. سید نگاهی به شکاف دیوار کرد و فکر کرد " چطور مسجد را تنها بگذارم؟" تلفن سید زنگ خورد: "السلام علی الحسین.. السلام علی الحسین." زهرا بود: _سلام جواد جان. مسجد تعطیل شده نمی‌آیی برویم؟ سید گفت: _آخ ببخشید. شما دمِ درِ مسجدید؟ و سریع از مسجد بیرون رفت. چنگیز نمی‌دانست باید چه کند. روز و شب می گذراند و هدف خاصی نداشت. قبلا گروهی داشت. نوچه هایی. برو و بیایی. گیم نت مسابقات داشتند. در محل کارها می‌کردند که از یادآوری‌شان شرمگین می‌شد. از وقتی مِهر سید به دلش افتاده بود، دیگر دلش نمی‌خواست با دوستان قدیمی‌اش بپلکد اما هیچ کار خاصی هم نداشت. سید وارد مسجد شد. چنگیز گفت: _شما بروید بیمارستان. من اینجا می‌مانم. سید از این پیشنهاد سخاوتمندانه چنگیز تشکر کرد: _خدا خیرت بدهد. آقای میرشکاری نفرمودند برای چه باید بروم بیمارستان؟ چنگیز که به سفارش حاج عباس، اصل اتفاق را رو نکرده بود گفت: _نه ایشان چیزی نگفتند. گوشی سید مجدد زنگ خورد: _جانم.. سلام گلم.. بله.. متشکرم.. نه نیازی نیست شما بیایی. بله. گوشی را بده مادربزرگ آقا چنگیز با ایشان صحبت کنند. بله.. از من خدانگهدار سید گوشی مشکی رنگش را به چنگیز داد. چنگیز نگاهی به گوشی ساده سید کرد و آن را با لبخند گرفت: _الو.. الو.. الو عزیزجون.. الهی قربونت برم.. سلام عزیز جون.. خوبین؟ حالتون خوبه؟ دیگر حالتان به هم نخورد عزیز؟ و با حالت گریه‌ای ادامه داد: _عزیز چنگیزتو ببخش بخاطر بی لیاقتی من اینقدر در به در شده ای و دیگر حرفی نزد و فقط اشک ریخت. سید که از همان ابتدا، از چنگیز فاصله گرفته بود تا راحت با مادربزرگش صحبت کند، صدای گریه‌اش را شنید و شروع به خواندن سوره عصر کرد و خواندن را چند بار تکرار کرد. چنگیز آرام‌تر شد. گوشی را به سید داد. قطع شده بود. صدای گوشی بلند شد: _جانم.. سلام گلم.. باشه آمدم. از مسجد بیرون رفت ، و با قابلمه ای برگشت. قابلمه را جلوی چنگیز گذاشت و گفت: _افطار کن آقا چنگیز. من با اجازه ات بروم بیمارستان. همه‌اش را بخوری‌ها.خدا خیرت دهد که از مسجد مراقبت می‌کنی. پیشانی‌اش را بوسید،و قبل از اینکه احساس شرمندگی و خجالت به او دست دهد، مسجد را ترک کرد. به بیمارستان که رسید، به آقای مرتضوی تماس گرفت. حاج عباس خود را به طبقه پایین رساند و سید را به بخش قلب برد. سید، از دیدن حاج احمد تعجب کرد و نگاه پرسشگر خود را به حاج عباس دوخت: _چی شده حاج عباس؟ چه اتفاقی افتاده؟ حاج احمد که حالش خوب بود حاج عباس، به گریه افتاد و گفت: _موقع نماز ظهر، حاجی با یک حالت خاصی آمد مسجد و شما را نگاه کرد و رفت. حالت غریبی داشت. غم در صورتش موج می‌زد. نتوانستم بمانم و بلافاصله خودم را به خانه‌اش رساندم. زنگ زدم و گوشی که برداشته شد خودم را معرفی کردم. خانمش پشت گوشی بود. چون هیچ صدایی از ایشان نیامد. دکمه باز شدن در را زد. می‌دانید که همسر ایشان را هیچکس ندیده. خودم در را باز کردم و وارد شدم. صدای حاج احمد از اتاق می‌آمد. با کسی بحث داشت. احساس کردم نباید وارد اتاق شوم. انگار یقه به یقه شده باشند، آنطور در حال دعوا و بحث بودند. فریاد حاج احمد آمد که: نمی‌گذارم این کار را بکنی..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۵۷ و ۱۵۸ _.....فریاد حاج احمد آمد که نمی‌گذارم این کار را بکنی. پس این سالها همه این مصیبت ها زیر سر تو بود. وقتی همه بفهمند دیگر یک ساعت هم دوام نخواهی آورد. و باز انگار درگیری شد. دیگر سکوت شد و صدایی نیامد. بعد از چند ثانیه، آقایی از اتاق بیرون رفت و به سرعت از در خارج شد. اصلا نفهمید که من گوشه دیوار ایستاده‌ام. گریه‌ حاج عباس بیشتر شد و ادامه داد: _من که وارد شدم، دیدم حاج احمد روی زمین افتاده. سریع زنگ زدم اورژانس سید از این اتفاق بسیار ناراحت شده بود. آقای مرتضوی، از اتاق دکتر بیرون آمد و به سید که رسید، به او دست داد: _سلام علیکم حاج آقا. خداقوت نگاهی به حاج عباس کرد. حاج عباس گفت: _همه چیز را گفتم نگاه شماتت بار آقای مرتضوی صورت حاج عباس را جدی کرد. دست از گریه برداشت و گفت: _نه آن را نگفتم سید، نگاهش را بین آن دو رفت و برگشت داد و از حاج عباس پرسید: _چیزی به من مربوط است که نگفته‌اید؟ بگویید خب. آقای مرتضوی دست سید را گرفت و روی صندلی نشاند. از مسجد و شکافش پرسید. سید قضیه نگهبانی چنگیز را تعریف کرد. آقای مرتضوی گفت: _خدا خیرش بدهد این جوان چقدر خوب بود و ما چه فکرها که نمی‌کردیم. سید پرسید: _حاج آقا، چه چیز را حاج عباس آقا به من نگفته است؟ آقای مرتضوی گفت: _اینکه دعوا سر شما بوده و طرف دعوا هم... سید از شنیدن این جمله تعجب کرد و گفت: _سر من؟ طرف دعوا؟ آقای مرتضوی ادامه داد: _بله. با آقای میرشکاری سید، دست بر زانویش زد و با غصه‌، فقط گفت: "ای وای." سید، بالای سر حاج احمد رفت. پیشانی اش را بوسید و آرام در گوشش گفت: _حاجی خودت را به خاطر من ناراحت نکن. دنیاست دیگر. دار بلا. آرام باش دستش را روی قلب حاج احمد مماس کرد و مشغول خواندن حمد شد. دست دیگرش را روی سر حاج احمد گذاشت و آرام او را نوازش ‌داد. نقطه بین ابروها تا رستنگاه مو را آرام نوازش کرد و سوره حمد را با طمانینه و آرامشی خاص خواند و اشک ریخت. پیشانی حاج احمد را مجدد بوسید و نجوا کرد: _این جوان خام را ببخش که از وقتی شما را دیدم برایت دردسر داشتم. خدا مرا ببخشد. اشک‌هایش بی صدا روی محاسن ریخت. مهر کربلا را از جیب پیراهنش در آورد. همان جا روی سرامیک های بیمارستان به سجده افتاد و با حالت گریه، خدا را به ارحم الراحمین صدا کرد و شفای همه بیماران را از او خواست. آقای مرتضوی داخل شد. دست سید را گرفت و از زمین بلند کرد. عمامه‌اش را بوسید و او را که هنوز گریه می‌کرد، از اتاق بیرون برد. حاج عباس هم که تازه آرام شده بود مجدد گریه کرد. سید دست به صورت و محاسنش کشید و او را در آغوش گرفت و گفت: _آرام باشید حاجی. حالشان خوب می‌شود ان شاالله. من به خدا حسن ظن دارم. آرام باشید. گوشی آقای مرتضوی زنگ خورد: _چه سلامی چه علیکی. چه به روز حاج احمد آورده‌ای مرد حسابی؟ نخیر زنده است. منتظر مرگش بودی؟؟؟ گوشی قطع شد. آقای مرتضوی اعصابش خرد شده بود. به سمت ایستگاه پرستاری رفت و بعد از چند دقیقه برگشت: _تا فردا که دکتر بیاید، حاج احمد تحت کنترل است. ماندن ما اینجا فایده‌ای ندارد. چنگیز آقا هم که در مسجد تنهاست. حاج عباس شما برگرد مسجد پیش آقا چنگیز بمان اگر حاج خانم مشکلی ندارند. آقا سید شما هم بروید منزل. من اینجا می‌مانم. سید گفت: _حاج عباس خسته اند. اگر اجازه بدهید ایشان بروند مسجد. آقا چنگیز هم می روند منزل ما پیش مادربزرگشان. آقای مرتضوی با تعجب پرسید: _مگر مادربزرگشان.. نکند از آن دعوا و جریانات، منزل شما هستند؟ سید گفت: _مهمان ما هستند. برکت خدا در منزلمان است. الحمدلله. اگر اجازه بدهید، با خانواده به مسجد برویم. همسرم از بیتوته کردن در مسجد بسیار خوشحال می‌شوند. اشکالی که ندارد؟ آقای مرتضوی به حال سید و خانمش غبطه خورد. او این همه سال.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۱۵۹ و ۱۶۰ او این همه سال عضو هیات امنا مسجد بود و رفت و آمد به مسجد داشت؛ حتی کلید مسجد دستش بود اما یک شب هم در مسجد بیتوته نکرده بود: _نه چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب است. خوشا به سعادتتان. سید تشکر کرد و گفت: _اگر خبری شد یا کاری داشتید بفرمایید. سحری هم برایتان می‌آورم ان شاالله آقای مرتضوی از این حواس جمع سید در شگفت شد و گفت: _نه حاجی جان. من سحر فقط چایی و قند می‌خورم همیشه. زحمت نکشین. معده‌ام یاری نمی‌کند چیز بیشتری بخورم. سید به شکم ورم کرده آقای مرتضوی نگاه کرد و گفت: _در عافیت باشید الهی. البته شاید اینجا جایش نباشد اما می‌خواستم بپرسم در هضم غذا مشکل دارید؟ آقای مرتضوی از این سوال سید جا خورد و گفت: _چرا. هم در هضم هم در.. ممم.. گلاب به رویتان.. سید گفت: _به نظر می‌رسد معده تان سرد باشد. بعدا بیشتر در موردش صحبت می‌کنیم. بعد انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد گفت: _چند دقیقه، الان می‌آیم. نگاهی به حاج احمد انداخت و به سرعت، به سمت خروجی بیمارستان حرکت کرد. به مغازه کنار بیمارستان رفت ، و از مغازه دار چیزی پرسید. دست خالی بیرون آمد و به سوپری‌ای که آن طرف تر بود رفت. کیسه پلاستیکی به دست، بیرون آمد ، و به سمت بیمارستان، آرام دوید. آقای مرتضوی و حاج عباس پایین آمده بودند و در حیاط بیمارستان، مشغول حرف زدن بودند. چهره‌هاشان در هم شده بود. با رسیدن سید، صحبت را قطع کردند. سید، پلاستیک را بالا آورد. بطری عرق نعنا را در آورد و به دست آقای مرتضوی داد و گفت: _یکی دو قلپ عرق نعنا بخورید. معده را گرم می‌کند. قبل و بعد از غذا هم بخورید برای هضم خیلی خوب است. کمک کننده است. از بیرون هم معده تان ورم دارد. گفتم این کار را امشب می‌شود انجام داد، انجام بدهیم تا بعد برسیم به کارهای دیگر. ببخشید دیگر کمی معطل شدید. آقای مرتضوی که مات و ساکت او را نگاه می‌کرد گفت: _خب می‌گفتید خودم می‌خریدم. زحمت تان شد. شما ببخشید سید گفت: _اختیار دارید. انجام وظیفه است. شما خسته اید گفتم شاید حال خرید نداشته باشید. ممنونم از محبت تان. رو به حاج عباس کرد و گفت: _خب حاج عباس آقا، برویم؟ حاج عباس از لحن صدا کردن سید خوشش می‌آمد. با خنده گفت: _برویم. خدانگهدار حاج آقا آقای مرتضوی خداحافظی کرد و داخل بیمارستان شد. در راه بازگشت، حاج عباس با تردید، به سید گفت: _همسر حاج احمد چیزهایی می‌گفت. سید سکوت کرده بود. حاج عباس با دلهره گفت: _آقای مرتضوی گفتند بهتر است شما بدانید. سید لبخند زد. حاج عباس به خودش جرأت بیشتری داد و گفت: _در مورد شماست سید با صدایی آهسته که راننده نشوند گفت: _آرام باشید حاج عباس آقای گل. هیچ چیز دنیا جدی و مهم نیست. این نیز بگذرد. اگر به نظرتان لازم است نکته خاصی بدانم، نکته را بفرمایید. حاج عباس، جملاتی که حاج خانم، به او زده بود را مرور کرد و فقط گفت: _بیشتر مراقب خودتان باشید. علیه‌تان اقداماتی دارند صورت می‌دهند. سید که به این مسائل از قرائن رفتارها و صحبت‌ها و ناراحتی‌های چنگیز به این مسئله پی برده بود گفت: _آقا چنگیز هم خدا خیرش بدهد؛ نگران بود. نگران نباشید. بادمجان بم آفت ندارد. پول کرایه را حساب کرد و نگذاشت حاج عباس دست به جیب بشود. حاج عباس، زودتر پیاده شد و به خانه رفت. سید، شعف خاصی پیدا کرد. تنها شده بود و هر لحظه به گلدسته های روشن مسجد، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. چراغ‌های همیشه روشن گلدسته‌های مسجد، به چشم راننده هم آمد: _چقدر زیباست. چه نوری دارد. سید گفت: _بله زیباست. دو چراغ پرنور سبزرنگی که گلدسته‌های بلندقامت مسجد را به نمایش گذاشته بود. راننده جوان گفت: _کجا بروم حاج آقا؟ سید همان طور که کوچه‌ای را نشان داد گفت: _آنجا، کوچه‌ی هشت ممیز یک لطفا. متشکرم. خدا خیرتان دهد. سید از ماشین که پیاده شد، با سرعت به سمت خانه رفت تا زودتر وسایل را آماده کند و چنگیز بتواند به خانه برگردد. لوازم را گوشه حیاط گذاشت. علی اصغر کنار مادربزرگ، خواب بود. زهرا به زینب کمک کرد تا زودتر حاضر شوند و بی سروصدا از خانه خارج شدند. سید گفت: _بهتر نبود علی اصغر را می‌آوردیم؟ مزاحمتی برای مادربزرگ ایجاد نکند؟ زهرا گفت: _نه خیلی خسته است. تا صبح می‌خوابد. به مسجد که رسیدند، سید به گوشی آقا چنگیز تماس گرفت. در باز شد. همه وارد شدند. زهرا و زینب به قسمت خواهران رفتند تا آقا چنگیز برود. سید، کلید خانه را به چنگیز داد و گفت: _منزل خودتان است. مادربزرگ خواب هستند. علی اصغر ما هم کنارشان خوابیده. اگر بیدار شد یا جیغی چیزی زد تماس بگیر می‌آیم خانه. باشد آقا چنگیز آقای گل؟ چنگیز گفت:..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا