فریاد را همه می شنوند ، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است . . . ! ,🌱◡ ◡
و چه سکوت هایی که هیچوقت شنیده نشد:))
#صرفاجھتاطلاع ..
اگر مواظب دلتان باشید وغیرخدا را درآن راه ندهید
آنچہ را دیگران نمۍبینند،مۍبینید
و آنچہ را دیگران نمۍشنوند،مۍشنوید...
_شیخرجبعلۍخیاط
@aye_ha
بینهمهسختیهاوآشوبهایزندگی
دلمخوشاستکهازحالمباخبری...:))
-یاصاحبالزمان🌱
آیه🦋ها
بینهمهسختیهاوآشوبهایزندگی دلمخوشاستکهازحالمباخبری...:)) -یاصاحبالزمان🌱
و چه دل خوشی شیرینی...🦋
همچنین یکی از اعضای خانواده شهید ابراهیم هادی درباره چگونگی گفتن خبر شهادت به مادرشان را این چنین توضیح میدهد: «پنج ماه از شهادت ابراهیم گذشت. هر چه مادر از ما پرسید که چرا ابراهیم مرخصی نمیآید با بهانههای مختلف بحث را عوض میکردیم و میگفتیم: الآن عملیات است ، فعلاً نمیتواند به تهران بیاید. خلاصه هر روز چیزی میگفتیم.تا اینکه یکبار دیدم مادر آمده داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته است و اشک میریزد.
آمدم جلو و گفتم: مادر چی شده؟، گفت:من بوی ابراهیم رو حس میکنم. ابراهیم الآن توی این اتاقه، همینجا و..وقتی گریهاش کمتر شد گفت:من مطمئن هستم که ابراهیم شهید شده است. ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود، هر چی به او گفتم: بیا برایت به خواستگاری برویم میگفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمیگردم. نمیخواهم چشم گریانی گوشه خانه منتظر من باشد.چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه میکرد. ما هم بالاخره مجبور شدیم از دایی بخواهیم به مادر حقیقت رو را بگوید. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی. سی. یو بیمارستان بستری شد.»
#شهید_ابراهیم_هادی
@aye_ha
فقط سه پارت دیگه از داستان شهید مصطفی صدرزاده باقی مونده و باید همسفر زندگی یک همسر شهید مدافع حرم دیگه بشیم ...
نظر سنجی میزارم بین چندتا شهید تا این یکی به انتخاب خودتون باشه :)🦋
به نام خالق عشق🦋
#پارت_چهاردهم
#قسمت_اول
#شهید_مصطفی_صدرزاده
۶مرداد اومد و ۲۱ مرداد رفت سوریه...
وقتی رفت همش اصرار میکرد که بیا سوریه ،گفتم چرا گفت میخوام ی جوری واست جبران کرده باشم !
بلاخره اصرار های مصطفی جواب داد و ۱۵شهریور ۹۴رفتیم سوریه و دقیقا روز سالگرد ازدواجمون و تولد مصطفی یعنی۱۹شهریور برگشتیم :))
محمد علی اون موقع ۴ماهه بود.
همسفری ماهم مادر شهید صابری بود ..
ی شب گفت فاطمه رو بزاریم پیش مادرو دوتایی بریم بیرون !منم خوشحال قبول کردم ...
کل مسیر خیابون زینبیه مصطفی دستشو حلقه کرده بود دور منو محکم بغلم کرده بود و
باهم قدم میزدیم :))
محمد علی ام با اون دستش گرفته بود.
گفتم نکن مصطفی زشته !
گفت آرزو داشتم ...
آخه اینجا رزمنده ها اسلحه رو دوششون و همسرشونو بغل میکردن و راه میرفتن .میگفت اینجا که کسی مارو نمیشناسه پس زشت نیست من آرزوم بود اینجا باهات قدم بزنم :))
بعدم گفت این یکی از بهترین هدیه های تولدم بود که خدا بهم داد اینکه با شما تو خیابون زینبیه قدم بزنم اونم شب تولدم ...
خلاصه اون شب حسابی واسم دلبری کرد :)
سپرد برم چند جفت جوراب واسه بچه ها بگیرم همون موقع دوستش صداش زد گفت ببخشید سید چند دقیقست مسولمون پشت تلفن منتظرته ! دیده بود منو مصطفی حسابی گرم گرفتیم بنده خدا روش نشده بود بیاد جلو ...
همون شب بهش گفتن ماموریت حلب همون محل شهادتش بهش خورده :))
به روایت سمیه ابراهیم پور همسر شهید✨
@aye_ha
#پارت_چهاردهم
#قسمت_دوم
#شهید_مصطفی_صدرزاده
وقتی داشتم وسایلشو جمع میکردم ی بلوز زرد خریده بود واسه خودش گفتم میخوای اینو بزارم بمونه؟گفت نه ببرش تهران،گرفتم وقتی اومدم فقط برای شما بپوشم :))
ی سری خوراکی واسش گذاشتم دیدم داره نگاه نگاه میکنه و میخنده !برگشت گفت دیدی آخرش خودت ساکمو بستی!
چون همیشه اصرار میکرد ساکمو ببند ...منم میگفتم دلم نمیاد ساکی رو ببندم که بعد خودم بازش کنم !
روز ۱۹شهریور باهم خداحافظی کردیم ...
کاش دنیا تو این روز متوقف میشد ،کاش عقربه ها دیگه کار نمیکرد و اون روز واسه همیشه ثبت میشد...
بعد از رفتن مصطفی با بچه ها رفتم حرم بی بی جانمون حضرت زینب (س)،اونجا همش میگفتم بانو شما امانت دار خوبی هستین ،امانت منو سالم برگردونید!
گفتم هدیه سالگرد ازدواجمون ،سلامتی مصطفی رو بهم بدید :)
تا اومدم داخل کوچه هتل صدای آقا مصطفی رو شنیدم !انگار کل دنیا رو بهم داده بودن...گفت ماموریت افتاد بعد از ظهر و مارو تا فرودگاه دمشق بدرقه کرد ...
رسیدیم ایران فرداش زنگ زد برگشت گفت عزیزم وقتی رفتی تا بعد از ظهر مشغول کار بودم ،تازه فهمیدم چه خاکی برسرم شد !...
ادامه دارد...
به روایت سمیه ابراهیم پور همسر شهید✨
@aye_ha