سلام بر همگی . دیروز رفتم میوه بخرم . مغازه حسابی شلوغ بود بار تازه خالی میکردند. داشتم کدو برمیداشتم که صاحب مغازه پلاستیک بزرگ کلم سالادی رو دوشش بود موقع گذاشتن محکم خورد به شانه ی من . همون لحظه مرد کناریم ناخواسته دستشو گذاشت رو شونم گفت اخی . بیچاره صاحب مغازه کلی معذرت خواست . حسابی خندم گرفت بابت اون مرد که دستشو روشونم گذاشت . سرم انداختم پایین گفتم عیب نداره . زود فرار کردم 😁😁😁Z2❤️
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
از سرگذشتها🖊
#بغض_محیا ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
🥀🍂🥀
🍂🥀
🥀
#بغض_محیا
قسمت اول
محیا...
محیااااااا انگشتانم را عصبی درهم پیچیدم و از جا بلند شدم...
عصبی میشدم ازین طور صدا کردن مادر...
حتما کاري برایم داشت که اینطور پی من میگشت ...
به آشپزخانه که رسیدم مادر و عمه مرجان مشغول سبزي پاك کردن بودند...
پوزخندي زدم ...
نگفتم؟؟؟ مادر فقط براي کاري صدایم میکرد ...
وگرنه کاري نداشت با من ...
با احترام رو به روي مادر ایستادم ...
- جانم مادر...
کلافه با آرنج موهایش را عقب داد و بی اینکه نگاهم کند گفت– ..
بیا اینجا کمک دختر چپیدي تو اتاق که چی ؟؟؟ مگه نمیبینی چقدر رو سرمون کار ریخته ؟؟؟؟
لبخندي زدم
-چشم مادر ...
نشستم کنار مادر و عمه جان و مشغول شدم ...
و فکر کردم ساحل دختر عمه ام و نگار و دریا دختر عموهایم که به قول مادر چپیده بودند داخل
اتاق پس چرا آنها مشغول سبزي پاك کردن نیستند؟؟؟...
لبم را بی تفاوت کج کردم و به کارم ادامه دادم ...
بی انکه اصلا حواسم به گفته هاي مادر و عمه ام باشد ...
در افکار خودم بودم که نامی که همیشه لرز به قلبم مینداخت را از دهان عمه شنیدم ...
خودم را به بی تفاوتی زدم اما تمام حواسم پی عمه که نه پی امیر عباسی بود که راجع بهش صحبت
میکرد...
-والا مژگان جان از تو چه پنهوون دلم زیاد به این دختره رضا نیست ...
اما چه کنم امیر عباس مرغش یه پا داره ماشااالله...
انقدم اخلاقش چیز مرغیه که نمیشه باهاش حرف زد دو کلوم ...
از طرفیم دیگه سی رو رد کرده و همینطور یه لا قبا مونده به خدا ...
گفتم حالا که دلش گیره پا پیش بزاریم براي این دختره ...
قلبم ایستاد ...
جمله ي عمه چندین بار در مغزم اکو شد...
دلش گیره ...
دلش گیره ...
امیر عباسی که سالها بود عشقش در جانم ریشه کرده بود و با رگ و پیم عجین شده بود حالا عاشق
شده بود و من
...
لب فشردم تا بغضم سر باز نکند ...
ناگهانی از جا بلند شدم ...
سعی میکردم نلرزد صدایی که از ته چاه میامد... ،-مادر من درس دارم با اجازتون من برم دیگه.. ،،و
به ته مانده هاي سبزي نگاه دوختم ...
- وا دختر بشین ببینم ...
درس دارم درس دارم یعنی چی ؟؟؟ رو به عمه مرجان کرد ...
- بیا مرجان خانوم اینم دختر خودمون این همه پاش زحمت بکش اونوقت یه کارو نمیتونه سرانجام
بده ...
عمه مرجان اخمی کرد ...
- ولش کن مژگان جون بزار بره بچه ماشااالله همه شو که پاك کرده این چهارتا دونه ام خودمون پاك میکنیم بزار بره به درسش برسه ...
- برو عمه برو به کارت برس...
گفته هاي مادر بعضم را سنگین تر کرده بود و اشک تا دم چشمم هم آمده بود ...
اما از ترس بازخواست مادر جرئت ریختن نداشت ...
بی حرف سري تکان دادم و به سمت اتاقم قدم برداشتم ...
و صداي پچ پچ آرامش با مادر به گوشم رسید...
- انقدر به این بچه پیله نکن مژگان امسال کنکور داره بزار فکرش راحت باشه ...
صبر نکردم تا جواب مادر را بشنوم قدم تند کردم به سمت اتاقم ...
تا کمی اشک بریزم روي همان بالشی که همدم اشکهایم شده بود ...
دلم گرفته بود از بی مهري هاي مادر و امیر عباسی که عشقش دیوانه ام میکرد ...
سالها بود ...
از همان وقتی که خودم را شناختم ...
عاشقش بودم و او کنار من اما بسیار دور بود ...
انقدر که حتی اخم هاي همیشه درهمش هم هیچوقت نصیبم نمیشد...
ادامه دارد....
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام بر همگی . امروز حالم خوب نبود بیمارستان بستری شدم . دکتر بالا سرم اومد به پرستار گفت اهههه چقدر زشت چسب رو سرم زدید !! خندیدم گفتم مگه میخوام عکسشو بزارم اینستا که میگی زشته . حسابی دکتر و پرستارها با هم خندیدیم . گفت نه منظورم اینه سوزن سرم در نیاد . گفتم بچه خوبی میشم تکون نمیخورم در نیاد . دوباره حسابی خندیدیم😂😂😂1 Z❤️
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام ،سوتی اون خانمی که از کسی طلبکار بوده و اشتباهی واسه همون پیام داده که پولمو نمیده و ... دیدم یاد سوتی خودم افتادم 😅
چند سال پیش یکی از همکلاسیای دوران دبیرستانمو دیدم که تو دوران دبیرستان هم باهاش دوست صمیمی نبودم فقط همکلاس بودیم ولی بعد پونزده سال همو دیدیم خوشحال شدیم و بهمدیگه شماره دادیم ،هنوز چند روز از آشنایی مجددمون نگذشته بود که بهم پیام داد ،داری صد تومن بهم بدی قول میدم زود بهت پسش بدم ،منو میگی مونده بودم چکار کنم گفتم عجب آدمیه هنوز از راه نرسیده میخواد ما رو بچاپه تصمیم گرفتم جوابش کنم و این دوستی رو از همینجا کات کنم😬 ،منم پیام دادم شرمنده الان دستم خالیه و پول ندارم 😢 ،یهو دیدم جواب داد وای تو رو خدا ببخش سوء تفاهم شده ،اون پیام که واست فرستادم جوکه ،پائینترشو بخون .خلاصه چشمتون روز بد نبینه😰😰😰 رفتم دیدم از این پیاماست که چندتا نقطه چین میذاره و چتد سطر پایینترش نوشته بود....درد دل یک شهروند با دستگاه عابر بانک😧😧😧 خلاصه اون رابطه در همون روز بعلت سوتی بنده و از شدت شرمندگی کات شد. صد حیف و صد افسوس😢😢
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام سوتی من برای دیشبه یه مهمون غریبه داشتیم اومدن خونمون بعد شام خانمشون اومد کمکمون سفره جمع کرد اومد تو اشپز خونه پای سینک ظرفشویی منم جلوشو گرفته بودم وهی پشت سر هم میگفتم نه بخدا اصلا نمیذارم ظرف بشوری بخدا جان بچم نمیذارم اصلا نذاشتم حرف بزنه اخرش گفت میخوام دستامو بشورم وااای اینقدر خجالت کشیدم که نگو
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام.این سوتی برای زن داداشمه.داداشم اینا طبقه پایین مامانم میشستن یه روز یه کاسه آش میاره بالا به مامانم میده اونم میگه دستت درد نکنه میخواستی چیکار آوردی زن داداشمم میگه میخواستم بریزم سطل آشغال دیگه آوردم بالا😱بنده خدا میخواسته بگه زیاد پختم اگه بمونه مجبورم بریزم سطل آشغال زبونش نچرخیده بود بعدسریع متوجه حرفی که زده میشه و از خجالت میره میشینه تو پله وحرفی نمیزنه که مامانم میره وصداش میکنه میگه بیا بالا باهم بخوریم😊
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام خوبیییددد🤩
یک سووتیی دادم شاید خنده دار نیست ولی هر کی تو شرایط من باشه حسابی خجالت میکشه😕🥴🥴فقط تصور کنید با خودتون😆
یک معلم داریم نود درصد سوتی هارو توی کلاس اون میدیم (چنتاشم گذاشتم) معلممون مرده و حدودا سی ساله. منتظرش بودیم بیاد مبصر که دوست من بود سرما خورده بود داشتم بچهارو ساکت میکردم هر چند دقیقه هم میرفتم کشیک میکشیدم کی میاد همنجور که جلو در بودم یکی از دوستام برگشت به من گفت خانوم جورجینا بیا تو کشیک نکش(لقبای آدمای معروف رو رو هم میزاریم)😂😂 من برگشتم همون جلو در با صدایی بلند گفتم خانوم جنیفر خسروی خوبی🤪 برگشته بودم رو به دوستم گفتم راستی اسم شوهرتتت(یهو دیدم دوستم داره چشمک میندازه کل کلاسم ساکت)یکی زدم تو دهنم مستقیم بدون نگاه به پشتم رفتم سر جام نشستم بعد دبیر برگشت گفت فلانی شوهر چی😂؟؟
از خجالت آب شدم یعنی🙁🙁
مواظب خودتون باشین از این بلاهای من سرتون نیاد🤐🤐😓
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام دمتون گرم واقعأخیلی سوتی هاتون باحالن کلی میخندیم 😊 این سوتی که میخام بگم از. امروز صبح هست که ماشین لباس شوییمون خراب شده به یکی که لوازم خانگی درست میکنه زنگ زدم که بیاد درستش کنه گفت میام تا ظهر درست میکنم منم حول شدم میخاستم بگم خدا سایتونو از سر بچه هات کم نکنه گفتم خدا سایه ی بچه هاتو از سرت کم نکنه اول متوجه نشدم سوتی دادم بعد این حرفم اقاهه سکوت کرد 😳😄بعد متوجه سوتیم شدم سری گوشی و قط کردم اقاهه😐خودم 😱😢گوشی مبایل 😁😂😂😂😂😅
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
ممنون از کانال خوبتون.امروز صبح که پسرمو بردم مدرسه داشتم رد میشدم یه خانمه گفت .خانم کلیدتون افتاد.منم گفتم مال من نیست🙄گفتن ماله شمابودها.برداشتم نیگاکردم یه خانم دیگه گفت نه ماله یه خانم دیگه بود منم یه نیگا به دسته کلیدم کردم گفتم خوب پس میاد دنبالش.انداختم زمین ،تا برگشتم برم یکی دیگه افتاد🤦♀کلید من بود .جفتشو برداشتم خیلی ریلکس رفتم خونمون.اخه توی دسته کلید خونه خودمون .سه تا کلید خ مادرمم داخل کلیدهابود که از حلقه جداگانه پرت میشده بیرون که من نشناختمشون مدیونی فکر کنی گیجم 😅
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلام.اینم یه سوتیه دیگه از همون داییم که گفتم موقع زایمان زنش رفت خونه خوابید😂😂سر بچه دومشونم وقتی زنداییم دردش گرفت اونروز از صبح تا غروب هرچی به داییم میگفت الان وقتشه داییم باور نمی کرد و میگفت فک میکنی🤣🤣😞😞بلاخره نزدیکای غروب دیگه باورش شد که نه راس راسی بچه ای هم تو راهه🙈🙈زنداییم رو میبره بیمارستان .بعد موقع فارغ شدن زنداییم، داییم با دختر داییم پشت در زایشگاه وایمیستن.وقتی صدای جیغ زنداییم رو شنیدن و مطمئن شدن که داره فارغ میششه دست دختر داییم رو که اونموقع 3یا4 سالش بود رو میگیره میبرن کباب میخورن بیخیال زن و بچه ای که تو راهه😢😢کلا این داییم سر به دنیا اومدن بچه هاش حماسه ها آفرید
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha
سلااااااااام
دوسه سال پیش یکی از دوستام میخواست بره خونه دوس پسرش💑بعد به مامانش گفت که میخواد بیاد خونه ما اینم بگم ما کلا خیلی صمیمی هستیم و مامانامونم .خونه هامونم دوتا کوچه باهم فاصله داره.اینم به من اس ام اس داد که اگه مامانم زنگ زد تو بگومن هستم اونجا.منم خواب بودم ندیدم پیامشو.مامانشم زنگ میزنه خونمون مامانم گوشیو ور میداره.مامانش میگه هرچی به زهرا زنگ میزنم ور نمی داره بعش بگین زودتر بیاد خونه شب مهمون داریم من دست تنهام تازه قبلشم کلی عذر خواهی که ببخشید دخترم همش میاد خونتون مزاحمون میشه .مامان منم گفت زهرا الان دو سه هفته ست خونه ما نیومده.اونم گفت چی؟؟؟تو این مدت من هر بار زنگ میزدم فاطمه میگفت زهرا دستشوییه.........
خلاصه بدجور لو رفت .اما نمی دونم مامانش چطوری حالش و گرفت اما بعدش دیگه کات کردن
#سوتی #خاطره #سرگذشتت رو بفرست برات تو کانال به اشتراک بذارم دوستِ من🤗👇
@adchalesh
ⁱᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ••࿐@azsargozashtha