#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰
مونا
با صدای ناله حامد از خواب بیدار شدم دیدم خوابه ولی داره هذیون میگه و لباسش خیس از عرقه، پس دوباره داره خواب میبینه، سعی کردم بیدارش کنم.
مونا؛ "حامد...حامددد...حامدددد"
حامد با ترس از خواب پرید.
مونا؛ "خوبی؟"
نفس عمیقی کشید.
حامد؛ " اره"
مونا؛ "بازم خوابه تصادف رو دیدی؟ "
حامد؛ "اره"
مونا؛ "خب بهش فکر نکن، چرا داری خودتو اذیت میکنی؟ "
حامد؛ "مونا باور کن من اصلا نمیخوام که بهش فکر کنم خودش منو ول نمیکنه "
مونا؛ "خیله خب، آب بیارم برات؟ "
حامد؛ "نه نمیخواد مرسی، ببخشید بیدارت کردم شب بخیر"
مونا؛ "شب بخیر"
حامد
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و آروم رفتم دست و صورتم رو شستم و یکم صبحونه خوردم، آماده شدم و رفتم بیمارستان، رسیدم و وارد بیمارستان شدم و به همه سلام کردم و رفتن تو اتاقم نشستم پشت میز، چند دقیقه بعد یکی در اتاق رو زد.
حامد؛ "بله بفرمایید"
در باز شد با دیدن فردی که اومد تو اتاق خنده نشست رو لبم.
مجید؛ "آقا حامدِ من چطوره؟ "
دلم واسه این مدل حرف زدنش تنگ شده بود.
حامد؛ "خوبم، تو چطوری بیا بشین"
مجید؛ "منم خوبم، چرا الان اومدی؟ تو که باید ساعت ۱۰ میومدی! "
حامد؛ "دوست داشتم ببینمت، ناراحتی برم"
خندید.
مجید؛ "این چه حرفیه داداش اتفاقا منم دوست داشتم ببینمت، میگم حامد..."
حامد؛ "جانم؟ "
مجید؛ "یادته بخاطر قهرمون به راد گفتی ساعت کاریمون رو یجوری بزاره همو نبینیم؟ "
حامد؛ "اره"
مجید؛ "الان بیا برو بگو عوضشون کنه"
حامد؛ "چرا من بگم، خب خودت بگو"
مجید؛ "به هر حال تو دست راستشی حرفه تو رو بیشتر قبول داره تا من، میدونی که از من زیاد خوشش نمیاد"
حامد؛ "غلط کرد"
مجید؛ "من اینو نگفتم که بخوای عصبی بشی گفتم برو بگو تایم کاریمون رو عوض کنه"
حامد؛ "باشه"
مجید؛ "همین الان برو "
حامد؛ "مجید بیخیال دیگه باشه "
مجید؛ "حامددددد پاشوووو "
پاشدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق راد، در زدم و با بفرماییدی که گفت و با خنده وارد اتاق شدم.
حامد؛ "سلام آقای راد خسته نباشید"
آرش؛ "به سلام اقای حاتمی چه زود اومدی"
حامد؛ "اره میخواستم یه چیزی بهت بگم"
آرش؛ "میشنوم"
نشستم رو صندلی.
حامد؛ "ببین آرش همونطور که میدونی من یکم با مجید مشکل داشتم و واسه همینم گفتم تایم کاریمو عوض کنی، اما الان که مشکلمون حل شده میخوام تایم کاریمو برگردونی به حالت اول که با مجید باشم.
آرش
با شنیدن این حرفش گوشام داغ کرد اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم، یعنی چی اخه ؟ یعنی دوباره اون عوضی با حامد...وای نه نه نههههه نباید بزار اینجوری بشه.
آرش؛ "ببین حامد جان همچین چیزی شدنی نیست اون موقع هم چون دیدم حالت بده قبول کردم ولی الان واقعا نمیشه"
حامد؛ "یعنی یه راهی نداره که من و مجید تایم کاریمون تو یه ساعت باشه؟ "
آرش؛ "نه متاسفم "
حامد؛ "باشه دمت گرم، فعلا"
حامد رفت و درم بست، ناراحت شد؟ اخه چرا؟ چقدر نحسی تو مجید چرا الان باید بیای؟ درست وقتی که رفاقت من و حامد داشت شکل میگرفت؟ لعنت بهت.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۱
مجید
منتظر موندم تا حامد بیاد، خیلی وقت بود نیومده بودم تو اتاقش، رفتم پشت میزش نشستم و در یکی از کشو های میزش رو باز کردم وسایل معاینه و یه سری برگه بود، کشو رو بستم و کشوی دومی رو باز کردم دیدم یه عکس داخلشه که برعکس شده ، از کشو درش اوردم، دیدم عکس دونفره خودم و خودشه یهو در باز شد و حامد اومد داخل.
حامد؛ "فضول شدیااا"
از جام بلند شدم و رفتم رو به روش وایسادم و قاب عکس رو گرفتم جلوش.
حامد؛ "عه دیدیش؟ این عکسمون رو خیلی دوست داشتم واسه همین قابش گرفتم گذاشتم تو کشو"
مجید؛ "چرا تو کشو؟ "
حامد؛ "دیگه به هر حال قهر بودیم ولی گه گاهی نگاش میکردم"
مجید؛ "خب تو که دل قهر کردن رو نداری چرا قهر کردی؟"
حامد؛ "دیگه اونش بن خودم مربوطه"
مجید؛ "چی شد؟ "
حامد؛ "قبول نکرد"
مجید؛ "چرااا؟ "
حامد؛ "نمیدونم، گفت نمیشه اون دفع هم چون من اصرار کردم قبول کرد"
مجید؛ "انقدر دلت میخواست نبینیم؟ "
حامد؛ "عههه مجید بیخیال"
مجید؛ "خب الان من چیکار کنم؟ "
حامد؛ "فکر کن هنوز قهریم"
مجید؛ "نمیتونم حامد"
حامد؛ "کاریه که شده منم دوست داشتم با هم باشیم"
مجید؛ "حامد من بدون تو نمیتونم"
حامد؛ "مگه بچه ای بعدشم این سه سال چطور تونستی؟ پس الانم میتونی"
مجید؛ "اون سه سال فرق داشت الان من میخوام که همیشه تا آخر عمر پیشم باشی"
حامد؛ "هستم داداش هستم، ولی اینجا نمیتونم ببخشید تقصیر من شد اگه همون موقع تایم کاری رو عوض نمیکردم اینجوری نمیشد"
رفتم سمت در و در رو باز کردم که حامد دستمو گرفت.
حامد؛ " مجید، حواسم بهت هست"
لبخند کمرنگی زدم و رفتم.
مهتاب
در خونه رو باز کردم و وارم خونه شدم.
مهتاب؛ "بابااااا من اومدممم"
احمد؛ "سلامم"
مهتاب؛ "ببین برات چیا خریدم "
خریدها رو گذاشتم رو اپن آشپز خونه.
مهتاب؛ "بهتری بابا؟ "
احمد؛ "اره بابا چیزی نیست که یه سرما خوردگیه"
مهتاب؛ "قرص برات بیارم؟ "
احمد؛ "من به قرص و دارو و اینا اعتقاد ندارم نمیخواد بیاری"
مهتاب؛ "خب اینجوری خوب نمیشین که"
احمد؛ "خوب میشم تو نگران نباش، ناهار چی درست میکنی؟ "
مهتاب؛ "حالا کو تا ناهار، چی دوست داری؟ "
احمد؛ "فسنجون"
مهتاب؛ "چشمم"
نازی
ساعت ۸ بود که آماده شدم برم دانشگاه، اون روز قرار بود ایمان من و آیناز رو ببره دانشگاه.
مونا؛ "نازی بدو دیگه ایمان اومد"
نازی؛ "اومدم اومدم"
از مامان خداحافظی کردم و رفتم بیرون و سوار شدم، آیناز و ایمان جلو بودن منم پشت، سلام کردیم.
ایمان؛ "برو پشت بشین نازی بیاد جلو"
آیناز؛ "برو بابا، خوبه من بزرگترمااا"
نازی؛ "کلا بیست و هشت روز بزرگتری، نمیخواد من راحتم "
حرکت کردیم و رسیدیم و پیاده شدیم، ایمان شیشه رو داد پایین.
ایمان؛ "ساعت چند بیام دنبالتون؟ "
آیناز؛ "ساعت ۱۲"
ایمان؛ "خیله خب، مراقب خودتون باشید"
آیناز؛ "اوووو نه باباااا چه خوش اخلاق! "
نازی؛ "ایمان که همیشه خوش اخلاق بوده"
آیناز؛ "واسه شما بلههه"
خندیدم.
ایمان؛ "خدافظ"
خدافظی کردیم و وارد دانشگاه شدیم.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲
حامد
درسته که من و مجید سه سال از هم دور بودیم ولی خیلی بهم وابسته بودیم، این سه سال هم مثل عذاب بود برای هر دومون و الانم میدونستم که مجید ناراحته که تو بیمارستان نمیتونیم با هم باشیم ولی خب منم طاقت ندارم چند ساعت رو بدون مجید توی بیمارستان بگذرونم اصلا از همون نوجوونی هدف ما همین بود، همین که دکتر بشیم و با هم یه جا کار کنیم و پیش هم باشیم
پس باید برم یه بار دیگه با آرش حرف بزنم، رفتم سمت اتاقش و در زدم و وارد شدم.
حامد؛ "آرش میخواستم بگم که اگه میشه یه کاری بکنی که من و مجید تایم کاریمون با هم باشه"
آرش؛ "حامد تو همین دو دقیقه پیش اومدی گفتم که نمیشه"
حامد؛ "یعنی هیچ راهی نداره؟"
آرش؛ "نه حامدم نمیشه"
چی شد؟ حامّدممم!؟ ولی...ولی تا به حال جز مجید کسی اینجوری صدام نکرده بود، اخمام رفت تو هم.
حامد؛ "باشه مرسی"
در و باز کردم و رفتم تو اتاقم.
مونا
فردا عید بود داشتم سفره رو چیدم و بعدش زنگ زدم به حانیه.
مونا؛ "الو، سلام حانیه خوبی؟ "
حانیه؛ "سلام مرسی تو خوبی؟ "
مونا؛ "میگم فردا موقع سال تحویل بیاین خونمون"
حانیه؛ "ساعت چند؟ "
مونا؛ "ساعت ۱۲ و نیم سال تحویل میشه شما ساعت ۱۲ بیاین "
حانیه؛ "باشه"
مونا؛ "خوش اومدین،خدافظ"
حانیه؛ "مرسی خدافظ"
گوشی رو قطع کردم و شماره مهتاب رو گرفتم.
مونا؛ "سلام خوبی؟ "
مهتاب؛ "به سلام آبجی بزرگه ، خوبم تو چطوری؟ "
مونا؛ "منم خوبم، فردا ساعت ۱۲ با بابا بیاین اینجا"
مهتاب؛ "برای چی؟"
مونا؛ "برای تحویل سال دیگه "
مهتاب؛ "آهااا باشه دستت درد نکنه"
مونا؛ "خواهش میکنم،من برم به حمیدم زنگ بزنم که بیاد"
مهتاب؛ "عه حمید یعنی آقا حمید هم میاد؟ "
مونا؛ "اره، خدافظ"
مهتاب؛ "خدافظ"
زنگ زدم به حمید و به اونم گفتم که بیاد و قبول کرد.
آیناز
سر کلاس بودیم دیدم نازی چند باری گوشیش رو نگاه کرد و لبخند زد، با اینکه کنارش بودم ولی نمیتونستم ببینم که چی داره میبینه خیلی کنجکاو بودم دوست داشتم بدونم چی داره نگاه میکنه که لبخند میزنه.
استاد؛ "خب میخوام سوال بپرسم، خانم حاتمی"
نازی که صدای استاد رو شنید گوشی رو خاموش کرد و هول شد، از جاش بلند شد.
نازی؛ "ب..بله استاد؟ "
استاد؛ "فرقِ بین مونولوگ و سولولوگ رو بگین"
نازی؛ "امم...خب، مونولوگ یه جورایی همون دیالوگ هست که طرف مقابل به دلایلی حذف شده یا به خواست نویسنده بوده یا اون فرد کلا نابود شده، مثلا مونولوگ شخصی که توی قبرستون داره با جسد حرف میزنه، یا مونولوگ قاتلی که توی اتاق بازجویی رو به دوربین داره حرف میزنه، یا مونولوگ کسی که داره با تلفن حرف میزنه، تو همه اینها طرفِ دیگرِ دیالوگ حذف شده
اما در سولولوگ یا حدیث نفس فرق میکنه، حدیث نفس صحبت های درونی شخصیت نمایش روی صحنه س که میشه بهش گفت بلند بلند فکر کردن ، مثلا در اتللو شخصیت روگو بعد از اینکه توی صحنه تنها میشه شروع میکنه با خودش درمورد نقشه شومی که میکشه حرف میزنه، البته که وقتی یه آدمی با خودش حرف میزنه بهش میگن دیوونه ولی در صحنه نمایش این حدیث نفس گویی پذیرفتس... "
استاد؛ "کافیه، لطفا از این به بعد بیشتر حواستون باشه، عالی بود"
نازی سرش رو انداخت پایین و نشست، یکم بهش نزدیک شدم و با صدای آروم حرف زدم.
آیناز؛ "چی داشتی نگاه میکردی شیطون؟ "
نازی؛ "به تو چه؟ "
آیناز؛ "با منییی؟"
نازی؛ "بله مگه فضولی"
آیناز؛ "فضول چیه بیشعور رفیقتم"
نازی؛ "هیچی نبود"
آیناز؛ "اره جون خودت"
نازی؛ "بیخیال دیگه آیناز"
آیناز؛ "جونِ دایی حامد بگو"
نازی؛ "عهههه واسه چی جون بابای منو قسم میخوری، ساکت بعد بهت میگم الان استاد گیر میده"
هدایت شده از .◝𝗔𝗵𝗮𝗻𝗴𝗶 𝗟𝗶𝗳𝗲~
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و
وارد سال ۱۴۰۴ میشیم؛
امسال رو خیلی دوست نداشتم ولی...
قسمت های قشنگی هم داشت که نمیشه ازشون گذشت🥲
قهوه پدری و ذوق همه برای دیدنش✨
انیمیشن شنگول و منگول که با اینکه به سنمون نمیخورد ولی باز دیدیمش🥺
فیلم خرچنگ ، اکران اول و اکران دومش که واسه هر دوشون حسابی ذوق کردی و منتظر فیلم و عکس ها بودی که زودتر ببینیم حامد چی پوشیده❤️🩹
و در آخر...
آشنا شدن با شماها که برام واقعا با ارزش بود و از این که منم جز ای از این خانواده خیلی خوشحالم🤍✨
https://eitaa.com/hamjid_story
https://eitaa.com/morningNEPlove
https://eitaa.com/Ahangi_heart
https://eitaa.com/shady98
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi
https://eitaa.com/Hamedahangizara
https://eitaa.com/ahangiheart
ترتیبی نداره چون با جون و دل همتون رو دوست دارم🫂🫀
عیدتون مبارک خانواده آهنگی💙✨
"Nazi"