هدایت شده از .◝𝗔𝗵𝗮𝗻𝗴𝗶 𝗟𝗶𝗳𝗲~
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و
وارد سال ۱۴۰۴ میشیم؛
امسال رو خیلی دوست نداشتم ولی...
قسمت های قشنگی هم داشت که نمیشه ازشون گذشت🥲
قهوه پدری و ذوق همه برای دیدنش✨
انیمیشن شنگول و منگول که با اینکه به سنمون نمیخورد ولی باز دیدیمش🥺
فیلم خرچنگ ، اکران اول و اکران دومش که واسه هر دوشون حسابی ذوق کردی و منتظر فیلم و عکس ها بودی که زودتر ببینیم حامد چی پوشیده❤️🩹
و در آخر...
آشنا شدن با شماها که برام واقعا با ارزش بود و از این که منم جز ای از این خانواده خیلی خوشحالم🤍✨
https://eitaa.com/hamjid_story
https://eitaa.com/morningNEPlove
https://eitaa.com/Ahangi_heart
https://eitaa.com/shady98
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi
https://eitaa.com/Hamedahangizara
https://eitaa.com/ahangiheart
ترتیبی نداره چون با جون و دل همتون رو دوست دارم🫂🫀
عیدتون مبارک خانواده آهنگی💙✨
"Nazi"
https://daigo.ir/secret/61076129541
بچه ها بیاید ناشناس هر سوالیییی که دوست داشتید بپرسید😍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۳
نازی
کلاس تموم شد و رفتیم توی محوطه دانشگاه نشستیم رو نیمکت تا ایمان بیاد.
آیناز؛ "خب بگو"
نازی؛ "چی رو؟
آیناز؛ "اینکه چی تو گوشیت بود که نیشت باز بود"
نازی؛ "هیچی نبود"
آیناز؛ "نمیگی دیگه؟ "
نازی؛ "چیزی نبود که بگم "
آیناز؛ "خیله خب "
ایمان اومد و ما هم رفتیم سوار شدیم و سلام کردیم.
ایمان؛ "دانشگاه چطور بود؟ "
نازی؛ "عالی"
آیناز؛ "میشه بریم؟ "
ایمان؛ "خیله خب حالا چرا انقدر عصبانی ای "
ایمان نگاهم کرد و به آیناز اشاره داد و اروم لب زد.
ایمان؛ "چشه؟ "
منم آروم لب زدم.
نازی؛ "بعد بهت میگم"
رسیدم خونه و خدافظی کردم و رفتم تو خونه.
مجید
کلافه بودم از اینکه آرش نزاشته بود که من و حامد تایم کاریمون با هم باشه، مریض توی اتاقم بود و داشتم معاینش میکردم که یهو یکی در زد و اومد داخل.
حامد؛ "ببخشید جناب کیانی اگه میشه یکم دیگه تشریف بیارید اتاقم"
از لحن جدی و مودبانش داشت خندم میگرفت که جلوشو گرفتم.
مجید؛ "بله حتما "
بعد از تموم شدن کارای مریض از اتاق رفتم بیرون و رفتم توی اتاق حامد.
مجید؛ "جانم حامد چیشده؟ "
حامد؛ "هیچی فقط خواستم بگم دوباره رفتم پیشه این رادِ عوضی ولی قبول نکرد"
مجید؛ "رادِ عوضی؟ از تو بعیده از این حرفا بزنی اونم درمورد راد، چیکار کرده که اینجوری میگی؟ "
حامد؛ "هیچی ولش کن، ببخشید مجید"
مجید؛ "خب بگو چی گفته چی کار کرده؟ "
حامد؛ "هیچی بابا بهم گفت حامدم یکم بهم ریختم همین، چیز خاصی نیست برو به مریضات برس"
مجید؛ "غلط کرد، کسی جز من حق نداره اینجوری صدات کنه فهمیدی، همونطور که فقط تو میتونی بهم بگی مجیدم"
حاله حامد اصلا خوب نبود واسه همین بغلش کردم.
حامد؛ "مجید ببخشید همش تقصیر منه"
مجید؛ "حامدم هیچی تقصیر تو نیست، نگران نباش خودم آدمش میکنم"
حامد یهو از بغلم اومد بیرون.
حامد؛ "مجید تروخدا کاری نکیا"
مجید؛ "نگران نباش، یه کاری میکنیم که خودش مجبور بشه تایم رو تغییر بده"
حامد؛ "انجام بدیم؟ "
مجید؛ "ببین حامد ما باید هر روز با هم بریم و بیایم، یعنی هم تو ساعت کاریه من میای بیمارستان هم من ساعت کاریه تو میام، فهمیدی؟"
حامد؛ "اره خوبه، فقط راد..."
مجید؛ "ولش کن بابا"
حامد؛ "خیله خب برو چون هم من مریض دارم هم تو"
مجید؛ "باشه مراقب خودت باش، فعلا"
حامد؛ "تو هم همینطور، فعلا"
وقتی از اتاق رفتم بیرون راد جلو راهم سبز شد.
آرش؛ "آقای کیانی شما مگه بیمار ندارین؟"
مجید؛ "بله دارم ولی آقا حاتمی کارم داشتن اومدم پیششون"
آرش؛ "میتونم بپرسم چه کاری که از بیمار هایی که منتظرن واجبه؟ "
مجید؛ "متاسفم ولی کارِ شخصی بود نمیتونم بگم "
معلوم بود داره حرص میخوره، راهشو کج کرد و رفت.