هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
🎬مجید واشقانی: غده سرطانی رژیم صهیونیستی را نابود کنیم!
🔸 مجید واشقانی، بازیگر با محکوم کردن حمله جنایتکارانه رژیم صهیونیستی به کشورمان گفت: باید یک بار برای همیشه به رژیم صهیونیستی واکنش نشان دهیم و تمام آنچه را که گفتهایم، عملی کنیم و این غده سرطانی را باید برای همیشه از بین ببریم.
🔸این اقدام، هدف سیاسی داشت و میخواستند فضای مذاکرات را تخریب کنند. به نظر من، این حمله ناشی از ترس بود؛ مثل کسی که پیش از کشته شدن، خودش به استقبال مرگ میرود. این رژیم آدمکش خودش اعلام کرد که «حمله پیشدستانه» انجام داده است. اسرائیل منتظر واکنشی از سوی ما بود اما خواست که پیشدستی کند و این کار را هم انجام داد. با این حال، من این تهاجم را نشانه ترس میدانم.
🔸من بعید میدانم هنرمندی وجود داشته باشد که امروز، در روزی که به خانهاش حمله شده، سکوت کرده باشد. مساله این نیست که به یک هدف نظامی یا غیرنظامی حمله شده است. مسئله این است که ایران خانه ماست، و امروز به خانه ما حمله شده است. بعید میدانم هنرمندی وجود داشته باشد که با این جریان همدلی نداشته باشد.
🆔 @hamjid_story
چقدر من تو اون سن واسه لطیف گریه میکردم وقتی میدیدم مامانِ بهار باهاش بد رفتار میکرد🥲💔
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۴
حامد
دلم میخواست بگم هر چی تو بگی، دلم میخواست بگم اصلا من نمیخوام تو با کسی ازدواج کنی، دلم میخواست بگم تو فقط ماله منی و نمیزارم کسی جرئت کنه بگه عاشقته، دلم میخواست بگم...
ولی نمیشد، من حق دخالت نداشتم این زندگیه دخترم بود و خودش باید تصمیم میگرفت.
مونا؛ "حالا بگو بیان ببینیم چی میگن تهش که جواب ما منفیه فرقی نمیکنه"
نازی؛ "خیله خب باشه ولی به دایی اینا چیزی نگین"
مونا؛ "چرا؟"
حامد؛ "بخاطر ایمان میگه"
مونا؛ "آهاا، باشه چیزی نمیگیم"
حامد؛ "مونا بگم کی بیان؟"
مونا؛ "فردا بیان، ساعت ۸"
حامد؛ "باشه"
گوشیم رو برداشتم و رفتم توی اتاق، صدای نازی رو میشنیدم که داشت با مونا حرف میزد.
نازی؛ "مامان میترسم"
مونا؛ "وا! مگه خواستگار ترس داره؟ صد تا از اینا هر هفته میومدن خونه ما"
نازی؛ "نه من از این نمیترسم"
مونا؛ "پس از چی میترسی؟"
نازی؛ "میترسم یه وقت نظر تو و بابا عوض بشه"
مونا؛ "ما شاید راجع به اشکان نظرمون عوض بشه ولی درمورد ایمان که عوض نمیشه"
نازی؛ "اصلا من الان نمیخوام ازدواج کنم"
مونا؛ "چرا؟ چته نازی؟ احساس میکنم یه چیزی هست"
نازی؛ "دلم نمیاد ازتون جدا بشم"
و صدای گریش اومد، سریع به آرش پیام دادم و گوشی رو پرت کردم رو تخت و رفتم توی آشپزخونه دیدم مونا نازی رو بغل کرده منم رفتم پشت سرش وایسادم وقتی از بغل مونا بیرون اومد برگشت که من رو دید، با لبخند دستام رو باز کردم اونم اومد تو بغلم...
از بغلم که بیرون اومد سرش پایین بود سرش رو اوردم بالا و اشکاش رو پاک کردم.
حامد؛ "خیله خب دیگه گریه نکن باشه؟"
نازی؛ "باشه"
حامد؛ "تو هیچ جا نمیری همینجا میمونی ور دل من و مامانت"
خندید و من و مونا هم خندیدیدم.
مونا؛ "خب دیگه خانم بازیگر برو استراحت کن"
نازی؛ "میگم بابا نمیشه بهشون بگی همین امشب بیان که تمومش کنیم؟"
حامد؛ "مطمئنی؟"
نازی؛ "آره"
حامد؛ "باشه میگم"
مونا؛ "پس برو کاراتو بکن"
نازی؛ "از الاننن"
مونا؛ "تو که کارت تو پنج دقیقه تموم نمیشه! تا لباس انتخاب کنی و آرایش کنی ۲ ساعتی طول میکشه"
نازی؛ "نه نگران نباش این سری فرق داره، من یه چرت میزنم بعد آماده میشم"
رفتم گوشیم رو از توی اتاق برداشتم و پیام قبلی رو پاک کردم و نوشتم «امشب میتونید بیاید، خوش اومدید»