eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی؛ "ببخشید بابا" حامد؛ "بابتِ؟!" نازی؛ "احمد آقا به خاطر من اینجوری باهات رفتار کرد" حامد؛ "نه عزیزم این ۳۱ ساله با من اینجوریه" نازی؛ "کاشکی نمیگفتین بهش که امشب نیاد" حامد؛ "مامانت گفت باید بگیم اگه نگیم بعد بفهمه بد میشه" نازی؛ "حالا بیا برگردیم" حامد؛ "من نمیام، هر سری داره به من و خانوادم توهین میکنه" نازی؛ "بابا خواهش میکنم به خاطر من" نازی نگام کرد و صورتم رو یا دستاش قاب گرفت. حامد؛ "من باید بهت بگم ببخشید که بابات شدم و داری اینجوری از پدربزرگت حرف میشنوی" نازی؛ "اولن که تو بهترین پدر دنیایی این رو از بچگی گفتم بهت، دومن اون پدر بزرگم نیست از این به بعدم فقط صداش میکنم آقای کیانی یا همون احمد آقا، سومن من حاضرم تو بابام باشی و از احمد آقای کیانی هزار تا حرف بشنوم" لپم رو کشید و بعدم بوسید. حامد؛ "من فدات بشمممم" نازی؛ "خدانکنههه" یهو صدای باز شدن در اومد و دایی وارد شد. مجید؛ "حامد جان من بیا بشینیم آروم حرف میزنیم میدونم سخته حرفای بابا سنگینه خودمم ناراحتم ولی ببخشید واقعا..." بابا رفت و دستش رو گذاشت رو دهن دایی. حامد؛ "بسه مجید آروم باش، تو لازم نیست بگی ببخشید" دایی دست بابا رو از جلو دهنش برداشت. مجید؛ "قربونت برم بیا بریم ناراحت نباش بابا اگه راضی هم نباشه این دوتا میرن زیر یه سقف" حامد؛ "باشه بریم" با هم سه تایی رفتیم تو پذیرایی آروم و بدون حرف نشستیم. حانیه؛ "به نظر من بزاریم خوده ایمان و نازی تصمیم بگیرن، اگه هم دیگه رو میخوان که مبارکه اگه نه که..." ایمان؛ "نه ای وجود نداره!" مونا؛ "پس...مبارکه؟!" احمد؛ "باشه، ولی از الان بگم که من مخالفم یه روزی به حرفم میرسی ایمان خان، مهتاب پاشو بریم" مهتاب؛ "بابا..." احمد؛ "میگم پاشو بریم!" مهتاب؛ "چشم" بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. حامد؛ "هووفففففف، خب؟" مجید؛ "خب که...مبارکههه" همه خندیدیم و من و ایمانم به هم نگاه کردیم و لبخند دندون نمایی زدیم. حامد؛ "خب؟ تاریخ عقد و عروسی کی باشه؟" مجید؛ "هر چه زود تر بهتر" مونا؛ "عقد رو بزاریم آخر همین هفته هفته بعدشم عروسی باشه ولی با اخلاف دو روز" حانیه؛ "آره آره خوبه" حرفای مهریه و سکه رو هم زدیم بعدش که تموم شد بلند شدن و خداحافظی کردیم و رفتن.
هدایت شده از ⋆𝐌𝑎͠ℎ꯭𝑙𝑖𝑛
https://eitaa.com/back_home/3675 خیلی خوووب بود.همین جوری پر قدرت ادامه بده. فقططط دلم برا حامدم میسوزه😊❤🤍 پیامم رو از طریق بهااارجون قبول کن.💙
اداره پست بهار برای نازی خانوم ری اکت آورده 📮
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
فداتشم ❤️‍🔥
نشیییی بمونی همیشه🫂💗
هدایت شده از بیو چنل چک بشه 🥺چنل باز گزارش شد
من الان به این رک حامجید نیاز دارم 🥺😭😭😭😭😭😭😭😭