eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
کسایی که پیج چه تو اینستا چه تو روبیکا دارن همین الان استوری کنن.👍🏻 𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊 𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(: •𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘... 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡 @back_home
بچه ها جون اگه کسی میره لطفا بیاد پیوی من 🙏🏻 @Moonnn_shadoww اینم آیدیم🤍
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
21.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پست فیلمنت کپشن : شهریور رو با این فاز شروع می کنیم😎 چند قسمت از‌ رو‌ تماشا کردید؟ سه فصل کاملش رو همین‌ حالا در ببینید. 🆔 @hamjid_story
چون لف داشتیم و ناشناس خالیه یدونه پارت بیشتر ندارم💔✨
نازی؛ "ببخشید بابا" حامد؛ "بابتِ؟!" نازی؛ "احمد آقا به خاطر من اینجوری باهات رفتار کرد" حامد؛ "نه عزیزم این ۳۱ ساله با من اینجوریه" نازی؛ "کاشکی نمیگفتین بهش که امشب نیاد" حامد؛ "مامانت گفت باید بگیم اگه نگیم بعد بفهمه بد میشه" نازی؛ "حالا بیا برگردیم" حامد؛ "من نمیام، هر سری داره به من و خانوادم توهین میکنه" نازی؛ "بابا خواهش میکنم به خاطر من" نازی نگام کرد و صورتم رو یا دستاش قاب گرفت. حامد؛ "من باید بهت بگم ببخشید که بابات شدم و داری اینجوری از پدربزرگت حرف میشنوی" نازی؛ "اولن که تو بهترین پدر دنیایی این رو از بچگی گفتم بهت، دومن اون پدر بزرگم نیست از این به بعدم فقط صداش میکنم آقای کیانی یا همون احمد آقا، سومن من حاضرم تو بابام باشی و از احمد آقای کیانی هزار تا حرف بشنوم" لپم رو کشید و بعدم بوسید. حامد؛ "من فدات بشمممم" نازی؛ "خدانکنههه" یهو صدای باز شدن در اومد و دایی وارد شد. مجید؛ "حامد جان من بیا بشینیم آروم حرف میزنیم میدونم سخته حرفای بابا سنگینه خودمم ناراحتم ولی ببخشید واقعا..." بابا رفت و دستش رو گذاشت رو دهن دایی. حامد؛ "بسه مجید آروم باش، تو لازم نیست بگی ببخشید" دایی دست بابا رو از جلو دهنش برداشت. مجید؛ "قربونت برم بیا بریم ناراحت نباش بابا اگه راضی هم نباشه این دوتا میرن زیر یه سقف" حامد؛ "باشه بریم" با هم سه تایی رفتیم تو پذیرایی آروم و بدون حرف نشستیم. حانیه؛ "به نظر من بزاریم خوده ایمان و نازی تصمیم بگیرن، اگه هم دیگه رو میخوان که مبارکه اگه نه که..." ایمان؛ "نه ای وجود نداره!" مونا؛ "پس...مبارکه؟!" احمد؛ "باشه، ولی از الان بگم که من مخالفم یه روزی به حرفم میرسی ایمان خان، مهتاب پاشو بریم" مهتاب؛ "بابا..." احمد؛ "میگم پاشو بریم!" مهتاب؛ "چشم" بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. حامد؛ "هووفففففف، خب؟" مجید؛ "خب که...مبارکههه" همه خندیدیم و من و ایمانم به هم نگاه کردیم و لبخند دندون نمایی زدیم. حامد؛ "خب؟ تاریخ عقد و عروسی کی باشه؟" مجید؛ "هر چه زود تر بهتر" مونا؛ "عقد رو بزاریم آخر همین هفته هفته بعدشم عروسی باشه ولی با اخلاف دو روز" حانیه؛ "آره آره خوبه" حرفای مهریه و سکه رو هم زدیم بعدش که تموم شد بلند شدن و خداحافظی کردیم و رفتن.
هدایت شده از ⋆𝐌𝑎͠ℎ꯭𝑙𝑖𝑛
https://eitaa.com/back_home/3675 خیلی خوووب بود.همین جوری پر قدرت ادامه بده. فقططط دلم برا حامدم میسوزه😊❤🤍 پیامم رو از طریق بهااارجون قبول کن.💙
اداره پست بهار برای نازی خانوم ری اکت آورده 📮