#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۱
مجید؛ "کی بهت گفت بیای تو؟"
حامد؛ "مجیدم"
مجید؛ "بفرمایید بیرون آقای حاتمی"
حامد؛ "حالا من شدم آقا حاتمی؟ "
مجید؛ "بله بفرمایید"
حامد؛ "باشه پس من برم"
حامد
رفتم سمت در که صدام کرد.
مجید؛ "کجا؟"
حامد؛ "خودت گفتی برم"
مجید؛ "بیا بشین حامد"
حامد؛ "آهااا حالا شد"
رفتم نشستم.
مجید؛ "چی میگفت این یارو؟"
حامد؛ "منظورت آرشِ؟"
مجید؛ "همون"
حامد؛ "هیچی سوال میپرسید و احوال پرسی کرد منم هر چرت و پرتی اومد تو مغزم تحویلش دادم"
هر چی به آرش گفتم رو براش تعریف کردم که دوتامون خندیدیم.
مجید؛ "دروغ گوی کی بودی تو؟ "
حامد؛ "تووو"
مجید؛ "خیله خب بسه مریض دارم پاشو برو"
حامد؛ "تازه داشتیم میخندیدیم"
مجید؛ "حامد مریض دارم خب"
حامد؛ "باشه فعلا"
مجید؛ "فعلا"
داشتم میرفتم سمت در که یادم افتاد یه چیزی رو بهش نگفتم واسه همین برگشتم.
حامد؛ "آهاا راستی مجید امروز سالگرد آشنایی من و موناس نمیدونم چی براش بخرم، تو نظری نداری؟"
مجید؛ "گل بخر"
حامد؛ "مگه یک ساله ازدواج کردیم که گل بخرم"
مجید؛ "خبببب بزار فکر کنم...آها ساعت، ساعت چطوره؟"
حامد؛ "آره خوبه کی بریم بخریم؟"
مجید؛ "بعد از کار چطوره؟"
حامد؛ "خوبه ولی اون موقع همه جا بستس"
مجید؛ "نه من یه دوستی دارم ساعت فروشی داره اون همیشه بازه میریم اونجا تازه ساعتاشم اصله"
حامد؛ "باشه دمت گرم، من دیگه برم فعلا"
مجید؛ "فعلا"
از اتاقش رفتم بیرون که چشمم خورد به یک آقای قد بلند و خوش تیپ که یه کیف سامسونت دستش بود و عینک آفتابی به چشماش زده بود حدس میزدم همونی باشه که آرش گفته اومد نزدیکم و دستش رو اورد جلو و منم بهش دست دادم.
نوید؛ "سلام، ببخشید آقای راد؟"
حامد؛ "سلام، نه حاتمی هستم دوست آقای راد"
نوید؛ "خوشبختم"
حامد؛ "شما...؟ "
نوید؛ "سپنتا هستم، نوید سپنتا"
حامد؛ "اهااا بله خوشحالم از دیدنتون بفرمایید بریم اتاق آقای راد رو نشونتون بدم"
نوید؛ "مرسی"
قدش ماشالله هزار ماشالله خیلی بلند بود و انرژی مثبت زیادی ازش دریافت میکردم، اتاق آرش رو نشونش دادم و در زدم و در رو باز کردم با نوید وارد اتاق شدیم که آرش بلند شد.
نوید؛ "سلام، آقای راد؟"
آرش؛ "سلام بله خودم هستم، حامد جان معرفی نمیکنی؟"
حامد؛ "آقای سپنتا متخصص ژنتیک"
آرش؛ "اووو بله بله خوشحالم از دیدنتون"
قرار شد که از این به بعد نوید تو این بیمارستان بمونه منم رفتم اتاقش و یه سری جاها رو بهش نشون دادم دیگه الان جز دکترای این بیمارستان شد.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۵۱ مجید؛ "کی بهت گفت بیای تو؟" حامد؛ "مجیدم" مجید؛ "بفرمایید بیرون آقای
خب خب شخصیت جدید داریممممم😍✨
به نظرتون کی میتونه باشه؟؟؟
دوست دارم بازیگر شخصیت جدید رمان رو خودتون حدس بزنید😉❤️
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
نام و نام خانوادگی:پدرام گنجی سن:۴۳ شغل:مغازه دار پدر و مادر:فوت شده خواهر/برادر:پیمان گنجی، پژمان گ
بازیگر شخصیت پدرام گنجی عوض شد
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
به نظرتون کی میتونه باشه؟؟؟ دوست دارم بازیگر شخصیت جدید رمان رو خودتون حدس بزنید😉❤️
خب خب دوستان حدسی ندارید؟
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۲
نوید
بیمارستان بزرگ و خوبی بود خوشحالم که اولین نفری که باهاش برخورد کردم حامد بود مشخص بود آدم آروم و صاف و صادقیه امیدوارم بقیه پرسنل بیمارستان هم همینطوری باشن از اتاقم زدم بیرون بلکه آدمای دیگه ای هم ببینم و باهاشون آشنا بشم که دیدم حامد داره با یکی حرف میزنه، مشخص بود گرم و صمیمی دارن حرف میزنن پس حتما اونم آدم خوبیه که با حامد داره حرف میزنه.
مجید
کارم که تموم شد چون یکم گرمم بود از اتاق اومدم بیرون که دیدم حامد یه لیستی دستشه و داره میاد سمت اتاقش، اتاق من و حامد تقریبا نزدیک هم بود واسه همین وقتی داشت میومد من رو دید و خندید.
مجید؛ "به چی میخندی؟"
حامد؛ "هیچی همینجوری دیدمت خندیدم"
مجید؛ "چیه من خنده داره؟"
حامد؛ "همه چیت"
مجید؛ "دیوونه، میگم راستی این دکتر جدیده که گفتی آرش گفته به جای خسروی قراره بیاد نیومد؟"
حامد؛ "کدوم...آهاااا نوید سپنتا رو میگی؟اره اومد"
مجید؛ "عه چرا نگفتی بیام ببینمش"
حامد؛ "جایی نرفته که همینجاست میبینیش"
یهو احساس کردم یکی نزدیکمون شد برگشتم دیدم یه آقای قد بلند وایستاد پشت سرم، دستش رو دراز کرد منم با تردید بهش دست دادم.
نوید؛ "سلام، من نوید سپنتا هستم فکر میکنم آقای حاتمی بهتون گفتن"
حامد؛ "بله گفتم"
مجید؛ "سلام، اره میدونم منم مجید کیانی هستم خوشبختم"
نوید؛ "منم همینطور آقای..کیانی"
مجید؛ "تخصصتون ژنتیک بود درسته؟"
نوید؛ "اره شما چی؟"
خواستم جواب بدم که دستی به شونم خورد و برگشتم دیدم آقایی با قد متوسط ولی خوش چهره و خوشتیپ رو به رومون وایساده.
مجید؛ "بله؟"
متین؛ "سلام، متین تاجیک هستم با آقای راد کار داشتم"
حامد؛ "ببخشید میتونم بپرسم چه کاری؟"
متین؛ "شما آقای راد هستین؟"
حامد؛ "نه ولی فرقی نمیکنه کاری دارین به بنده بگین"
متین؛ "ببخشید ولی من با خودشون کار دارم اگه میشه بگید کجان"
سه نفری نگاهی به هم کردیم و بعد حامد با دستش اتاق آرش رو نشون داد.
حامد؛ "اونجا"
متین لبخندی زد.
متین؛ "خیلی ممنون"
و رفت.
حامد؛ "بیشعور"
مجید؛ "عههه حامد"
حامد؛ "خب به خودم میگفت"
مجید؛ "آخی نگاش کن داره از فضولی میمیره"
حامد؛ "خب میخوام بدونم چیکارش داشت"
نوید بهمون خندید.
حامد؛ "ولی من آخر میفهمم این چیکاره بود و با آرش چیکار داشت"
مجید؛ "حامد بیخیال"
نوید؛ "به نظرم آدم بدی نبود"
مجید؛ "اره منم موافقم"
حامد؛ "مگه من گفتم بده؟!"
مجید؛ "نه ولی خیلی داری حرص میخوری"
حامد؛ "مجییید من حرص نخوردم فقط میخوام بدونم کارش چیه"
مجید؛ "خیله خب بابا باشه قبول"
چند دقیقه بعد متین از اتاق آرش با لبخند اومد بیرون و اومد سمت ما.
متین؛ "ببخشید آقای حاتمی اتاقشون کجاست؟"
حامد؛ "بفرمایید"
متین؛ "آقا شما چرا جای بقیه حرف میزنید خب بگید خوده آقای حاتمی کجان من با خودشون کار دارم"
حامد؛ "خودم هستم، حامد حاتمی منم"
متین؛ "ج..جدی؟"
حامد؛ "بله"
من و نوید به هم نگاه کردیم و به زور داشتیم خندمون رو مهار میکردیم، متین دستش رو اورد جلو حامد و حامد هم بعد از کمی مکث بهش دست داد.
متین؛ "شرمنده من واقعا نمیدون..."
حامد؛ "اشکالی نداره، کارتون رو بگید"
متین؛ "همونطور که گفتم من متین تاجیک هستم متخصص ارتوپد دکتر جدید بیمارستان، الانم آقای راد گفتن بیام پیش شما"
حامد؛ "خوشبختم"
متین؛ "منم همینطور...ببخشید آقای حاتمی"
حامد؛ "حامد، بگو حامد راحت ترم آقای سپنتا شما هم بگو حامد"
نوید؛ "پس شما هم بگید نوید"
حامد؛ "باشه، من میگم که بریم سر کارامون تا منم برم طبقه بالا بخش ارتوپد رو به متین نشون بدم"
مجید؛ "باشه فعلا"