#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵
حامد
راستش دیدن دوباره مجید اونم بعد سه سال هم خوشایند بود هم ناراحت کننده، احساس میکردم وسط یه دوراهی بزرگی قرار گرفتم که تصمیم گرفتن برام سخت شده، شایدم واقعا باید مجید رو میدیدم و این ماجرا برای همیشه تموم میشد، شایدم قرار بود امشب برای همیشه مهر پایان بزنن به رفاقتمون، با صدای مونا به خودم اومدم.
مونا؛ "حامد تو که هنوز نشستی، پاشو دیگه دیر شد"
حامد؛ "فقط ما رو دعوت کردن؟ "
مونا؛ "اره، چرا؟ "
حامد؛ "هیچی همینجوری گفتم شاید حمید یا مهتاب و احمد اقا هم هستن"
مونا؛ "نه اتفاقا منم به حانیه گفتم ولی گفت این مهمونی در سکوت باشه بهتره"
یهو صدای داد نازی اومد.
نازی؛ "ماماننننن این لباس آبیه من کجاستتت؟"
مونا؛ "من چه میدونم بگرد همونجاست "
نازی؛ "گشتم نبوددد"
مونا؛ "اومدممم، من برم ببینم لباسش کجاست تو هم پاشو آماده شو"
بدون هیچ حرفی سرمو به علامت باشه تکون دادم و از روی تخت بلند شدم، یقه اسکلی و یه کت لی روش پوشیدم با یه شلوار مشکلی،موهامو شونه زدم و عطرمو خالی کردم رو خودم و رفتم تو پذیرایی نشستم منتظر مونا و نازی، بلاخره بعد یک ساعت اومدن.
مونا؛ "بریم"
از استرس حرفی نزدم و از جام بلند شدم و رفتیم تو ماشین نشستیم، ماشینو روشن کردم.
حامد؛ "میگم مونا"
مونا؛ "جانم؟ "
حامد؛ "میخوای من نیام؟ "
مونا؛ "حامد جان من بزار امشب تموم بشه همچی"
حامد؛ "باشه"
حرکت کردم سمت خونهٔ مجید.
مجید
تو اتاق نشسته بودم و در رو بسته بودم، یهو در باز شد.
حانیه؛ "نمیخوای بیای؟ یکم دیگه میرسن"
مجید؛ "چ.چرا الان میام"
تا از اتاق رفتم بیرون صدای زنگ در اومد، تمام بدنم لرزید، نمیدونستم چجوری باید با حامد رو به رو بشم.
حانیه؛ "ایمان درو باز کن داییت اینا اومدن"
ایمان رفت درو باز کرد و حانیه و آیناز هم رفتن دم در شروع کردن به سلام و احوال پرسی و بغل کردن، منم آروم آروم رفتم نزدیکشون، با حامد چشم تو چشم شدم همه منتظر بودن که حرکتی از ما ببینن، منتظر بودن یا با هم دعوا کنیم یا همو بغل کنیم ولی هیچ کدوم از این ها اتفاق نیوفتاد.
مجید؛ "س.سلام"
حامد؛ "سلام"
حانیه؛ "خ.خیلی خوش اومدین"
حانیه همه رو به سمت پذیرایی هدایت کرد و نشستیم.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶
مجید
رفتیم نشستیم روی مبل و حانیه رفت سمت آشپز خونه که چایی بریزه.
مجید؛ "نازی دایی چه خبر؟ بیا بشین پیشم از دانشگاه بگو"
نازی خواست بیاد که حامد یه سرفه به معنای اینکه نازی بشین پیش خودم کرد.
مجید؛ "نمیخواد بیای همونجا بگو "
نازی خواست حرف بزنه که حامد با صدای بلند شروع به صحبت کرد.
حامد؛ "آبجی چه خبر؟ بیا بشین دلم برات تنگ شده به لطف بعضیا چند وقته ندیدمت"
بعضیا منظورش من بودم؟ عجب آدم...هوففف ، باید سعی کنم آروم باشم.
حانیه؛ "الان میام داداش"
حانیه با سینیه چایی اومد و سینی رو گذاشت رو میز و نشست.
مونا؛ "چه خبر داداش؟ "
مجید؛ "سلامتی، یه پام خونس یه پام بیمارستان"
مونا؛ "راستی ایمان دانشگاهت تموم نشد؟ "
ایمان؛ " نه دارم فوق میخونم"
مونا؛ "بسلامتی "
مجید؛ "چقدر من به این دوتا گفتم برید پزشکی گوش ندادن که، باز رشته ایمان خوبه ولی آیناز...اخه بازیگری چیه که میخونی! "
نازی؛ "عه دایی منم دارم بازیگری میخونم"
حامد؛ "میدونی چیه من خیلی بدم میاد بچمو مجبور کنم که رشته ای که من میخوام رو بخونه، به نظرم باید هر چی که دوست داره بخونه"
آیناز؛ "اره منم موافقم "
به آیناز یه نگاهی کردم که چرا حرف داییشو تایید کرد.
آیناز؛ "ا.البته که پدر و مادر صلاح بچشونو میخوان"
حامد با تیکه هاش داشت میرفت رو مخم و منم خستم شده بود از اینکه همش ساکت بودم، حالا نوبت منه آقا حامد.
مجید؛ "باز من فرصت اینو دارم که بچه داشته باشم و بزرگ بشه پزشکی بخونه، بعضیها که کلا این فرصتو از دست دادن"
ولی فکر کنم این حرفی که زدم یکم زیادی بود، حامد با اخم و مونا هم با تعجب خیلی زیاد به من خیره شدن و حانیه استرس داشت و میترسید دعوا بشه.
مونا؛ "منظورت چیه مجید؟ "
مجید؛ "منظوری نداشتم"
حامد؛ "چیه چرا بهش نمیگی، حالا که خودت سر این بحث رو باز کردی بگو دیگه"
مجید؛ "حامد بس کن"
حامد؛ "نه خب بگو بزار بدونه "
مجید؛ "حامددد"
حامد؛ "باشه اصلا خودم بهش میگم، ببین مونا من و تو به لطف برادر عزیزت دیگه نمیتونیم بچه دار بشیم و تمام "
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷
مونا با بهت داشت به جفتمون نگاه میکرد و چشماش پر از اشک شد و صداش بغض داشت.
مونا؛ "نازی بیا بریم، من حوصله رانندگی ندارم"
نازی؛ "کجا؟ "
مونا بلند شد و از خونه رفت بیرون، بچه ها و حانیه هم رفتن دنبالش.
مجید؛ "همینو میخواستی؟ "
حامد؛ "بلاخره که میفهمید چه الان چه ده سال دیگه، بعدشم اگه الان گذاشت رفت مقصرش خودتی "
مجید؛ "به من چه "
حامد؛ "اصلا تو به چه حقی اون حرفو زدی؟ هان؟ "
مجید؛ "تو اول شروع کردی به تیکه انداختن"
حامد؛ "واقعا که بچه ای مجید"
صدامو انداختم تو گلوم و داد زدم.
مجید؛ "من بچم؟ یا تو که بخاطر یه تصادف منو گذاشتی کنار، منی که بهت تو اون شرایط نیاز داشتم "
حامد هم شروع کرد به داد زدن.
حامد؛ "تو زندگیه منو بهم ریختی، بچم مرد مجید میفهمی؟ تو میدونی که من چقدر بچه دوست داشتم، اگه فقط اون بچه میمرد من مشکلی نداشتم ولی از این میسوزم که دیگه نمیتونم بچه داشته باشم، نازی بیست سالشه هنوز تنهاست هیچکسو نداره نه خواهری نه برادری"
مجید؛ "یعنی انقد بچه برات مهم بود که رفیق چندین سالت رو ول کردی؟ "
حامد؛ "قبول من ولت کردم تنهات گذاشتم، تو چرا نیومدییی؟چرا نیومدی بگی دردت چیههه؟"
مجید؛ "حامد تو نمیخواستی منو ببینی، به مونا گفته بودی که دیگه دور داداشتو خط بکش، میومدم چی میگفتم اخه "
حامد؛ "تو اون شرایطه سخت چه انتظاری از من داشتی؟ مجید باورت میشه خندیدن یادم رفته؟ اونم کی من، منی که باعث خنده همه میشدم و خودم همیشه میخندیدم الان دیگه حتی بلد نیستم بخندم"
مجید؛ "عیبی نداره باشه دیگه عادت کردم از همون نوجوونی عادت داشتی همیشه تقصیرا رو گردن من مینداختی "
حامد؛ "چون مقصری مجیدددد چرا نمیخوای قبول کنی، اون شب من نبودم که پشت فرمون بودم، من نبودم که یه دستم فرمون بود یه دستم گوشی...تو بودی"
سرمو انداختم پایین و ساکت شدم، چند ثانیه بعد بلند شدم و رفتم رو به روی حامد وایسادم و اونم بلند شد و نگاهم کرد.
مجید؛ "حامد، یه خواهشی دارم ازت و ازت میخوام که قبول کنی، نمیگم بخاطر من چون میدونم که دیگه برات ارزشی ندارم ولی...به خاطر اونایی که الان تو حیاط وایسادن دارن حرف میزنن قبول کن"
حامد؛ "کی گفته که دیگه برام ارزشی نداری؟ "
پوز خوندی زدم.
مجید؛ "ببین اون قضیه ماله گذشته بود و الان سه سال ازش میگذره، ازت میخوام فراموشش کنیم، هر دوتامون"
حامد؛ "به خاطر تویی که برام با ارزشی قبول میکنم"
حامد دستشو اورد جلو و دست دادیم.
حامد؛ "پس یعنی الان قراره بشیم همون حامد و مجید قبلی؟ "
مجید؛ "اره همون حامد و مجیدی که رفیق بودن..."
حامد؛ "همون حامد و مجیدی که داداش بودن"
هر دومون خندیدیم.
حامد؛ "مجید"
مجید؛ "جانم؟ "
حامد؛ "دلم برای یه چیزی تنگ شده"
مجید؛ "چی؟"
حامد؛ "بغلت"
لبخندی زدمو و آروم دستمو برای آغوش گرمش باز کردم، حامد رو سفت بغل کردم، آخ که نمیدونی منم دلم برای بغلت تنگ شده بود داداش🫂🫀