30.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی
هدایت شده از ☆hamir fans☆
یه چیزی رو این وسط درک نمیکنم
چرا هر قسمت رک شو که پخش میشه یه عالمه هیت و فحش به کسای دیگه میدن مثلا تو قسمت اولش همه هیت دادن به امیرعلی و بهار (که من واقعا دلم نمیخواد بازش کنم)در صورتی که واقعا معلوم بود خیلی بیخودی دارن هیت میدن با اومدن قسمت دوم هم رفاقت حامجیدی کلا رفت زیر سوال
با یه برنامه و یه جمله و یه حرف نمیشه معلوم کرد که رفاقتی که خیلی قدیمیه تموم شده .
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
یه چیزی رو این وسط درک نمیکنم چرا هر قسمت رک شو که پخش میشه یه عالمه هیت و فحش به کسای دیگه میدن مث
متاسفانه بعضیا کلا دنبال حاشیه هستن
یه چیزی رو میندازن وسط مردم هم عاشق اینجور چیزان ماشالله، بقیه هم همش میزنن تا آخر یکی بیاد بگه بسه دیگه تمومش کنید...
اون موقع ساکت میشن.
یه برنامه ساخته شده که ببینید و لذت ببرید نه اینکه بیاید به بازیگرای خارج از برنامه که هیچ ربطی ندارن به موضوع برنامه هیت بدین ، بابا بخدا که شعور هم خوب چیزیه.
شعور ندارید درست؛ احساسات که دارید!
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۷
حامد
اون زنگ آقای شایسته همش حرف میزد و منم هیچی از حرفاش نفهمیدم به تنها چیزی که فکر میکردم مجید بود پسری که خیلی یهویی وارد زندگیم شد، زنگ تفریح بود و مجید رفته بود بوفه کلاس خالی بود منم روی صندلی نشستم و زانوهام رو بغل کردم که مجید اومد داخل کلاس دوتا ساندویچ دستش بود اومد سمتم و یکیش رو گرفت جلوم.
مجید؛ "بیا بخور"
حامد؛ "برای من گرفتی؟"
مجید؛ "نه واسه این صندلیه گرفتم، خب معلومه برای تو گرفتم"
حامد؛ "مرسی نمیخورم"
مجید؛ "حامد بخور دیگه"
نگاهی بهش کردم و ساندویچ رو ازش گرفتم، تا به حال دوستی نداشتم که انقدر قشنگ اسمم رو صدا بزنه یا خورد و خوراک من براش مهم باشه.
حامد؛ "تو...راست گفتی دیگه؟!"
مجید؛ "چی رو؟"
حامد؛ "اینکه من و تو...دوستیم"
مجید؛ "آره واسه چی باید الکی بگم؟"
حامد؛ "آخه خیلیا الکی گفتن"
مجید؛ "نه من جز اون خیلیا نیستم، الانم اون ساندویچ رو بخور"
حامد؛ "چی هست؟"
مجید؛ "ساندویچِ دیگه، نخوردی تا حالا؟"
خندیدم.
حامد؛ "منظورم اینه که داخلش چی هست؟"
مجید؛ "کالباس"
خیلی آروم و با صدای پایین لب زدم.
حامد؛ "کاشکی الویه بود"
خواستم بخورم که ساندویچ الویه ای روی میز قرار گرفت.
مجید؛ "تو هم مثل آبجیم الویه دوست داری؟ این رو مامانم درست کرده اگه دوست داشتی بخور"
حامد؛ "تو...تو شنیدی؟"
مجید؛ "بله من گوشام تیزه حامد خان"
از لحنش خندم گرفت.
حامد؛ "تو که ساندویچ داشتی چرا رفتی خریدی؟"
مجید؛ "ساندویچ مدرسه یه طعم دیگه داره نمیشه ازش گذشت"
حامد؛ "قبول ولی..."
مجید؛ "حامد بخور دیگه الان زنگ میخوره، باز قراره یه دبیر رو مخ جدید ببینیم"
حامد؛ "باشه"
شاید واقعا مجید دوست واقعیه منه،بعد از خوردن ساندویچ کالباس زنگ خورد و بچه ها اومدن توی کلاس و یکم بعد معلم جدید اومد همه پربا گفتیم و بلند شدیم و نشستیم.
_؛ "سلام بچه ها شروع سال تحصیلی جدید رو بهتون تبریک میگم، شفیعی هستم دبیر ادبیات حالا از شما میخوایم خودتون رو معرفی کنید"
شروع شد باز فکر کنم تا آخر امروز باید بلند شم بگم حامد حاتمی هستم، همه خودمون رو معرفی کردیم و باز معلم شروع کرد به گفتن قوانین مسخره کلاسش من اون لحظه فقط داشتم به معلم نگاه میکردم ولی گوش نمیدادم چون حواسم به یه آدم دیگه بود آدمی به اسم مجید...آره مجید کیانی کسی که امروز ازش دفاع کردم ولی اون من رو از توی چاه تنهایی کشید بیرون.
مجید
تمام فکرم شده بود حامد، پسر عجیبی بود اولش خیلی محکم از من دفاع کرد و الان میبینم که خیلی آروم و ساکتِ تازه اینم فهمیدم که هیچ دوستی نداره، آخه کی دلش میاد این آدم که حتی به غریبه هم کمک میکنه رو ول کنه بره پشت سرشم نگاه نکنه؟ ولی وضعیت منم همینه که، پس شاید ما بتونیم باهم باشیم شاید ما...مکمل همیم.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۶۷ حامد اون زنگ آقای شایسته همش حرف میزد و منم هیچی از حرفاش نفهمیدم به
عجیبه ولی
حامد رو به شدت درک میکنم...🙂💔