eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
یه چیزی رو این وسط درک نمیکنم چرا هر قسمت رک شو که پخش میشه یه عالمه هیت و فحش به کسای دیگه میدن مث
متاسفانه بعضیا کلا دنبال حاشیه هستن یه چیزی رو میندازن وسط مردم هم عاشق اینجور چیزان ماشالله، بقیه هم همش میزنن تا آخر یکی بیاد بگه بسه دیگه تمومش کنید... اون موقع ساکت میشن.
یه برنامه ساخته شده که ببینید و لذت ببرید نه اینکه بیاید به بازیگرای خارج از برنامه که هیچ ربطی ندارن به موضوع برنامه هیت بدین ، بابا بخدا که شعور هم خوب چیزیه. شعور ندارید درست؛ احساسات که دارید!
بخاطر تو میزارم🤍✨
حامد اون زنگ آقای شایسته همش حرف میزد و منم هیچی از حرفاش نفهمیدم به تنها چیزی که فکر میکردم مجید بود پسری که خیلی یهویی وارد زندگیم شد، زنگ تفریح بود و مجید رفته بود بوفه کلاس خالی بود منم روی صندلی نشستم و زانوهام رو بغل کردم که مجید اومد داخل کلاس دوتا ساندویچ دستش بود اومد سمتم و یکیش رو گرفت جلوم. مجید؛ "بیا بخور" حامد؛ "برای من گرفتی؟" مجید؛ "نه واسه این صندلیه گرفتم، خب معلومه برای تو گرفتم" حامد؛ "مرسی نمیخورم" مجید؛ "حامد بخور دیگه" نگاهی بهش کردم و ساندویچ رو ازش گرفتم، تا به حال دوستی نداشتم که انقدر قشنگ اسمم رو صدا بزنه یا خورد و خوراک من براش مهم باشه. حامد؛ "تو...راست گفتی دیگه؟!" مجید؛ "چی رو؟" حامد؛ "اینکه من و تو...دوستیم" مجید؛ "آره واسه چی باید الکی بگم؟" حامد؛ "آخه خیلیا الکی گفتن" مجید؛ "نه من جز اون خیلیا نیستم، الانم اون ساندویچ رو بخور" حامد؛ "چی هست؟" مجید؛ "ساندویچِ دیگه، نخوردی تا حالا؟" خندیدم. حامد؛ "منظورم اینه که داخلش چی هست؟" مجید؛ "کالباس" خیلی آروم و با صدای پایین لب زدم. حامد؛ "کاشکی الویه بود" خواستم بخورم که ساندویچ الویه ای روی میز قرار گرفت. مجید؛ "تو هم مثل آبجیم الویه دوست داری؟ این رو مامانم درست کرده اگه دوست داشتی بخور" حامد؛ "تو...تو شنیدی؟" مجید؛ "بله من گوشام تیزه حامد خان" از لحنش خندم گرفت. حامد؛ "تو که ساندویچ داشتی چرا رفتی خریدی؟" مجید؛ "ساندویچ مدرسه یه طعم دیگه داره نمیشه ازش گذشت" حامد؛ "قبول ولی..." مجید؛ "حامد بخور دیگه الان زنگ میخوره، باز قراره یه دبیر رو مخ جدید ببینیم" حامد؛ "باشه" شاید واقعا مجید دوست واقعیه منه،بعد از خوردن ساندویچ کالباس زنگ خورد و بچه ها اومدن توی کلاس و یکم بعد معلم جدید اومد همه پربا گفتیم و بلند شدیم و نشستیم. _؛ "سلام بچه ها شروع سال تحصیلی جدید رو بهتون تبریک میگم، شفیعی هستم دبیر ادبیات حالا از شما میخوایم خودتون رو معرفی کنید" شروع شد باز فکر کنم تا آخر امروز باید بلند شم بگم حامد حاتمی هستم، همه خودمون رو معرفی کردیم و باز معلم شروع کرد به گفتن قوانین مسخره کلاسش من اون لحظه فقط داشتم به معلم نگاه میکردم ولی گوش نمیدادم چون حواسم به یه آدم دیگه بود آدمی به اسم مجید...آره مجید کیانی کسی که امروز ازش دفاع کردم ولی اون من رو از توی چاه تنهایی کشید بیرون. مجید تمام فکرم شده بود حامد، پسر عجیبی بود اولش خیلی محکم از من دفاع کرد و الان میبینم که خیلی آروم و ساکتِ تازه اینم فهمیدم که هیچ دوستی نداره، آخه کی دلش میاد این آدم که حتی به غریبه هم کمک میکنه رو ول کنه بره پشت سرشم نگاه نکنه؟ ولی وضعیت منم همینه که، پس شاید ما بتونیم باهم باشیم شاید ما...مکمل همیم.
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
استوری جدید آهنگی 🪐 🆔 @hamjid_story
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
استوری شبیه هم باشه ؟؟؟🙃 🆔 @hamjid_story
۶۰تایی شدنمون مبارککککک🥲✨🤍 بمونید برام🌱
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تئاتر فردریک 🎭 🆔 @hamjid_story
مجید اون روز تموم شد ولی رفاقت من و حامد شروع شد. [پایان فلش بک] نوید؛ "حامد، حاااامدددد، مجییییدد" حامد به خودم اومدم دیدم نوید داره صدامون میکنه. حامد؛ "بله؟ جانم چی شده؟" نوید؛ "کجایین شما دوتا؟ دو ساعته دارم صداتون میکنم" مجید؛ "یه سر رفتیم گذشته و برگشتیم" نوید؛ "گذشته مثلا چقدر گذشته؟" مجید؛ "۳۱ سال پیش" نوید؛ "۳۱ سالللل! مگه شما چند ساله دوستین؟" حامد؛ "همون ۳۱ سال دیگه" نوید؛ "آها، پس رفاقت محکمی دارید" حامد؛ "بله، حالا چیکارمون داشتی؟" نوید؛ "هیچی دیدم خشکتون زده فکر کردم سکته کردین" خندیدیم. نازی امتحان رو که دادم کلاس تموم شد و از کلاس داشتم میومدم بیرون که یکی صدام زد، خدایا این چرا ول نمیکنه؟! اشکان؛ "خانم حاتمی" برگشتم سمتش. نازی؛ "بله؟" اشکان؛ "پدرتون برگشتن؟" نازی؛ "بله برگشتن" اشکان؛ "میشه شمارشون رو بدین؟" نازی؛ "برای چی؟" اشکان؛ "میخوام باهاشون حرف بزنم" نازی؛ "دربارهٔ؟" اشکان؛ "درباره...عمر خیر" نازی؛ "ببخشید یه سوالی داشتم؟" اشکان؛ "بفرمایید؟" نازی؛ "شما متوجه نمیشین یا خودتون رو زدین به اون راه؟" اشکان؛ "منظورتون چیه؟" نازی؛ "من به شما گفتم نامزد دارم قراره ازدواج کنم بعد شما مزاحم من میشین؟" اشکان؛ "نه نه نه من قصد مزاحمت نداشتم فقط میخواستم..." نازی؛ "یه بار دیگه مزاحمم بشین به پدرم میگم" رد شدم و رفتم توی حیاط دانشگاه نشستم روی یکی از نیمکت ها و نفس عصبی ای کشیدم خوش به حال آیناز که امتحانش رو زودتر داد و رفت، گوشیم رو در اوردم و ماشین گرفتم که پنج دقیقه ای رسید، رسوندم دم در بیمارستان بابا و پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم و رفتم داخل بیمارستان سمت پذیرش. نازی؛ "سلام خسته نباشید" _؛ "سلام خیلی ممنون، بفرمایید؟" نازی؛ "من دختر دکتر حاتمی هستیم اومدم ببینمشون میشه پیج کنید بیان اینجا؟" _؛ "خیلی خوش اومدین، بله حتما" حامد گرم صحبت با نوید و مجید بودم که پیجم کردن که برم پذیرش. حامد؛ "وا چی شده این وقت روز که من رو پیج میکنن؟" مجید؛ "میخوای ما هم باهات بیام؟" حامد؛ "هر جور مایلید" سه تایی رفتیم سمت پذیرش که دیدم نازی اومده. حامد؛ "به به ببین کی اینجاست، چطوری اومدی شیطون؟" نازی؛ "سلام، ماشین گرفتم" مجید؛ "سلام" نوید؛ "سلام" حامد؛ "میگفتی میومدم دنبالت" نازی؛ "نه دیگه اومدم هم شما هم دایی رو سوپرایز کنم" مجید؛ "پس آیناز کو؟" نازی؛ "اون که زودتر رفت خونه" حامد؛ "آها راستی معرفی نکردم، نوید جان این خانم که میبینی دختر خوشگلمِ که میمیرم براش" نازی؛ "عههه خدانکنه، خوشبختم" حامد؛ "ایشونم که گفته بودم آقا نوید متخصص ژنتیک رفیق جدید ما" نوید؛ "خوشحالم از دیدنتون" نازی؛ "منم همینطور، بابا خیلی تعریف کردن ازتون" نوید؛ "حامد جان لطف داره" مجید؛ "خب دایی بیا بریم تو اتاقم کارت دارم" نازی؛ "چیکار؟" مجید؛ "میگم بهت"
29.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳