eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۱🎬: آقای کارسون همانطور که کت تنش را در می آورد گفت: امروز خیلی خسته کن
🎬: ملین در حالیکه مادرش به شدت مخالف رفتنش به عراق بود و بچه ها هم ابراز دلتنگی می کردند راهی عراق شد. آقای کارسون هیچ نظری نمیداد، مانند مجسمه ای بی حس و حال حرکات ملین را میدید و چیزی نمی گفت، شاید می دانست که حرفهایش تاثیری در تصمیم ملین نمی گذارد. از نظر او ملین دختری خود ساخته و البته سرخود بود که در هیچ دوره از زندگی اش به نظرات اطرافیان توجهی نداشت. در اوج نوجوانی همسر یک جوان یمنی مسلمان شد و دینش را عوض کرد، او حتی برای انتخاب مذهبش به نظریات همسرش هیچ بهایی نداد و با اینکه داوود اهل تسنن بود اما هر چه که تلاش کرد تا ملین به سمت او برود موفق نشد و ملین اعتقادش این بود که برگزیده ترین دین و مذهب اسلام و تشیع هست و بعد هم که ملاقات مختلف مذهبی سیاسی ملین توجه رسانه های بین المللی را به خودش جذب کرد و حتی شبکه های ماهواره ای فارسی زبان با ملین مصاحبه داشتند و توجه همه به او جلب شد. آقای کارسون روی مبل نشسته زود و منتظر بود که ملین با چمدان سفرش از اتاق بیرون بیاید و قرار بود با هم به فرودگاه بروند. انتظار آقای کارسون آنقدر طول نکشید که ملین در چارچوب در ظاهر شد، با مانتوی سیاه بلند و شال سیاهرنگی که شانه تا شانه ی او را گرفته بود، شبیه زنهای عرب شده بود. آقای کارسون با دیدن ملین سری تکان داد و گفت: فقط یک چادر بپوشی و نقاب هم بزنی دیگه حتی مادرت تو را هم نمی شناسد و فکر می کند یک زن عرب ساکن خانه اش شده... ملین کنار پدرش نشست و گفت: اتفاقا چادر و نقاب هم داخل چمدان دارم که به موقع اش می پوشم، چون می دانم از رفتن من به این سفر ناراحت هستید قبل از رفتن می خواهم خوشحالتان کنم و فکر نکنید من دختر سربه هوا و خودخواهی هستم، بلکه من تیز بین و باهوش و عمقی نگر هستم. خانم کارسون که تا آن لحظه شنونده زود گفت: چی شده ملین؟! می دونی که چقدر از دستت ناراحت هستم. ملین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: ناراحت نباش مادر! من الان یکی از کسانی هستم که در سازمان ملل عضو هستم و آقای گروندی پیغام یک مقام مسول را به من داد و من رسما اینک یکی از مشاورین و سخنگوهای سازمان ملل متحد هستم و شما بابت داشتن چنین دختری باید به خودتون افتخار کنید. خانم کارسون از شنیدن این حرف دهانش از تعجب باز مانده بود و ملین در میان تعجب حاکم بر خانه از جا بلند شد و گفت: فکر می کنم وقت رفتنه و آقای کارسون از جا بلند شد و ملین بچه ها را بوسید و به طرف در خانه رفت... ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۲🎬: ملین در حالیکه مادرش به شدت مخالف رفتنش به عراق بود و بچه ها هم ابر
🎬: ملین وارد شهر نجف شد، برای اولین بار بود بعد از اینکه مسلمان شده بود به حرم یکی از ائمه مشرف میشد. ملین به محض ورود به نجف، تاکسی به مقصد حرم امام علی علیه السلام گرفت. سوار تاکسی که بود اطراف را نگاه می انداخت، مردم در دسته های مختلف، گروه گروه و گاهی تکی و دونفره با کوله پشتی های بر دوش و پرچم های سبز و سیاه یاحسین به همان مسیری حرکت می کردند که آنها می رفتند. ملین با تعجب صحنه های اطراف را نگاه می کرد و هر چه که به حرم نزدیک می شدند بر تعداد جمعیت افزوده میشد بالاخره نزدیکی های حرم ماشین متوقف شد و ملین پیاده شده و همراه جمعیت حرکت کرد. به جمعیت پیش رو نگاه می کرد، از همه قشر انسان در اینجا بود، زن و مرد و پیر و جوان، زنها همه چادر داشتند و ملین با مانتو مثل وصله ی ناجوری در میان آنها بود، پس خود را به کناری کشاند و چمدان کوچک سفری اش را روی زمین خواباند و زیپ آن را کشید، او چادر را روی لباس ها گذاشته بود چون حدس میزد که احتیاجش بشود. ملین خیلی دوست داشت مورد توجه همه قرار بگیرد و اطرافیان بفهمند که او زنی تازه مسلمان و اروپایی ست که به این سفر آمده اما می خواست طوری عمل کند که کسی از حرکات او حتی پوشش، ایراد نگیرد. ملین چادر عربی را که گاهی در یمن استفاده می کرد، از چمدان بیرون آورد و بر سرش کشید و دوباره حرکت کرد. این بار با اعتماد به نفس بیشتری قدم بر می داشت... ملین به جایی رسید که گنبد و گلدسته های حرم امام علی در دیدش قرار داشت، لحظه ای ایستاد و زیر لب گفت: پس حرم علی بن ابیطالب اینجاست، همان که سرآمد در جنگ با یهود بود، همان کسی که به گواهی تاریخ درب قلعه ی مستحکم و بزرگ یهودیان را از جا درآورد. همانکه یهود از نامش نفرت دارد و اینک کمر به قتل شیعیان او بسته است. ملین بی اراده به سمت حرم رفت، اینجا جمعیت موج میزد، ملین به هر طرف نگاه می کرد جای خالی پیدا نمی کرد پس با زحمت خود را از بین جمعیت به گوشه ای کشانید. او می خواست وارد حرم شود و با چشم خود حرم امام علی را ببیند، اما با این چمدان نمی شد. در همین حین نگاهش به موکبی افتاد که میهمانان را به سوی خود می خواند، ملین زیر لب گفت: احتمالا باید مقداری پول خرج کنم تا در این سفر راحت باشم و با زدن این حرف به سمت موکب و مردی که مردم را برای غذا به داخل موکب دعوت می کرد رفت. ملین به مرد نزدیک شد و با عربی نچندان روانی به آن مرد فهماند که در ازای گرفتن چقدر دینار می تواند از وسایلش مراقبت کند؟! مرد لبخندی زد و گفت: شما اروپایی هستید؟! ملین سری تکان داد و گفت: بله از کجا متوجه شدید؟! مرد اشاره ای به ملین کرد و گفت: چشم های رنگی و چهره بور و کک مکی و زبان شکسته ی عربی تان همه همه نشان می دهد اروپایی هستید ملین گلویی صاف کرد و گفت: درست است اروپایی هستم اما من تازه مسلمان شدم، شیعه هستم یک نویسنده ی شناخته شده و خودش را معرفی کرد. مرد عراقی تا متوجه شد که ملین تازه مسلمان شده و به عشق امام حسین اینهمه راه را آمده با کمال احترام و اشتیاقی در کلامش او را به ساختمانی در کنار موکب راهنمایی کرد و خودش هم چمدان ملین را به دست گرفت و او را همراهی کرد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۳🎬: ملین وارد شهر نجف شد، برای اولین بار بود بعد از اینکه مسلمان شده بو
🎬: مرد عرب با احترام تمام، ملین را که حالا میدانست اروپایی و تازه مسلمان هست به داخل اتاقی اختصاصی راهنمایی کرد تا احترام و عزتی سرش بگذارد. ملین وارد اتاق شد، اتاقی بزرگ که دور تا دورش را با پرچم های سیاه یا حسین و شمایل اهل بیت علیهم السلام پوشانده بودند. دو خانم دیگر هم در اتاق حضور داشتند که انگار خواب بودند. ملین گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت، باورش نمیشد اینک اینجاست، واقعا سرنوشت عجیبی داشت، دختری که در خانواده ی یهودی متعصب به دنیا آمده، الان در کنار حرم امام اول شیعیان بود و می خواست برای امام حسین کتاب بنویسد. ملین غرق فکر بود که سینی غذایی جلویش گرفتند، ملین نگاهی به زنی که سینی را آورده بود کرد و گفت: من غذا نخواستم! زن لبخندی زد و گفت: از راه دور آمده اید، وقت نهار است بخورید. ملین نگاهی به سینی پیش رویش کرد، انواع خوراکی ها موجود بود، هم میوه و سوپ و پلو و گوشت و...انگاری دستی هنرمندانه و باذوق اینها را چیده بود، ملین تشکری کرد و زن سینی را زمین گذاشت و بیرون رفت. ملین زیر لب گفت: معلوم نیست چقدر پول بابت همین سینی غذا بگیرند، پس بهتره تمام خوارکی ها را امتحان کنم و بخورم و مشغول خوردن شد. بعد از گذشت نیم ساعتی از آمدنش از جا بلند شد، چمدانش را گوشه ی اتاق گذاشت و بیرون رفت. جلوی موکب باز همان مرد عرب را دید و به طرفش رفت و گفت: چمدان من داخل اتاق هست، امکان دارد مراقبش باشید، برگشتم هزینه اش را حساب می کنم. مرد دستی روی چشمش گذاشت و گفت: چشم، مراقبش هستم، خیالتان راحت، به زیارتتان برسید. ملین تشکری کرد، انتظارداشت رسیدی در ازای تحویل چمدان به او بدهند، اما چیزی نداد و او هم بدون گفتن حرفی راهی حرم که فاصله چندانی نداشت شد. درب ورودی حرم خیلی شلوغ بود، ملین وسط جمعیت گرفتار شده بود و فشار جمعیت او را به این سو و آن سو می برد. ملین کمی گیج شده بود، اینهمه شور و شوق برای دیدن یک قبر از کجا نشأت می گیرد اما دوست داشت با جمعیت باشد تا او هم قبر امام اول شیعیان را ببیند. بالاخره بعد از گذشت لحظاتی سخت و نفس گیر ملین به داخل حرم رسید. از آنچه که میدید تعجب کرده بود. ساختمانی بسیار بزرگ با درهای زیاد و مملو از جمعیت، دیوارهای آینه کاری شده و چلچراغ هایی بزرگ و شکیل که از سقف آویزان شده بود. بوی گلاب در همه جا پیچیده بود و حس خوبی به آدم می داد، ملین حالا می فهمید که مردم چرا به اینجا هجوم می آورند آخر اینجا احساس راحتی و آرامش خاصی به انسان دست میداد. نگاه او از در و دیوار زیبای حرم به سمت ضریحی کشیده شد که دور تا دورش مملو از جمعیت بود. ملین ترجیح داد از دور نگاه کند و جلو نرود چون نمی توانست دوباره فشار جمعیت را تحمل کند و زیر لب گفت: چقدر دولت عراق خرج این مکان کرده است، باید حتما بپرسم چقدر هزینه در دولت به این جا اختصاص دارد و اصلا چگونه حاضرند چنین هزینه های زیادی کنند... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
💌 سلام بر یاران نیک‌اندیش فرصتی ناب و آسمانی پیش روی شماست تا با دستان مهرورز خود، چراغی در دل کودکانی بی‌پناه بیفروزید و در مسیر زندگی‌شان، نوری از امید بتابانید. 🌟 کمیته امداد با اجرای طرح «اکرام ایتام و محسنین»، زمینه‌ای فراهم آورده تا هر یک از شما بزرگواران بتوانید با پرداخت ماهیانه حداقل ۵۰ هزار تومان، حامی معنوی فرزندی یتیم یا نیازمند گردید و مهر خود را بی‌واسطه به حساب خود او واریز کنید 💳 📌 نکته قابل توجه آن‌که، حامیان گرامی می‌توانند شرایط مدنظر خود را برای انتخاب فرزند معنوی اعلام فرمایند؛ از جمله: - جنسیت فرزند (دختر یا پسر) - وضعیت (یتیم یا نیازمند) - رده سنی مورد نظر 📝 برای ثبت‌نام، کافی‌ست اطلاعات زیر را به کارشناس طرح اکرام ایتام ارسال فرمایید تا شماره کارت فرزند معنوی‌تان را دریافت نمایید: 👤 نام و نام خانوادگی 🆔 کد ملی 📅 تاریخ تولد 💼 شغل 🎓 تحصیلات 📱 شماره تماس 📍 جهت ثبت‌نام، لطفاً به پی وی خانم حسینی مراجعه فرمایید: 👇👇 @T_hosynee 💖 بیایید با هم، دل کودکی را شاد کنیم و در دفتر زندگی‌اش، برگ زرینی از مهر و محبت بیفزاییم. 🌈 اگر خود در این طرح نورانی همراه شدید، یا آن را شایسته دانستید، سپاسگزار خواهیم بود اگر این پیام را در دیگر گروه‌ها نیز منتشر فرمایید تا حلقه‌ی نیکوکاری گسترده‌تر گردد و دل‌های بیشتری به این رودخانه‌ی مهر بپیوندند. 📖 «وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» @bartaren
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۴🎬: مرد عرب با احترام تمام، ملین را که حالا میدانست اروپایی و تازه مسلم
🎬: جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد و ملین ترجیح داد هر چه زودتر خود را به جاده ای برساند که میگفتند نجف را به کربلا وصل می کند و پیاده روی در این جاده انجام میشود پس با سختی خود را از میان جمعیت بیرون کشید و از حرم خارج شد، جمعیت بیرون حرم آنقدر زیاد بود که ملین یک لحظه قاطی کرد و نمی دانست کجاست و موکبی که چمدانش را سپرده بود گم کرد. خودش را به کناری کشید و خوب تمرکز کرد و بعد از لحظاتی چشمش به تابلوی بزرگی که بالای موکب بود افتاد و از دور آن را نشان کرد و حرکت کرد سمت موکب، جمعیت زیاد بود و حرکت ملین کند بود اما بالاخره بعد از گذشت بیست دقیقه خودش را به موکب رساند و در بین جمعیت چشم می گرداند تا همان آقا را پیدا کند، اما انگار نبود. ملین همانطور که حیران ایستاده بود یکدفعه صدای آشنایی از کنارش به گوش رسید: خانم! خانم ملین بلامی.. ملین به عقب برگشت و با دیدن همان آقا گفت: ببخشید دنبال شما می گشتم، شما چه خوب اسم من را به خاطر سپردید و من اصلا یادم رفت اسم شما را بپرسم. مرد لبخندی زد و گفت: اسم من خادم الحسین هست، اصلا همه ی ما خادم الحسین هستیم، چمدانتون را می خواستین؟! ملین سرش را تند تند تکان داد و گفت: بله..بله من می خواهم برم پیاده روی میشه من را راهنمایی کنید؟! مرد دستی روی چشم گذاشت و گفت: چند لحظه صبر کنید وسایلتون را براتون بیارم و با شتاب به سمت همان اتاق رفت و خیلی زود در حالیکه چمدان ملین را به دست گرفته بود آمد و گفت: خانم بلامی پشت سر من بیاید و جلو حرکت کرد. ملین از اینهمه محبت و توجه این آقا متعجب شده بود و گفت: چمدان را بگذارید زمین، چرخ داره و راحتی روی زمین بکشیدش، اینجوری اذیت میشید. مرد که انگار صدای ملین را نمی شنید جلو می رفت. نزدیک ده دقیقه ای پیاده روی کردند و از بین جمعیت گذشتند، مرد ایستاد و به جاده ی پیش رو اشاره کرد و گفت: همراه این جمعیت پیش برید، اینجا همان جاده ی عشق است همانجا که تو را به حسین می رساند و با زدن این حرف اشک گوشه ی چشمش را با سر انگشتش گرفت و چمدان را جلوی پای ملین گذاشت و در یک لحظه انگار غیب شد. ملین غرق جاده ی پیش رو شده بود، انگار دو طرف این جاده قبرستان بود، اما این مسیر هر دو طرف چادرهایی زده بودند و جلوی هر چادر خوراکی های مختلف می دادند. ملین دسته ی چمدانش را به دست گرفت و گفت: امام حسین هم شده محل کاسبی برای این مردم و نیشخندی زد و یکباره یاد اون آقا افتاد و گفت: وای فراموش کردم پول غذا و هزینه ی نگهداری از چمدانم را بدهم و لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: دیگه این هم از خوش شانسی من هست که اون آقا هم فراموش کرد طلب پول کند. ملین با زدن این حرف قدم در جاده گذاشت و نمی دانست هر لحظه در این جاده باید منتظر عجایبی بود ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۵🎬: جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد و ملین ترجیح داد هر چه زودتر خود را
🎬: ملین در جاده ای که نجف را به کربلا وصل می کرد به راه افتاد، خیلی عجیب بود، انگار که اینجا جاده ی پیاده روی نبود و بازاری چندین کیلومتری بود که انواع و اقسام خوردنی ها، خدمات و مراقبت ها در آن وجود داشت. ملین کن کم متوجه شد، بر خلاف فکری که او می کرد که این مردم برای تجارت و فروش مواد تولیدی خود به اینجا آمده اند، هیچ کس متاعی برای فروش ندارد، یعنی آنهاتمام چیزهایی را که عرضه می کردند به زائران رایگان می دادند چرا که اعتقاد داشتند طرف معامله ی آنها حسین است و حسین کسی ست که مال و جان و زن و فرزند و خانواده اش را برای مسلمین فدا کرد، البته هر کس که در این راه سر سوزنی خرج کند، حسین چندین هزار برابر آن را به او بر می گرداند. ملین با تعجب اطراف را می نگریست، عشق این مردم به حسین واقعا تعجب بر انگیز و غیر قابل باور بود. اصلا این اجتماع، اجتماعی عجیب بود، هر کس هر چه را که احتیاج داشت بدون کمترین هزینه ای به دست می آورد جامعه ای که یک هدف متعالی داشت و در آن جیب من و تو و پول من و تو نداشت، هر چه بود متعلق به همه بود و همه هم از عشق و مهر حسین بود. ملین با خود فکر می کرد اگر همچین جامعه ای جهانی میشد دیگر در دنیا هیچ جنگ و کشتار و ظلمی نبود و انگار بهشت در روی زمین محقق میشد هر قدمی که ملین برمی داشت، صحنه ای اعجاب انگیز و مبهوت کننده میدید و جالب است زمانی که افراد متوجه میشدند ملین از کشوری اروپایی آمده و از یهودیت بیرون آمده و مسلمان شده است، به او احترامی زیاد می گذاشتندو آنقدر به ملین توجه می کردند که ملین شرمنده ی این محبت می شد. روز سوم پیاده روی بود، ملین روی مبل کنار موکبی نشسته بود و عینک آفتابی روی چشمهایش را بالا زد و در همین حین مردی با سینی شربت به سمت او آمد و همانطور که لبخند می زد به او شربت آبلیمو تعارف کرد. ملین با زبان عربی از او تشکر مرد و مرد جوان پرسید: شما عراقی نیستید، از کجا آمدید؟! ملین لیوانی شربت برداشت و همانطور که سرش را تکان میداد خود را معرفی کرد و به اختصار از زندگی اش گفت و البته تمام این حرفها با اهدافی خاص بود. مرد از شنیدن داستان او خیلی خوشحال شد و اشاره کرد که ملین همین جا باشد تا او برگردد ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۶🎬: ملین در جاده ای که نجف را به کربلا وصل می کرد به راه افتاد، خیلی عج
🎬: ملین تکیه به پشتی مبل داد و چشمانش را بست، چقدر اینجا احساس راحتی می کرد هر چه که اراده می کرد فراهم بود، اگر دوست داشت خستگی اش را با خوابی راحت از تن به در کند، خوابگاه فراهم بود، اگر هوس دوش گرم می کرد حمام اماده بود و جالب اینجاست که حتی لباس های چرک هم رایگان می شستند، ملین آرام زمزمه کرد: اینجا واقعا خوب است! که با صدای مردی به خود امد: اینجاست این خانم است. ملین چشمانش را از هم باز کرد و جلویش چند نفر را دید با دوربین فیلمبرداری و کلی امکانات برا ضبط یک مصاحبه چشمان ملین با دیدن این صحنه درخشید و فکری مانند برق از سرش گذشت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که لباس و چادرش را مرتب می کرد با لبخند سلام کرد. مردجوانی که میکروفن در دست داشت جلو آمد و گفت: شما زبان عربی می دانید؟! ملین لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: بله من سالها با همسرم که از یمن بود در صنعا زندگی کردیم و همین امر باعث شد عربی را یاد بگیرم البته آنچنان مهارت ندارم اما می توانم صحبت کنم. مرد جوان با لبخند گفت: به به! چه خوب، به عراق خوش آمدید، آیا برادرما درست متوجه شده است که شما تازه مسلمان شده اید و به مذهب شیعه درآمدید؟! ملین سری تکان داد و گفت: بله، ملیت من فرانسوی بریتانیایی هست و در خانواده ای یهودی به دنیا آمدم اما بعد از مطالعه و تحقیق بسیار، متوجه شدم که دین اسلام کامل ترین دین است و مذهب شیعه تنها راه نجات بشریت و حق ترین مذهب روی زمین است، باید بگویم بنده ملین بلامی هستم که در سازمان ملل متحد مشغول به کار هستم، نویسنده ای توانا که کتب عقیدتی و مذهبی در اثبات حقانیت شیعه نوشتم و البته مقالات جنجالی زیادی هم به رشته ی تحریر دراوردم که صدای صهیونیست ها را در آورده و هجمه ای زیادی به سمت من وارد شد. قاب دوربین تصویر ملین را در خود جای داده بود و گزارشگر با دانستن زندگی پر فراز و نشیب ملین به هیجان امده بود و ملین شمرده شمرده و با تمرکز، زندگی و اعتقاداتش را بیان می کرد و البته تاکید کرد که این سفر را برای نوشتن کتابی پیرامون امام حسین آمده و با صحنه های عجیبی روبه رو شده است. صحبت های ملین برای گروه فیلمبرداری بسیار جالب بود و کم کم ، جمعیتی دور آنها جمع شد و هر کس متوجه قضیه می شد به دیگری می گفت و این جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و ملین انگار از این اتفاق بیشتر سر ذوق آمده بود و مسائلی را بیان می کرد که تحسین اطرافیان را برانگیخته بود... ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۷🎬: ملین تکیه به پشتی مبل داد و چشمانش را بست، چقدر اینجا احساس راحتی م
🎬: اتفاق های خارق العاده پیرامون ملین در جریان بود، انگار دستی پنهانی می خواست او شهره ی مردم شرکت کننده در پیاده روی شود و عکس او در رسانه های مختلف دست به دست شود. ملین دوباره حرکتش را به سمت کربلا شروع کرده بود با این تفاوت که اینبار تنها نبود و تعداد زیادی مرد و زن اطرافش را گرفته بودند و هر از گاهی کسی با دوربین یا گوشی اش جلو می آمد و از او فیلمی شکار می کرد آخر کم کسی نبود، عضوی از سازمان ملل متحد که تا چندی پیش یهودی بوده و اینک مسلمان شده، از قضا دست به قلم خوبی هم دارد و از آن عجیب تر اینکه چندین بار انتقادات شدیدی از صهیونیست ها کرده بود. مردم عراق سعی می کردند احترام تام و کامل به او بگذارند و با پذیرایی های متنوع او را گرامی می داشتند. او هم همانطور که قدم بر می داشت از اعتقادات مردم می پرسید، از دلیل محبتشان به امام حسین سوال می کرد و از داستان هایی پیرامون واقعه ی کربلا سؤال می کرد. انگار سوالات ملین تمامی نداشت و مردم هم با صبر و حوصله و گاهی هیجان و شوق به سوالاتش جواب می دادند. بالاخره بعد از چندین روز پیاده روی به کربلا رسیدند. ملین زمانی که پا در خیابان امام حسین گذاشت و برای اولین بار چشمش به گنبد و گلدسته های طلایی این حرم شریف افتاد لحظه ای ایستاد و با ذوق گنبد و بارگاه را تماشا کرد و بعد نگاهی به چشم های اطرافش که خیره به او بودند کرد و یکباره خود را به سجده انداخت. صحنه ای در پیش چشم مردم شکل گرفته بود که انگار مجنونی بیابان گرد از راه رسیده و لیلی اش را در نزدیک خود می بیند، ملین دقایقی به همان حالت سجده باقی ماند و و مردم با دیدن لرزش شانه های او به حال ملین که گمان می کردند از شوق وصال گریه می کند، غبطه می خوردند و این حرکت ملین،قرب و عزت آن را در پیش چشم مردم افزون نمود.. ملین در شلوغی جمعیت پا به حرم حسین علیه السلام گذاشت و از دیدن این همه مردم که بر سر و سینه می زدند غرق شگفتی شده بود، برای او قابل باور نبود که این مردم، مردی را که قرن ها پیش در این محل کشته شده است، اینچنین دوست می دارند و در غمش تا سر حد بیهوشی عزاداری می کنند. این سفر تجربه ای ارزشمند و البته فرصتی بی نظیر بود که بعدها اثراتش در زندگی ملین پدیدار شد و دقیقا او را به خواسته اش رسانید ادامه دارد... @bartaren 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۸🎬: اتفاق های خارق العاده پیرامون ملین در جریان بود، انگار دستی پنهانی
🎬: ملین خسته از سفری طولانی به لندن رسیده بود، پشت در خانه ایستاد و قبل از اینکه زنگ در را فشار دهد، نگاهی به سراپای خود کرد که مرتب باشد و مادرش از لباس و قیافه ی او ایراد نگیرد و زنگ در را فشار داد. خیلی زود در باز شد و مادر با دیدن ملین لبخندی زد و همانطور که از جلوی در کنار می رفت تا او وارد خانه شود گفت: اوه ملین! چرا خبر ندادی که برمی گردی؟! و بعد خیره به صورت آفتاب سوخته ی ملین شد و ادامه داد: رنگ صورتت چرا اینطور شده؟! ببین کک مک های صورتت بیشتر شده به نظرم لاغرتر هم شدی. ملین وارد خانه شد و گفت: شاید آفتاب داغ عراق رنگ صورتم را کمی تغییر داده باشد اما لاغرتر که نشدم و مطمئن هستم که اضافه وزن پیدا کردم، آخه اونجا خوارکم خیلی زیاد شده بود. مادر سری تکان داد و گفت: آره، تو‌گفتی و من باور کردم! اونم کشور جهان سوم و جنگ زده ای مثل عراق، برای خودشان هم خوراک ندارند تا برسه به توریست ها، البته برای کسب درآمد و خالی کردن جیب امثال تو، شاید حرفت درست باشه، اما من که می دانم تو اهل زیاد پول خرج کردن نیستی. ملین چمدانش را کنار مبل گذاشت و روی مبل لم داد و گفت: تو اشتباه می کنی مادر، صحنه هایی را دیدم که باورش برای شما سخته، من از انواع و اقسام خوراکی ها و نوشیدنی ها در عراق استفاده کردم بدون اینکه کوچکترین پولی خرج کنم. مادر با تعجب به ملین خیره شد و گفت: چی میگی ملین؟! نکنه میهمان سفارت یا جایی دیگه بودی؟! ملین همانطور که با صدای بلند بچه هاش را صدا می کرد گفت: میهمان که بودم،اما میهمان حسین بن علی و در این لحظه بچه ها که متوجه شده بودند مادرشان از سفر برگشته با سرو صدا از اتاق بیرون آمدند و خودشان را در آغوش مادر انداختند. ملین بعد از برگشت از این سفر اعجاب انگیز تا چند روز فقط از خاطرات سفر برای خانواده تعریف می کرد و البته گزارش این سفر را نکته به نکته می نوشت و همه خیال می کردند این گزارشکار پیش زمینه ای برای نوشتن کتاب جدیدی ست. یک هفته بعد از آمدن از سفر، گروندی دوباره ملین را احضار کرد و اینبار پدر و مادرش بدون نگرانی او را بدرقه کردند، انگار به این دیدارهای مرموز و گاه و بیگاه ملین عادت کرده بودند از طرفی او حالا در سازمان ملل مشغول به کار بود و شهرت خوبی کسب کرده بود، شهرتی که در کنار نویسندگی اش داشت او را به زنی فعال و رسانه ای و تاثیر گذار در جهان تبدیل می کرد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۱۹🎬: ملین خسته از سفری طولانی به لندن رسیده بود، پشت در خانه ایستاد و قب
🎬: ملین مشغول جمع کردن وسایلش بود، خانم کارسون انقدر عصبانی بود که کار میزدی خونش در نمی آمد و بالای سر ملین ایستاده بود و دندانهایش را بهم سایید و گفت: تو چرا همیشه با کارهایت ما را تا سر حد مرگ میبری؟! هنوز نوجوانی بیش نبودی و دست راست و چپت را نمی شناختی که پشت کردی به تمام اعتقادات آبا و اجدادی ات و دین مقدس یهود را کنار گذاشتی و خودت را مسلمان نامیدی، هنوز بحث مسلمانیت را درست هضم نکرده بودم که دست رد به سینه ی آن مرد بیچاره زدی و از عشقت به یک جوان آسمان جل یمنی حرف زدی و یکباره ما را از ازدواجت با او باخبر کردی. هنوز دامان داغ بود از این ازدواج که عزم رفتن به یمن کردی...تو نمی دانی چه شب و روزهایی من مردم و زنده شدم و میترسیدم که هر لحظه ممکن است خبر مرگت را برای من بیاورند با کلی سختی دو تا بچه به دنیا آوردی و خدا میدونه چها کشیدی که به من نگفتی، حالا هم که آزاد شدی هر دفعه هوای یک جا تو سرته.. یه بار هوس رفتن به عراق را می کنی به بهانه ی نوشتن کتاب، الانم که کتابت را نوشتی و چاپ کردی و کلی هم نام و آوازه به هم زدی و اینجا برای خودت شخصیت سرشناسی شدی هوس یک سفر دیگه کردی... آخه فکر منو نمی کنی، فکر این بچه های بیچاره را کن، چقدر باید توی بی مادری باشن؟! من که براشون مادر نمیشم، من فقط یه مادربزرگم میفهمی ملین؟! ملین بی توجه به حرفهای مادرش مشغول جمع کردن چمدانش بود که مادر فریاد زد: آخه من نمی دونم تو را چه به ایران؟! اونجا می خوای بری چکار؟! تو یک دلیل منطقی بیار تا من مانعت نشم ملین نفسش را محکم بیرون داد و نگاهی به مادرش که نگرانی از سر و روش می بارید کرد و گفت: مادر! تو چه مانع بشی چه نشی من ایران میرم، خیالت راحت..‌آخه من مسلمان و شیعه ام، می خوام برم حرم امام هشتمم را از نزدیک ببینم، شما که زن مومنی بودید، خوب همونطور به اعتقادات خودتون احترام میگذارید اعتقادات منم محترم دارید درضمن من به عنوان نویسنده و یک فعال رسانه ای و البته فعال محیط زیست وارد ایران میشم و دوست دارم تحقیقات کاملی راجع به کشوری کنم که شیعه در دنیا با نام این کشور شناخته میشه... مادر که انگار تیرش به سنگ خورده بود اوفی کرد و از اتاق بیرون رفت ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۰🎬: ملین مشغول جمع کردن وسایلش بود، خانم کارسون انقدر عصبانی بود که کار
🎬: ملین با چمدانی در دست وارد فرودگاه تهران شد، اطراف را از نظر گذراند، اینجا مثل یک شهر مدرن می ماند، اما با چیزی که ملین از ایران شنیده بود تفاوت داشت. ملین زیر لب گفت: احتمالا چون اینجا مکانی ست که از کشورهای مختلف در بدو ورود می آیند، کمی به آن رسیده اند و البته بقیه ی شهر به تمیزی و زیبایی فرودگاهشان نیست، آخر ایران هم مثل بقیه ی کشورهای جهان سومی ست و من باید به کمبود امکاناتش عادت کنم، چون باید مدت زمانی را اینجا بمانم. ملین این را گفت و دسته ی چمدان را گرفت و همانطور که چمدان را به دنبال خودش می کشید به سمت تاکسی فرودگاه رفت، راننده چمدان ملین را داخل جعبه ی ماشین گذاشت و در عقب ماشین را باز کرد تا ملین سوار شود مقصد ملین هتل پارسیان بود، از قبل برایش اتاق رزرو شده بود، پس آدرس را به سمت راننده تاکسی داد. راننده از آینه ی وسط به چهره ی ملین نگاه کرد و گفت: از قیافه ات مشخص هست که مهمان خارجی هستید اما فارسی را خوب صحبت می کنید. ملین همانطور که از شیشه ی ماشین به بیرون چشم دوخته بود گفت: بله! من سالها صرف کردم تا زبان فارسی را به صورت روان و شیوا یاد بگیرم. راننده که انگار ذوق کرده بود گفت: خیلی با مرامی آبجی...تو کجایی هستی؟! ملین که اصلا دوست نداشت خیلی وارد بحث بشود و از طرفی باید شناخت کافی و دقیق از مردم ایران پیدا می کرد گفت: مهم نیست من اهل کدام کشور هستم، مهم این است که الان ایران هستم و ایران را خیلی دوست دارم و اولین بار است به ایران می آیم، جای بسیار زیبایی ست و به نظر می رسد خیابان های منظم و تمیزی دارد... راننده خنده ریزی کرد و گفت: بازم مرامت را شکر...خیلی از این ایرانیا قدر نمی دونن و مدام یه چماق تحقیر دارن توی سر خودشون میزنند، والا بعضی از اینا باید بیان پای درس ایران دوستی شما بنشینند و بعد دو باره توی آینه نگاهی کرد و گفت: آبجی خانم، نگفتی از کجا اومدی و خوب ما را پیچوندی، حالا لااقل بگو برای چی اومدی و مقصدت کجاست؟! ملین چشمانش را ریز کرد و گفت: من چه چیزی را پیچاندم؟! اصلا چه جوری چیزی را می پیچانند؟! راننده دستش را روی فرمان زد و گفت: پیچوندن را بی خیال بشید، بگید کجا می رید و اصلا واس چی اومدین ایران؟! ملین که انگار متوجه معنی بعضی از واژه ها نمی شد شانه ای بالا انداخت و گفت: من یک نویسنده و پژوهشگر هستم، کتاب ها و مقالات زیادی نوشتم، الان هم روی یک تحقیق درباره ی محیط زیست کار می کنم و در همین مورد هم باید تحقیقاتم را در ایران ادامه دهم اما قصد دارم قبل از شروع تحقیقاتم یک سفر به شهر امام رضا بروم... راننده به عقب برگشت و با تعجب به ملین نگاه کرد و گفت: شهر امام رضا؟! منظورتون شهر رضا هست یا مشهد؟! ملین سری تکان داد و گفت: می خواهم زیارت بروم راننده بشکنی زد و گفت... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۱🎬: ملین با چمدانی در دست وارد فرودگاه تهران شد، اطراف را از نظر گذراند
🎬: راننده بشکنی زد و گفت: به به! آبجی خانوم، خیلی خانومید، می خوایید برید مشهد؟! مگه شما خارجی ها هم بلدین زیارت چی هست؟! شما ها فکر کنم مسیحی ای چیزی باشین... ملین سری تکان داد و گفت: من زیارت را خیلی دوست دارم، چند ماه پیش هم به زیارت امام حسین رفتم و در پیاده روی اربعین هم بودم. راننده که برایش قابل باور نبود از توی آینه به ملین نگاهی کرد و گفت: ای والله دارین! یعنی راستی راستی رفتین پیاده روی اربعین؟! میتونم بپرسم دین شما چی هست؟! ملین نفس بلندی کشید و گفت: البته! من قبلا یهودی بودم اما چند سالی هست که مسلمان و شیعه شدم و خیلی به حرم ها علاقه دارم، البته من به خاطر احساسات به این سمت کشیده نشدم، همانطور گفتم نویسنده ام و لازمه ی کارم تحقیق و بررسی هست و برای اینکه مسلمان بشم هم مدتها تحقیق کردم راننده که از شنیدن این حرفها سر ذوق آمده بود گفت: قربون امام حسین بشم من، مگه میشه کسی امام حسین را بشناسه و مسلمان نشه... ملین از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود، الان در تهران نیمه های شب بود، ترافیکی در شهر دیده نمی شد و خیابان ها تمیز بود و جلوه ی شهر زیبا بود، ساختمان های شکیل تجاری که نمونه ی آن در کشورهای مدرن دیده می شد و ملین باورش نمی شد این شهر زیبا با ساختمان های چشم نواز و فضای های سبز متعلق به کشوری باشد که به عنوان جهان سوم می شناخته است و الان کاملا میفهمید تبلیغاتی که در آن سوی مرزهای ایران از این کشور می شود، تبلیغ های دروغین است، حداقل تا این لحظه دیده هایش مؤید این موضوع بود. راننده مشغول حرف زدن بود و ملین در عالم خودش غرق بود که بالاخره بعد از دقایقی ماشین جلوی ساختمانی بلند و شکیل متوقف شد و راننده گفت: بفرمایید این هم هتلی که می خواستید. ملین تشکری کرد و همانطور که پیاده می شد گفت: چقدر پول باید پرداخت کنم؟! راننده که انگار هنوز از شنیدن حرفهای ملین غرق لذت بود گفت: آبجی خانم! دفعه ی اولت هست که میای ایران، از طرفی این طور که معلومه از خانواده و ایل و تبار و دین خودت بریدی و اومدی سمت ما، این دفعه را میهمان من باش و بعد کاغذی را طرفش داد و گفت: چاکر شما رشیدی هستم، تا وقتی تهران هستید، هر وقت هر کجا خواستید تشریف ببرید، کافیه به این شماره زنگ بزنید، داش رشیدی سه سوته خودش را میرسونه به شما... ملین که باورش نمی شد یک راننده که منبع درآمدش از راه جابه جایی مسافر هست به این راحتی از حق خودش بگذره، لبخندی زد و کاغذ دست راننده را گرفت و گفت: ممنون، خیلی لطف کردید، من به شرطی با شما تماس میگیرم که دفعه ی بعد هزینه ای از من بگیرید. رشیدی تند تند سرش را تکان داد و گفت: چشم چشم حتما و بعد به سمت جعبه رفت و چمدان ملین را از ماشین بیرون آورد. ملین با خودش فکر می کرد عجب مردم ساده و مهربانی هستند و آقای رشیدی هم خوشحال بود که با ببخشش کرایه اش، مشتری خوبی برای خود پیدا کرده است ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼