eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۱🎬: ملین با چمدانی در دست وارد فرودگاه تهران شد، اطراف را از نظر گذراند
🎬: راننده بشکنی زد و گفت: به به! آبجی خانوم، خیلی خانومید، می خوایید برید مشهد؟! مگه شما خارجی ها هم بلدین زیارت چی هست؟! شما ها فکر کنم مسیحی ای چیزی باشین... ملین سری تکان داد و گفت: من زیارت را خیلی دوست دارم، چند ماه پیش هم به زیارت امام حسین رفتم و در پیاده روی اربعین هم بودم. راننده که برایش قابل باور نبود از توی آینه به ملین نگاهی کرد و گفت: ای والله دارین! یعنی راستی راستی رفتین پیاده روی اربعین؟! میتونم بپرسم دین شما چی هست؟! ملین نفس بلندی کشید و گفت: البته! من قبلا یهودی بودم اما چند سالی هست که مسلمان و شیعه شدم و خیلی به حرم ها علاقه دارم، البته من به خاطر احساسات به این سمت کشیده نشدم، همانطور گفتم نویسنده ام و لازمه ی کارم تحقیق و بررسی هست و برای اینکه مسلمان بشم هم مدتها تحقیق کردم راننده که از شنیدن این حرفها سر ذوق آمده بود گفت: قربون امام حسین بشم من، مگه میشه کسی امام حسین را بشناسه و مسلمان نشه... ملین از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود، الان در تهران نیمه های شب بود، ترافیکی در شهر دیده نمی شد و خیابان ها تمیز بود و جلوه ی شهر زیبا بود، ساختمان های شکیل تجاری که نمونه ی آن در کشورهای مدرن دیده می شد و ملین باورش نمی شد این شهر زیبا با ساختمان های چشم نواز و فضای های سبز متعلق به کشوری باشد که به عنوان جهان سوم می شناخته است و الان کاملا میفهمید تبلیغاتی که در آن سوی مرزهای ایران از این کشور می شود، تبلیغ های دروغین است، حداقل تا این لحظه دیده هایش مؤید این موضوع بود. راننده مشغول حرف زدن بود و ملین در عالم خودش غرق بود که بالاخره بعد از دقایقی ماشین جلوی ساختمانی بلند و شکیل متوقف شد و راننده گفت: بفرمایید این هم هتلی که می خواستید. ملین تشکری کرد و همانطور که پیاده می شد گفت: چقدر پول باید پرداخت کنم؟! راننده که انگار هنوز از شنیدن حرفهای ملین غرق لذت بود گفت: آبجی خانم! دفعه ی اولت هست که میای ایران، از طرفی این طور که معلومه از خانواده و ایل و تبار و دین خودت بریدی و اومدی سمت ما، این دفعه را میهمان من باش و بعد کاغذی را طرفش داد و گفت: چاکر شما رشیدی هستم، تا وقتی تهران هستید، هر وقت هر کجا خواستید تشریف ببرید، کافیه به این شماره زنگ بزنید، داش رشیدی سه سوته خودش را میرسونه به شما... ملین که باورش نمی شد یک راننده که منبع درآمدش از راه جابه جایی مسافر هست به این راحتی از حق خودش بگذره، لبخندی زد و کاغذ دست راننده را گرفت و گفت: ممنون، خیلی لطف کردید، من به شرطی با شما تماس میگیرم که دفعه ی بعد هزینه ای از من بگیرید. رشیدی تند تند سرش را تکان داد و گفت: چشم چشم حتما و بعد به سمت جعبه رفت و چمدان ملین را از ماشین بیرون آورد. ملین با خودش فکر می کرد عجب مردم ساده و مهربانی هستند و آقای رشیدی هم خوشحال بود که با ببخشش کرایه اش، مشتری خوبی برای خود پیدا کرده است ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۲🎬: راننده بشکنی زد و گفت: به به! آبجی خانوم، خیلی خانومید، می خوایید ب
🎬: اتاق بزرگ با ویویی عالی که دیواری شیشه ای رو به فضای چمن کاری شده داشت، ملین اینقدر خسته بود که ترجیح داد مستقیم به سمت تختخواب برود، اما قبل از اینکه بخوابد به سمت چمدانش رفت، از بین لباس هایش دستگاه کوچکی که تقریبا شبیه گوشی موبایل بود اما گوشی نبود، بیرون آورد، چند کلید که علامت خاصی رویشان حک شده بود فشار داد و پس از شنیدن آهنگ، لبخندی زد و دستگاه را سر جای اولش برگرداند و به سمت تختخواب رفت و به محض اینکه دراز کشید، خوابش برد. با صدای تلفن اتاقش از خواب بیدار شد، همانطور که مثل دختر بچه ها با مشت چشمانش را می مالید سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت و قبل از اینکه حرفی بزند صدای بمی از آن طرف خط گفت: بلیط شما به مقصد مشهد آماده است، امروز راس ساعت دو بعد از ظهر پرواز دارید. ملین بدون آنکه حرفی بزند گوشی را سر جایش برگردانید و خودش را کش و قوسی داد و می خواست به سمت تختخواب برگردد و ساعتی دیگه بخوابد چون هنوز احساس خستگی می کرد در همین حین ناگهان نگاهش به ساعت روی دیوار افتاد، اوه خدای من! ساعت ده و نیم صبح بود... ملین هنوز در عالم خواب بود، وقت چندانی نداشت پس بدون آنکه نگاهی به تختش بیاندازد به سمت چمدانش رفت. چمدان را باز کرد و لباس ها را یکی یکی بیرون آورد و داخل کمد لباسی که توی دیوار تعبیه شده بود و در چوبی کنده کاری شده ی زیبایی داشت، گذاشت و حوله ی حمامش را برداشت و به سمت حمام رفت. کلید برق را زد و در حمام را باز کرد، قبل از اینکه داخل شود، همه جا را از نظر گذراند، وان حمام، روشو، آینه ی قد و... یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: اینجا همه چی مانند یک کشور پیشرفته است، پس جای نگرانی نیست. ملین قرار بود مدت زیادی در ایران بماند برایش مهم بود که جا و مکانش راحت باشد، او قبلا در کشور یمن زندگی کرده بود، کشوری که امکانات چندانی نداشت و فکر می کرد ایران هم چیزی شبیه یمن است. بالاخره نزدیک ساعت یک، ملین آماده بود و منتظر آقای رشیدی بود که او را به فرودگاه برساند و این راننده ی خوش اخلاق و منظم دقیقا سر ساعت رسید و بعد از سلام و علیک گرمی که با ملین داشت، به سمت فرودگاه حرکت کرد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۳🎬: اتاق بزرگ با ویویی عالی که دیواری شیشه ای رو به فضای چمن کاری شده د
🎬: آقای رشیدی از دیدار دوباره ملین احساس خوشحالی می کرد و ملین بدون اینکه متوجه اصل حرف آقای رشیدی باشد، فقط سری تکان می داد و در عالم افکار خود غرق بود، او در ذهن خود برنامه هایش را مرور می کرد و دوست داشت مثل همیشه که نظم در کارها و اموراتش داشت ، اینجا هم طبق برنامه اش پیش برود. هنوز به فرودگاه نرسیده بودند که صدای آلارم گوشی اش که نشان میداد پیامی برای او رسیده بلند شد. گوشی داخل جیب مانتویش بود و چند نفری بیشتر شماره اش را نداشتند. پس هر پیامی که برای او می رسید می بایست مهم باشد. ملین با سرعت گوشی را از جیبش بیرون آورد و پیام را خواند، لبش را به دندان گرفت و گفت: یعنی چی؟! ممکنه چه اتفاقی افتاده باشد و بعد رو به آقای رشیدی گفت: ببخشید آقا! ما برمی گردیم. آقای رشیدی از داخل آینه وسط به ملین چشم دوخت و گفت: یعنی چه؟! اتفاقی افتاده؟ چیزی فراموش کردین باید بریم برش داریم؟ تا فرودگاه فاصله ای نداریم هااا، در ضمن اگر بخواید برید و برگردید، پرواز پریده و ... ملین نفس عمیقی کشید و گفت: نه کلا از سفر منصرف شدم، کار مهم تری برام پیش آمده... آقای رشیدی که برایش عجیب می آمد گفت: آخه چه کاری مهم تر از زیارت امام رضا...اونم برای شمایی که تازه مسلمانید، نمی دونید آبجی زیارت یک حالی داره، روح و روان آدم را صفا میده، برو مشهد و صفایی بده به روحت بعد بیا به کارات برس. ملین که انگار حال و حوصله ی حرفهای راننده را نداشت گفت: منو برگردونید، ان شاالله در فرصت مناسب و اولین تایم خالی ام مشهد هم میرم، اما الان به خاطر کار مهمی باید بمانم. راننده شانه ای بالا انداخت و گفت: باش آبجی! امر امر شماست ما اینجا شوفریم هر چی مسافرمون بگه انجام میدیم الانم اولین دور برگردون، بر می گردم. ملین تشکری کرد و دوباره به بیرون چشم دوخت، این اولین بی نظمی در برنامه هایش، او کلی برای این سفر برنامه ریخته بود ولی حالا می بایست کارش را جای دیگری شروع کند. آقای رشیدی در حال برگشت بود که ملین گفت: ببخشید اگر می شود مرا به این آدرس ببرید و بعد گوشی اش را به طرف راننده گرفت. آقای رشیدی چشمهایش را ریز کرد و گفت: آره اینجاها چند بار رفتم، یک ربع تا اونجا فاصله است و بعد سرش را به عقب برگرداند و گفت: کارتون اونجا طول میکشه؟! من باید منتظرتون باشم؟! ملین سری تکان داد و گفت: نه خیلی طول نمیکشد، مجوزی هست که صادر شده و باید دریافتش کنم و بعد از آن هم به هتل برمی گردیم. آقای رشیدی بله ای گفت و پایش را روی گاز فشار داد، اما در ذهنش هزاران سوال چرخ چرخ می زد که جرأت پرسیدن آن را نداشت. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۴🎬: آقای رشیدی از دیدار دوباره ملین احساس خوشحالی می کرد و ملین بدون ای
🎬: صدای هشدار زنگ موبایل در اتاق پیچید، ملین همانطور که چشمانش بسته بود، با دست به دنبال موبایل گشت و بالاخره کنار بالشت پیدایش کرد، کلید بغل گوشی را فشار داد و هشدار صبحگاهی خاموش شد. گوشی را بالا گرفت و همانطور که چشمانش نیمه باز بود، ساعت را نگاه کرد و با دیدن ساعت هشت صبح، از جا پرید و همانطور که خمیازه میکشید گفت: باورم نمیشه از ساعت ده شب گذشته تا الان خواب بودم، هنوز هم احساس خستگی می کنم. ملین از جا برخاست اول کلید سفارش صبحانه را فشار داد و سپس به سمت دستشویی رفت. صدای زنگ در بلند شد و ملین همانطور که آب از صورتش می چکید، شالی که به جالباسی آویزان بود را برداشت و روی سرش انداخت و در را باز کرد. آقایی از خدمه ی هتل بود که برای او صبحانه آورده بود، ملین سلام کوتاهی کرد و از جلوی در کنار رفت، مرد جوان سینی دستش را روی میز وسط اتاق گذاشت و همانطور که با اجازه ای می گفت از در خارج شد. ملین در را بست و به سمت میز رفت، نگاهی به سینی صبحانه انداخت و با دیدن انواع مختلف صبحانه از نان و پنیر و گردو گرفته تا عسل کره و مربا و آب میوه و چای، لبخندی روی لبش نشست، به طرف کمد رفت، در آن را باز کرد و لپ تاپ را از داخل کیفش بیرون کشید و روی دست گرفت و به سمت نزدیک ترین مبل به میز رفت. لپ تاپ را روی میز گذاشت و همانطور که تکه ای نان جدا می کرد زیر لب گفت: ایران کشور ثروتمندی ست اما در جوامع بین المللی خلاف آن را نشان مردم دنیا می دهند و سپس لپ تاپ را باز و روشن کرد. روی مبل نشست لقمه ای کره و عسل در دهان گذاشت و نت لپ تاپ را وصل کرد، انگار منتظر چیزی بود. مقداری چای داخل فنجان سفید رنگ ریخت و فنجان را بالا آورد و همانطور که نفسش را محکم داخل میکشید گفت: عجب عطری! جرعه ای چای نوشید و از طعم چای هم خوشش امد و در همین حین چراغ بغل لپ تاپ شروع به چشمک زدن کرد. ملین فنجان را روی میز گذاشت و غرق کار با لپ تاپ شد، اطلاعاتی را که به او ارسال شده بود در پوشه ای مخفی کرد و سپس با دقت به صفحه ی لپ تاپ خیره شد. متن روی صفحه را خواند و با شتاب از جا برخواست، خود را به کمد دیواری رساند از داخل کمد دفترچه ای با جلد چرمی سیاه و خودکار برداشت و به سمت میز برگشت و اینبار بی توجه به خوردنی های روی میز، مشغول نوشتن شد. گاهی خیره به صفحه ی لپ تاپ میشد و بعد از کمی دقت، دوباره مشغول نوشتن می شد. ملین اینقدر غرق کار بود که متوجه گذشت زمان نمیشد، بالاخره خودکار را روی صفحات دفتر گذاشت و سری از روی رضایت تکان داد و زیر لب گفت: برای شروع کار خوب است، باید تحقیقات جامع و کاملی انجام دهم و برنامه ام منظم و با موفقیت پیش برود. در همین حین صدای آلارم دریافت پیامک از گوشی اش بلند شد. با سرعت گوشی را برداشت و پیام را باز کرد و با دیدن پیام لبخندی زد و گفت: این مقاله هم چاپ شد، مطمئنا سرو صدای زیادی به پا می کند... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۵🎬: صدای هشدار زنگ موبایل در اتاق پیچید، ملین همانطور که چشمانش بسته بو
🎬: چند روزی ملین اصلا از هتل خارج نشد، کارهایی بود که می بایست انجام دهد و دست نوشته ها و برنامه هایش را نظم دهد که تلفن اتاقش به صدا در آمد. ملین که غرق مطلب روی لپ تاپش بود با صدای زنگ تلفن از جا پرید، بدون اینکه دمپایی به پا کند خود را به گوشی تلفن که کمی آن طرف تر بود رساند و گوشی را برداشت و گفت: بفرمایید! صدایی از پشت خط گفت: خانم ملین لوین، خانم رجبی می خوان با شما ملاقات کنند ملین یک تای ابروش را بالا داد و گفت: خانم رجبی؟! نمی شناسم! در این هنگام صدای پر از هیجان زنی در گوشی پیچید: سلام خانم لوین، من رجبی هستم خبرنگارم، از پرتیراژترین و معروف ترین روزنامه ی کشور خدمتتون میرسم. ملین که انتظار همچین چیزی را داشت اما نه به این زودی، در حالیکه سعی می کرد خوشحالی خودش را پنهان کند گفت: شما با من چکار می تونید داشته باشید؟! اصلا من را از کجا پیدا کردید؟ خانم رجبی گفت: اگر اجازه بدین یک لحظه ببینمتان تا همه چی را براتون توضیح بدم! ملین گلویی صاف کرد و گفت: الان درگیرم، مقداری کار عقب مانده دارم اگر بگذارید یک وقت دیگه ممنون میشم ملین با این حرفش می خواست بازار گرمی کند اما خودش بیش از این خانم دوست داشت تا مصاحبه ای داشته باشد خانم رجبی که انگار خوب با این دیالوگ ها آشنا بود با سماجت گفت: خانم لوین! خواهش می کنم، اگر امکان داره یه فرصت کوتاه به من بدین، قول میدم که خیلی وقتتون را نگیرم. ملین نفس بلندی کشید و گفت: باشه ، پس توی سالن هتل، منتظر بمانید الان میام پایین... خانم رجبی تشکری کرد و گفت: اگر دوست داشته باشین من میام بالا، منم مثل خودتون خانم هستم و البته نویسنده... ملین نگاهی به اتاق و لپ تاپ و دفترچه روی میز کرد و گفت: نه..نه...خودم میام پایین متشکر و گوشی را سر جایش گذاشت و به سمت میز رفت باید همه چی را جمع می کرد، او به هیچ کس اطمینان نداشت.. ملین بعد از گذشت نزدیک به بیست دقیقه نگاهی به اتاق کرد، همه چیز همانطور که او می خواست بود، لبخندی زد و همانطور که در را باز می کرد گفت: ملین...پیش به سوی آینده ای درخشان....تو می تونی...از هر فرصت کوچکی باید نردبان بزرگی ساخت ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۶🎬: چند روزی ملین اصلا از هتل خارج نشد، کارهایی بود که می بایست انجام د
ملین وارد سالن هتل شد و آقایی که آنجا مسول خوش آمد گویی به مهمان ها بود جلو آمد، میزی را نشان داد و گفت: خانم لوین! خانم رجبی آنجا منتظر شما هستند. ملین با قدم های شمرده به آن میز نزدیک شد و خانم رجبی که مشغول خواندن مطلبی داخل گوشی اش بود انگار سنگینی نگاه ملین را حس کرده باشد، سرش را بالا گرفت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که دستش را به سمت ملین دراز می کرد گفت: خانم رجبی هستم، نویسنده و خبرنگار، خوشحالم که با شما ملاقات می کنم. ملین به چهره ی دختر روبه رویش که با مقنعه و چادر مشکی قاب شده بود چشم دوخت. صورتی گرد و گندمی با چشمانی مشکی و ابروهای کشیده که نمونه زیبای یک چهره ی شرقی بود. ملین دست خانم رجبی را در دست گرفت و همانطور که آن را به آرامی فشار میداد گفت: سلام، خوشبختم از آشناییتون، ببخشید منتظر ماندید و با اشاره به صندلی هر دو نشستند. خانم رجبی که چشم به ملین و حجابش داشت گفت: شما چقدر فارسی را روان صحبت می کنید و چه حجاب زیبایی دارید، کلا مرا شگفت زده کردید. ملین لبخندی زد و گفت: شما لطف دارید، من به یادگیری زبان فارسی علاقه ی عجیبی داشتم و از زمانی که مسلمان شدم این علاقه بیشتر شد و تلاش خودم را کردم که به بهترین وجه این زبان شیرین را یاد بگیرم، من دوست دارم همه مرا یک ایرانی بدانند، چون ایران کشوری اصیل هست و خوشا به حال شما که در اینجا به دنیا آمدید. خانم رجبی که بیش از بیست و سه چهار سال به او نمی آمد، با هیجان دست ملین را گرفت و گفت: وای شما چه خوبید، خوشحالم که امروز اینجام راستش وقتی مقاله ی تند شما را که مستقیم به رژیم صهیونیستی حمله کرده بودید را خواندم، به خودم افتخار کردم که این مقاله را یک زن نوشته، شما واقعیت هایی را گفتید که همه می بینند اما جرأت بیانشان را ندارند و وقتی موضوع برایم جالب شد که متوجه شدم شما قبل از این به دین یهود بودید، خیلی دوست داشتم با شما ارتباط بگیرم تا اینکه امروز سردبیرمان به من اطلاع داد شما در ایران حضور دارید و من واقعا غافلگیر شدم. ملین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: تو خودت یک خبرنگار هستی و میدانی اولین وظیفه ی کسانی که قلم به دست می گیرند، گفتن حقیقت است حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود و من چیزی جز حقیقت نگفتم، من قبلا به دین یهود بودم و با یهودی های صهیونیست از نزدیک مراوده داشتم و می دانم چه ذات خبیثی دارند پس وظیفه ام بود تا مردم را آگاه کنم. خانم رجبی که احساس نزدیکی شدیدی به ملین می کرد گفت: اسم من مرضیه هست، خوشحال میشم قبل از اینکه از شما برای روزنامه ام مصاحبه بگیرم، بخواهم با هم دوست باشیم، دوستانی صمیمی... ملین با دو دست دست های مرضیه را گرفت و گفت: من هم ملین هستم و خیلی خوشحالم که اولین دوستم در ایران شما هستی و افتخار می کنم به این دوستی خانم رجبی و ملین گرم گفتگو شدند و بعد از خوش و بش دوستانه ای، ملین سوالات مرضیه را جواب میداد و مرضیه به این فکر می کرد که فردا با انتشار این مصاحبه چه غوغایی به پا خواهد شد ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۷ ملین وارد سالن هتل شد و آقایی که آنجا مسول خوش آمد گویی به مهمان ها ب
🎬: ساعت ۹ صبح بود، آقای رشیدی در حالیکه لبخندی روی لبش نشسته بود، مدام جلوی هتل در کنار ماشینش قدم میزد، او روزنامه ای را در دست داشت که گاهی به ان نگاه می کرد و لبخندش پر رنگ تر میشد. بالاخره بعد از گذشت مدت زمانی، ملین در حالیکه مانتوی کرم رنگ و شالی هم که به همین رنگ بود بر سر انداخته، به طوریکه کک مک های صورتش را کمرنگ تر نشان می داد، جلو آمد. آقای رشیدی با خوشحالی در عقب ماشین را باز کرد و‌همانطور که کمرش را کمی خم کرده بود گفت: سلام خانم ملین لوین! به ماشین ناقابل ما خوش امدید و با زدن این حرف در را بست و به سرعت خود را به در سمت راننده رساند و سوار شد‌. ملین از حرکات شتابزده رشیدی خنده اش گرفته بود، بشکنی زد و همانطور که دست به کیفش می کشید زیر لب گفت: امروز روز هیجان انگیزی خواهد بود. رشیدی آینه وسط را درست روی صورت ملین تنظیم کرد و ماشین را روشن کرد و گفت: خانم لوین کجا بریم؟! ملین خنده ریزی کرد و کاغذی از جیبش درآورد و به سمت او داد و گفت: به این آدرس می خوام برم. راننده نگاه سرسری به آدرس کرد و گفت: این که جایی پرت از شهر تهران است خانم لوین! ملین سری تکان داد و گفت: اولا هر کجا که گفتم برو، دوما تو از نام و فامیل من را یاد گرفتی؟! تا جایی یادم هست خودم را با نام کامل به شما معرفی نکرده بودم! رشیدی توی آینه نگاهی به ملین کرد و گفت: ما را دست کم گرفتین خانم لوین و بعد روزنامه روی داشتبرد را برداشت و همانطور که توی هوا تکانش میداد گفت: شما توی رسانه ها غوغا کردین، اینجا هم اسم و هم عکس شماست، من خوشحالم که در خدمت خانم متشخصی مثل شما هستم، واقعا کارت درسته آبجی، ما هم چاکر شماییم و با زدن این حرف پایش را روی گاز گذاشت و دوباره برگه ی آدرس را برداشت و اینبار با دقت به آدرس خیره شد و ناگهان انگار چیزی متوجه شده باشد، پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین با صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین از حرکت ایستاد و ملین کمی به جلو پرت شد. ملین در حالیکه زیر لب غرو لند می کرد گفت: چکار می کنید آقای رشیدی؟! این چه طرز رانندگی هست؟! چرا یکدفعه ترمز زدید؟! آقای رشیدی برگه آدرس را نشان داد و گفت: این چه آدرسی هست؟! من یک بار به اینجا رفتم، اینجا جنگل های محافظت شده ای هست که هیچ کس جز افراد نظامی خاصی حق ورود به آنجا را نداره! ما حتی سایه ی درختان اونجا هم نمی تونیم رؤیت کنیم تا برسه به اینکه بخپاییم وارد این محدوده بشیم. ملین که انگار این حرفها برایش تازگی و اهمیتی نداشت گفت: خرکت کنید آقای رشیدی! من بدون هماهنگی جایی نمیرم.. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۸🎬: ساعت ۹ صبح بود، آقای رشیدی در حالیکه لبخندی روی لبش نشسته بود، مدام
🎬: رشیدی نگاهی توی آینه به ملین کرد و همانطور که دوباره پا را روی گاز فشار میداد زیر لب گفت: عجب زن جسوری! کاش میشد... ملین از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود و با خود فکر می کرد، ایران واقعا کشور پیشرفته با شهرهای تمیز است، اما تبلیغات قوی می تواند از این کشور یک زباله دان و مخروبه بسازد، الان کسانی که تا به حال به این کشور سفر نکرده اند، ذهنیت خیلی خوبی راجع به ایران ندارند و براستی در این دنیا، رسانه حرف اول را می زند، هر کس رسانه یک شهر، کشور و در مراتب بالاتر جهان را در اختیار داشته باشد، قادر است سخت ترین کارها را به سهل ترین روش ها انجام دهد، زیرا خیلی از مردم به ظاهر توجه دارند و به شنیده هایشان هم اعتماد... ماشین با سرعت در جاده پیش میرفت و بالاخره از دور درختان سر به فلک کشیده ی زمین های محافظت شده ی دولتی به چشم خورد. رشیدی در آینه نگاهی به ملین انداخت و گفت: خانم لوین! امیدوارم که گیری ندن، اما من خیلی میترسم، آخه اینجا... ملین به میان حرفش دوید و گفت: برید جلو اقای رشیدی، خیالتون راحت، اتفاقی نمیافته کمی جلوتر نرسیده به حصار سیمی، راهی خاکی به داخل جنگل پر از درخت می رفت و ملین اشاره کرد و گفت: از اینجا برین رشیدی سرش را به عقب برگرداند و می خواست چیزی بگوید که ملین گفت: مگه نشنیدین؟! از این راه برین و رشیدی شانه ای بالا انداخت و همانطور که نفسش را محکم بیرون میداد داخل جاده خاکی شد. آنقدر جلو رفتند که مسیر با تپه های خاکی مسدود بود و جایی که ماشین جلوتر برود نبود ماشین متوقف شد و ملین در حالیکه کیف کلاسیکش را در دست داشت بیرون رفت. آقای رشیدی می خواست دنبال او برود که ملین به عقب برگشت و گفت: شما همینجا بمون، خیلی زود کارم تموم میشه و برمی گردم رشیدی گفت: آخه توی این جنگل و بیابون چکار دارین؟! بعدم من چقدر... ملین اوفی کرد و گفت: ببینید، تحقیق لازمه ی کار یک نویسنده هست، منم اومدم اینجا درباره منابع طبیعی ایران تحقیقاتی داشته باشم تا بعدا راجع به آن مطلب بنویسم، شما هم خیالتون راحت هزینه سفر را دقیقه به دقیقه به شما می پردازم. رشیدی آهی کشید و گفت: باشه بفرمایید به کارتون برسید ملین سری تکان داد و جلو رفت و مقداری فاصله گرفت، وقتی که دور شد کیفش را زمین گذاشت و زیپ آن را باز کرد و چیزی از داخل کیف برداشت و بعد خم شد روی زمین، چون فاصله دور بود رشیدی نمی تونست تشخیص دهد که ملین چکار می کند اما بنا را گذاشت بر تحقیقات پیش از نوشتن ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
عزیزان کانال بله ما مطالب تربیتی وهمسر داریه درکنارش شبها داستان رومیزاریم الان روایت نامادری رومیزاریم و هدف اینه خیلیها اشنا بشن بله به بخشی داره به عنوان پیشنهاد مجله اگه حداقل بیست یا سی نفر اون مطلبو پیشنهاد بدن خیلیها میبیتن ازتون میخام کمک کنید و بیان کانال بله تو دیده شدن نامادری کمک کنید عزیزان دیگه هم ببینن ble.ir/join/EyuizGwBvt https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/2573987662777649436/1757788739354 اینم لینک
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۹🎬: رشیدی نگاهی توی آینه به ملین کرد و همانطور که دوباره پا را روی گاز
🎬: ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنقدر رفت که از دید رشیدی خارج شد. رشیدی میوه ی کاجی را زیر نظر گرفت و هر چند لحظه یک بار به آن ضربه ای میزد، دلش می خواست جلوتر برود و ملین را پیدا کند و برای خود عزیزی چیزی بگوید و بخواهد کمکی کند، او خوب موقعیت ها را درک می کرد و می دانست این زن موقعیتی عالی پیدا خواهد کرد، آخر هنوز چند روز از آمدنش نگذشته بود که اسم و رسمش در روزنامه های کثیر الانتشار به چشم می خورد. رشیدی کمی جلوتر رفت، زمین گود بود روی پنجه پا ایستاد و دستش را سایه ی چشمش کرد، هیچ اثری از ملین نبود. نمی دانست چه کند، زیر لب چیزی گفت و به اطراف نگاه کرد، نبود که نبود. حالا نگران شده بود، اخر اینجا جنگلی درندشت و ملین هم یک غریبه، امکان داشت گم شده باشد. رشیدی با مشت دست کف دست دیگرش زد و گفت: شماره تلفنش هم ندارم که زنگ بزنم، معلوم نیست کجا غیبش زده و باز هم چند متر جلوتر رفت. حالا به تپه ای خاکی که از بس آب خورده بود سفت و سخت شده بود رسید به امید پیدا کردن مسافرش از تپه بالا رفت و جلوتر را نگاه کرد و نفسش را محکم بیرون داد که ناگهان جسم فلزی را پشت گوشش حس کرد و بلافاصله صدایی بلند شد: تو کی هستی و اینجا چکار میکنی؟! رشیدی آرام و با احتیاط به عقب برگشت و با دیدن دو نفر در لباس نظامی با لکنت گفت: س..س...س..سلام سرکار، به خدا من اینجا کاری نداشتم، یه مسافر آوردم این طرف، به من گفت منتظر بشم تا برگرده، اما انگار غیب شده... یکی از مردها که میانسال به نظر می رسید گفت: آره تو گفتی و ما هم باور کردیم، مسافر اوردین اینجا؟! مگه اینجا تو‌چال یا دربنده؟! نکنه جنگل های شمال هست که ما خبر نداریم؟! رشیدی ماشینش را نشان داد و گفت: به خدا من راست میگم اونم ماشینم تاکسی خطی ست، مسافرم هم یه خانم خارجی هست، یعنی یه خارجی که فارسی را از ما بهتر صحبت می کند در این هنگام مردی که جوان تر بود چشمانش را ریز کرد و‌گفت: مسافر خارجی؟! اونم بیاد این طرفا؟! رشیدی سرش را تند تند تکان داد و گفت: آره به خدا، البته من بهش گفتم اینجا منطقه ی ممنوعه هست اما گفت که مجوز داره یه خانم هم هست، البته میگه مسلمانه و بعد انگار چیزی یادش امده باشد گفت: اجازه بدین...من عکسش را داخل ماشین دارم و با زدن این حرف به سمت ماشین رفت و آن دو مرد هم به دنبالش حرکت کردند ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۰🎬: ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنق
🎬: آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را برداشت و با هیجان گوشه ی صفحه دوم آن را نشان داد و گفت: خانم ملین لوین! خانم نویسنده بریتانیایی فرانسوی که زبان عربی و فارسی را مانند زبان مادری حرف می زند البته تازه مسلمان هست و از همه مهم تر زنی هست که جرأت کرده و مقالات تندی علیه اسرائیل نوشته و جنایات این رژیم را زیر سؤال برده است.. رشیدی که انگار نطقش باز شده بود و می خواست از وجنات ملین بگوید که یکی از مردها سری تکان داد و گفت: خوب یعنی چه؟! این چیزا را می گی که اومدنت را به منطقه ممنوعه توجیه کنی؟! رشیدی لبخندی زد و گفت: توجه نکردین چی گفتم، این خانم لوین دلیل کار من هست، ایشون مسافر من بود و گفت اینجا بیاییم، انگار می خواد باز چیزی بنویسه و نیاز به تحقیقات داره... مرد دوم گفت: الان این خانم اینجاست؟ با چه مجوزی؟! رشیدی سری تکان داد و‌گفت: همین جا بود، گفتن من اینجا منتظر باشم تا کارشون را انجام بدن و بیان و اجازه ندادن من همراهی شون کنم، نمی دونم از کدوم طرف رفت اما وقتی به خودم اومدم که تنها بودم و هر کجا را نگاه کردم نبود. دوباره همان مرد گفت: اصلا این خانم محقق هم باشه باید مجوز بگیره، در ضمن من که هنوز باور نکردم حرفات درست باشه و تو اصلا حق نداشتی وارد اینجا بشی حتی اگر مسافرت یک خانم صاحب نفوذ خارجی باشه... رشیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: من مامورم و معذور، به من گفت بیا منو اینجا برسون، اتفاقا گوشزد کردم که نباید به این مناطق نزدیک شد اما ایشون گفتن مجوز دارن... در این لحظه مأموری که به نظر بزرگتر می آمد اشاره ای به رشیدی کرد و گفت: این حرفها برای ما قابل قبول نیست، سوار ماشین بشو تا بریم پایگاه و تکلیفت را مشخص کنیم و بعد اشاره به کناری اش کرد و گفت: آقای حصیبی، راننده را همراهی کنید منم هم با موتور پشت سر شما می آیم رشیدی که بعد از اینهمه حرف انگار انتظار این برخورد را نداشت، با حالت دستپاچگی گفت: آخه پایگاه برای چی؟! خوب من چه تقصیری دارم، برین اون خانم را پیدا کنید مأمور گفت: تو از کسی حرف میزنی که الان نیست و در ضمن جز یک روزنامه، مدرکی بر حضور چنین خانمی در ماشین شما نیست، مشخص هست که یک جای کار می لنگد رشیدی که تا به حال چنین موضوعی برایش پیش نیامده بود و حتی یک بار هم در عمرش پایش به کلانتری باز نشده بود مثل کودکی گریان، دو دستش را روی چشمان و صورتش گذاشت و با صدایی لرزان گفت: چرا باور نمی کنید مگر من بدبخت... در همین هنگام... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۱🎬: آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را ب
🎬: مأمورین مشغول سؤال پیچ کردن رشیدی بودند که صدای ملین از پشت سرشان بلند شد: سلام آقایون! اینجا چه خبر است؟ رشیدی با دیدن ملین با خوشحالی گفت: سلام خانم لوین، شما کجا رفته بودین؟! به این آقایون بگین که من تاکید کردم اینجا منطقه ممنوعه هست اما شما امر کردید به اینجا وارد شویم! ملین سرش را تکان داد و گفت: آقای رشیدی درست میگه و بدون اینکه اجازه دهد مامورین پیش رو حرفی بزنند، زیپ کنار کیفش را باز کرد و برگه ای را بیرون آورد و به طرف آنها گرفت و گفت: بنده خانم لوین هستم، نویسنده و محقق، همانطور که میبینید مجوز ورود به این مناطق را دارم و اگر توجه کنید این مجوز را چندین نهاد تایید کردن. یکی از مأمورها دستش را جلو برد و برگه را گرفت و همانطور که با دقت برگه را می خواند گفت: الان دقیقا در این مکان چکار دارین؟! ملین دست برد داخل کیفش و اینبار چند پلاستیک کوچک بیرون آورد و گفت: بنده روی یک پروژه که مربوط به محیط زیست هست کار می کنم، طبق بعضی خبرهای محرمانه ای که به دستمان رسیده، این اطراف و خیلی جاهای دیگه گیاهان و درختانی کاشته شده که فوق العاده برای محیط زیست ضرر داره، مثل همین کاج های سوزنی که باعث میشه دودهای ناشی از سوخت را در هوا جذب کنند و عنصرهای خطرناکی در محیط پراکنده کنند که باعث انواع سرطان ها می شود. ملین که خوب متوجه شده بود با مأمورین زبده و شکاکی روبه رو هست، برای اینکه تاثیر کلامش را صد چندان کند، صدایش را پایین تر آورد و گفت: من در این مورد تحقیقات زیادی کردم و متوجه شدم تمام این امور حیله و نقشه ایست که از یکجا نشأت می گیرد و من می خواهم با سند و مدرک اثبات کنم و آنان را رسوا کنم‌ در این هنگام یکی از مأموران که حصیبی نام داشت چشمانش را ریز کرد و گفت: ببینم حالا این کیست که چنین حیله و نقشه ای کشیده؟! ملین با تردید به آن دو مأمور و رشیدی چشم دوخت و گفت: من نمی توانم آن را فاش کنم و از طرفی نمی دانم که می شود به شما اعتماد کرد یانه؟! در این هنگام مأمور دیگر گفت: شما با ما به پایگاه می آیید و آنجا با توضیحات کامل ... ملین به میان حرف او دوید و گفت: اگر امکان دارد آقای رشیدی حضور نداشته باشد، من فقط برای شما موضوعاتی را برملا می کنم مامور سری تکان داد و به رشیدی اشاره کرد که سوار ماشین شود و خودشان به همراه ملین قدم زنان از آنجا دور شدند. آقای رشیدی از شیشه ی ماشین می دید که ملین مدام حرف میزند و آن دو با تکان دادن سر حرفهایش را تکرار می کنند و درست کمتر از نیم ساعت، ملین سوار ماشین شد و آن دو مأمور با احترام او را بدرقه کردند و جالب است که از ملین دعوت می کردند که اگر لازم شد دوباره به اینجا بیاید و آنها نیز با او همکاری می کنند و مأموری را برای جمع آوری نمونه خاک و گیاه با او همراه خواهند کرد و رشیدی زیر لب گفت: عجب! بی شک این زن مهره ی مار دارد، همانطور که مرا جذب خودش کرده، هر کسی را به گونه ای تطمیع می کند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼