🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۴🎬: آقای رشیدی از دیدار دوباره ملین احساس خوشحالی می کرد و ملین بدون ای
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۲۵🎬:
صدای هشدار زنگ موبایل در اتاق پیچید، ملین همانطور که چشمانش بسته بود، با دست به دنبال موبایل گشت و بالاخره کنار بالشت پیدایش کرد، کلید بغل گوشی را فشار داد و هشدار صبحگاهی خاموش شد.
گوشی را بالا گرفت و همانطور که چشمانش نیمه باز بود، ساعت را نگاه کرد و با دیدن ساعت هشت صبح، از جا پرید و همانطور که خمیازه میکشید گفت: باورم نمیشه از ساعت ده شب گذشته تا الان خواب بودم، هنوز هم احساس خستگی می کنم.
ملین از جا برخاست اول کلید سفارش صبحانه را فشار داد و سپس به سمت دستشویی رفت.
صدای زنگ در بلند شد و ملین همانطور که آب از صورتش می چکید، شالی که به جالباسی آویزان بود را برداشت و روی سرش انداخت و در را باز کرد.
آقایی از خدمه ی هتل بود که برای او صبحانه آورده بود، ملین سلام کوتاهی کرد و از جلوی در کنار رفت، مرد جوان سینی دستش را روی میز وسط اتاق گذاشت و همانطور که با اجازه ای می گفت از در خارج شد.
ملین در را بست و به سمت میز رفت، نگاهی به سینی صبحانه انداخت و با دیدن انواع مختلف صبحانه از نان و پنیر و گردو گرفته تا عسل کره و مربا و آب میوه و چای، لبخندی روی لبش نشست، به طرف کمد رفت، در آن را باز کرد و لپ تاپ را از داخل کیفش بیرون کشید و روی دست گرفت و به سمت نزدیک ترین مبل به میز رفت.
لپ تاپ را روی میز گذاشت و همانطور که تکه ای نان جدا می کرد زیر لب گفت: ایران کشور ثروتمندی ست اما در جوامع بین المللی خلاف آن را نشان مردم دنیا می دهند و سپس لپ تاپ را باز و روشن کرد.
روی مبل نشست لقمه ای کره و عسل در دهان گذاشت و نت لپ تاپ را وصل کرد، انگار منتظر چیزی بود.
مقداری چای داخل فنجان سفید رنگ ریخت و فنجان را بالا آورد و همانطور که نفسش را محکم داخل میکشید گفت: عجب عطری! جرعه ای چای نوشید و از طعم چای هم خوشش امد و در همین حین چراغ بغل لپ تاپ شروع به چشمک زدن کرد.
ملین فنجان را روی میز گذاشت و غرق کار با لپ تاپ شد، اطلاعاتی را که به او ارسال شده بود در پوشه ای مخفی کرد و سپس با دقت به صفحه ی لپ تاپ خیره شد.
متن روی صفحه را خواند و با شتاب از جا برخواست، خود را به کمد دیواری رساند از داخل کمد دفترچه ای با جلد چرمی سیاه و خودکار برداشت و به سمت میز برگشت و اینبار بی توجه به خوردنی های روی میز، مشغول نوشتن شد.
گاهی خیره به صفحه ی لپ تاپ میشد و بعد از کمی دقت، دوباره مشغول نوشتن می شد.
ملین اینقدر غرق کار بود که متوجه گذشت زمان نمیشد، بالاخره خودکار را روی صفحات دفتر گذاشت و سری از روی رضایت تکان داد و زیر لب گفت: برای شروع کار خوب است، باید تحقیقات جامع و کاملی انجام دهم و برنامه ام منظم و با موفقیت پیش برود.
در همین حین صدای آلارم دریافت پیامک از گوشی اش بلند شد.
با سرعت گوشی را برداشت و پیام را باز کرد و با دیدن پیام لبخندی زد و گفت: این مقاله هم چاپ شد، مطمئنا سرو صدای زیادی به پا می کند...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۵🎬: صدای هشدار زنگ موبایل در اتاق پیچید، ملین همانطور که چشمانش بسته بو
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۲۶🎬:
چند روزی ملین اصلا از هتل خارج نشد، کارهایی بود که می بایست انجام دهد و دست نوشته ها و برنامه هایش را نظم دهد که تلفن اتاقش به صدا در آمد.
ملین که غرق مطلب روی لپ تاپش بود با صدای زنگ تلفن از جا پرید، بدون اینکه دمپایی به پا کند خود را به گوشی تلفن که کمی آن طرف تر بود رساند و گوشی را برداشت و گفت: بفرمایید!
صدایی از پشت خط گفت: خانم ملین لوین، خانم رجبی می خوان با شما ملاقات کنند
ملین یک تای ابروش را بالا داد و گفت: خانم رجبی؟! نمی شناسم!
در این هنگام صدای پر از هیجان زنی در گوشی پیچید: سلام خانم لوین، من رجبی هستم خبرنگارم، از پرتیراژترین و معروف ترین روزنامه ی کشور خدمتتون میرسم.
ملین که انتظار همچین چیزی را داشت اما نه به این زودی، در حالیکه سعی می کرد خوشحالی خودش را پنهان کند گفت: شما با من چکار می تونید داشته باشید؟! اصلا من را از کجا پیدا کردید؟
خانم رجبی گفت: اگر اجازه بدین یک لحظه ببینمتان تا همه چی را براتون توضیح بدم!
ملین گلویی صاف کرد و گفت: الان درگیرم، مقداری کار عقب مانده دارم اگر بگذارید یک وقت دیگه ممنون میشم
ملین با این حرفش می خواست بازار گرمی کند اما خودش بیش از این خانم دوست داشت تا مصاحبه ای داشته باشد
خانم رجبی که انگار خوب با این دیالوگ ها آشنا بود با سماجت گفت: خانم لوین! خواهش می کنم، اگر امکان داره یه فرصت کوتاه به من بدین، قول میدم که خیلی وقتتون را نگیرم.
ملین نفس بلندی کشید و گفت: باشه ، پس توی سالن هتل، منتظر بمانید الان میام پایین...
خانم رجبی تشکری کرد و گفت: اگر دوست داشته باشین من میام بالا، منم مثل خودتون خانم هستم و البته نویسنده...
ملین نگاهی به اتاق و لپ تاپ و دفترچه روی میز کرد و گفت: نه..نه...خودم میام پایین متشکر و گوشی را سر جایش گذاشت و به سمت میز رفت
باید همه چی را جمع می کرد، او به هیچ کس اطمینان نداشت..
ملین بعد از گذشت نزدیک به بیست دقیقه نگاهی به اتاق کرد، همه چیز همانطور که او می خواست بود، لبخندی زد و همانطور که در را باز می کرد گفت: ملین...پیش به سوی آینده ای درخشان....تو می تونی...از هر فرصت کوچکی باید نردبان بزرگی ساخت
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۶🎬: چند روزی ملین اصلا از هتل خارج نشد، کارهایی بود که می بایست انجام د
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۲۷
ملین وارد سالن هتل شد و آقایی که آنجا مسول خوش آمد گویی به مهمان ها بود جلو آمد، میزی را نشان داد و گفت: خانم لوین! خانم رجبی آنجا منتظر شما هستند.
ملین با قدم های شمرده به آن میز نزدیک شد و خانم رجبی که مشغول خواندن مطلبی داخل گوشی اش بود انگار سنگینی نگاه ملین را حس کرده باشد، سرش را بالا گرفت و با دستپاچگی از جا بلند شد و همانطور که دستش را به سمت ملین دراز می کرد گفت: خانم رجبی هستم، نویسنده و خبرنگار، خوشحالم که با شما ملاقات می کنم.
ملین به چهره ی دختر روبه رویش که با مقنعه و چادر مشکی قاب شده بود چشم دوخت.
صورتی گرد و گندمی با چشمانی مشکی و ابروهای کشیده که نمونه زیبای یک چهره ی شرقی بود.
ملین دست خانم رجبی را در دست گرفت و همانطور که آن را به آرامی فشار میداد گفت: سلام، خوشبختم از آشناییتون، ببخشید منتظر ماندید و با اشاره به صندلی هر دو نشستند.
خانم رجبی که چشم به ملین و حجابش داشت گفت: شما چقدر فارسی را روان صحبت می کنید و چه حجاب زیبایی دارید، کلا مرا شگفت زده کردید.
ملین لبخندی زد و گفت: شما لطف دارید، من به یادگیری زبان فارسی علاقه ی عجیبی داشتم و از زمانی که مسلمان شدم این علاقه بیشتر شد و تلاش خودم را کردم که به بهترین وجه این زبان شیرین را یاد بگیرم، من دوست دارم همه مرا یک ایرانی بدانند، چون ایران کشوری اصیل هست و خوشا به حال شما که در اینجا به دنیا آمدید.
خانم رجبی که بیش از بیست و سه چهار سال به او نمی آمد، با هیجان دست ملین را گرفت و گفت: وای شما چه خوبید، خوشحالم که امروز اینجام
راستش وقتی مقاله ی تند شما را که مستقیم به رژیم صهیونیستی حمله کرده بودید را خواندم، به خودم افتخار کردم که این مقاله را یک زن نوشته، شما واقعیت هایی را گفتید که همه می بینند اما جرأت بیانشان را ندارند و وقتی موضوع برایم جالب شد که متوجه شدم شما قبل از این به دین یهود بودید، خیلی دوست داشتم با شما ارتباط بگیرم تا اینکه امروز سردبیرمان به من اطلاع داد شما در ایران حضور دارید و من واقعا غافلگیر شدم.
ملین لبخندش پررنگ تر شد و گفت: تو خودت یک خبرنگار هستی و میدانی اولین وظیفه ی کسانی که قلم به دست می گیرند، گفتن حقیقت است حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود و من چیزی جز حقیقت نگفتم، من قبلا به دین یهود بودم و با یهودی های صهیونیست از نزدیک مراوده داشتم و می دانم چه ذات خبیثی دارند پس وظیفه ام بود تا مردم را آگاه کنم.
خانم رجبی که احساس نزدیکی شدیدی به ملین می کرد گفت: اسم من مرضیه هست، خوشحال میشم قبل از اینکه از شما برای روزنامه ام مصاحبه بگیرم، بخواهم با هم دوست باشیم، دوستانی صمیمی...
ملین با دو دست دست های مرضیه را گرفت و گفت: من هم ملین هستم و خیلی خوشحالم که اولین دوستم در ایران شما هستی و افتخار می کنم به این دوستی
خانم رجبی و ملین گرم گفتگو شدند و بعد از خوش و بش دوستانه ای، ملین سوالات مرضیه را جواب میداد و مرضیه به این فکر می کرد که فردا با انتشار این مصاحبه چه غوغایی به پا خواهد شد
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۷ ملین وارد سالن هتل شد و آقایی که آنجا مسول خوش آمد گویی به مهمان ها ب
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۲۸🎬:
ساعت ۹ صبح بود، آقای رشیدی در حالیکه لبخندی روی لبش نشسته بود، مدام جلوی هتل در کنار ماشینش قدم میزد، او روزنامه ای را در دست داشت که گاهی به ان نگاه می کرد و لبخندش پر رنگ تر میشد.
بالاخره بعد از گذشت مدت زمانی، ملین در حالیکه مانتوی کرم رنگ و شالی هم که به همین رنگ بود بر سر انداخته، به طوریکه کک مک های صورتش را کمرنگ تر نشان می داد، جلو آمد.
آقای رشیدی با خوشحالی در عقب ماشین را باز کرد وهمانطور که کمرش را کمی خم کرده بود گفت: سلام خانم ملین لوین! به ماشین ناقابل ما خوش امدید و با زدن این حرف در را بست و به سرعت خود را به در سمت راننده رساند و سوار شد.
ملین از حرکات شتابزده رشیدی خنده اش گرفته بود، بشکنی زد و همانطور که دست به کیفش می کشید زیر لب گفت: امروز روز هیجان انگیزی خواهد بود.
رشیدی آینه وسط را درست روی صورت ملین تنظیم کرد و ماشین را روشن کرد و گفت: خانم لوین کجا بریم؟!
ملین خنده ریزی کرد و کاغذی از جیبش درآورد و به سمت او داد و گفت: به این آدرس می خوام برم.
راننده نگاه سرسری به آدرس کرد و گفت: این که جایی پرت از شهر تهران است خانم لوین!
ملین سری تکان داد و گفت: اولا هر کجا که گفتم برو، دوما تو از نام و فامیل من را یاد گرفتی؟! تا جایی یادم هست خودم را با نام کامل به شما معرفی نکرده بودم!
رشیدی توی آینه نگاهی به ملین کرد و گفت: ما را دست کم گرفتین خانم لوین و بعد روزنامه روی داشتبرد را برداشت و همانطور که توی هوا تکانش میداد گفت: شما توی رسانه ها غوغا کردین، اینجا هم اسم و هم عکس شماست، من خوشحالم که در خدمت خانم متشخصی مثل شما هستم، واقعا کارت درسته آبجی، ما هم چاکر شماییم و با زدن این حرف پایش را روی گاز گذاشت و دوباره برگه ی آدرس را برداشت و اینبار با دقت به آدرس خیره شد و ناگهان انگار چیزی متوجه شده باشد، پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین با صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین از حرکت ایستاد و ملین کمی به جلو پرت شد.
ملین در حالیکه زیر لب غرو لند می کرد گفت: چکار می کنید آقای رشیدی؟! این چه طرز رانندگی هست؟! چرا یکدفعه ترمز زدید؟!
آقای رشیدی برگه آدرس را نشان داد و گفت: این چه آدرسی هست؟! من یک بار به اینجا رفتم، اینجا جنگل های محافظت شده ای هست که هیچ کس جز افراد نظامی خاصی حق ورود به آنجا را نداره! ما حتی سایه ی درختان اونجا هم نمی تونیم رؤیت کنیم تا برسه به اینکه بخپاییم وارد این محدوده بشیم.
ملین که انگار این حرفها برایش تازگی و اهمیتی نداشت گفت: خرکت کنید آقای رشیدی! من بدون هماهنگی جایی نمیرم..
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۸🎬: ساعت ۹ صبح بود، آقای رشیدی در حالیکه لبخندی روی لبش نشسته بود، مدام
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۲۹🎬:
رشیدی نگاهی توی آینه به ملین کرد و همانطور که دوباره پا را روی گاز فشار میداد زیر لب گفت: عجب زن جسوری! کاش میشد...
ملین از پشت پنجره به بیرون خیره شده بود و با خود فکر می کرد، ایران واقعا کشور پیشرفته با شهرهای تمیز است، اما تبلیغات قوی می تواند از این کشور یک زباله دان و مخروبه بسازد، الان کسانی که تا به حال به این کشور سفر نکرده اند، ذهنیت خیلی خوبی راجع به ایران ندارند و براستی در این دنیا، رسانه حرف اول را می زند، هر کس رسانه یک شهر، کشور و در مراتب بالاتر جهان را در اختیار داشته باشد، قادر است سخت ترین کارها را به سهل ترین روش ها انجام دهد، زیرا خیلی از مردم به ظاهر توجه دارند و به شنیده هایشان هم اعتماد...
ماشین با سرعت در جاده پیش میرفت و بالاخره از دور درختان سر به فلک کشیده ی زمین های محافظت شده ی دولتی به چشم خورد.
رشیدی در آینه نگاهی به ملین انداخت و گفت: خانم لوین! امیدوارم که گیری ندن، اما من خیلی میترسم، آخه اینجا...
ملین به میان حرفش دوید و گفت: برید جلو اقای رشیدی، خیالتون راحت، اتفاقی نمیافته
کمی جلوتر نرسیده به حصار سیمی، راهی خاکی به داخل جنگل پر از درخت می رفت و ملین اشاره کرد و گفت: از اینجا برین
رشیدی سرش را به عقب برگرداند و می خواست چیزی بگوید که ملین گفت: مگه نشنیدین؟!
از این راه برین
و رشیدی شانه ای بالا انداخت و همانطور که نفسش را محکم بیرون میداد داخل جاده خاکی شد.
آنقدر جلو رفتند که مسیر با تپه های خاکی مسدود بود و جایی که ماشین جلوتر برود نبود
ماشین متوقف شد و ملین در حالیکه کیف کلاسیکش را در دست داشت بیرون رفت.
آقای رشیدی می خواست دنبال او برود که ملین به عقب برگشت و گفت: شما همینجا بمون، خیلی زود کارم تموم میشه و برمی گردم
رشیدی گفت: آخه توی این جنگل و بیابون چکار دارین؟! بعدم من چقدر...
ملین اوفی کرد و گفت: ببینید، تحقیق لازمه ی کار یک نویسنده هست، منم اومدم اینجا درباره منابع طبیعی ایران تحقیقاتی داشته باشم تا بعدا راجع به آن مطلب بنویسم، شما هم خیالتون راحت هزینه سفر را دقیقه به دقیقه به شما می پردازم.
رشیدی آهی کشید و گفت: باشه بفرمایید به کارتون برسید
ملین سری تکان داد و جلو رفت و مقداری فاصله گرفت، وقتی که دور شد کیفش را زمین گذاشت و زیپ آن را باز کرد و چیزی از داخل کیف برداشت و بعد خم شد روی زمین، چون فاصله دور بود رشیدی نمی تونست تشخیص دهد که ملین چکار می کند اما بنا را گذاشت بر تحقیقات پیش از نوشتن
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
عزیزان
کانال بله ما مطالب تربیتی وهمسر داریه
درکنارش شبها داستان رومیزاریم
الان روایت نامادری رومیزاریم
و هدف اینه خیلیها اشنا بشن
بله به بخشی داره به عنوان پیشنهاد مجله
اگه حداقل بیست یا سی نفر اون مطلبو پیشنهاد بدن
خیلیها میبیتن
ازتون میخام کمک کنید
و بیان کانال بله تو دیده شدن نامادری کمک کنید عزیزان دیگه هم ببینن
ble.ir/join/EyuizGwBvt
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/2573987662777649436/1757788739354
اینم لینک
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۹🎬: رشیدی نگاهی توی آینه به ملین کرد و همانطور که دوباره پا را روی گاز
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۰🎬:
ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنقدر رفت که از دید رشیدی خارج شد.
رشیدی میوه ی کاجی را زیر نظر گرفت و هر چند لحظه یک بار به آن ضربه ای میزد، دلش می خواست جلوتر برود و ملین را پیدا کند و برای خود عزیزی چیزی بگوید و بخواهد کمکی کند، او خوب موقعیت ها را درک می کرد و می دانست این زن موقعیتی عالی پیدا خواهد کرد، آخر هنوز چند روز از آمدنش نگذشته بود که اسم و رسمش در روزنامه های کثیر الانتشار به چشم می خورد.
رشیدی کمی جلوتر رفت، زمین گود بود روی پنجه پا ایستاد و دستش را سایه ی چشمش کرد، هیچ اثری از ملین نبود.
نمی دانست چه کند، زیر لب چیزی گفت و به اطراف نگاه کرد، نبود که نبود.
حالا نگران شده بود، اخر اینجا جنگلی درندشت و ملین هم یک غریبه، امکان داشت گم شده باشد.
رشیدی با مشت دست کف دست دیگرش زد و گفت: شماره تلفنش هم ندارم که زنگ بزنم، معلوم نیست کجا غیبش زده و باز هم چند متر جلوتر رفت.
حالا به تپه ای خاکی که از بس آب خورده بود سفت و سخت شده بود رسید به امید پیدا کردن مسافرش از تپه بالا رفت و جلوتر را نگاه کرد و نفسش را محکم بیرون داد که ناگهان جسم فلزی را پشت گوشش حس کرد و بلافاصله صدایی بلند شد: تو کی هستی و اینجا چکار میکنی؟!
رشیدی آرام و با احتیاط به عقب برگشت و با دیدن دو نفر در لباس نظامی با لکنت گفت: س..س...س..سلام سرکار، به خدا من اینجا کاری نداشتم، یه مسافر آوردم این طرف، به من گفت منتظر بشم تا برگرده، اما انگار غیب شده...
یکی از مردها که میانسال به نظر می رسید گفت: آره تو گفتی و ما هم باور کردیم، مسافر اوردین اینجا؟! مگه اینجا توچال یا دربنده؟! نکنه جنگل های شمال هست که ما خبر نداریم؟!
رشیدی ماشینش را نشان داد و گفت: به خدا من راست میگم اونم ماشینم تاکسی خطی ست، مسافرم هم یه خانم خارجی هست، یعنی یه خارجی که فارسی را از ما بهتر صحبت می کند
در این هنگام مردی که جوان تر بود چشمانش را ریز کرد وگفت: مسافر خارجی؟! اونم بیاد این طرفا؟!
رشیدی سرش را تند تند تکان داد و گفت: آره به خدا، البته من بهش گفتم اینجا منطقه ی ممنوعه هست اما گفت که مجوز داره یه خانم هم هست، البته میگه مسلمانه و بعد انگار چیزی یادش امده باشد گفت: اجازه بدین...من عکسش را داخل ماشین دارم و با زدن این حرف به سمت ماشین رفت و آن دو مرد هم به دنبالش حرکت کردند
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۰🎬: ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنق
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۱🎬:
آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را برداشت و با هیجان گوشه ی صفحه دوم آن را نشان داد و گفت: خانم ملین لوین! خانم نویسنده بریتانیایی فرانسوی که زبان عربی و فارسی را مانند زبان مادری حرف می زند البته تازه مسلمان هست و از همه مهم تر زنی هست که جرأت کرده و مقالات تندی علیه اسرائیل نوشته و جنایات این رژیم را زیر سؤال برده است..
رشیدی که انگار نطقش باز شده بود و می خواست از وجنات ملین بگوید که یکی از مردها سری تکان داد و گفت: خوب یعنی چه؟! این چیزا را می گی که اومدنت را به منطقه ممنوعه توجیه کنی؟!
رشیدی لبخندی زد و گفت: توجه نکردین چی گفتم، این خانم لوین دلیل کار من هست، ایشون مسافر من بود و گفت اینجا بیاییم، انگار می خواد باز چیزی بنویسه و نیاز به تحقیقات داره...
مرد دوم گفت: الان این خانم اینجاست؟ با چه مجوزی؟!
رشیدی سری تکان داد وگفت: همین جا بود، گفتن من اینجا منتظر باشم تا کارشون را انجام بدن و بیان و اجازه ندادن من همراهی شون کنم، نمی دونم از کدوم طرف رفت اما وقتی به خودم اومدم که تنها بودم و هر کجا را نگاه کردم نبود.
دوباره همان مرد گفت: اصلا این خانم محقق هم باشه باید مجوز بگیره، در ضمن من که هنوز باور نکردم حرفات درست باشه و تو اصلا حق نداشتی وارد اینجا بشی حتی اگر مسافرت یک خانم صاحب نفوذ خارجی باشه...
رشیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: من مامورم و معذور، به من گفت بیا منو اینجا برسون، اتفاقا گوشزد کردم که نباید به این مناطق نزدیک شد اما ایشون گفتن مجوز دارن...
در این لحظه مأموری که به نظر بزرگتر می آمد اشاره ای به رشیدی کرد و گفت: این حرفها برای ما قابل قبول نیست، سوار ماشین بشو تا بریم پایگاه و تکلیفت را مشخص کنیم و بعد اشاره به کناری اش کرد و گفت: آقای حصیبی، راننده را همراهی کنید منم هم با موتور پشت سر شما می آیم
رشیدی که بعد از اینهمه حرف انگار انتظار این برخورد را نداشت، با حالت دستپاچگی گفت: آخه پایگاه برای چی؟! خوب من چه تقصیری دارم، برین اون خانم را پیدا کنید
مأمور گفت: تو از کسی حرف میزنی که الان نیست و در ضمن جز یک روزنامه، مدرکی بر حضور چنین خانمی در ماشین شما نیست، مشخص هست که یک جای کار می لنگد
رشیدی که تا به حال چنین موضوعی برایش پیش نیامده بود و حتی یک بار هم در عمرش پایش به کلانتری باز نشده بود مثل کودکی گریان، دو دستش را روی چشمان و صورتش گذاشت و با صدایی لرزان گفت: چرا باور نمی کنید مگر من بدبخت...
در همین هنگام...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۱🎬: آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را ب
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۲🎬:
مأمورین مشغول سؤال پیچ کردن رشیدی بودند که صدای ملین از پشت سرشان بلند شد: سلام آقایون! اینجا چه خبر است؟
رشیدی با دیدن ملین با خوشحالی گفت: سلام خانم لوین، شما کجا رفته بودین؟! به این آقایون بگین که من تاکید کردم اینجا منطقه ممنوعه هست اما شما امر کردید به اینجا وارد شویم!
ملین سرش را تکان داد و گفت: آقای رشیدی درست میگه و بدون اینکه اجازه دهد مامورین پیش رو حرفی بزنند، زیپ کنار کیفش را باز کرد و برگه ای را بیرون آورد و به طرف آنها گرفت و گفت: بنده خانم لوین هستم، نویسنده و محقق، همانطور که میبینید مجوز ورود به این مناطق را دارم و اگر توجه کنید این مجوز را چندین نهاد تایید کردن.
یکی از مأمورها دستش را جلو برد و برگه را گرفت و همانطور که با دقت برگه را می خواند گفت: الان دقیقا در این مکان چکار دارین؟!
ملین دست برد داخل کیفش و اینبار چند پلاستیک کوچک بیرون آورد و گفت: بنده روی یک پروژه که مربوط به محیط زیست هست کار می کنم، طبق بعضی خبرهای محرمانه ای که به دستمان رسیده، این اطراف و خیلی جاهای دیگه گیاهان و درختانی کاشته شده که فوق العاده برای محیط زیست ضرر داره، مثل همین کاج های سوزنی که باعث میشه دودهای ناشی از سوخت را در هوا جذب کنند و عنصرهای خطرناکی در محیط پراکنده کنند که باعث انواع سرطان ها می شود.
ملین که خوب متوجه شده بود با مأمورین زبده و شکاکی روبه رو هست، برای اینکه تاثیر کلامش را صد چندان کند، صدایش را پایین تر آورد و گفت: من در این مورد تحقیقات زیادی کردم و متوجه شدم تمام این امور حیله و نقشه ایست که از یکجا نشأت می گیرد و من می خواهم با سند و مدرک اثبات کنم و آنان را رسوا کنم
در این هنگام یکی از مأموران که حصیبی نام داشت چشمانش را ریز کرد و گفت: ببینم حالا این کیست که چنین حیله و نقشه ای کشیده؟!
ملین با تردید به آن دو مأمور و رشیدی چشم دوخت و گفت: من نمی توانم آن را فاش کنم و از طرفی نمی دانم که می شود به شما اعتماد کرد یانه؟!
در این هنگام مأمور دیگر گفت: شما با ما به پایگاه می آیید و آنجا با توضیحات کامل ...
ملین به میان حرف او دوید و گفت: اگر امکان دارد آقای رشیدی حضور نداشته باشد، من فقط برای شما موضوعاتی را برملا می کنم
مامور سری تکان داد و به رشیدی اشاره کرد که سوار ماشین شود و خودشان به همراه ملین قدم زنان از آنجا دور شدند.
آقای رشیدی از شیشه ی ماشین می دید که ملین مدام حرف میزند و آن دو با تکان دادن سر حرفهایش را تکرار می کنند و درست کمتر از نیم ساعت، ملین سوار ماشین شد و آن دو مأمور با احترام او را بدرقه کردند و جالب است که از ملین دعوت می کردند که اگر لازم شد دوباره به اینجا بیاید و آنها نیز با او همکاری می کنند و مأموری را برای جمع آوری نمونه خاک و گیاه با او همراه خواهند کرد
و رشیدی زیر لب گفت: عجب! بی شک این زن مهره ی مار دارد، همانطور که مرا جذب خودش کرده، هر کسی را به گونه ای تطمیع می کند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۲🎬: مأمورین مشغول سؤال پیچ کردن رشیدی بودند که صدای ملین از پشت سرشان ب
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۳🎬:
نزدیک شش ماه از آمدن ملین لوین به ایران می گذشت، حالا این زن چهره ی شناخته شده ای در مطبوعات ایران شده بود و تقریبا توانسته بود اعتماد خیلی از افراد از گروه های مختلف را به خود جلب کند.
یک زن تازه مسلمان که افکار و اعتقاداتی ضد صهیون داشت این اعتقادات او را از دیگر هموطنانش متمایز می کرد و برای هر ایرانی که با او برخورد داشت مباهات و افتخار می کرد به این آشنایی..
صبح زود بود و دوباره آقای رشیدی به هتل فراخوانده شده بود، انگار او هم شریک کارهای ملین بود و به نوعی از برنامه های او آگاهی داشت.
راس ساعت هشت ملین از درب هتل بیرون امد و رشیدی با سرعت خود را به او رساند و دسته ی چمدان کوچکی که دست او بود را گرفت و همانطور که مثل همیشه زبان می ریخت به سمت ماشین رفت.
در عقب را باز کرد و تا ملین سوار میشد او هم چمدان را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به سرعت سوار شد، ماشین را روشن کرد و همانطور که آینه ی وسط را روی صورت ملین تنظیم می کرد گفت: آبجی ملین! امروز قصد دارین کجا برین؟!
ملین دستی به شال روی سرش کشید و گفت: لطفا من را به فرودگاه برسان برای یک ساعت دیگر به مقصد مشهد بلیط دارم.
رشیدی با شنیدن اسم مشهد گل از گلش شکفت و گفت: پس بالاخره بعد از ماه ها ساکن شدن در ایران راهی زیارت امام رضا شدید!
ملین لبخندی زد و گفت: بله آقای رشیدی! نمی دانید چقدر هیجان دارم، خیلی دوست دارم زود به مشهد و حرم امام رضا برسم
رشیدی نفس کوتاهی کشید و یاد اولین باری افتاد که به مشهد رفته بود و شروع به تعریف کردن خاطره اش کرد.
ملین همانطور که وانمود می کرد به حرفهای رشیدی گوش میدهد، سرش را تکان داد و لبخندی گوشه ی لبش نشاند، او در ظاهر به خاطرات راننده گوش می کرد اما در حقیقت داشت برنامه هایی که ریخته بود را در ذهن مرور می کرد.
او می بایست از این سفر بهترین بهره را ببرد و باید این سفر باعث می شد که دوباره در رسانه ها مطرح شود، او به این شهرت احتیاج داشت و کار اصلی اش بعد از اجرای این برنامه ها بود.
ماشین نزدیک فرودگاه بود که آلارم پیامک گوشی به صدا درآمد
ملین گوشی را بیرون آورد و نگاهی به پیام کرد و اوفی نمود وگفت: هر اتفاقی بیافتد محال است این سفر را کنسل کنم.
رشیدی با تعجب به او نگاهی کرد و گفت: شما چیزی گفتین؟!
ملین لبخندی زد وگفت: نه شما راهت را ادامه بده
ادامه دارد....
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۳🎬: نزدیک شش ماه از آمدن ملین لوین به ایران می گذشت، حالا این زن چهره ی
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۴🎬:
هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست، ملین حال و هوای خاصی داشت او می خواست از این سفر بهترین استفاده را بکند، همانطور که در سفر کربلا به مقاصدی ما فوق تصورش رسیده بود، اینجا هم می بایست تمام تلاشش را بکند تا لااقل به نیمی از اهداف تعیین شده برسد.
ملین با چمدان کوچکی در دست وارد سالن فرودگاه شد و مستقیم به سمت در خروجی رفت، محل اقامتش مشخص بود پس با اولین تاکسی ویژه به طرف هتلی که در نزدیکی حرم مطهر بود حرکت کرد.
ملین از پشت شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود و از دیدن مکان هایی زیبا و چشم نواز لذت می برد.
ملین تا ان روز فکر می کرد در ایران فقط به شهر تهران آنهم به واسطه اینکه پایتخت ایران است، رسیدگی می شود اما الان میدید که مشهد هم دسته کمی از تهران ندارد و شاید زیباتر از آن هم بود.
و چیزی که بیشتر از همه برای او جلب توجه می کرد، تمیزی شهر بود که آدم را سر ذوق می اورد.
ملین در عمرش به کشورهای زیادی سفر کرده بود اما الان با اطمینان زیاد می توانست بگوید که ایران یکی از بهترین کشورهایی ست که سفر کرده، کشوری که در مجامع بین المللی از آن به کشور جهان سومی یاد می شد اما رقیب سرسختی برای کشورهای مطرح اروپایی بود.
بعد از گذشت نزدیک به بیست دقیقه به هتل مورد نظر رسیدند و خیلی زود ملین به یکی از بزرگترین اتاق های هتل با ویویی عالی و دلچسپ راهنمایی شد.
ملین وارد اتاق شد و در را پشت سرش قفل کرد و چمدان را روی تختی که نزدیک دیوار شیشه ای که با پرده ای سبز دلچسپ پوشیده شده بود گذاشت و خودش را روی تخت ولوو کرد.
دستانش را از هم باز کرد و سعی کرد در حالت ریلکس باشد که ناگهان چیزی یادش آمد
به سرعت از جا بلند شد و چمدان را باز کرد و از زیر لباس هایش، چیزی شبیه گوشی تلفن بیرون آورد.
ملین همانطور که گوشی مورد نظر را روشن می کرد گفت: با آدم های باهوش باید مثل خودشان عمل کرد، با این تلفن هیچ کس نمی تواند ردی از...
در همین حین صدای آلارم دریافت پیامک بلند شد
ملین صفحه گوشی را روشن کرد و خیره به متن پیامی بود که به دستش رسیده بود و بعد زیر لب گفت: عجب! اینهمه عجله برای چه؟! نه از چند ساعت پیش که به من پیشنهاد میدادند که سفرم را لغو کنم و نه از الان که با اینهمه شتاب مرا به سمت حرم می فرستند و با زدن این حرف شروع به گرفتن شماره ای کرد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۴🎬: هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست، ملین حال و هوای خاصی داشت او
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۵🎬:
ملین با سرعت دوشی گرفت و خیلی زود آماده شد و هنوز یک ساعت از مستقر شدنش در هتل نگذشته بود که از هتل بیرون زد، البته با تیپی جدید و چادر عربی سیاهی که کک مک های صورتش را بیش از قبل نشان میداد.
ملین خودش را به حرم امام رضا رساند، جمعیت زیادی در حرم بود، او باورش نمیشد این موقع سال که همه ی مردم سرگرم زندگی و روزمرگیهای خودشان هستند باز هم افرادی باشند که اوقاتشان را در حرم بگذرانند.
این عشق و محبت شیعیان به امامانشان برای ملین قابل درک نبود، درست است بزرگان دین افرادی خارق العاده بودند اما این محبت باز هم توجیه عقلانی نداشت.
ملین از کنار دری بزرگ و طلایی که با شیشه های قطور روکش شده بود گذشت و روبه رویش ضریحی را میدید که مردم همچون پروانه آن را طواف می کردند.
ملین نگاهی به جمعیت کرد و با دیدن ازدحام مردم، از زیارت کردن منصرف شد، پس بی آنکه به سمت ضریح برود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و به یکی از صحن ها رساند.
اطراف را از نظر گذراند و با دیدن چند مرد که لباس متحدالشکلی داشتند و چوب پری سبز رنگ در دست داشتند به سمت انان رفت و گفت: ببخشید دفتر تولیت حرم کجاست؟!
یکی از مردها همانطور که با چوب پر به سمتی اشاره می کرد گفت: باید از باب الجواد بروی و بعد به سمت چپ ...
و بعد تز کلی توضیح دادن پرسید: ببخشید خواهرم، شما آنجا با شخص خاصی کار دارید؟!
ملین سرش را تکان داد و گفت: من...من با رئیس اینجا...آقای...آقای...نامش را یادم رفته آقای
مرد سری تکان داد و گفت: آقای رئیسی کار دارید؟!
ملین با خنده گفت: درسته! خودشه...
مرد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: با آقای رئیسی چکار دارید؟
در همین حین یکی از مردها به گوشه ای اشاره کرد و روبه همکارش گفت: عه ببین اونجا را، سردار محمدی هست، خدای من خودش است درسته؟!
مرد دیگر خیره به نقطه ای که او اشاره می کرد گفت: درسته خودشه، با خانواده هم هست و ملین مانند تیری در چله کمان به سمتی که آن دو نرد اشاره کردند رفت و با دقت مرد پیش رو را نگاه کرد، درست است سردار محمدی همان که صهیونیست ها به خونش تشنه بودند و ملین عکس او را در خاطر داشت
ملین با سرعت قدم برمی داشت را خودش را به سردار و خانمی که همراهش بود رساند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺