eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۲۹🎬: رشیدی نگاهی توی آینه به ملین کرد و همانطور که دوباره پا را روی گاز
🎬: ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنقدر رفت که از دید رشیدی خارج شد. رشیدی میوه ی کاجی را زیر نظر گرفت و هر چند لحظه یک بار به آن ضربه ای میزد، دلش می خواست جلوتر برود و ملین را پیدا کند و برای خود عزیزی چیزی بگوید و بخواهد کمکی کند، او خوب موقعیت ها را درک می کرد و می دانست این زن موقعیتی عالی پیدا خواهد کرد، آخر هنوز چند روز از آمدنش نگذشته بود که اسم و رسمش در روزنامه های کثیر الانتشار به چشم می خورد. رشیدی کمی جلوتر رفت، زمین گود بود روی پنجه پا ایستاد و دستش را سایه ی چشمش کرد، هیچ اثری از ملین نبود. نمی دانست چه کند، زیر لب چیزی گفت و به اطراف نگاه کرد، نبود که نبود. حالا نگران شده بود، اخر اینجا جنگلی درندشت و ملین هم یک غریبه، امکان داشت گم شده باشد. رشیدی با مشت دست کف دست دیگرش زد و گفت: شماره تلفنش هم ندارم که زنگ بزنم، معلوم نیست کجا غیبش زده و باز هم چند متر جلوتر رفت. حالا به تپه ای خاکی که از بس آب خورده بود سفت و سخت شده بود رسید به امید پیدا کردن مسافرش از تپه بالا رفت و جلوتر را نگاه کرد و نفسش را محکم بیرون داد که ناگهان جسم فلزی را پشت گوشش حس کرد و بلافاصله صدایی بلند شد: تو کی هستی و اینجا چکار میکنی؟! رشیدی آرام و با احتیاط به عقب برگشت و با دیدن دو نفر در لباس نظامی با لکنت گفت: س..س...س..سلام سرکار، به خدا من اینجا کاری نداشتم، یه مسافر آوردم این طرف، به من گفت منتظر بشم تا برگرده، اما انگار غیب شده... یکی از مردها که میانسال به نظر می رسید گفت: آره تو گفتی و ما هم باور کردیم، مسافر اوردین اینجا؟! مگه اینجا تو‌چال یا دربنده؟! نکنه جنگل های شمال هست که ما خبر نداریم؟! رشیدی ماشینش را نشان داد و گفت: به خدا من راست میگم اونم ماشینم تاکسی خطی ست، مسافرم هم یه خانم خارجی هست، یعنی یه خارجی که فارسی را از ما بهتر صحبت می کند در این هنگام مردی که جوان تر بود چشمانش را ریز کرد و‌گفت: مسافر خارجی؟! اونم بیاد این طرفا؟! رشیدی سرش را تند تند تکان داد و گفت: آره به خدا، البته من بهش گفتم اینجا منطقه ی ممنوعه هست اما گفت که مجوز داره یه خانم هم هست، البته میگه مسلمانه و بعد انگار چیزی یادش امده باشد گفت: اجازه بدین...من عکسش را داخل ماشین دارم و با زدن این حرف به سمت ماشین رفت و آن دو مرد هم به دنبالش حرکت کردند ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۰🎬: ملین مانند فرفره تند و تیز بود و مدام این طرف و آن طرف می رفت و آنق
🎬: آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را برداشت و با هیجان گوشه ی صفحه دوم آن را نشان داد و گفت: خانم ملین لوین! خانم نویسنده بریتانیایی فرانسوی که زبان عربی و فارسی را مانند زبان مادری حرف می زند البته تازه مسلمان هست و از همه مهم تر زنی هست که جرأت کرده و مقالات تندی علیه اسرائیل نوشته و جنایات این رژیم را زیر سؤال برده است.. رشیدی که انگار نطقش باز شده بود و می خواست از وجنات ملین بگوید که یکی از مردها سری تکان داد و گفت: خوب یعنی چه؟! این چیزا را می گی که اومدنت را به منطقه ممنوعه توجیه کنی؟! رشیدی لبخندی زد و گفت: توجه نکردین چی گفتم، این خانم لوین دلیل کار من هست، ایشون مسافر من بود و گفت اینجا بیاییم، انگار می خواد باز چیزی بنویسه و نیاز به تحقیقات داره... مرد دوم گفت: الان این خانم اینجاست؟ با چه مجوزی؟! رشیدی سری تکان داد و‌گفت: همین جا بود، گفتن من اینجا منتظر باشم تا کارشون را انجام بدن و بیان و اجازه ندادن من همراهی شون کنم، نمی دونم از کدوم طرف رفت اما وقتی به خودم اومدم که تنها بودم و هر کجا را نگاه کردم نبود. دوباره همان مرد گفت: اصلا این خانم محقق هم باشه باید مجوز بگیره، در ضمن من که هنوز باور نکردم حرفات درست باشه و تو اصلا حق نداشتی وارد اینجا بشی حتی اگر مسافرت یک خانم صاحب نفوذ خارجی باشه... رشیدی شانه ای بالا انداخت و گفت: من مامورم و معذور، به من گفت بیا منو اینجا برسون، اتفاقا گوشزد کردم که نباید به این مناطق نزدیک شد اما ایشون گفتن مجوز دارن... در این لحظه مأموری که به نظر بزرگتر می آمد اشاره ای به رشیدی کرد و گفت: این حرفها برای ما قابل قبول نیست، سوار ماشین بشو تا بریم پایگاه و تکلیفت را مشخص کنیم و بعد اشاره به کناری اش کرد و گفت: آقای حصیبی، راننده را همراهی کنید منم هم با موتور پشت سر شما می آیم رشیدی که بعد از اینهمه حرف انگار انتظار این برخورد را نداشت، با حالت دستپاچگی گفت: آخه پایگاه برای چی؟! خوب من چه تقصیری دارم، برین اون خانم را پیدا کنید مأمور گفت: تو از کسی حرف میزنی که الان نیست و در ضمن جز یک روزنامه، مدرکی بر حضور چنین خانمی در ماشین شما نیست، مشخص هست که یک جای کار می لنگد رشیدی که تا به حال چنین موضوعی برایش پیش نیامده بود و حتی یک بار هم در عمرش پایش به کلانتری باز نشده بود مثل کودکی گریان، دو دستش را روی چشمان و صورتش گذاشت و با صدایی لرزان گفت: چرا باور نمی کنید مگر من بدبخت... در همین هنگام... ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۱🎬: آقای رشیدی در ماشین را باز کرد و با یک حرکت روزنامه روی داشبرد را ب
🎬: مأمورین مشغول سؤال پیچ کردن رشیدی بودند که صدای ملین از پشت سرشان بلند شد: سلام آقایون! اینجا چه خبر است؟ رشیدی با دیدن ملین با خوشحالی گفت: سلام خانم لوین، شما کجا رفته بودین؟! به این آقایون بگین که من تاکید کردم اینجا منطقه ممنوعه هست اما شما امر کردید به اینجا وارد شویم! ملین سرش را تکان داد و گفت: آقای رشیدی درست میگه و بدون اینکه اجازه دهد مامورین پیش رو حرفی بزنند، زیپ کنار کیفش را باز کرد و برگه ای را بیرون آورد و به طرف آنها گرفت و گفت: بنده خانم لوین هستم، نویسنده و محقق، همانطور که میبینید مجوز ورود به این مناطق را دارم و اگر توجه کنید این مجوز را چندین نهاد تایید کردن. یکی از مأمورها دستش را جلو برد و برگه را گرفت و همانطور که با دقت برگه را می خواند گفت: الان دقیقا در این مکان چکار دارین؟! ملین دست برد داخل کیفش و اینبار چند پلاستیک کوچک بیرون آورد و گفت: بنده روی یک پروژه که مربوط به محیط زیست هست کار می کنم، طبق بعضی خبرهای محرمانه ای که به دستمان رسیده، این اطراف و خیلی جاهای دیگه گیاهان و درختانی کاشته شده که فوق العاده برای محیط زیست ضرر داره، مثل همین کاج های سوزنی که باعث میشه دودهای ناشی از سوخت را در هوا جذب کنند و عنصرهای خطرناکی در محیط پراکنده کنند که باعث انواع سرطان ها می شود. ملین که خوب متوجه شده بود با مأمورین زبده و شکاکی روبه رو هست، برای اینکه تاثیر کلامش را صد چندان کند، صدایش را پایین تر آورد و گفت: من در این مورد تحقیقات زیادی کردم و متوجه شدم تمام این امور حیله و نقشه ایست که از یکجا نشأت می گیرد و من می خواهم با سند و مدرک اثبات کنم و آنان را رسوا کنم‌ در این هنگام یکی از مأموران که حصیبی نام داشت چشمانش را ریز کرد و گفت: ببینم حالا این کیست که چنین حیله و نقشه ای کشیده؟! ملین با تردید به آن دو مأمور و رشیدی چشم دوخت و گفت: من نمی توانم آن را فاش کنم و از طرفی نمی دانم که می شود به شما اعتماد کرد یانه؟! در این هنگام مأمور دیگر گفت: شما با ما به پایگاه می آیید و آنجا با توضیحات کامل ... ملین به میان حرف او دوید و گفت: اگر امکان دارد آقای رشیدی حضور نداشته باشد، من فقط برای شما موضوعاتی را برملا می کنم مامور سری تکان داد و به رشیدی اشاره کرد که سوار ماشین شود و خودشان به همراه ملین قدم زنان از آنجا دور شدند. آقای رشیدی از شیشه ی ماشین می دید که ملین مدام حرف میزند و آن دو با تکان دادن سر حرفهایش را تکرار می کنند و درست کمتر از نیم ساعت، ملین سوار ماشین شد و آن دو مأمور با احترام او را بدرقه کردند و جالب است که از ملین دعوت می کردند که اگر لازم شد دوباره به اینجا بیاید و آنها نیز با او همکاری می کنند و مأموری را برای جمع آوری نمونه خاک و گیاه با او همراه خواهند کرد و رشیدی زیر لب گفت: عجب! بی شک این زن مهره ی مار دارد، همانطور که مرا جذب خودش کرده، هر کسی را به گونه ای تطمیع می کند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۲🎬: مأمورین مشغول سؤال پیچ کردن رشیدی بودند که صدای ملین از پشت سرشان ب
🎬: نزدیک شش ماه از آمدن ملین لوین به ایران می گذشت، حالا این زن چهره ی شناخته شده ای در مطبوعات ایران شده بود و تقریبا توانسته بود اعتماد خیلی از افراد از گروه های مختلف را به خود جلب کند. یک زن تازه مسلمان که افکار و اعتقاداتی ضد صهیون داشت این اعتقادات او را از دیگر هموطنانش متمایز می کرد و برای هر ایرانی که با او برخورد داشت مباهات و افتخار می کرد به این آشنایی.. صبح زود بود و دوباره آقای رشیدی به هتل فراخوانده شده بود، انگار او هم شریک کارهای ملین بود و به نوعی از برنامه های او آگاهی داشت. راس ساعت هشت ملین از درب هتل بیرون امد و رشیدی با سرعت خود را به او رساند و دسته ی چمدان کوچکی که دست او بود را گرفت و همانطور که مثل همیشه زبان می ریخت به سمت ماشین رفت. در عقب را باز کرد و تا ملین سوار میشد او هم چمدان را در صندوق عقب ماشین گذاشت و به سرعت سوار شد، ماشین را روشن کرد و همانطور که آینه ی وسط را روی صورت ملین تنظیم می کرد گفت: آبجی ملین! امروز قصد دارین کجا برین؟! ملین دستی به شال روی سرش کشید و گفت: لطفا من را به فرودگاه برسان برای یک ساعت دیگر به مقصد مشهد بلیط دارم. رشیدی با شنیدن اسم مشهد گل از گلش شکفت و گفت: پس بالاخره بعد از ماه ها ساکن شدن در ایران راهی زیارت امام رضا شدید! ملین لبخندی زد و گفت: بله آقای رشیدی! نمی دانید چقدر هیجان دارم، خیلی دوست دارم زود به مشهد و حرم امام رضا برسم رشیدی نفس کوتاهی کشید و یاد اولین باری افتاد که به مشهد رفته بود و شروع به تعریف کردن خاطره اش کرد. ملین همانطور که وانمود می کرد به حرفهای رشیدی گوش میدهد، سرش را تکان داد و لبخندی گوشه ی لبش نشاند، او در ظاهر به خاطرات راننده گوش می کرد اما در حقیقت داشت برنامه هایی که ریخته بود را در ذهن مرور می کرد. او می بایست از این سفر بهترین بهره را ببرد و باید این سفر باعث می شد که دوباره در رسانه ها مطرح شود، او به این شهرت احتیاج داشت و کار اصلی اش بعد از اجرای این برنامه ها بود. ماشین نزدیک فرودگاه بود که آلارم پیامک گوشی به صدا درآمد ملین گوشی را بیرون آورد و نگاهی به پیام کرد و اوفی نمود و‌گفت: هر اتفاقی بیافتد محال است این سفر را کنسل کنم. رشیدی با تعجب به او نگاهی کرد و گفت: شما چیزی گفتین؟! ملین لبخندی زد و‌گفت: نه شما راهت را ادامه بده ادامه دارد.... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۳🎬: نزدیک شش ماه از آمدن ملین لوین به ایران می گذشت، حالا این زن چهره ی
🎬: هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست، ملین حال و هوای خاصی داشت او می خواست از این سفر بهترین استفاده را بکند، همانطور که در سفر کربلا به مقاصدی ما فوق تصورش رسیده بود، اینجا هم می بایست تمام تلاشش را بکند تا لااقل به نیمی از اهداف تعیین شده برسد. ملین با چمدان کوچکی در دست وارد سالن فرودگاه شد و مستقیم به سمت در خروجی رفت، محل اقامتش مشخص بود پس با اولین تاکسی ویژه به طرف هتلی که در نزدیکی حرم مطهر بود حرکت کرد. ملین از پشت شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده بود و از دیدن مکان هایی زیبا و چشم نواز لذت می برد. ملین تا ان روز فکر می کرد در ایران فقط به شهر تهران آنهم به واسطه اینکه پایتخت ایران است، رسیدگی می شود اما الان میدید که مشهد هم دسته کمی از تهران ندارد و شاید زیباتر از آن هم بود. و چیزی که بیشتر از همه برای او جلب توجه می کرد، تمیزی شهر بود که آدم را سر ذوق می اورد. ملین در عمرش به کشورهای زیادی سفر کرده بود اما الان با اطمینان زیاد می توانست بگوید که ایران یکی از بهترین کشورهایی ست که سفر کرده، کشوری که در مجامع بین المللی از آن به کشور جهان سومی یاد می شد اما رقیب سرسختی برای کشورهای مطرح اروپایی بود. بعد از گذشت نزدیک به بیست دقیقه به هتل مورد نظر رسیدند و خیلی زود ملین به یکی از بزرگترین اتاق های هتل با ویویی عالی و دلچسپ راهنمایی شد. ملین وارد اتاق شد و در را پشت سرش قفل کرد و چمدان را روی تختی که نزدیک دیوار شیشه ای که با پرده ای سبز دلچسپ پوشیده شده بود گذاشت و خودش را روی تخت ولوو کرد. دستانش را از هم باز کرد و سعی کرد در حالت ریلکس باشد که ناگهان چیزی یادش آمد به سرعت از جا بلند شد و چمدان را باز کرد و از زیر لباس هایش، چیزی شبیه گوشی تلفن بیرون آورد. ملین همانطور که گوشی مورد نظر را روشن می کرد گفت: با آدم های باهوش باید مثل خودشان عمل کرد، با این تلفن هیچ کس نمی تواند ردی از... در همین حین صدای آلارم دریافت پیامک بلند شد ملین صفحه گوشی را روشن کرد و خیره به متن پیامی بود که به دستش رسیده بود و بعد زیر لب گفت: عجب! اینهمه عجله برای چه؟! نه از چند ساعت پیش که به من پیشنهاد میدادند که سفرم را لغو کنم و نه از الان که با اینهمه شتاب مرا به سمت حرم می فرستند و با زدن این حرف شروع به گرفتن شماره ای کرد ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۴🎬: هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست، ملین حال و هوای خاصی داشت او
🎬: ملین با سرعت دوشی گرفت و خیلی زود آماده شد و هنوز یک ساعت از مستقر شدنش در هتل نگذشته بود که از هتل بیرون زد، البته با تیپی جدید و چادر عربی سیاهی که کک مک های صورتش را بیش از قبل نشان میداد. ملین خودش را به حرم امام رضا رساند، جمعیت زیادی در حرم بود، او باورش نمیشد این موقع سال که همه ی مردم سرگرم زندگی و روزمرگیهای خودشان هستند باز هم افرادی باشند که اوقاتشان را در حرم بگذرانند. این عشق و محبت شیعیان به امامانشان برای ملین قابل درک نبود، درست است بزرگان دین افرادی خارق العاده بودند اما این محبت باز هم توجیه عقلانی نداشت. ملین از کنار دری بزرگ و طلایی که با شیشه های قطور روکش شده بود گذشت و روبه رویش ضریحی را میدید که مردم همچون پروانه آن را طواف می کردند. ملین نگاهی به جمعیت کرد و با دیدن ازدحام مردم، از زیارت کردن منصرف شد، پس بی آنکه به سمت ضریح برود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و به یکی از صحن ها رساند. اطراف را از نظر گذراند و با دیدن چند مرد که لباس متحدالشکلی داشتند و چوب پری سبز رنگ در دست داشتند به سمت انان رفت و گفت: ببخشید دفتر تولیت حرم کجاست؟! یکی از مردها همانطور که با چوب پر به سمتی اشاره می کرد گفت: باید از باب الجواد بروی و بعد به سمت چپ ... و بعد تز کلی توضیح دادن پرسید: ببخشید خواهرم، شما آنجا با شخص خاصی کار دارید؟! ملین سرش را تکان داد و گفت: من...من با رئیس اینجا...آقای...آقای...نامش را یادم رفته آقای مرد سری تکان داد و گفت: آقای رئیسی کار دارید؟! ملین با خنده گفت: درسته! خودشه... مرد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: با آقای رئیسی چکار دارید؟ در همین حین یکی از مردها به گوشه ای اشاره کرد و روبه همکارش گفت: عه ببین اونجا را، سردار محمدی هست، خدای من خودش است درسته؟! مرد دیگر خیره به نقطه ای که او اشاره می کرد گفت: درسته خودشه، با خانواده هم هست و ملین مانند تیری در چله کمان به سمتی که آن دو نرد اشاره کردند رفت و با دقت مرد پیش رو را نگاه کرد، درست است سردار محمدی همان که صهیونیست ها به خونش تشنه بودند و ملین عکس او را در خاطر داشت ملین با سرعت قدم برمی داشت را خودش را به سردار و خانمی که همراهش بود رساند. ادامه دارد... @bartareen 🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۵🎬: ملین با سرعت دوشی گرفت و خیلی زود آماده شد و هنوز یک ساعت از مستقر
🎬: ملین نزدیک خانم رسید و گفت: سلام...یک لحظه امکان داره با شما صحبت کنم؟! خانم محمدی لحظه ای ایستاد و به چهره ی زن پیش رویش که انگار برایش آشنا میزد نگاهی انداخت و گفت: سلام، شما ایرانی نیستید درسته؟! من شما را کجا دیدم؟! ملین دستش را جلو آورد و گفت: من ملین لوین هستم اخیرا چند مقاله در ایران از من چاپ شده... لبخندی روی لب های خانم محمدی نشست، نگاهی به او انداخت و گفت: بله...بله من عکس شما را داخل روزنامه دیدم، خیلی خوشحالم از اینکه با شما آشنا شدم و دست ملین را در دست گرفت و نگاهی به آن سوتر کرد و سردار محمدی را دید که عده ای او را دوره کرده بودند پس به ملین گفت: امروز به زیارت امام رضا مشرف شدیم و الان هم قرار بود با تولیت حرم مطهر دیداری داشته باشیم. ملین با خوشحالی گفت: من هم چنین قصدی دارم، خیلی دوست دارم که در کنار شما باشم. خانم محمدی به جلو اشاره کرد و گفت: بفرمایید برویم و بعد دوباره نگاهی به چهره ی ملین کرد و گفت: زمانی که مقاله های شما را می خواندم سرشار از شوق و هیجان میشدم، برایم باور پذیر نبود زنی که قبلا به دین یهود بوده و تازه مسلمان است اینچنین، به صهیونیست ها حمله کند، خدا به قلمتان نیرو و توان مضاعف عنایت کند که اینچنین در دفاع از مظلوم از جان و هنر خود مایه میگذارید ملین که از شنیدن این حرفها در پوست خود نمی گنجید گفت: اخبار همسر شما را هم دنبال می کنم، ایشان هم مهره ی بسیار ارزشمندی هست که در مقابل اسراییل قد علم کرده و من با شما احساس نزدیکی زیادی می کنم چرا که اعتقادات و اهدافمان شبیه به هم است‌ خانم محمدی کنی جلوتر رفت و خیلی نامحسوس به سردار محمدی از حضور ملین گفت و سردار هم با شنیدن این موضوع توقف کرد تا ملین نزدیک او شد و با سلام و احوال پرسی گرمی به او خوش آمد گفت و همه که تقریبا نزدیک پنج شش نفر می شدند به سمت دفتر تولیت آستان قدس حرکت کردند. بعد از گذشتن از چند صحن بالاخره به دفتر رسیدند، ملین به همراه سردار و همراهانش وارد دفتر شدند و تولیت آستان روحانی نورانی بود که خضوع و خشوع از تک تک حرکاتش میبارید و با آمدن مهمان ها از جا برخواست و به استقبال آنها آمد. صحبت ها گل کرده بود و البته توجه کل مجلس به ملین بود و همه به خاطر عرق دینی و مذهبی و اخلاق بزرگوارانه ای که پر وجودشان بود، ملین را بیشتر از انتظارش تحویل گرفتند. ملین که زنی زیرک بود، از تمام صحنه های حضورش در حرم و در این دفتر، تصویرهای زیادی شکار کرد، گویا نقشه ای ماهرانه داشت، او عاشق شهرت بود و حالا می خواست در ایران هم شهره ی خاص و عام شود. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۶🎬: ملین نزدیک خانم رسید و گفت: سلام...یک لحظه امکان داره با شما صحبت ک
🎬: این جلسه که در حرم انجام شد، انگار سکوی پرتابی بود که قرار بود ملین را به جاهایی که دلش می خواست برساند. وقت خداحافظی خانم محمدی که حالا ملین او را محبوبه صدا می کرد، شماره تماس خودش را به ملین داد و شماره ملین را از او گرفت، این دو زن احساس بسیار نزدیکی به هم داشتند و بی شک این احساس از راستای اعتقادات نشأت می گرفت و مقالات متعددی که ملین در ایران و جهان بر علیه صهیونیست ها منتشر کرده بود در این ارتباط صمیمانه بی تاثیر نبود. نزدیک یکهفته از اقامت ملین در مشهد می گذشت، ملین دقیقا همان کارهایی را که در تهران انجام داده بود اینجا از سر گرفت گویا می خواست تحقیقات زیست محیطی اش کامل شود، اما اینجا با ابتکار عملی جدید بدون اینکه کسی به او مشکوک شود یا اعتراض کند، خیلی بی صدا تحقیقاتش را انجام میداد تا اینکه غروب روز هفتمی که در مشهد حضور داشت پیامی از طرف محبوبه خانم به این مضمون برایش آمد: خواهر عزیزم ملین جان! در نظر داریم فردا دورهمی زنانه ای با حضور برخی دوستان همراه با قرائت قران برگزار کنیم، اگر مایل هستید شرکت کنید ادرس را براتون پیامک کنم و البته باید بگم که من و دوستام خیلی خوشحال میشیم که شما در جمع مان حضور داشته باشید. ملین با دیدن این پیام چشمهایش برقی زد و بدون تعلل شروع به نوشتن کرد: سلام محبوبه جان! بله من هم بسیار مسرور میشم که شما و دوستانتان را ملاقات کنم و ممنون هستم که مرا یاد کردید، لطفا آدرس و ساعت را برام ارسال کنید. ملین بدون اینکه اشاره ای کند که هنوز در مشهد به سر می برد، پیام را ارسال کرد، او این جلسه را نمی خواست به هیچ قیمتی از دست دهد و بلافاصله بعد از ارسال پیام به خانم محمدی، شماره آژانس هوایی را گرفت. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۵🎬: این جلسه که در حرم انجام شد، انگار سکوی پرتابی بود که قرار بود ملین
🎬: آقای رشیدی قبراق و سرحال جلوی در هتل ایستاده بود و تا چشمش به ملین افتاد که چادری عبایی به سر داشت، با هیجان به سمت او قدم های بلندی برداشت و همانطور که لبخند میزد گفت: سلام آبجی ملین، زیارت قبول، سفر به خیر، سوغاتی ما را نیاوردین؟! ملین با لبخند به این مرد خونگرم ایرانی بدجور به جانش نشسته بود جواب داد: سلام آقای رشیدی! دل من هم براتون تنگ شده بود، سوغاتی چی هست؟! رشیدی خودش را به در ماشین رساند و همانطور که در را باز می کرد گفت: سوغاتی دیگه، تبرکی ، نخود کشمشی زعفرونی، نباتی چیزی از مشهد برای ما نیاوردی؟! ملین که حرفهای رشیدی براش جالب بود، سوار ماشین شد و به محض اینکه رشیدی هم سوار شد گفت: من نمی دانستم باید این چیزها را بیارم اما کمی از خوراکی های مشهد برای خودم گرفتم که اگر شما بخواهید به شما میدم. رشیدی خنده بلندی کرد و‌گفت: چه دل مهربونی داری آبجی، من شوخی کردم و بعد از آینه وسط نگاهی به او انداخت و‌گفت: حالا کجا می خواهید برید؟! ملین گوشی اش را سمت او گرفت و گفت: به این آدرس! رشیدی با دقت آدرس را نگاه کرد و گفت: اینجا کجاست؟! ملین به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: خانه ی آقای محمدی، یعنی سردار محمدی؟! رشیدی سریع به عقب برگشت و‌گفت: سردار محمدی؟! همین سردار معروف همون که... ملین به میان حرف او دوید گفت: آره همون هست... رشیدی با دست روی فرمان ماشین زد و گفت: ای ول آبجی! با کله گنده ها می چرخید، اینا آدم های کوچکی نیستن هااا و بعد از توی آینه وسط به ملین نگاه کرد و گفت: ایشون شما را از کجا میشناسه؟ اصلا برای چی خونه ایشون میرید و بعد انگار خودش متوجه شده باشد که خطا کرده ادامه داد: البته ببخشید قصد فضولی ندارم اما برام خیلی جالبه و کنجکاوم که بدونم ملین نفسش را محکم بیرون داد وگفت: به قول شما ایرانی ها قسمت بود ما همدیگه را ببینیم. من تعریف کارهای بزرگ ایشون را شنیده بودم و توی حرم امام رضا متوجه ایشون و خانمش شدم و با هم آشنا شدیم، زن مهربان و خون گرمی داره، امروز هم یه دور همی بانوان دارن و منم دعوت کردن، امیدوارم که بتونم با اون جمع ارتباط دوستانه ای بگیرم. رشیدی سری تکان داد و گفت: شک نکنید شما مرکز توجه مجلس خواهید بود، آخه خانمی با اینهمه کمالات، همه می خوان باهاش رابطه ی دوستی بریزند رشیدی حرف میزد و حرف میزد، ملین زیر لب گفت: من هم همین را می خوام، امیدوارم دوستان زیادی پیدا کنم چون لازمه ی کارم اینه ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
ble.ir/join/EyuizGwBvt سلام واحترام خدمت مخاطبین عزیز کانال متشکرم ازهمراهی شما خوبان داستان بعدی وانلاین کانال بله به نام (زهرِ وفا )هست انشالله ازشنبه وبه شرط حیات در کانال بله برای اولین بار منتشر میشه. باحضور پر رنگتون در کانال دلگرممون کنید و کانال رو به دوستان خودتون معرفی کنید شخصیت اصلی داستان ملیحه خانم در کانال حضور دارند نظرات وپیشنهادات خودتون رو بنویسید ble.ir/join/EyuizGwBvt ble.ir/join/EyuizGwBvt
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۶🎬: آقای رشیدی قبراق و سرحال جلوی در هتل ایستاده بود و تا چشمش به ملین
🎬: ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد، احتمال میداد خانه ای بزرگ و لاکچری با ویویی عالی و دلنواز باشد، چرا که سردار، شخص کمی نبود و یکی از مهره های تاثیر گذار نه تنهادر ایران که دنیا و خاورمیانه بود. ملین هیجان عجیب و پنهانی داشت، هیجانی که سعی می کرد از بروز آن جلوگیری کند و خودش را همچون همیشه خونسرد و متعادل جلوه دهد. بالاخره بعد از نیم ساعت که از حرکتشان گذشته بود و رد شدن از کوچه و خیابان و محله های مختلف به مقصد رسیدند. رشیدی ماشین را متوقف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد گفت: بفرمایید آبجی، اون آدرسی که شما دادین اینجاست. ملین تشکری کرد و همزمان از ماشین پیاده شد و نگاهی به ساختمان چهار طبقه ی پیش رویش کرد، ساختمانی معمولی که مشخص بود بیش از ده پانزده سال از ساختش می گذرد، ساختمانی با سفال های کرم رنگ که شاید در هر طبقه چند واحد وجود داشت و خانه ی مد نظر ملین یکی از این واحدها بود. ملین به اطراف نگاهی کرد، دور تا دور این ساختمان هم ساختمان هایی شبیه همین بود و اصلا خبری از فضای چمن کاری و آنچنانی نبود یعنی یک ساختمانی ساده با ویویی عادی و معمولی... رشیدی نگاهی به ملین کرد و گفت: همینجاست! می خوایید برم زنگ واحد مورد نظرتون را بزنم، ببخشید کدوم طبقه بود؟! ملین که با حرف رشیدی به خود اومده بود گفت: اووو نه! خودم انجام میدم، ممنون از اینکه منو رسوندین، شما تشریف ببرین، جلسه مان که تمام شد به شما زنگ می زنم. رشیدی سری تکان داد و با اجازه ای گفت و سوار ماشین شد، ماشین روشن شد و هنوز حرکت نکرده بود که ماشین دیگه ای آن طرف ملین متوقف شد. ملین هنوز درگیر ظاهر این ساختمان بود که صدایی از کنارش گفت: سلام خانم! اجازه بدین بنده در ماشین را باز کنم و پیاده شم یه وقت به شما نخوره که اذیت بشین... ملین با شنیدن این صدا تازه متوجه کنارش شد، نگاهش به نگاه مرد پیش رو برخورد کرد ناگهان انگار بندی درون دلش پاره بشه، کل تنش به عرق نشست و... ادامه دارد... @bartareen 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۷🎬: ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد
🎬: ملین خیره به چهره ی روبه رویش بود. مردی با صورتی گندمی، چشمانی درشت و مشکی که انگار درخششی خاص داشت، ابروهای کمانی مشکی و ریش و سبیل کم پشت نرم و قهوه ای رنگش به او جلوه ای خاص و مردانه میداد ملین در عمرش با مردان زیادی حشر و نشر داشت اما این مرد چیز دیگری بود. مرد در ماشین را باز کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید آبجی جان! کمی آنطرف تر تشریف میبرید؟! ملین که با صدای مرد به خود آمده بود با دستپاچگی گفت:ب...ب...بله حتما و خودش را کنار کشید و با چشمانی که پر از خواستن بود حرکات آن مرد را دنبال کرد. مرد خودش را به در شاگرد رساند و در را باز کرد و همانطور که تا کمر خم شده بود گفت: بفرمایید بانوجان! اینهمه جایی که دوست داشتید بیایید. ملین با تعجب به صحنه پیش رو چشم دوخته بود و زیر لب گفت: چقدر جنتلمن، خیلی دوست داشت بداند آن زنی که این مرد بانو خطابش کرد چه شکلی ست. زنی محجبه و‌چادری که روسری سفید رنگش از چادر بیرون زده بود از ماشین پیاده شد و گفت: جواد آقا! اجازه میدادی خودم در را باز کنم، راضی به زحمت نبودم. آن مرد که حالا می دانست نامش جواد است دستش را به حالت احترام نظامی بغل گوشش گرفت و گفت: ما مخلص بانو هستیم، این حرفها را نفرمایید و بعد با اشاره به ساختمان ادامه داد: می خواید زنگ در خانه ی سردار محمدی را براتون بزنم؟! زن چادرش را توی مشتش جمع کرد و گفت: نه ممنون، فقط حواست باشه هر وقت پیامت دادم بیای هااا مردی دستی به روی چشم نهاد و می خواست سوار ماشین شود که ملین کمی جلوتر رفت و گفت: ببخشید آقا، درست شنیدم شما هم منزل سردار محمدی میرین؟! قبل از اینکه مرد جوابی دهد، زن کنار ملین ایستاد و‌گفت: بله جانم! برای چی میپرسین. ملین لبخندی زد و گفت: آخه منم از مدعوین محبوبه خانم هستم، البته غریبه هستم و کسی را نمی شناسم زن گفت: از لهجه تون مشخص هست ایرانی نیستین! ملین لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که خودش را معرفی می کرد دستش را به سمت آن خانم دراز کرد. آن خانم گفت: به به! خوشبختم، منم فائزه هستم. به این ترتیب هر دو زن به سمت ساختمان حرکت کردند اما ملین تا آخرین لحظه چشمش روی جواد بود او می خواست هر طور که شده متوجه بشود که این جواد آقا کیست و چه ارتباطی با فائزه دارد، ملین نمی دانست او را چه می شود، اما حسی عجیب به جواد داشت حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بود، حسی غریب و شاید شیرین... بعد از چند دقیقه هر دو زن جلوی واحدی بودند که به آنجا دعوت شده بودند. وارد خانه شدند، محبوبه خانم جلوی در به استقبال آنها آمد. ملین همانطور که فضای خانه را از نظر می گذراند، حواسش در پی فائزه بود که کجا می نشیند چون می خواست کنار او باشد. چند خانم دیگه هم آنجا حضور داشتند. ملین از سادگی این خانه متعجب شده بود، در قسمتی از خانه که با یک پله از بقیه فضا جدا شده بود یک دست مبل معمولی آبی رنگ به چشم می خورد و بقیه ی فضای هال خانه با سه قالی سورمه ای رنگ فرش شده بود که دور تا دور دیوار پشتی هایی به همان رنگ ، به چشم می خورد. روی یکی از دیوارها قابی بزرگ که تصویری از نقاشی ظهر عاشورا بود قرار داشت و دیوار روبه رویش هم ساعتی که به جای عدد هر ساعت نام یکی از ائمه نقش بسته بود وجود داشت. بوی کندر و اسپند در فضا پیچیده بود که باعث آرامش حاضرین میشد، باورود ملین و فائزه به خانه، تقریبا همهمه خوابید و همه ی حواس ها به سمت انها متمرکز شد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂