🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۴🎬: هواپیما در فرودگاه مشهد به زمین نشست، ملین حال و هوای خاصی داشت او
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۵🎬:
ملین با سرعت دوشی گرفت و خیلی زود آماده شد و هنوز یک ساعت از مستقر شدنش در هتل نگذشته بود که از هتل بیرون زد، البته با تیپی جدید و چادر عربی سیاهی که کک مک های صورتش را بیش از قبل نشان میداد.
ملین خودش را به حرم امام رضا رساند، جمعیت زیادی در حرم بود، او باورش نمیشد این موقع سال که همه ی مردم سرگرم زندگی و روزمرگیهای خودشان هستند باز هم افرادی باشند که اوقاتشان را در حرم بگذرانند.
این عشق و محبت شیعیان به امامانشان برای ملین قابل درک نبود، درست است بزرگان دین افرادی خارق العاده بودند اما این محبت باز هم توجیه عقلانی نداشت.
ملین از کنار دری بزرگ و طلایی که با شیشه های قطور روکش شده بود گذشت و روبه رویش ضریحی را میدید که مردم همچون پروانه آن را طواف می کردند.
ملین نگاهی به جمعیت کرد و با دیدن ازدحام مردم، از زیارت کردن منصرف شد، پس بی آنکه به سمت ضریح برود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و به یکی از صحن ها رساند.
اطراف را از نظر گذراند و با دیدن چند مرد که لباس متحدالشکلی داشتند و چوب پری سبز رنگ در دست داشتند به سمت انان رفت و گفت: ببخشید دفتر تولیت حرم کجاست؟!
یکی از مردها همانطور که با چوب پر به سمتی اشاره می کرد گفت: باید از باب الجواد بروی و بعد به سمت چپ ...
و بعد تز کلی توضیح دادن پرسید: ببخشید خواهرم، شما آنجا با شخص خاصی کار دارید؟!
ملین سرش را تکان داد و گفت: من...من با رئیس اینجا...آقای...آقای...نامش را یادم رفته آقای
مرد سری تکان داد و گفت: آقای رئیسی کار دارید؟!
ملین با خنده گفت: درسته! خودشه...
مرد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: با آقای رئیسی چکار دارید؟
در همین حین یکی از مردها به گوشه ای اشاره کرد و روبه همکارش گفت: عه ببین اونجا را، سردار محمدی هست، خدای من خودش است درسته؟!
مرد دیگر خیره به نقطه ای که او اشاره می کرد گفت: درسته خودشه، با خانواده هم هست و ملین مانند تیری در چله کمان به سمتی که آن دو نرد اشاره کردند رفت و با دقت مرد پیش رو را نگاه کرد، درست است سردار محمدی همان که صهیونیست ها به خونش تشنه بودند و ملین عکس او را در خاطر داشت
ملین با سرعت قدم برمی داشت را خودش را به سردار و خانمی که همراهش بود رساند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۵🎬: ملین با سرعت دوشی گرفت و خیلی زود آماده شد و هنوز یک ساعت از مستقر
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۶🎬:
ملین نزدیک خانم رسید و گفت: سلام...یک لحظه امکان داره با شما صحبت کنم؟!
خانم محمدی لحظه ای ایستاد و به چهره ی زن پیش رویش که انگار برایش آشنا میزد نگاهی انداخت و گفت: سلام، شما ایرانی نیستید درسته؟! من شما را کجا دیدم؟!
ملین دستش را جلو آورد و گفت: من ملین لوین هستم اخیرا چند مقاله در ایران از من چاپ شده...
لبخندی روی لب های خانم محمدی نشست، نگاهی به او انداخت و گفت: بله...بله من عکس شما را داخل روزنامه دیدم، خیلی خوشحالم از اینکه با شما آشنا شدم و دست ملین را در دست گرفت و نگاهی به آن سوتر کرد و سردار محمدی را دید که عده ای او را دوره کرده بودند پس به ملین گفت: امروز به زیارت امام رضا مشرف شدیم و الان هم قرار بود با تولیت حرم مطهر دیداری داشته باشیم.
ملین با خوشحالی گفت: من هم چنین قصدی دارم، خیلی دوست دارم که در کنار شما باشم.
خانم محمدی به جلو اشاره کرد و گفت: بفرمایید برویم و بعد دوباره نگاهی به چهره ی ملین کرد و گفت: زمانی که مقاله های شما را می خواندم سرشار از شوق و هیجان میشدم، برایم باور پذیر نبود زنی که قبلا به دین یهود بوده و تازه مسلمان است اینچنین، به صهیونیست ها حمله کند، خدا به قلمتان نیرو و توان مضاعف عنایت کند که اینچنین در دفاع از مظلوم از جان و هنر خود مایه میگذارید
ملین که از شنیدن این حرفها در پوست خود نمی گنجید گفت: اخبار همسر شما را هم دنبال می کنم، ایشان هم مهره ی بسیار ارزشمندی هست که در مقابل اسراییل قد علم کرده و من با شما احساس نزدیکی زیادی می کنم چرا که اعتقادات و اهدافمان شبیه به هم است
خانم محمدی کنی جلوتر رفت و خیلی نامحسوس به سردار محمدی از حضور ملین گفت و سردار هم با شنیدن این موضوع توقف کرد تا ملین نزدیک او شد و با سلام و احوال پرسی گرمی به او خوش آمد گفت و همه که تقریبا نزدیک پنج شش نفر می شدند به سمت دفتر تولیت آستان قدس حرکت کردند.
بعد از گذشتن از چند صحن بالاخره به دفتر رسیدند، ملین به همراه سردار و همراهانش وارد دفتر شدند و تولیت آستان روحانی نورانی بود که خضوع و خشوع از تک تک حرکاتش میبارید و با آمدن مهمان ها از جا برخواست و به استقبال آنها آمد.
صحبت ها گل کرده بود و البته توجه کل مجلس به ملین بود و همه به خاطر عرق دینی و مذهبی و اخلاق بزرگوارانه ای که پر وجودشان بود، ملین را بیشتر از انتظارش تحویل گرفتند.
ملین که زنی زیرک بود، از تمام صحنه های حضورش در حرم و در این دفتر، تصویرهای زیادی شکار کرد، گویا نقشه ای ماهرانه داشت، او عاشق شهرت بود و حالا می خواست در ایران هم شهره ی خاص و عام شود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۶🎬: ملین نزدیک خانم رسید و گفت: سلام...یک لحظه امکان داره با شما صحبت ک
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۵🎬:
این جلسه که در حرم انجام شد، انگار سکوی پرتابی بود که قرار بود ملین را به جاهایی که دلش می خواست برساند.
وقت خداحافظی خانم محمدی که حالا ملین او را محبوبه صدا می کرد، شماره تماس خودش را به ملین داد و شماره ملین را از او گرفت، این دو زن احساس بسیار نزدیکی به هم داشتند و بی شک این احساس از راستای اعتقادات نشأت می گرفت و مقالات متعددی که ملین در ایران و جهان بر علیه صهیونیست ها منتشر کرده بود در این ارتباط صمیمانه بی تاثیر نبود.
نزدیک یکهفته از اقامت ملین در مشهد می گذشت، ملین دقیقا همان کارهایی را که در تهران انجام داده بود اینجا از سر گرفت گویا می خواست تحقیقات زیست محیطی اش کامل شود، اما اینجا با ابتکار عملی جدید بدون اینکه کسی به او مشکوک شود یا اعتراض کند، خیلی بی صدا تحقیقاتش را انجام میداد تا اینکه
غروب روز هفتمی که در مشهد حضور داشت پیامی از طرف محبوبه خانم به این مضمون برایش آمد: خواهر عزیزم ملین جان! در نظر داریم فردا دورهمی زنانه ای با حضور برخی دوستان همراه با قرائت قران برگزار کنیم، اگر مایل هستید شرکت کنید ادرس را براتون پیامک کنم و البته باید بگم که من و دوستام خیلی خوشحال میشیم که شما در جمع مان حضور داشته باشید.
ملین با دیدن این پیام چشمهایش برقی زد و بدون تعلل شروع به نوشتن کرد: سلام محبوبه جان! بله من هم بسیار مسرور میشم که شما و دوستانتان را ملاقات کنم و ممنون هستم که مرا یاد کردید، لطفا آدرس و ساعت را برام ارسال کنید.
ملین بدون اینکه اشاره ای کند که هنوز در مشهد به سر می برد، پیام را ارسال کرد، او این جلسه را نمی خواست به هیچ قیمتی از دست دهد و بلافاصله بعد از ارسال پیام به خانم محمدی، شماره آژانس هوایی را گرفت.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۵🎬: این جلسه که در حرم انجام شد، انگار سکوی پرتابی بود که قرار بود ملین
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۶🎬:
آقای رشیدی قبراق و سرحال جلوی در هتل ایستاده بود و تا چشمش به ملین افتاد که چادری عبایی به سر داشت، با هیجان به سمت او قدم های بلندی برداشت و همانطور که لبخند میزد گفت: سلام آبجی ملین، زیارت قبول، سفر به خیر، سوغاتی ما را نیاوردین؟!
ملین با لبخند به این مرد خونگرم ایرانی بدجور به جانش نشسته بود جواب داد: سلام آقای رشیدی! دل من هم براتون تنگ شده بود، سوغاتی چی هست؟!
رشیدی خودش را به در ماشین رساند و همانطور که در را باز می کرد گفت: سوغاتی دیگه، تبرکی ، نخود کشمشی زعفرونی، نباتی چیزی از مشهد برای ما نیاوردی؟!
ملین که حرفهای رشیدی براش جالب بود، سوار ماشین شد و به محض اینکه رشیدی هم سوار شد گفت: من نمی دانستم باید این چیزها را بیارم اما کمی از خوراکی های مشهد برای خودم گرفتم که اگر شما بخواهید به شما میدم.
رشیدی خنده بلندی کرد وگفت: چه دل مهربونی داری آبجی، من شوخی کردم و بعد از آینه وسط نگاهی به او انداخت وگفت: حالا کجا می خواهید برید؟!
ملین گوشی اش را سمت او گرفت و گفت: به این آدرس!
رشیدی با دقت آدرس را نگاه کرد و گفت: اینجا کجاست؟!
ملین به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: خانه ی آقای محمدی، یعنی سردار محمدی؟!
رشیدی سریع به عقب برگشت وگفت: سردار محمدی؟! همین سردار معروف همون که...
ملین به میان حرف او دوید گفت: آره همون هست...
رشیدی با دست روی فرمان ماشین زد و گفت: ای ول آبجی! با کله گنده ها می چرخید، اینا آدم های کوچکی نیستن هااا و بعد از توی آینه وسط به ملین نگاه کرد و گفت: ایشون شما را از کجا میشناسه؟ اصلا برای چی خونه ایشون میرید و بعد انگار خودش متوجه شده باشد که خطا کرده ادامه داد: البته ببخشید قصد فضولی ندارم اما برام خیلی جالبه و کنجکاوم که بدونم
ملین نفسش را محکم بیرون داد وگفت: به قول شما ایرانی ها قسمت بود ما همدیگه را ببینیم.
من تعریف کارهای بزرگ ایشون را شنیده بودم و توی حرم امام رضا متوجه ایشون و خانمش شدم و با هم آشنا شدیم، زن مهربان و خون گرمی داره، امروز هم یه دور همی بانوان دارن و منم دعوت کردن، امیدوارم که بتونم با اون جمع ارتباط دوستانه ای بگیرم.
رشیدی سری تکان داد و گفت: شک نکنید شما مرکز توجه مجلس خواهید بود، آخه خانمی با اینهمه کمالات، همه می خوان باهاش رابطه ی دوستی بریزند
رشیدی حرف میزد و حرف میزد، ملین زیر لب گفت: من هم همین را می خوام، امیدوارم دوستان زیادی پیدا کنم چون لازمه ی کارم اینه
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
ble.ir/join/EyuizGwBvt
سلام واحترام خدمت مخاطبین عزیز کانال
متشکرم ازهمراهی شما خوبان
داستان بعدی وانلاین کانال بله
به نام (زهرِ وفا )هست
انشالله ازشنبه وبه شرط حیات در کانال بله برای اولین بار منتشر میشه.
باحضور پر رنگتون در کانال دلگرممون کنید
و کانال رو به دوستان خودتون معرفی کنید
شخصیت اصلی داستان ملیحه خانم
در کانال حضور دارند
نظرات وپیشنهادات خودتون رو بنویسید
ble.ir/join/EyuizGwBvt
ble.ir/join/EyuizGwBvt
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۶🎬: آقای رشیدی قبراق و سرحال جلوی در هتل ایستاده بود و تا چشمش به ملین
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۷🎬:
ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد، احتمال میداد خانه ای بزرگ و لاکچری با ویویی عالی و دلنواز باشد، چرا که سردار، شخص کمی نبود و یکی از مهره های تاثیر گذار نه تنهادر ایران که دنیا و خاورمیانه بود.
ملین هیجان عجیب و پنهانی داشت، هیجانی که سعی می کرد از بروز آن جلوگیری کند و خودش را همچون همیشه خونسرد و متعادل جلوه دهد.
بالاخره بعد از نیم ساعت که از حرکتشان گذشته بود و رد شدن از کوچه و خیابان و محله های مختلف به مقصد رسیدند.
رشیدی ماشین را متوقف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد گفت: بفرمایید آبجی، اون آدرسی که شما دادین اینجاست.
ملین تشکری کرد و همزمان از ماشین پیاده شد و نگاهی به ساختمان چهار طبقه ی پیش رویش کرد، ساختمانی معمولی که مشخص بود بیش از ده پانزده سال از ساختش می گذرد، ساختمانی با سفال های کرم رنگ که شاید در هر طبقه چند واحد وجود داشت و خانه ی مد نظر ملین یکی از این واحدها بود.
ملین به اطراف نگاهی کرد، دور تا دور این ساختمان هم ساختمان هایی شبیه همین بود و اصلا خبری از فضای چمن کاری و آنچنانی نبود یعنی یک ساختمانی ساده با ویویی عادی و معمولی...
رشیدی نگاهی به ملین کرد و گفت: همینجاست! می خوایید برم زنگ واحد مورد نظرتون را بزنم، ببخشید کدوم طبقه بود؟!
ملین که با حرف رشیدی به خود اومده بود گفت: اووو نه! خودم انجام میدم، ممنون از اینکه منو رسوندین، شما تشریف ببرین، جلسه مان که تمام شد به شما زنگ می زنم.
رشیدی سری تکان داد و با اجازه ای گفت و سوار ماشین شد، ماشین روشن شد و هنوز حرکت نکرده بود که ماشین دیگه ای آن طرف ملین متوقف شد.
ملین هنوز درگیر ظاهر این ساختمان بود که صدایی از کنارش گفت: سلام خانم! اجازه بدین بنده در ماشین را باز کنم و پیاده شم یه وقت به شما نخوره که اذیت بشین...
ملین با شنیدن این صدا تازه متوجه کنارش شد، نگاهش به نگاه مرد پیش رو برخورد کرد ناگهان انگار بندی درون دلش پاره بشه، کل تنش به عرق نشست و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۷🎬: ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۳۸🎬:
ملین خیره به چهره ی روبه رویش بود.
مردی با صورتی گندمی، چشمانی درشت و مشکی که انگار درخششی خاص داشت، ابروهای کمانی مشکی و ریش و سبیل کم پشت نرم و قهوه ای رنگش به او جلوه ای خاص و مردانه میداد
ملین در عمرش با مردان زیادی حشر و نشر داشت اما این مرد چیز دیگری بود.
مرد در ماشین را باز کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید آبجی جان! کمی آنطرف تر تشریف میبرید؟!
ملین که با صدای مرد به خود آمده بود با دستپاچگی گفت:ب...ب...بله حتما و خودش را کنار کشید و با چشمانی که پر از خواستن بود حرکات آن مرد را دنبال کرد.
مرد خودش را به در شاگرد رساند و در را باز کرد و همانطور که تا کمر خم شده بود گفت: بفرمایید بانوجان! اینهمه جایی که دوست داشتید بیایید.
ملین با تعجب به صحنه پیش رو چشم دوخته بود و زیر لب گفت: چقدر جنتلمن، خیلی دوست داشت بداند آن زنی که این مرد بانو خطابش کرد چه شکلی ست.
زنی محجبه وچادری که روسری سفید رنگش از چادر بیرون زده بود از ماشین پیاده شد و گفت: جواد آقا! اجازه میدادی خودم در را باز کنم، راضی به زحمت نبودم.
آن مرد که حالا می دانست نامش جواد است دستش را به حالت احترام نظامی بغل گوشش گرفت و گفت: ما مخلص بانو هستیم، این حرفها را نفرمایید و بعد با اشاره به ساختمان ادامه داد: می خواید زنگ در خانه ی سردار محمدی را براتون بزنم؟!
زن چادرش را توی مشتش جمع کرد و گفت: نه ممنون، فقط حواست باشه هر وقت پیامت دادم بیای هااا
مردی دستی به روی چشم نهاد و می خواست سوار ماشین شود که ملین کمی جلوتر رفت و گفت: ببخشید آقا، درست شنیدم شما هم منزل سردار محمدی میرین؟!
قبل از اینکه مرد جوابی دهد، زن کنار ملین ایستاد وگفت: بله جانم! برای چی میپرسین.
ملین لبخندی زد و گفت: آخه منم از مدعوین محبوبه خانم هستم، البته غریبه هستم و کسی را نمی شناسم
زن گفت: از لهجه تون مشخص هست ایرانی نیستین!
ملین لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که خودش را معرفی می کرد دستش را به سمت آن خانم دراز کرد.
آن خانم گفت: به به! خوشبختم، منم فائزه هستم.
به این ترتیب هر دو زن به سمت ساختمان حرکت کردند اما ملین تا آخرین لحظه چشمش روی جواد بود
او می خواست هر طور که شده متوجه بشود که این جواد آقا کیست و چه ارتباطی با فائزه دارد، ملین نمی دانست او را چه می شود، اما حسی عجیب به جواد داشت حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بود، حسی غریب و شاید شیرین...
بعد از چند دقیقه هر دو زن جلوی واحدی بودند که به آنجا دعوت شده بودند.
وارد خانه شدند، محبوبه خانم جلوی در به استقبال آنها آمد.
ملین همانطور که فضای خانه را از نظر می گذراند، حواسش در پی فائزه بود که کجا می نشیند چون می خواست کنار او باشد.
چند خانم دیگه هم آنجا حضور داشتند.
ملین از سادگی این خانه متعجب شده بود، در قسمتی از خانه که با یک پله از بقیه فضا جدا شده بود یک دست مبل معمولی آبی رنگ به چشم می خورد
و بقیه ی فضای هال خانه با سه قالی سورمه ای رنگ فرش شده بود که دور تا دور دیوار پشتی هایی به همان رنگ ، به چشم می خورد.
روی یکی از دیوارها قابی بزرگ که تصویری از نقاشی ظهر عاشورا بود قرار داشت و دیوار روبه رویش هم ساعتی که به جای عدد هر ساعت نام یکی از ائمه نقش بسته بود وجود داشت.
بوی کندر و اسپند در فضا پیچیده بود که باعث آرامش حاضرین میشد، باورود ملین و فائزه به خانه، تقریبا همهمه خوابید و همه ی حواس ها به سمت انها متمرکز شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۸🎬: ملین خیره به چهره ی روبه رویش بود. مردی با صورتی گندمی، چشمانی درشت
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت_۳۹ 🎬:
همه با حالت سوالی به سمت آنها نگاه می کردند که محبوبه خانم جلو آمد و همانطور که دست ملین را در دست میگرفت گفت: اینم اون مهمون ویژه ای که گفتم، خانم ملین لوین! احتمالا بعضی از شما اسمش را شنیده باشین
در این هنگام خانم جوانی همانطور که دستش را جلوی دهانش گرفته بود گفت: اوه خدای من! خانم لوین، یک زن اروپایی که مسلمان شده و مذهب شیعه را برای خودش برگزیده و کلی مقاله هم توی سایت های صاحب نام ایران چاپ کرده، من ایشون را میشناسم حتی عکسشون هم دیدم و با زدن این حرف از جا بلند شد و به سمت ملین آمد.
زنهای دیگه که داستان زندگی ملین براشون جالب بود هم از جا بلند شدن و گرداگرد ملین حلقه زدند.
هرکسی حرفی میزد و ملین را به سمت خود می خواند، ملین از اینهمه ابراز احساسات سر ذوق آمده بود در عین اینکه با همه بگو و بخند می کرد اما تمام فکر و ذهنش درگیر مردی بود که فقط میدانست اسمش جواد است و خانمی که نامش فائزه بود و ملین نمی دانست واقعا چه رابطه ای بین او و جواد است.
فائزه کنار دیوار نشست و ملین هم به سمت مبلی که داخل شاه نشین بود راهنمایی کردند و روی مبل دونفره نشست، محبوبه خانم لحظاتی کنارش نشست و اشاره کرد به دختری که احتمالا دختر محبوبه خانم بود تا برای ملین شربت گلاب و زعفران بیاورد و خودش هم از اوضاع و احوال ملین سوال کرد و ملین هم جواب های سرسری میداد.
بعد از چند دقیقه محبوبه خانم عذر خواهی کرد و به طرف آشپزخانه رفت، ملین بی آنکه حواسش باشد خیره به صورت فائزه که کنی آن سوتر بود، شده بود و زیر لب می گفت: یعنی منو چه شده؟! این حس چیه؟! چرا اون آقا اینهمه برای من مهم شده؟! و آرام تر زمزمه کرد: نکنه عاشق شدم؟!
و بعد با خود گفت: اوه! نه خدای من! به من تاکید شده که نباید روابط عاطفی با کسی برقرار کنم و اگر روابطی هم قرار باشه که ایجاد بشه باید اونا مشخص کنند و بعد سرش را پایین انداخت و گفت: چرا این حالت شدم...من نباید چنین بشم وگرنه..
در همین حین صدای آشنایی گفت: چیزی شده خانم لوین؟! احساس کردم اتفاقی افتاده؟!
ملین سرش را بالا گرفت و با دیدن فائزه، کمی دستپاچه شد و گفت: نه ...نه...چیزی نشده، من اصلا انتظارش را نداشتم که خانم های اینجا، اینقدر با من مهربان باشند.
فائزه همانطور که روی مبل می نشست گفت: همه ی مردم ایران خون گرم و مهربان هستند، این مهربانی مختص خانم های این جمع نیست.
ملین که سعی می کرد خودش را عادی جلوه دهد سری تکان داد و گفت: بله، در طول اقامتم در ایران متوجه این موضوع شدم و یکباره خواست شیطنتی کند ادامه داد: وقتی جلوی خانه بودیم آن آقا هم رفتارش با شما مثل نجیب زاده ها بود...
فائزه با شنیدن این حرف گفت: اوه جواد همیشه از این ادا بازی ها در میاره، یعنی از زمانی که ازدواج کردیم همینطوره یک ذره هم تغییر نکرده...
تا فائزه حرف از ازدواج زد، انگار دردی در سر ملین پیچید، دیگه چیزی از حرفهای فائزه نمی فهمید
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت_۳۹ 🎬: همه با حالت سوالی به سمت آنها نگاه می کردند که محبوبه خانم جلو آم
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۴۰🎬:
فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زدن او را میدید و درکی از حرفهایش نداشت.
یعنی او را چه شده بود؟! باورش نمی شد با یک نگاه عاشق او شده باشد
اما نباید این مورد پیش می آمد، اگر...اگر...متوجه میشدند ملین احساسی نسبت به کسی پیدا کرده برایش خیلی بد میشد.
اما دست خودش نبود، ملین خیره به نقطه ای در بین گلهای ریز قالی زیر پایش بود که فائزه دستش را تکان داد وگفت: حال شما واقعا خوبه خانم لوین؟!
ملین نگاهش را به چهره زیبای فائزه دوخت، او کاملا اقرار می کرد که فائزه از او زیباتر است و گفت: نمی دونم چطورم شد، یک لحظه انگار سرم گیج رفت.
فائزه با نگرانی گفت: نکنه فشارتون افتاده، بذارید برم یه لیوان شربت براتون بیارم.
ملین دست فایزه را محکم چسپید و گفت: نه نیازی نیست الان خوبم، بشینکنارم و از خودت برام بگو...
فائزه لبخند ملیحی زد و گفت: دیگه چی بگم؟! من که هر چی بود ریختم روی دایره، گفتم که پرستارم و...
ملین سری تکان داد و گفت: چند تا فرزند داری؟! حتما فرزندانت هم به زیبایی خودت هستن درسته؟!
ناگهان لحن فائزه غمگین شد و گفت: متاسفانه فرزندی ندارم، یعنی دوست دارم داشته باشم اما...
ملین ابروهایش را درهم کشید و گفت: اما چی؟! مشکل ناباروری دارین؟!
فائزه سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت و انگارنمی خواست چیزی بروز دهد
ملین خودش را جلو کشید و گفت: ببین چرا خودت را ناراحت می کنی؟! این مشکلات در این زمان قابل حل هستند، من دوستان زیادی در انگلیس و فرانسه و حتی آمریکا دارم که اتفاقا در این زمینه تخصص دارن و به راحتی مشکلت را حل می کنند.
فائزه آه کوتاهی کشید وگفت: ایران در زمینه ی پزشکی خیلی پیشرفته است اما مشکل ما چیزی هست که حل نمیشه و ما هم باهاش کنار اومدیم.
ملین که حسابی کنجکاو شده بود و می خواست سر از کار فائزه و جواد در بیاورد گفت: میشه به من اعتماد کنید و بگید چی شده؟!
فائزه همانطور که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت: نمی تونم، این یک راز بین من و جواد هست، قول دادیم به کسی نگیم، یعنی من خواستم به کسی نگیم چون نمی خوام اقوامم جواد را توبیخ کنند و جواد به خاطر شغلش...
فائزه که انگار ناخواسته این حرف را زده بود، حرفش را خورد و با حالت دستپاچگی گفت: ببخشید من برم ببینم محبوبه خانم کاری ندارن و با زدن این حرف از جایش بلند شد...
ملین ذهنش حسابی درگیر شده بود، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد، از جا بلند شد و به سمت خانم های دیگه رفت او می بایست با تک تک آنها آشنا شود
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زد
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۴۰🎬:
ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب شده بود، همه ی آنها بدون چشم داشت او را تحویل گرفتند و چند نفر از آنها شماره ملین را گرفتند تا او را در فرصتی مناسب به منزلشان دعوت کنند.
بعد از گذشت نیم ساعت از آمدنشان، تقریبا اکثر مدعوین خود را به خانه ی آقای محمدی رسانده بودند و جلسه رسما شروع شد، ابتدا چند صفحه از قران قرائت شد و گویا رسمشان بر این بود که این چند صفحه را تمام خانم ها باید می خواندند، نوبت به ملین که رسید با لهجه ی عربی و صوتی دلنشین شروع به خواندن نمود و همین موضوع باعث شد که توجه بقیه ی خانم ها بیش از قبل به ملین باشد.
صدای احسنت، احسنت و آفرین آفرین از همه بلند بود، ترتیل قران تمام شد و حالا نوبت به تفسیر آن بود،استاد عظیمی، خانمی که از بانوان حوزه علمیه بود شروع به تفسیر آیاتی کرد که قرائت شده بود.
ملین با دقت گوش می کرد و هرازگاهی برای تایید حرفهای استاد عظیمی سرش را تکان می داد پر همین حین گوشی اش که داخل جیب مانتویش بود لرزید.
ملین نگاهی به جمع کرد، حواس همه به حرفهای خانم عظیمی بود، ملین آرام دست داخل جیبش برد و گوشی را بیرون آورد، پیامی آمده بود. آنهم برای سیمکارتی که امن بود.
پیام را لمس کرد نوشته بود: ببین خانمی به اسم فائزه خوشچهره همسر جواد مهرپرور داخل جمع هست به او نزدیک بشو..
ملین با خواندن این پیام قلبش به تپش افتاد و فوری پیام را پاک کرد و همانطور که نگاهش به آیات قران پیش رویش بود زیر لب گفت: انگار خدا هم می خواهد من به ...
در این هنگام صدای صلوات از جمع بلند شد و انگار این پایان جلسه قران بود اما هنوز برنامه های دیگری در پیش داشتند
ملین همراه جمع صلوات فرستاد و نگاهش داخل جمع گشت و در همین حین استاد عظیمی رو به او گفت: خانم لوین خوشحالیم از اینکه در جمع ما هستید، با صوت زیبایتان ما را سر ذوق آوردید، آیا درباره تفسیر این آیات نظری ندارید؟!
ملین که اصلا حواسش به تفسیر قران نبود، لبخندی زد و گفت: در محضر استادی مثل شما من نمی توانم اظهار نظر کنم، البته از تفسیر قران سر رشته ای ندارم اما تا دلتان بخواهد مسائل سیاسی را کنکاش کردم و در این حوزه صاحب نظرم...
در این هنگام همهمه ی ریزی از جمع بلند شد، گویا همه دوست داشتند که ملین برایشان صحبت کند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌺🍂🌼🍂🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۴۱🎬:
جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمایی ها بود و عمری آموزش جذب کردن هر سلیقه ای را دیده بود، خوب می دانست در این جمع که اکثرا همسران نیروهای نظامی هستند چگونه خود نمایی کند و کاری نماید کارستان، پس بحث را به اسرائیل و جنایات صهیونیست ها کشاند، او بدون آنکه اشاره کند پدر خودش یک یهودی متعصب است و در چنین خانواده ای پرورش یافته، طوری از اسرائیل و خیانت هایش به بشریت سخن می گفت که همه فکر می کردند او مادر زادی آنتی صهیونیزم بوده...
ملین از مقالاتش درباره ی کوبیدن اسرائیل می گفت و جمع پیش رو با اشتیاق گفته هایش را گوش می کردند و با احسنت احسنت و آفرین آفرین او را تشویق می کردند.
مجلس سخنرانی ملین گرم شده بود و حالا صلاح میدید کمی رگ دینی و عرق شیعی و مهر و محبت این جمع را به امام حسین قلقلک دهد، پس از چندین سفری که به عراق داشت سخن گفت و چنان از امام حسین حرف میزد که بغض راه گلویش را می بست و قطرات اشک بر گونه اش می نشست، حالا سرهای اکثریت خم شده بود و اشک هایی که گوشه ی چشمان مخاطبین میل به باریدن داشت، خودنمایی می کرد.
ملین از اینهمه هنرش سر ذوق آمده بود، او باید کار را تمام می کرد، اگر می توانست در این جمع خودش را ثابت کند، کار تمام بود و به هدفش نزدیک می شد.
ملین این بار بحث را به یمن کشاند و از خاطرات روزهایی گفت که در یمن بود، او از مظلومیت بچه های یمنی سخن گفت و از ظلم سعودی ها با همدستی آمریکا و اسرائیل گفت..
حالا مجلس سراپا گوش شده بود، ملین خیلی هوشمندانه بحث را به ولایت کشاند و نام رهبر انقلاب را با لفظ «آقاجانم» آورد، او خوب می دانست که این جمع جانشان برای رهبرشان می رود و حاضرند کل عمرشان را فدای یک تار موی رهبرشان کنند.
ملین چنان از امام خامنه ای سخن می گفت که همه فکر می کردند او به مانند اویس قرنی به بوی رهبری به ایران کشیده شده است و در آخر سخنش را با این عبارت تمام کرد« خوشحالم که شیعه ام و در ایران زیر لوای سید علی خامنه ای نفس می کشم»
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۱🎬: جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمای
#داستان_واقعی
#نقاب
#قسمت۴۲🎬:
ملین حرفش را تمام کرد و صدای صلوات از جمع بلند شد، حالا او کانون توجه همه شده بود.
خانم های شرکت کننده هر کدام یکی یکی جلو می آمدند و شماره می دادند و شماره می گرفتند و البته او را به خانه شان دعوت می کردند.
کار به جایی رسید که یکی از خانم ها گفت: تا وقتی ما باشیم چرا خانم مومنه و معتقدی مثل لوین، در هتل اقامت کند؟! به خدا ما افتخار می کنیم که در خانه خودمان از شما پذیرایی کنیم حالا هر چند مدت که می خواهد باشد.
ملین انتظار هر چیزی را داشت جز این حرف را، آخر او نمی بایست کسی را به خلوتش راه دهد، زندگی او در هتل باید پنهانی و دور از انظار می ماند تا بتواند به راحتی مأموریتش را انجام دهد بنابراین در مقابل این حرف با کمی دستپاچگی گفت: نه نه...ممنون از اینهمه لطفتان! همه ی شما خانه زندگی و همسر بچه دارین، من یک زن نامحرم هستم، اگر بخواهم خانه ی هر کدام از شما ساکن بشوم نه خودم راحت هستم نه اعضای خانواده و نه همسران شما...
عده ای حرف او را تایید کردند و در این هنگام خانمی از گوشه ی مجلس گفت: معلوم خانم ملین درباره زندگی ما چه فکر می کند! بنده خدا خبر ندارد ما ماه تا ماه همسرمان را نمی بینیم و بقیه با شنیدن این حرف خنده ریزی کردند و واقعا هم چنین بود چون کسی که همسر نظامی داشته باشد باید دور یک زندگی معمولی را خط بکشد.
در هر صورت ملین از اینهمه محبت خالصانه جمع سر ذوق آمده بود، حالا با همه گرم می گرفت و هر کسی را با نام کوچکش خطاب می کرد، جلسه چیزی فراتر از انتظار ملین شده بود فقط می بایست آخرین کاری را که از اوخواسته بودند انجام دهد تا رضایت کامل را کسب کند.
آخرهای مجلس بود، ملین طبق سیاستی از پیش تعیین شده با هر کسی صحبت کرد و می خواست در آخرین لحظات کنار فائزه باشد و این کار دو منظوره بود
پس خودش را کنتر فائزه کشاند و از او درباره ی تحصیلاتش سؤال کرد و وقتی متوجه شد فائزه تحصیلاتی حوزوی دارد، خوشحال شد چون او سالها زیر دست استادانی حاذق، درس اسلام شناسی خوانده بود و اگر با یک طلبه هم صحبت می شد می توانست جلسه ی مباحثه را چندین ساعت طول دهد
پس یکی از مسائل فقهی را مطرح کرد و پشت سرش حدیثی راجع به ظهور امام زمان گفت و نظر فائزه را خواست، هر دو زن در حال صحبت بودند و اصلا توجه نمی کردند که بقیه ی جمع هم غرق شنیدن صحبت های آنها هستند.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂