eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۶🎬: آقای رشیدی قبراق و سرحال جلوی در هتل ایستاده بود و تا چشمش به ملین
🎬: ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد، احتمال میداد خانه ای بزرگ و لاکچری با ویویی عالی و دلنواز باشد، چرا که سردار، شخص کمی نبود و یکی از مهره های تاثیر گذار نه تنهادر ایران که دنیا و خاورمیانه بود. ملین هیجان عجیب و پنهانی داشت، هیجانی که سعی می کرد از بروز آن جلوگیری کند و خودش را همچون همیشه خونسرد و متعادل جلوه دهد. بالاخره بعد از نیم ساعت که از حرکتشان گذشته بود و رد شدن از کوچه و خیابان و محله های مختلف به مقصد رسیدند. رشیدی ماشین را متوقف کرد و همانطور که گلویش را صاف می کرد گفت: بفرمایید آبجی، اون آدرسی که شما دادین اینجاست. ملین تشکری کرد و همزمان از ماشین پیاده شد و نگاهی به ساختمان چهار طبقه ی پیش رویش کرد، ساختمانی معمولی که مشخص بود بیش از ده پانزده سال از ساختش می گذرد، ساختمانی با سفال های کرم رنگ که شاید در هر طبقه چند واحد وجود داشت و خانه ی مد نظر ملین یکی از این واحدها بود. ملین به اطراف نگاهی کرد، دور تا دور این ساختمان هم ساختمان هایی شبیه همین بود و اصلا خبری از فضای چمن کاری و آنچنانی نبود یعنی یک ساختمانی ساده با ویویی عادی و معمولی... رشیدی نگاهی به ملین کرد و گفت: همینجاست! می خوایید برم زنگ واحد مورد نظرتون را بزنم، ببخشید کدوم طبقه بود؟! ملین که با حرف رشیدی به خود اومده بود گفت: اووو نه! خودم انجام میدم، ممنون از اینکه منو رسوندین، شما تشریف ببرین، جلسه مان که تمام شد به شما زنگ می زنم. رشیدی سری تکان داد و با اجازه ای گفت و سوار ماشین شد، ماشین روشن شد و هنوز حرکت نکرده بود که ماشین دیگه ای آن طرف ملین متوقف شد. ملین هنوز درگیر ظاهر این ساختمان بود که صدایی از کنارش گفت: سلام خانم! اجازه بدین بنده در ماشین را باز کنم و پیاده شم یه وقت به شما نخوره که اذیت بشین... ملین با شنیدن این صدا تازه متوجه کنارش شد، نگاهش به نگاه مرد پیش رو برخورد کرد ناگهان انگار بندی درون دلش پاره بشه، کل تنش به عرق نشست و... ادامه دارد... @bartareen 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۷🎬: ماشین به پیش می رفت، ملین در ذهنش خانه ی سردار محمدی را تصور می کرد
🎬: ملین خیره به چهره ی روبه رویش بود. مردی با صورتی گندمی، چشمانی درشت و مشکی که انگار درخششی خاص داشت، ابروهای کمانی مشکی و ریش و سبیل کم پشت نرم و قهوه ای رنگش به او جلوه ای خاص و مردانه میداد ملین در عمرش با مردان زیادی حشر و نشر داشت اما این مرد چیز دیگری بود. مرد در ماشین را باز کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: ببخشید آبجی جان! کمی آنطرف تر تشریف میبرید؟! ملین که با صدای مرد به خود آمده بود با دستپاچگی گفت:ب...ب...بله حتما و خودش را کنار کشید و با چشمانی که پر از خواستن بود حرکات آن مرد را دنبال کرد. مرد خودش را به در شاگرد رساند و در را باز کرد و همانطور که تا کمر خم شده بود گفت: بفرمایید بانوجان! اینهمه جایی که دوست داشتید بیایید. ملین با تعجب به صحنه پیش رو چشم دوخته بود و زیر لب گفت: چقدر جنتلمن، خیلی دوست داشت بداند آن زنی که این مرد بانو خطابش کرد چه شکلی ست. زنی محجبه و‌چادری که روسری سفید رنگش از چادر بیرون زده بود از ماشین پیاده شد و گفت: جواد آقا! اجازه میدادی خودم در را باز کنم، راضی به زحمت نبودم. آن مرد که حالا می دانست نامش جواد است دستش را به حالت احترام نظامی بغل گوشش گرفت و گفت: ما مخلص بانو هستیم، این حرفها را نفرمایید و بعد با اشاره به ساختمان ادامه داد: می خواید زنگ در خانه ی سردار محمدی را براتون بزنم؟! زن چادرش را توی مشتش جمع کرد و گفت: نه ممنون، فقط حواست باشه هر وقت پیامت دادم بیای هااا مردی دستی به روی چشم نهاد و می خواست سوار ماشین شود که ملین کمی جلوتر رفت و گفت: ببخشید آقا، درست شنیدم شما هم منزل سردار محمدی میرین؟! قبل از اینکه مرد جوابی دهد، زن کنار ملین ایستاد و‌گفت: بله جانم! برای چی میپرسین. ملین لبخندی زد و گفت: آخه منم از مدعوین محبوبه خانم هستم، البته غریبه هستم و کسی را نمی شناسم زن گفت: از لهجه تون مشخص هست ایرانی نیستین! ملین لبخندش پررنگ تر شد و همانطور که خودش را معرفی می کرد دستش را به سمت آن خانم دراز کرد. آن خانم گفت: به به! خوشبختم، منم فائزه هستم. به این ترتیب هر دو زن به سمت ساختمان حرکت کردند اما ملین تا آخرین لحظه چشمش روی جواد بود او می خواست هر طور که شده متوجه بشود که این جواد آقا کیست و چه ارتباطی با فائزه دارد، ملین نمی دانست او را چه می شود، اما حسی عجیب به جواد داشت حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بود، حسی غریب و شاید شیرین... بعد از چند دقیقه هر دو زن جلوی واحدی بودند که به آنجا دعوت شده بودند. وارد خانه شدند، محبوبه خانم جلوی در به استقبال آنها آمد. ملین همانطور که فضای خانه را از نظر می گذراند، حواسش در پی فائزه بود که کجا می نشیند چون می خواست کنار او باشد. چند خانم دیگه هم آنجا حضور داشتند. ملین از سادگی این خانه متعجب شده بود، در قسمتی از خانه که با یک پله از بقیه فضا جدا شده بود یک دست مبل معمولی آبی رنگ به چشم می خورد و بقیه ی فضای هال خانه با سه قالی سورمه ای رنگ فرش شده بود که دور تا دور دیوار پشتی هایی به همان رنگ ، به چشم می خورد. روی یکی از دیوارها قابی بزرگ که تصویری از نقاشی ظهر عاشورا بود قرار داشت و دیوار روبه رویش هم ساعتی که به جای عدد هر ساعت نام یکی از ائمه نقش بسته بود وجود داشت. بوی کندر و اسپند در فضا پیچیده بود که باعث آرامش حاضرین میشد، باورود ملین و فائزه به خانه، تقریبا همهمه خوابید و همه ی حواس ها به سمت انها متمرکز شد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۳۸🎬: ملین خیره به چهره ی روبه رویش بود. مردی با صورتی گندمی، چشمانی درشت
🎬: همه با حالت سوالی به سمت آنها نگاه می کردند که محبوبه خانم جلو آمد و همانطور که دست ملین را در دست میگرفت گفت: اینم اون مهمون ویژه ای که گفتم، خانم ملین لوین! احتمالا بعضی از شما اسمش را شنیده باشین در این هنگام خانم جوانی همانطور که دستش را جلوی دهانش گرفته بود گفت: اوه خدای من! خانم لوین، یک زن اروپایی که مسلمان شده و مذهب شیعه را برای خودش برگزیده و کلی مقاله هم توی سایت های صاحب نام ایران چاپ کرده، من ایشون را میشناسم حتی عکسشون هم دیدم و با زدن این حرف از جا بلند شد و به سمت ملین آمد. زنهای دیگه که داستان زندگی ملین براشون جالب بود هم از جا بلند شدن و گرداگرد ملین حلقه زدند. هرکسی حرفی میزد و ملین را به سمت خود می خواند، ملین از اینهمه ابراز احساسات سر ذوق آمده بود در عین اینکه با همه بگو‌ و بخند می کرد اما تمام فکر و ذهنش درگیر مردی بود که فقط میدانست اسمش جواد است و خانمی که نامش فائزه بود و ملین نمی دانست واقعا چه رابطه ای بین او و جواد است. فائزه کنار دیوار نشست و ملین هم به سمت مبلی که داخل شاه نشین بود راهنمایی کردند و روی مبل دونفره نشست، محبوبه خانم لحظاتی کنارش نشست و اشاره کرد به دختری که احتمالا دختر محبوبه خانم بود تا برای ملین شربت گلاب و زعفران بیاورد و خودش هم از اوضاع و احوال ملین سوال کرد و ملین هم جواب های سرسری میداد. بعد از چند دقیقه محبوبه خانم عذر خواهی کرد و به طرف آشپزخانه رفت، ملین بی آنکه حواسش باشد خیره به صورت فائزه که کنی آن سوتر بود، شده بود و زیر لب می گفت: یعنی منو چه شده؟! این حس چیه؟! چرا اون آقا اینهمه برای من مهم شده؟! و آرام تر زمزمه کرد: نکنه عاشق شدم؟! و بعد با خود گفت: اوه! نه خدای من! به من تاکید شده که نباید روابط عاطفی با کسی برقرار کنم و اگر روابطی هم قرار باشه که ایجاد بشه باید اونا مشخص کنند و بعد سرش را پایین انداخت و گفت: چرا این حالت شدم...من نباید چنین بشم وگرنه..‌ در همین حین صدای آشنایی گفت: چیزی شده خانم لوین؟! احساس کردم اتفاقی افتاده؟! ملین سرش را بالا گرفت و با دیدن فائزه، کمی دستپاچه شد و گفت: نه ...نه...چیزی نشده، من اصلا انتظارش را نداشتم که خانم های اینجا، اینقدر با من مهربان باشند. فائزه همانطور که روی مبل می نشست گفت: همه ی مردم ایران خون گرم و مهربان هستند، این مهربانی مختص خانم های این جمع نیست. ملین که سعی می کرد خودش را عادی جلوه دهد سری تکان داد و گفت: بله، در طول اقامتم در ایران متوجه این موضوع شدم و یکباره خواست شیطنتی کند ادامه داد: وقتی جلوی خانه بودیم آن آقا هم رفتارش با شما مثل نجیب زاده ها بود... فائزه با شنیدن این حرف گفت: اوه جواد همیشه از این ادا بازی ها در میاره، یعنی از زمانی که ازدواج کردیم همینطوره یک ذره هم تغییر نکرده... تا فائزه حرف از ازدواج زد، انگار دردی در سر ملین پیچید، دیگه چیزی از حرفهای فائزه نمی فهمید ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت_۳۹ 🎬: همه با حالت سوالی به سمت آنها نگاه می کردند که محبوبه خانم جلو آم
🎬: فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زدن او را میدید و درکی از حرفهایش نداشت. یعنی او را چه شده بود؟! باورش نمی شد با یک نگاه عاشق او شده باشد اما نباید این مورد پیش می آمد، اگر...اگر...متوجه میشدند ملین احساسی نسبت به کسی پیدا کرده برایش خیلی بد میشد. اما دست خودش نبود، ملین خیره به نقطه ای در بین گلهای ریز قالی زیر پایش بود که فائزه دستش را تکان داد و‌گفت: حال شما واقعا خوبه خانم لوین؟! ملین نگاهش را به چهره زیبای فائزه دوخت، او کاملا اقرار می کرد که فائزه از او زیباتر است و گفت: نمی دونم چطورم شد، یک لحظه انگار سرم گیج رفت. فائزه با نگرانی گفت: نکنه فشارتون افتاده، بذارید برم یه لیوان شربت براتون بیارم. ملین دست فایزه را محکم چسپید و گفت: نه نیازی نیست الان خوبم، بشین‌کنارم و از خودت برام بگو... فائزه لبخند ملیحی زد و گفت: دیگه چی بگم؟! من که هر چی بود ریختم روی دایره، گفتم که پرستارم و... ملین سری تکان داد و گفت: چند تا فرزند داری؟! حتما فرزندانت هم به زیبایی خودت هستن درسته؟! ناگهان لحن فائزه غمگین شد و گفت: متاسفانه فرزندی ندارم، یعنی دوست دارم داشته باشم اما... ملین ابروهایش را درهم کشید و گفت: اما چی؟! مشکل ناباروری دارین؟! فائزه سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت و انگارنمی خواست چیزی بروز دهد ملین خودش را جلو کشید و گفت: ببین چرا خودت را ناراحت می کنی؟! این مشکلات در این زمان قابل حل هستند، من دوستان زیادی در انگلیس و فرانسه و حتی آمریکا دارم که اتفاقا در این زمینه تخصص دارن و به راحتی مشکلت را حل می کنند. فائزه آه کوتاهی کشید و‌گفت: ایران در زمینه ی پزشکی خیلی پیشرفته است اما مشکل ما چیزی هست که حل نمیشه و ما هم باهاش کنار اومدیم. ملین که حسابی کنجکاو شده بود و می خواست سر از کار فائزه و جواد در بیاورد گفت: میشه به من اعتماد کنید و بگید چی شده؟! فائزه همانطور که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت: نمی تونم، این یک راز بین من و جواد هست، قول دادیم به کسی نگیم، یعنی من خواستم به کسی نگیم چون نمی خوام اقوامم جواد را توبیخ کنند و جواد به خاطر شغلش... فائزه که انگار ناخواسته این حرف را زده بود، حرفش را خورد و با حالت دستپاچگی گفت: ببخشید من برم ببینم محبوبه خانم کاری ندارن و با زدن این حرف از جایش بلند شد... ملین ذهنش حسابی درگیر شده بود، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد، از جا بلند شد و به سمت خانم های دیگه رفت او می بایست با تک تک آنها آشنا شود ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زد
🎬: ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب شده بود، همه ی آنها بدون چشم داشت او را تحویل گرفتند و چند نفر از آنها شماره ملین را گرفتند تا او را در فرصتی مناسب به منزلشان دعوت کنند. بعد از گذشت نیم ساعت از آمدنشان، تقریبا اکثر مدعوین خود را به خانه ی آقای محمدی رسانده بودند و جلسه رسما شروع شد، ابتدا چند صفحه از قران قرائت شد و گویا رسمشان بر این بود که این چند صفحه را تمام خانم ها باید می خواندند، نوبت به ملین که رسید با لهجه ی عربی و صوتی دلنشین شروع به خواندن نمود و همین موضوع باعث شد که توجه بقیه ی خانم ها بیش از قبل به ملین باشد. صدای احسنت، احسنت و آفرین آفرین از همه بلند بود، ترتیل قران تمام شد و حالا نوبت به تفسیر آن بود،استاد عظیمی، خانمی که از بانوان حوزه علمیه بود شروع به تفسیر آیاتی کرد که قرائت شده بود. ملین با دقت گوش می کرد و هرازگاهی برای تایید حرفهای استاد عظیمی سرش را تکان می داد پر همین حین گوشی اش که داخل جیب مانتویش بود لرزید. ملین نگاهی به جمع کرد، حواس همه به حرفهای خانم عظیمی بود، ملین آرام دست داخل جیبش برد و گوشی را بیرون آورد، پیامی آمده بود. آنهم برای سیمکارتی که امن بود. پیام را لمس کرد نوشته بود: ببین خانمی به اسم فائزه خوشچهره همسر جواد مهرپرور داخل جمع هست به او نزدیک بشو.. ملین با خواندن این پیام قلبش به تپش افتاد و فوری پیام را پاک کرد و همانطور که نگاهش به آیات قران پیش رویش بود زیر لب گفت: انگار خدا هم می خواهد من به ... در این هنگام صدای صلوات از جمع بلند شد و انگار این پایان جلسه قران بود اما هنوز برنامه های دیگری در پیش داشتند ملین همراه جمع صلوات فرستاد و نگاهش داخل جمع گشت و در همین حین استاد عظیمی رو به او گفت: خانم لوین خوشحالیم از اینکه در جمع ما هستید، با صوت زیبایتان ما را سر ذوق آوردید، آیا درباره تفسیر این آیات نظری ندارید؟! ملین که اصلا حواسش به تفسیر قران نبود، لبخندی زد و گفت: در محضر استادی مثل شما من نمی توانم اظهار نظر کنم، البته از تفسیر قران سر رشته ای ندارم اما تا دلتان بخواهد مسائل سیاسی را کنکاش کردم و در این حوزه صاحب نظرم... در این هنگام همهمه ی ریزی از جمع بلند شد، گویا همه دوست داشتند که ملین برایشان صحبت کند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌺🍂🌼🍂🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب
🎬: جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمایی ها بود و عمری آموزش جذب کردن هر سلیقه ای را دیده بود، خوب می دانست در این جمع که اکثرا همسران نیروهای نظامی هستند چگونه خود نمایی کند و کاری نماید کارستان، پس بحث را به اسرائیل و جنایات صهیونیست ها کشاند، او بدون آنکه اشاره کند پدر خودش یک یهودی متعصب است و در چنین خانواده ای پرورش یافته، طوری از اسرائیل و خیانت هایش به بشریت سخن می گفت که همه فکر می کردند او مادر زادی آنتی صهیونیزم بوده... ملین از مقالاتش درباره ی کوبیدن اسرائیل می گفت و جمع پیش رو با اشتیاق گفته هایش را گوش می کردند و با احسنت احسنت و آفرین آفرین او را تشویق می کردند. مجلس سخنرانی ملین گرم شده بود و حالا صلاح میدید کمی رگ دینی و عرق شیعی و مهر و محبت این جمع را به امام حسین قلقلک دهد، پس از چندین سفری که به عراق داشت سخن گفت و چنان از امام حسین حرف میزد که بغض راه گلویش را می بست و قطرات اشک بر گونه اش می نشست، حالا سرهای اکثریت خم شده بود و اشک هایی که گوشه ی چشمان مخاطبین میل به باریدن داشت، خودنمایی می کرد. ملین از اینهمه هنرش سر ذوق آمده بود، او باید کار را تمام می کرد، اگر می توانست در این جمع خودش را ثابت کند، کار تمام بود و به هدفش نزدیک می شد. ملین این بار بحث را به یمن کشاند و از خاطرات روزهایی گفت که در یمن بود، او از مظلومیت بچه های یمنی سخن گفت و از ظلم سعودی ها با همدستی آمریکا و اسرائیل گفت.. حالا مجلس سراپا گوش شده بود، ملین خیلی هوشمندانه بحث را به ولایت کشاند و نام رهبر انقلاب را با لفظ «آقاجانم» آورد، او خوب می دانست که این جمع جانشان برای رهبرشان می رود و حاضرند کل عمرشان را فدای یک تار موی رهبرشان کنند. ملین چنان از امام خامنه ای سخن می گفت که همه فکر می کردند او به مانند اویس قرنی به بوی رهبری به ایران کشیده شده است و در آخر سخنش را با این عبارت تمام کرد« خوشحالم که شیعه ام و در ایران زیر لوای سید علی خامنه ای نفس می کشم» ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۱🎬: جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمای
🎬: ملین حرفش را تمام کرد و صدای صلوات از جمع بلند شد، حالا او کانون توجه همه شده بود. خانم های شرکت کننده هر کدام یکی یکی جلو می آمدند و شماره می دادند و شماره می گرفتند و البته او را به خانه شان دعوت می کردند. کار به جایی رسید که یکی از خانم ها گفت: تا وقتی ما باشیم چرا خانم مومنه و معتقدی مثل لوین، در هتل اقامت کند؟! به خدا ما افتخار می کنیم که در خانه خودمان از شما پذیرایی کنیم حالا هر چند مدت که می خواهد باشد. ملین انتظار هر چیزی را داشت جز این حرف را، آخر او نمی بایست کسی را به خلوتش راه دهد، زندگی او در هتل باید پنهانی و دور از انظار می ماند تا بتواند به راحتی مأموریتش را انجام دهد بنابراین در مقابل این حرف با کمی دستپاچگی گفت: نه نه...ممنون از اینهمه لطفتان! همه ی شما خانه زندگی و همسر بچه دارین، من یک زن نامحرم هستم، اگر بخواهم خانه ی هر کدام از شما ساکن بشوم نه خودم راحت هستم نه اعضای خانواده و نه همسران شما... عده ای حرف او را تایید کردند و در این هنگام خانمی از گوشه ی مجلس گفت: معلوم خانم ملین درباره زندگی ما چه فکر می کند! بنده خدا خبر ندارد ما ماه تا ماه همسرمان را نمی بینیم و بقیه با شنیدن این حرف خنده ریزی کردند و واقعا هم چنین بود چون کسی که همسر نظامی داشته باشد باید دور یک زندگی معمولی را خط بکشد. در هر صورت ملین از اینهمه محبت خالصانه جمع سر ذوق آمده بود، حالا با همه گرم می گرفت و هر کسی را با نام کوچکش خطاب می کرد، جلسه چیزی فراتر از انتظار ملین شده بود فقط می بایست آخرین کاری را که از اوخواسته بودند انجام دهد تا رضایت کامل را کسب کند. آخرهای مجلس بود، ملین طبق سیاستی از پیش تعیین شده با هر کسی صحبت کرد و می خواست در آخرین لحظات کنار فائزه باشد و این کار دو منظوره بود پس خودش را کنتر فائزه کشاند و از او درباره ی تحصیلاتش سؤال کرد و وقتی متوجه شد فائزه تحصیلاتی حوزوی دارد، خوشحال شد چون او سالها زیر دست استادانی حاذق، درس اسلام شناسی خوانده بود و اگر با یک طلبه هم صحبت می شد می توانست جلسه ی مباحثه را چندین ساعت طول دهد پس یکی از مسائل فقهی را مطرح کرد و پشت سرش حدیثی راجع به ظهور امام زمان گفت و نظر فائزه را خواست، هر دو زن در حال صحبت بودند و اصلا توجه نمی کردند که بقیه ی جمع هم غرق شنیدن صحبت های آنها هستند. ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۲🎬: ملین حرفش را تمام کرد و صدای صلوات از جمع بلند شد، حالا او کانون تو
🎬: ملین مانند یک کارشناس مسائل مهدویت حرف می زد و نظر می داد و جمع با تعجب به او چشم دوخته بودند و حرفهایش را با دقت گوش می کردند ملین آنقدر استادانه مسائل را بیان می کرد که هر کس او را نمی شناخت فکر می کرد یک عمر در حوزه علمیه درس خوانده است اما هیچ کس نمی دانست که او این تعلیمات را زیر نظر استادی یهودی دیده است ، تعلیماتی که نشان میداد چقدر دقیق اسلام را می شناسند و خوب می دانند که از چه طریق وارد شوند تا به این دین الهی ضربه وارد کنند. جلسه رو به پایان بود، جلسه ای که برای ملین بسیار پر بار بود و فراتر از انتظارش بود. حالا خانم های جمع برای نزدیک شدن به این اعجوبه ی جلسه شان، می خواستند بر هم پیشی بگیرند و هیچ کس کوچکترین شکی نکرد که شاید این زن ماری خوش خط و خال برای نابود کردن زندگی هایی باشد که کسی فکرش را نمی کند. خانم ها جلو می آمدند، یکی او را برای تولد فرزندش دعوت می کرد و آن یکی برای سفره نذری و یکی هم برای سفر به شمال و جالب اینکه ملین دعوت هیچ کدام را رد نمی کرد. کم کم وقت رفتن شد، خانم ها یکی یکی چادر به سر کردند،ملین مخصوصا کنار فائزه نشسته بود و گوشی را به دستش گرفت و گفت: باید به راننده زنگ بزنم تا خودش را به اینجا برساند. فائزه با لحنی مهربان گفت: ببین خواهرجان! تو امروز مهمان ما هستی، به کسی زنگ نزن، بالاخره جواد یه ماشین در پیت داره، حالا یه بار بد بگذرون و با یه وسیله نقلیه ای که در حد شان شما نیست تردد کن ملین از اینهمه خضوع لبخندی زد و گفت: من خیلی خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم اما نمی خوام ایجاد مزاحمت کنم فایزه دست ملین را در دست گرفت و گفت: چه مزاحمتی؟ تو مراحمی عزیزم، پاشو...پاشو بریم، جواد پایین منتظر ماست و ملین که اصلا باور نمی کرد به این راحتی به خواسته لش برسد از جا بلند شد و به سمت محبوبه خانم رفت از صاحبخانه و باقی زنها خدا حدافظی کردند و از خانه بیرون آمدند. ملین سرشار از احساسات متفاوت بود، اما ذوقی مبهم و شیرین برجانش نشسته بود ذوقی که بی ربط به مردی به نام جواد نبود. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۳🎬: ملین مانند یک کارشناس مسائل مهدویت حرف می زد و نظر می داد و جمع با
🎬: جلوی ساختمان رسیدند، درست همانجایی که چند ساعت قبل برای اولین بار، ملین، جواد را دیده بود و الان هم اتومبیل او جلوی در منتظر آمدن آنها بود. به محض اینکه ملین و فائزه جلوی ساختمان رسیدند، جواد مانند دفعه قبل از ماشین پیاده شد و همانطور که به سمت در شاگرد می رفت گفت: سلام و عرض ادب و تا متوجه ملین شد سرش را پایین انداخت و در ماشین را باز کرد. ملین از اینهمه ادب و نزاکت جواد سر ذوق آمده بود، او مثل یک پرنسس با فائزه بر خورد می کرد، زنی که هنوز نتوانسته بود بچه ای برای او بیاورد. فائزه قبل از سوار شدن رو به جواد گفت: سلام آقا جواد! معرفی می کنم، دوستم خانم ملین لوین، خانمی بسیار با ایمان که تازه مسلمان شده و.. جواد همانطور که سرش پایین بود گفت: بله، خوشبختم، دوستان فائزه جان روی چشم ما جا دارند... فائزه که ذوق زده به نظر می رسید گفت: قراره خانم لوین را ما به هتل محل اقامتشان برسانیم و با زدن این حرف در عقب ماشین را باز کرد و به ملین تعارف کرد. ملین سوار ماشین شد و فایزه هم برای حفظ احترام او، کنارش نشست. جواد هر دو در را بست و سوار ماشین شد. ملین نگاهش به جلو بود، قلبش بی هوا میزد، دچار احساساتی شدید شده بود، حسی که تا به حال تجربه نکرده بود. فائزه بدون اینکه حال او را بداند لبخندی به او زد و گفت: خیلی خوشحالم از آشناییتون، امروز مجلس ما یه رونق دیگه ای داشت و بعد رو به جواد که هنوز ماشین را روشن نکرده بود کرد و از بین صندلی ها به او چشم دوخت و گفت: نمی دونی آقا جواد، امروز مجلس عجیب پربار و پر نور بود و البته بیشترش را مدیون خانم لوین هستیم، ایشون تازه مسلمان هستند اما احکام اسلام را از منی که مسلمان زاده ام بهتر میدونه... جواد چشمانش را ریز کرد و همانطور که توی آینه به فائزه نگاه می کرد گفت: به به! عجب...چه جالب، احتمالا خانم لوین تحقیقات زیادی داشتن. ملین که هیجان زده بود و دوست داشت به نحوی سر صحبت را با جواد باز کند با صدایی لرزانی گفت: بله، تحقیقات زیادی داشتم البته توی زندگی قبلی ام، همسر سابقم مسلمان بود و خیلی چیزها را از ایشان فرا گرفتم . جواد سری تکان داد و گفت: آفرین، خدا توفیق روز افزون به شما بده، فقط الان بگین من کجا باید برم؟! ملین نفس کوتاهی کشید و اسم هتل و آدرسش را گفت. جواد ماشین را روشن کرد و همانطور که دور میزد گفت: بله چشم، الساعه میرم سمت هتل فائزه نگاهی به ملین کرد و گفت: میتونم دعوتتون کنم خونه ام؟! آخه الان جواد میره سرکار و من تنهام... جواد سرش را به عقب برگرداند و نگاه تندی به فائزه کرد، انگار می خواست با این نگاه هشداری به او بدهد، اما فائزه داشت ملین را راضی می کرد که همراه او شود و اصلا متوجه نگاه همسرش نشد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
کی شود ،مهدی بیاید، انتقام سیلی مادر ستاند....تقدیم به شما ....امیدوارم بر دلتان بنشیند. باز باران با بهانه، بی بهانه.... می شود ازدیده ی زینب روانه😭 باز هِق هِق مخفیانه.... کزستم های نامردان زمانه یادم آرد پشت آن در شد شکسته بازو و پهلوی مادر... یک لگد آمد به شانه بابِ من بردند زخانه مادرم ناباورانه درپی شویش روانه آخ مادر؛ تازیانه، تازیانه😭 باز باران با بهانه غسل و تدفین شبانه دید پهلو ،سینه و بازو و شانه وای مادر؛ گریه های حیدرانه😭 باز باران با بهانه... اشکهای کودکانه... روی قبری مخفیانه.... بازباران با بهانه بی بهانه گشته از دیده روانه... کودکانه... زینبانه... حیدرانه... غربتانه... مخفیانه... لرزیده شانه با بهانه,بی بهانه😭😭 التماس دعا... 🖤دلگویه.........طاهره سادات حسینی @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۴🎬: جلوی ساختمان رسیدند، درست همانجایی که چند ساعت قبل برای اولین بار،
🎬: فائزه که دوست داشت تنهایی امروزش را با ملین که به نظر زنی بسیار فرهیخته می آمد پر کند از هر دری سخن می گفت که ملین بپذیرد و او را همراهی کند ملین هم که مشتاقانه منتظر ورود به به منزل این زوج بود هم اینکه خودش جذب جواد شده بود و هم اینکه در آن پیامک به او امر شده بود که آشنایی با این زوج را در اولویت قرار دهد، ولی نمی خواست طوری رفتار کند که فائزه و‌جواد متوجه این شوق همراهی او شوند پس رو به فائزه گفت: من از آشنایی و دوستی شما خیلی خوشبختم و خیلی دوست دارم که این دوستی محکم و محکم تر بشود، ولی نمی خوام مزاحمتان بشوم، شما ایرانی ها خیلی مهمان نوازید و من از اینهمه محبت شرمنده می شوم. فائزه که با این حرف ملین احساس کرد او دوست دارد به خانه شان بیاید اما روی آمدن را ندارد می خواست حرفی بزند و ملین را با خود ببرد که جواد متوجه این موضوع شد و قبل از اینکه فائزه چیزی بگوید گفت: ببخشید بانو! من هم خوشحال میشم که دوست عزیز شما منزل ما تشریف بیارند اما قبل ازاینکه دنبال شما بیایم با مادرم صحبت می کردم، حال مساعدی نداره، می خواستم ازتون خواهش کنم اگر امکان داره، این شیفت را که من نیستم برید به مامان سری بزنید، ان شاالله توی یه فرصت مناسب تر، خانم لوین را دعوت می کنیم منزلمان... فائزه که تازه از لحن جواد متوجه چیزهایی شده بود، با دستپاچگی گفت: عه جواد! مامان چی شده؟! چرا زودتر نگفتی؟! و بعد رو به ملین گفت: شرمنده تم خواهر، ببخشید هاا ملین لبخندی زد و دست فائزه را در دست گرفت و گفت: به قول شما ایرانی ها، دشمنت شرمنده باشه، پیش میاد، البته منم آمادگی یک مهمانی دیگه را نداشتم، دوست دارم با شما مراوده داشته باشم اما همانطور که آقای مهرپرور گفتن توی یک فرصت دیگه... جواد از توی آینه نگاهی به عقب کرد و باورش نمیشد که فائزه اینقدر اطلاعات به ملین داده باشه که حتی نام خانوادگی اصلی جواد را که کمتر کسی می دانست به او گفته باشد چون جواد در همه جا با نام مستعار که انتهای فامیلش بود به نام«علی آبادی» شناخته میشد. فائزه هم اصلا توجه نکرد که ملین نام خانوادگی جواد را از کجا فهمیده و دوباره گرم گفتگو با ملین شد. جواد که مطمئن شد میهمانی ناخوانده منتفی ست، نفس راحتی کشید اما می بایست با فائزه صحبت کند، او خوب می فهمید که همسرش زنی ساده و مهربان هست اما نمی بایست تا این حد سادگی نشان دهد و با زنی از کشور بیگانه به این راحتی ارتباطی تنگاتنگ برقرار کند. ماشین به سمت هتل محل اقامت ملین حرکت کرد، ملین تمام حرکات جواد را زیر نظر گرفته بود و به نظرش مردی بسیار جذاب و با پرستیژ شغلی می آمد، آخر کسی که نظر موساد را به خود جلب کند، حتما شخصیتی بسیار متنفذ هست و برای ملین جالب بود جواد که به نظر جوان می آمد، در این سن شخصی باشد که یکی از بزرگترین سازمان های جاسوسی دنیا به دنبال او باشند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
«هیچ‌کس نفهمید چرا اون شب رفت… سال‌ها گذشت، و حالا برگشته… نه برای عشق، برای دلِ سوخته‌ای که هنوز نفس می‌کشه، برای اشک‌هایی که فقط خدا دید، برای حقیقتی که هیچ‌کس باور نکرد… با دلی شکسته‌تر، ولی نگاهی آرام‌تر… ✨ روایتی از زنی که سکوتش فریادِ یک عمر بود، و اشکش، آغاز انتقامی‌ست که از زمین نخواست… از خدا خواست.» باماهمراه باشید با داستان زهر وفا روایت زندگی ملیحه در پیام رسان بله پارت گزاری منظم هرشب حوالی ساعت۲۲ ble.ir/join/EyuizGwBvt لینک پیام رسان بله داستان زهر وفا به قلم طاهره سادات حسینی. دربله ble.ir/join/EyuizGwBvt