eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت_۳۹ 🎬: همه با حالت سوالی به سمت آنها نگاه می کردند که محبوبه خانم جلو آم
🎬: فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زدن او را میدید و درکی از حرفهایش نداشت. یعنی او را چه شده بود؟! باورش نمی شد با یک نگاه عاشق او شده باشد اما نباید این مورد پیش می آمد، اگر...اگر...متوجه میشدند ملین احساسی نسبت به کسی پیدا کرده برایش خیلی بد میشد. اما دست خودش نبود، ملین خیره به نقطه ای در بین گلهای ریز قالی زیر پایش بود که فائزه دستش را تکان داد و‌گفت: حال شما واقعا خوبه خانم لوین؟! ملین نگاهش را به چهره زیبای فائزه دوخت، او کاملا اقرار می کرد که فائزه از او زیباتر است و گفت: نمی دونم چطورم شد، یک لحظه انگار سرم گیج رفت. فائزه با نگرانی گفت: نکنه فشارتون افتاده، بذارید برم یه لیوان شربت براتون بیارم. ملین دست فایزه را محکم چسپید و گفت: نه نیازی نیست الان خوبم، بشین‌کنارم و از خودت برام بگو... فائزه لبخند ملیحی زد و گفت: دیگه چی بگم؟! من که هر چی بود ریختم روی دایره، گفتم که پرستارم و... ملین سری تکان داد و گفت: چند تا فرزند داری؟! حتما فرزندانت هم به زیبایی خودت هستن درسته؟! ناگهان لحن فائزه غمگین شد و گفت: متاسفانه فرزندی ندارم، یعنی دوست دارم داشته باشم اما... ملین ابروهایش را درهم کشید و گفت: اما چی؟! مشکل ناباروری دارین؟! فائزه سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت و انگارنمی خواست چیزی بروز دهد ملین خودش را جلو کشید و گفت: ببین چرا خودت را ناراحت می کنی؟! این مشکلات در این زمان قابل حل هستند، من دوستان زیادی در انگلیس و فرانسه و حتی آمریکا دارم که اتفاقا در این زمینه تخصص دارن و به راحتی مشکلت را حل می کنند. فائزه آه کوتاهی کشید و‌گفت: ایران در زمینه ی پزشکی خیلی پیشرفته است اما مشکل ما چیزی هست که حل نمیشه و ما هم باهاش کنار اومدیم. ملین که حسابی کنجکاو شده بود و می خواست سر از کار فائزه و جواد در بیاورد گفت: میشه به من اعتماد کنید و بگید چی شده؟! فائزه همانطور که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت: نمی تونم، این یک راز بین من و جواد هست، قول دادیم به کسی نگیم، یعنی من خواستم به کسی نگیم چون نمی خوام اقوامم جواد را توبیخ کنند و جواد به خاطر شغلش... فائزه که انگار ناخواسته این حرف را زده بود، حرفش را خورد و با حالت دستپاچگی گفت: ببخشید من برم ببینم محبوبه خانم کاری ندارن و با زدن این حرف از جایش بلند شد... ملین ذهنش حسابی درگیر شده بود، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد، از جا بلند شد و به سمت خانم های دیگه رفت او می بایست با تک تک آنها آشنا شود ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: فائزه حرف میزد و ملین خیره به او، انگار در این عالم نبود، فقط لب زد
🎬: ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب شده بود، همه ی آنها بدون چشم داشت او را تحویل گرفتند و چند نفر از آنها شماره ملین را گرفتند تا او را در فرصتی مناسب به منزلشان دعوت کنند. بعد از گذشت نیم ساعت از آمدنشان، تقریبا اکثر مدعوین خود را به خانه ی آقای محمدی رسانده بودند و جلسه رسما شروع شد، ابتدا چند صفحه از قران قرائت شد و گویا رسمشان بر این بود که این چند صفحه را تمام خانم ها باید می خواندند، نوبت به ملین که رسید با لهجه ی عربی و صوتی دلنشین شروع به خواندن نمود و همین موضوع باعث شد که توجه بقیه ی خانم ها بیش از قبل به ملین باشد. صدای احسنت، احسنت و آفرین آفرین از همه بلند بود، ترتیل قران تمام شد و حالا نوبت به تفسیر آن بود،استاد عظیمی، خانمی که از بانوان حوزه علمیه بود شروع به تفسیر آیاتی کرد که قرائت شده بود. ملین با دقت گوش می کرد و هرازگاهی برای تایید حرفهای استاد عظیمی سرش را تکان می داد پر همین حین گوشی اش که داخل جیب مانتویش بود لرزید. ملین نگاهی به جمع کرد، حواس همه به حرفهای خانم عظیمی بود، ملین آرام دست داخل جیبش برد و گوشی را بیرون آورد، پیامی آمده بود. آنهم برای سیمکارتی که امن بود. پیام را لمس کرد نوشته بود: ببین خانمی به اسم فائزه خوشچهره همسر جواد مهرپرور داخل جمع هست به او نزدیک بشو.. ملین با خواندن این پیام قلبش به تپش افتاد و فوری پیام را پاک کرد و همانطور که نگاهش به آیات قران پیش رویش بود زیر لب گفت: انگار خدا هم می خواهد من به ... در این هنگام صدای صلوات از جمع بلند شد و انگار این پایان جلسه قران بود اما هنوز برنامه های دیگری در پیش داشتند ملین همراه جمع صلوات فرستاد و نگاهش داخل جمع گشت و در همین حین استاد عظیمی رو به او گفت: خانم لوین خوشحالیم از اینکه در جمع ما هستید، با صوت زیبایتان ما را سر ذوق آوردید، آیا درباره تفسیر این آیات نظری ندارید؟! ملین که اصلا حواسش به تفسیر قران نبود، لبخندی زد و گفت: در محضر استادی مثل شما من نمی توانم اظهار نظر کنم، البته از تفسیر قران سر رشته ای ندارم اما تا دلتان بخواهد مسائل سیاسی را کنکاش کردم و در این حوزه صاحب نظرم... در این هنگام همهمه ی ریزی از جمع بلند شد، گویا همه دوست داشتند که ملین برایشان صحبت کند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌺🍂🌼🍂🌺
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۰🎬: ملین با همه خوش و بش کرد و از خون گرمی خانم های ایرانی بسیار متعجب
🎬: جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمایی ها بود و عمری آموزش جذب کردن هر سلیقه ای را دیده بود، خوب می دانست در این جمع که اکثرا همسران نیروهای نظامی هستند چگونه خود نمایی کند و کاری نماید کارستان، پس بحث را به اسرائیل و جنایات صهیونیست ها کشاند، او بدون آنکه اشاره کند پدر خودش یک یهودی متعصب است و در چنین خانواده ای پرورش یافته، طوری از اسرائیل و خیانت هایش به بشریت سخن می گفت که همه فکر می کردند او مادر زادی آنتی صهیونیزم بوده... ملین از مقالاتش درباره ی کوبیدن اسرائیل می گفت و جمع پیش رو با اشتیاق گفته هایش را گوش می کردند و با احسنت احسنت و آفرین آفرین او را تشویق می کردند. مجلس سخنرانی ملین گرم شده بود و حالا صلاح میدید کمی رگ دینی و عرق شیعی و مهر و محبت این جمع را به امام حسین قلقلک دهد، پس از چندین سفری که به عراق داشت سخن گفت و چنان از امام حسین حرف میزد که بغض راه گلویش را می بست و قطرات اشک بر گونه اش می نشست، حالا سرهای اکثریت خم شده بود و اشک هایی که گوشه ی چشمان مخاطبین میل به باریدن داشت، خودنمایی می کرد. ملین از اینهمه هنرش سر ذوق آمده بود، او باید کار را تمام می کرد، اگر می توانست در این جمع خودش را ثابت کند، کار تمام بود و به هدفش نزدیک می شد. ملین این بار بحث را به یمن کشاند و از خاطرات روزهایی گفت که در یمن بود، او از مظلومیت بچه های یمنی سخن گفت و از ظلم سعودی ها با همدستی آمریکا و اسرائیل گفت.. حالا مجلس سراپا گوش شده بود، ملین خیلی هوشمندانه بحث را به ولایت کشاند و نام رهبر انقلاب را با لفظ «آقاجانم» آورد، او خوب می دانست که این جمع جانشان برای رهبرشان می رود و حاضرند کل عمرشان را فدای یک تار موی رهبرشان کنند. ملین چنان از امام خامنه ای سخن می گفت که همه فکر می کردند او به مانند اویس قرنی به بوی رهبری به ایران کشیده شده است و در آخر سخنش را با این عبارت تمام کرد« خوشحالم که شیعه ام و در ایران زیر لوای سید علی خامنه ای نفس می کشم» ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۱🎬: جمع خود به خود میدان را به ملین داده بود، ملین که استاد این هنرنمای
🎬: ملین حرفش را تمام کرد و صدای صلوات از جمع بلند شد، حالا او کانون توجه همه شده بود. خانم های شرکت کننده هر کدام یکی یکی جلو می آمدند و شماره می دادند و شماره می گرفتند و البته او را به خانه شان دعوت می کردند. کار به جایی رسید که یکی از خانم ها گفت: تا وقتی ما باشیم چرا خانم مومنه و معتقدی مثل لوین، در هتل اقامت کند؟! به خدا ما افتخار می کنیم که در خانه خودمان از شما پذیرایی کنیم حالا هر چند مدت که می خواهد باشد. ملین انتظار هر چیزی را داشت جز این حرف را، آخر او نمی بایست کسی را به خلوتش راه دهد، زندگی او در هتل باید پنهانی و دور از انظار می ماند تا بتواند به راحتی مأموریتش را انجام دهد بنابراین در مقابل این حرف با کمی دستپاچگی گفت: نه نه...ممنون از اینهمه لطفتان! همه ی شما خانه زندگی و همسر بچه دارین، من یک زن نامحرم هستم، اگر بخواهم خانه ی هر کدام از شما ساکن بشوم نه خودم راحت هستم نه اعضای خانواده و نه همسران شما... عده ای حرف او را تایید کردند و در این هنگام خانمی از گوشه ی مجلس گفت: معلوم خانم ملین درباره زندگی ما چه فکر می کند! بنده خدا خبر ندارد ما ماه تا ماه همسرمان را نمی بینیم و بقیه با شنیدن این حرف خنده ریزی کردند و واقعا هم چنین بود چون کسی که همسر نظامی داشته باشد باید دور یک زندگی معمولی را خط بکشد. در هر صورت ملین از اینهمه محبت خالصانه جمع سر ذوق آمده بود، حالا با همه گرم می گرفت و هر کسی را با نام کوچکش خطاب می کرد، جلسه چیزی فراتر از انتظار ملین شده بود فقط می بایست آخرین کاری را که از اوخواسته بودند انجام دهد تا رضایت کامل را کسب کند. آخرهای مجلس بود، ملین طبق سیاستی از پیش تعیین شده با هر کسی صحبت کرد و می خواست در آخرین لحظات کنار فائزه باشد و این کار دو منظوره بود پس خودش را کنتر فائزه کشاند و از او درباره ی تحصیلاتش سؤال کرد و وقتی متوجه شد فائزه تحصیلاتی حوزوی دارد، خوشحال شد چون او سالها زیر دست استادانی حاذق، درس اسلام شناسی خوانده بود و اگر با یک طلبه هم صحبت می شد می توانست جلسه ی مباحثه را چندین ساعت طول دهد پس یکی از مسائل فقهی را مطرح کرد و پشت سرش حدیثی راجع به ظهور امام زمان گفت و نظر فائزه را خواست، هر دو زن در حال صحبت بودند و اصلا توجه نمی کردند که بقیه ی جمع هم غرق شنیدن صحبت های آنها هستند. ادامه دارد @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۲🎬: ملین حرفش را تمام کرد و صدای صلوات از جمع بلند شد، حالا او کانون تو
🎬: ملین مانند یک کارشناس مسائل مهدویت حرف می زد و نظر می داد و جمع با تعجب به او چشم دوخته بودند و حرفهایش را با دقت گوش می کردند ملین آنقدر استادانه مسائل را بیان می کرد که هر کس او را نمی شناخت فکر می کرد یک عمر در حوزه علمیه درس خوانده است اما هیچ کس نمی دانست که او این تعلیمات را زیر نظر استادی یهودی دیده است ، تعلیماتی که نشان میداد چقدر دقیق اسلام را می شناسند و خوب می دانند که از چه طریق وارد شوند تا به این دین الهی ضربه وارد کنند. جلسه رو به پایان بود، جلسه ای که برای ملین بسیار پر بار بود و فراتر از انتظارش بود. حالا خانم های جمع برای نزدیک شدن به این اعجوبه ی جلسه شان، می خواستند بر هم پیشی بگیرند و هیچ کس کوچکترین شکی نکرد که شاید این زن ماری خوش خط و خال برای نابود کردن زندگی هایی باشد که کسی فکرش را نمی کند. خانم ها جلو می آمدند، یکی او را برای تولد فرزندش دعوت می کرد و آن یکی برای سفره نذری و یکی هم برای سفر به شمال و جالب اینکه ملین دعوت هیچ کدام را رد نمی کرد. کم کم وقت رفتن شد، خانم ها یکی یکی چادر به سر کردند،ملین مخصوصا کنار فائزه نشسته بود و گوشی را به دستش گرفت و گفت: باید به راننده زنگ بزنم تا خودش را به اینجا برساند. فائزه با لحنی مهربان گفت: ببین خواهرجان! تو امروز مهمان ما هستی، به کسی زنگ نزن، بالاخره جواد یه ماشین در پیت داره، حالا یه بار بد بگذرون و با یه وسیله نقلیه ای که در حد شان شما نیست تردد کن ملین از اینهمه خضوع لبخندی زد و گفت: من خیلی خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما دارم اما نمی خوام ایجاد مزاحمت کنم فایزه دست ملین را در دست گرفت و گفت: چه مزاحمتی؟ تو مراحمی عزیزم، پاشو...پاشو بریم، جواد پایین منتظر ماست و ملین که اصلا باور نمی کرد به این راحتی به خواسته لش برسد از جا بلند شد و به سمت محبوبه خانم رفت از صاحبخانه و باقی زنها خدا حدافظی کردند و از خانه بیرون آمدند. ملین سرشار از احساسات متفاوت بود، اما ذوقی مبهم و شیرین برجانش نشسته بود ذوقی که بی ربط به مردی به نام جواد نبود. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۳🎬: ملین مانند یک کارشناس مسائل مهدویت حرف می زد و نظر می داد و جمع با
🎬: جلوی ساختمان رسیدند، درست همانجایی که چند ساعت قبل برای اولین بار، ملین، جواد را دیده بود و الان هم اتومبیل او جلوی در منتظر آمدن آنها بود. به محض اینکه ملین و فائزه جلوی ساختمان رسیدند، جواد مانند دفعه قبل از ماشین پیاده شد و همانطور که به سمت در شاگرد می رفت گفت: سلام و عرض ادب و تا متوجه ملین شد سرش را پایین انداخت و در ماشین را باز کرد. ملین از اینهمه ادب و نزاکت جواد سر ذوق آمده بود، او مثل یک پرنسس با فائزه بر خورد می کرد، زنی که هنوز نتوانسته بود بچه ای برای او بیاورد. فائزه قبل از سوار شدن رو به جواد گفت: سلام آقا جواد! معرفی می کنم، دوستم خانم ملین لوین، خانمی بسیار با ایمان که تازه مسلمان شده و.. جواد همانطور که سرش پایین بود گفت: بله، خوشبختم، دوستان فائزه جان روی چشم ما جا دارند... فائزه که ذوق زده به نظر می رسید گفت: قراره خانم لوین را ما به هتل محل اقامتشان برسانیم و با زدن این حرف در عقب ماشین را باز کرد و به ملین تعارف کرد. ملین سوار ماشین شد و فایزه هم برای حفظ احترام او، کنارش نشست. جواد هر دو در را بست و سوار ماشین شد. ملین نگاهش به جلو بود، قلبش بی هوا میزد، دچار احساساتی شدید شده بود، حسی که تا به حال تجربه نکرده بود. فائزه بدون اینکه حال او را بداند لبخندی به او زد و گفت: خیلی خوشحالم از آشناییتون، امروز مجلس ما یه رونق دیگه ای داشت و بعد رو به جواد که هنوز ماشین را روشن نکرده بود کرد و از بین صندلی ها به او چشم دوخت و گفت: نمی دونی آقا جواد، امروز مجلس عجیب پربار و پر نور بود و البته بیشترش را مدیون خانم لوین هستیم، ایشون تازه مسلمان هستند اما احکام اسلام را از منی که مسلمان زاده ام بهتر میدونه... جواد چشمانش را ریز کرد و همانطور که توی آینه به فائزه نگاه می کرد گفت: به به! عجب...چه جالب، احتمالا خانم لوین تحقیقات زیادی داشتن. ملین که هیجان زده بود و دوست داشت به نحوی سر صحبت را با جواد باز کند با صدایی لرزانی گفت: بله، تحقیقات زیادی داشتم البته توی زندگی قبلی ام، همسر سابقم مسلمان بود و خیلی چیزها را از ایشان فرا گرفتم . جواد سری تکان داد و گفت: آفرین، خدا توفیق روز افزون به شما بده، فقط الان بگین من کجا باید برم؟! ملین نفس کوتاهی کشید و اسم هتل و آدرسش را گفت. جواد ماشین را روشن کرد و همانطور که دور میزد گفت: بله چشم، الساعه میرم سمت هتل فائزه نگاهی به ملین کرد و گفت: میتونم دعوتتون کنم خونه ام؟! آخه الان جواد میره سرکار و من تنهام... جواد سرش را به عقب برگرداند و نگاه تندی به فائزه کرد، انگار می خواست با این نگاه هشداری به او بدهد، اما فائزه داشت ملین را راضی می کرد که همراه او شود و اصلا متوجه نگاه همسرش نشد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
کی شود ،مهدی بیاید، انتقام سیلی مادر ستاند....تقدیم به شما ....امیدوارم بر دلتان بنشیند. باز باران با بهانه، بی بهانه.... می شود ازدیده ی زینب روانه😭 باز هِق هِق مخفیانه.... کزستم های نامردان زمانه یادم آرد پشت آن در شد شکسته بازو و پهلوی مادر... یک لگد آمد به شانه بابِ من بردند زخانه مادرم ناباورانه درپی شویش روانه آخ مادر؛ تازیانه، تازیانه😭 باز باران با بهانه غسل و تدفین شبانه دید پهلو ،سینه و بازو و شانه وای مادر؛ گریه های حیدرانه😭 باز باران با بهانه... اشکهای کودکانه... روی قبری مخفیانه.... بازباران با بهانه بی بهانه گشته از دیده روانه... کودکانه... زینبانه... حیدرانه... غربتانه... مخفیانه... لرزیده شانه با بهانه,بی بهانه😭😭 التماس دعا... 🖤دلگویه.........طاهره سادات حسینی @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۴🎬: جلوی ساختمان رسیدند، درست همانجایی که چند ساعت قبل برای اولین بار،
🎬: فائزه که دوست داشت تنهایی امروزش را با ملین که به نظر زنی بسیار فرهیخته می آمد پر کند از هر دری سخن می گفت که ملین بپذیرد و او را همراهی کند ملین هم که مشتاقانه منتظر ورود به به منزل این زوج بود هم اینکه خودش جذب جواد شده بود و هم اینکه در آن پیامک به او امر شده بود که آشنایی با این زوج را در اولویت قرار دهد، ولی نمی خواست طوری رفتار کند که فائزه و‌جواد متوجه این شوق همراهی او شوند پس رو به فائزه گفت: من از آشنایی و دوستی شما خیلی خوشبختم و خیلی دوست دارم که این دوستی محکم و محکم تر بشود، ولی نمی خوام مزاحمتان بشوم، شما ایرانی ها خیلی مهمان نوازید و من از اینهمه محبت شرمنده می شوم. فائزه که با این حرف ملین احساس کرد او دوست دارد به خانه شان بیاید اما روی آمدن را ندارد می خواست حرفی بزند و ملین را با خود ببرد که جواد متوجه این موضوع شد و قبل از اینکه فائزه چیزی بگوید گفت: ببخشید بانو! من هم خوشحال میشم که دوست عزیز شما منزل ما تشریف بیارند اما قبل ازاینکه دنبال شما بیایم با مادرم صحبت می کردم، حال مساعدی نداره، می خواستم ازتون خواهش کنم اگر امکان داره، این شیفت را که من نیستم برید به مامان سری بزنید، ان شاالله توی یه فرصت مناسب تر، خانم لوین را دعوت می کنیم منزلمان... فائزه که تازه از لحن جواد متوجه چیزهایی شده بود، با دستپاچگی گفت: عه جواد! مامان چی شده؟! چرا زودتر نگفتی؟! و بعد رو به ملین گفت: شرمنده تم خواهر، ببخشید هاا ملین لبخندی زد و دست فائزه را در دست گرفت و گفت: به قول شما ایرانی ها، دشمنت شرمنده باشه، پیش میاد، البته منم آمادگی یک مهمانی دیگه را نداشتم، دوست دارم با شما مراوده داشته باشم اما همانطور که آقای مهرپرور گفتن توی یک فرصت دیگه... جواد از توی آینه نگاهی به عقب کرد و باورش نمیشد که فائزه اینقدر اطلاعات به ملین داده باشه که حتی نام خانوادگی اصلی جواد را که کمتر کسی می دانست به او گفته باشد چون جواد در همه جا با نام مستعار که انتهای فامیلش بود به نام«علی آبادی» شناخته میشد. فائزه هم اصلا توجه نکرد که ملین نام خانوادگی جواد را از کجا فهمیده و دوباره گرم گفتگو با ملین شد. جواد که مطمئن شد میهمانی ناخوانده منتفی ست، نفس راحتی کشید اما می بایست با فائزه صحبت کند، او خوب می فهمید که همسرش زنی ساده و مهربان هست اما نمی بایست تا این حد سادگی نشان دهد و با زنی از کشور بیگانه به این راحتی ارتباطی تنگاتنگ برقرار کند. ماشین به سمت هتل محل اقامت ملین حرکت کرد، ملین تمام حرکات جواد را زیر نظر گرفته بود و به نظرش مردی بسیار جذاب و با پرستیژ شغلی می آمد، آخر کسی که نظر موساد را به خود جلب کند، حتما شخصیتی بسیار متنفذ هست و برای ملین جالب بود جواد که به نظر جوان می آمد، در این سن شخصی باشد که یکی از بزرگترین سازمان های جاسوسی دنیا به دنبال او باشند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
«هیچ‌کس نفهمید چرا اون شب رفت… سال‌ها گذشت، و حالا برگشته… نه برای عشق، برای دلِ سوخته‌ای که هنوز نفس می‌کشه، برای اشک‌هایی که فقط خدا دید، برای حقیقتی که هیچ‌کس باور نکرد… با دلی شکسته‌تر، ولی نگاهی آرام‌تر… ✨ روایتی از زنی که سکوتش فریادِ یک عمر بود، و اشکش، آغاز انتقامی‌ست که از زمین نخواست… از خدا خواست.» باماهمراه باشید با داستان زهر وفا روایت زندگی ملیحه در پیام رسان بله پارت گزاری منظم هرشب حوالی ساعت۲۲ ble.ir/join/EyuizGwBvt لینک پیام رسان بله داستان زهر وفا به قلم طاهره سادات حسینی. دربله ble.ir/join/EyuizGwBvt
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۵🎬: فائزه که دوست داشت تنهایی امروزش را با ملین که به نظر زنی بسیار فره
🎬: بالاخره به هتل رسیدند و ملین در حالیکه سعی می کرد وانمود کند که شرمنده است پیاده شد و جواد و فائزه هم برای احترام به او پیاده شدند و از او خداحافظی نمودند و فائزه همانطور که شماره اش را به ملین می داد به او تاکید کرد که به زودی باید مهمان خانه او باشد. ملین ناراحت از این بود که امروز مهمانی اش پرید و کمی مشکوک شده بود و با خود فکر می کرد رفتار جواد کمی عجیب بود یعنی نشان میداد انسان باهوشی هست چون ملین کاملا فهمید که جواد مایل به آمدن او به خانه اش نبود. ملین خدا حافظی کرد و به سمت هتل رفت، جواد و فائزه سوار شدند. جواد که تا آن لحظه خودش را خیلی نگه داشته بود رو به فائزه کرد و گفت: خانم جان! از شما بعیده، چه زود با زنی که تازه چند ساعت اونو میشناسی اعتماد کردی و ... فائزه که اصلا توقع نداشت جواد او را به خاطر دوستی با یک خانم توبیخ کند به میان حرف جواد دوید و‌گفت: آقا جواد، شما خیلی با فهم و درک تر از این حرفا بودید، هیچ وقت با من و دوستام اینجور برخورد نمی کردین، فکر نکنید که من متوجه نشدم به بهانه ی الکی نخواستید خانم ملین بیاد خونه ما...من می دونم شما خیلی محافظه کارید و این به خاطر شغلتون هست و ایجاب میکنه اینچنین باشین، گله ای ندارم و طبیعی هست اما شما امروز خیلی چیزها را در نظر نگرفتید، اصلا متوجه هستین که این خانم یه زن تازه مسلمان هست که مشخصه از خانه و دیار خودش رانده شده و به کشور ما پناه آورده است، بحث جاسوس و جاسوس بازی هم در کار نیست، وقتی ایشون مهمان منزل سردار محمدی هست پس بدان که تایید شده هست چون هر کسی نمی تونه با این خانواده مراوده داشته باشه، اگر قرار باشه به همه به چشم جاسوس نگاه کنیم که همه ی مهمان های اون جمع میتونن جاسوس باشن..حتی من ... فائزه که انگار از اینکه مهمان دلنشینش را از دست داده ناراحت بود، پشت سر هم حرف می زد و اجازه نمیداد تا جواد حرف خودش را بزند، سوالی ذهن جواد را قلقلک میداد و اینکه به چه دلیل فایزه، فامیل واقعی او را به ملین گفته است اما فائزه اینقدر حرف زد که زمانی به خود امدند جلوی خانه شان بودند و از طرفی جواد هم فراموش کرد که سوالش را بپرسد شاید اگر جواد سوالش را می پرسید، فائزه هم به این مهمان ناخوانده شک می کرد. جلوی خانه بودند، فائزه با اجازه ای گفت و پیاده شد که جوادگفت: ای وای! چرا اینجاییم؟! واقعا قرار بود تو را ببرم خونه مامان اینا، اما الان حقیقتا وقت ندارم، خواستی زنگ بزن با آژانس برو یا اینکه داداش مهدی بگو بیاد دنبالت... فائزه که جواد را خیلی دوست داشت، خم شد و همانطور که به او لبخند میزد گفت: ببخشید آقا که اینهمه حرف زدم و انتقاد کردم، عذرخواهی می کنم و بعد لبخندش پررنگ تر شد و گفت: اما با اینکه عذرخواهی کردم میگم حقت بود... جواد دستش را روی لب و سپس قلبش گذاشت و گفت: تو اینجا جا داری خانمی، ما دربست نوکرتیم، فقط فائزه یه چی تا یادم نرفته ازت بپرسم فائزه سری تکان داد و گفت: چی شده جواد؟! در همین حین تلفن جواد به صدا درامد و جواد همانطور که برای فائزه دست تکان می داد، با اشاره به گوشی که انگار تماس مهمی بود حرکت کرد و از آنجا دور شد ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۶🎬: بالاخره به هتل رسیدند و ملین در حالیکه سعی می کرد وانمود کند که شرم
🎬: ملین به هتل رسید، تمام آن شوق و ذوقی که با دیدن جواد به او دست داده بود انگار به یک باره تبدیل به حسی کسالت بار شده بود. وارد اتاقش شد، باید می فهمید این آقا کیست و چرا در آخرین لحظات قبل از مهمانی به او دستور داده شده بود که خودش را به این خانواده نزدیک کند. ملین چادرش را به کناری انداخت و بدون اینکه لباس هایش را عوض کند به سمت کمد رفت و پوشش زیرین کمد را کنار زد و مینی لپ تاپی را که فقط در موارد خاص ازش استفاده می کرد بیرون آورد. همان جلوی کمد لباس نشست، صفحه لپ تاپ را روشن کرد و شروع کرد به تایپ نمودن... بعد از گذشت یک ربع، کلی اطلاعات از جواد به دست آورده بود، حالا می دانست که این جوان، برخلاف سنش یک دانشمندی نابغه هست که کمتر کسی از وجودش و کارهای بزرگی که انجام داده با خبر است. یک دانشمند گمنام جوان که انگار خداوند تمام موهبت هایش را در وجود او قرار داده بود، هم هوش و ذکاوت داشت، هم زیبایی و هم جذبه ای مردانه و البته مؤمن و متعهد به خانواده... ملین با چشمانش انگار متن جلویش را قورت می داد، حالا می فهمید که فائزه از چه موضوعی می خواست حرف بزند و دلیل بچه دار شدنش را بگوید که نگفت... انگار همسرش در یکی از آزمایش هایی که با مواد رادیو اکتیو انجام میداده به طریقی آلوده شده و عقیم شده است یعنی یکی از عوارض آن آلودگی عقیم شدن او بوده است. ملین آه کوتاهی کشید و باز هم ادامه داد، هر جمله ای که می خواند، سؤالی در ذهنش به وجود می آمد و آن را تایپ می کرد و خیلی زود به جواب می رسید چون جواب اکثر سؤال ها را سازمان مخوف موساد داشت. بعد از یک ساعت کنکاش، حالا زندگی جواد مهرپرور برای او رو شده بود، کسی که به هیچ طریقی حاضر به تطمیع در مقابل موساد نشده بود و حالا سازمان از ملین می خواست تا آخرین تیر ترکشش را رها کند به این امید که به هدف بنشیند. سازمان از او خواسته بود که به این خانواده نزدیک شود، آنقدر نزدیک که بتواند در خانه زندگی اش سرک بکشد ملین خوشحال بود که از او چنین خواسته شده بود، چون اینبار قلب او هم ، با او همراهی می کرد، انگار با دیدن جواد، ضربان قلبش بالا می رفت، ملین نمی دانست و نمی خواست اسمی روی این حسش بگذارد اما حالا که خواسته ی سازمان با خواسته ی قلبی اش در یک سو قرار گرفته بود خوشحال بود و در ذهنش نقشه ها می کشید. ادامه دارد... @bartareen 🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺