eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
کی شود ،مهدی بیاید، انتقام سیلی مادر ستاند....تقدیم به شما ....امیدوارم بر دلتان بنشیند. باز باران با بهانه، بی بهانه.... می شود ازدیده ی زینب روانه😭 باز هِق هِق مخفیانه.... کزستم های نامردان زمانه یادم آرد پشت آن در شد شکسته بازو و پهلوی مادر... یک لگد آمد به شانه بابِ من بردند زخانه مادرم ناباورانه درپی شویش روانه آخ مادر؛ تازیانه، تازیانه😭 باز باران با بهانه غسل و تدفین شبانه دید پهلو ،سینه و بازو و شانه وای مادر؛ گریه های حیدرانه😭 باز باران با بهانه... اشکهای کودکانه... روی قبری مخفیانه.... بازباران با بهانه بی بهانه گشته از دیده روانه... کودکانه... زینبانه... حیدرانه... غربتانه... مخفیانه... لرزیده شانه با بهانه,بی بهانه😭😭 التماس دعا... 🖤دلگویه.........طاهره سادات حسینی @bartaren 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۴🎬: جلوی ساختمان رسیدند، درست همانجایی که چند ساعت قبل برای اولین بار،
🎬: فائزه که دوست داشت تنهایی امروزش را با ملین که به نظر زنی بسیار فرهیخته می آمد پر کند از هر دری سخن می گفت که ملین بپذیرد و او را همراهی کند ملین هم که مشتاقانه منتظر ورود به به منزل این زوج بود هم اینکه خودش جذب جواد شده بود و هم اینکه در آن پیامک به او امر شده بود که آشنایی با این زوج را در اولویت قرار دهد، ولی نمی خواست طوری رفتار کند که فائزه و‌جواد متوجه این شوق همراهی او شوند پس رو به فائزه گفت: من از آشنایی و دوستی شما خیلی خوشبختم و خیلی دوست دارم که این دوستی محکم و محکم تر بشود، ولی نمی خوام مزاحمتان بشوم، شما ایرانی ها خیلی مهمان نوازید و من از اینهمه محبت شرمنده می شوم. فائزه که با این حرف ملین احساس کرد او دوست دارد به خانه شان بیاید اما روی آمدن را ندارد می خواست حرفی بزند و ملین را با خود ببرد که جواد متوجه این موضوع شد و قبل از اینکه فائزه چیزی بگوید گفت: ببخشید بانو! من هم خوشحال میشم که دوست عزیز شما منزل ما تشریف بیارند اما قبل ازاینکه دنبال شما بیایم با مادرم صحبت می کردم، حال مساعدی نداره، می خواستم ازتون خواهش کنم اگر امکان داره، این شیفت را که من نیستم برید به مامان سری بزنید، ان شاالله توی یه فرصت مناسب تر، خانم لوین را دعوت می کنیم منزلمان... فائزه که تازه از لحن جواد متوجه چیزهایی شده بود، با دستپاچگی گفت: عه جواد! مامان چی شده؟! چرا زودتر نگفتی؟! و بعد رو به ملین گفت: شرمنده تم خواهر، ببخشید هاا ملین لبخندی زد و دست فائزه را در دست گرفت و گفت: به قول شما ایرانی ها، دشمنت شرمنده باشه، پیش میاد، البته منم آمادگی یک مهمانی دیگه را نداشتم، دوست دارم با شما مراوده داشته باشم اما همانطور که آقای مهرپرور گفتن توی یک فرصت دیگه... جواد از توی آینه نگاهی به عقب کرد و باورش نمیشد که فائزه اینقدر اطلاعات به ملین داده باشه که حتی نام خانوادگی اصلی جواد را که کمتر کسی می دانست به او گفته باشد چون جواد در همه جا با نام مستعار که انتهای فامیلش بود به نام«علی آبادی» شناخته میشد. فائزه هم اصلا توجه نکرد که ملین نام خانوادگی جواد را از کجا فهمیده و دوباره گرم گفتگو با ملین شد. جواد که مطمئن شد میهمانی ناخوانده منتفی ست، نفس راحتی کشید اما می بایست با فائزه صحبت کند، او خوب می فهمید که همسرش زنی ساده و مهربان هست اما نمی بایست تا این حد سادگی نشان دهد و با زنی از کشور بیگانه به این راحتی ارتباطی تنگاتنگ برقرار کند. ماشین به سمت هتل محل اقامت ملین حرکت کرد، ملین تمام حرکات جواد را زیر نظر گرفته بود و به نظرش مردی بسیار جذاب و با پرستیژ شغلی می آمد، آخر کسی که نظر موساد را به خود جلب کند، حتما شخصیتی بسیار متنفذ هست و برای ملین جالب بود جواد که به نظر جوان می آمد، در این سن شخصی باشد که یکی از بزرگترین سازمان های جاسوسی دنیا به دنبال او باشند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
«هیچ‌کس نفهمید چرا اون شب رفت… سال‌ها گذشت، و حالا برگشته… نه برای عشق، برای دلِ سوخته‌ای که هنوز نفس می‌کشه، برای اشک‌هایی که فقط خدا دید، برای حقیقتی که هیچ‌کس باور نکرد… با دلی شکسته‌تر، ولی نگاهی آرام‌تر… ✨ روایتی از زنی که سکوتش فریادِ یک عمر بود، و اشکش، آغاز انتقامی‌ست که از زمین نخواست… از خدا خواست.» باماهمراه باشید با داستان زهر وفا روایت زندگی ملیحه در پیام رسان بله پارت گزاری منظم هرشب حوالی ساعت۲۲ ble.ir/join/EyuizGwBvt لینک پیام رسان بله داستان زهر وفا به قلم طاهره سادات حسینی. دربله ble.ir/join/EyuizGwBvt
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۵🎬: فائزه که دوست داشت تنهایی امروزش را با ملین که به نظر زنی بسیار فره
🎬: بالاخره به هتل رسیدند و ملین در حالیکه سعی می کرد وانمود کند که شرمنده است پیاده شد و جواد و فائزه هم برای احترام به او پیاده شدند و از او خداحافظی نمودند و فائزه همانطور که شماره اش را به ملین می داد به او تاکید کرد که به زودی باید مهمان خانه او باشد. ملین ناراحت از این بود که امروز مهمانی اش پرید و کمی مشکوک شده بود و با خود فکر می کرد رفتار جواد کمی عجیب بود یعنی نشان میداد انسان باهوشی هست چون ملین کاملا فهمید که جواد مایل به آمدن او به خانه اش نبود. ملین خدا حافظی کرد و به سمت هتل رفت، جواد و فائزه سوار شدند. جواد که تا آن لحظه خودش را خیلی نگه داشته بود رو به فائزه کرد و گفت: خانم جان! از شما بعیده، چه زود با زنی که تازه چند ساعت اونو میشناسی اعتماد کردی و ... فائزه که اصلا توقع نداشت جواد او را به خاطر دوستی با یک خانم توبیخ کند به میان حرف جواد دوید و‌گفت: آقا جواد، شما خیلی با فهم و درک تر از این حرفا بودید، هیچ وقت با من و دوستام اینجور برخورد نمی کردین، فکر نکنید که من متوجه نشدم به بهانه ی الکی نخواستید خانم ملین بیاد خونه ما...من می دونم شما خیلی محافظه کارید و این به خاطر شغلتون هست و ایجاب میکنه اینچنین باشین، گله ای ندارم و طبیعی هست اما شما امروز خیلی چیزها را در نظر نگرفتید، اصلا متوجه هستین که این خانم یه زن تازه مسلمان هست که مشخصه از خانه و دیار خودش رانده شده و به کشور ما پناه آورده است، بحث جاسوس و جاسوس بازی هم در کار نیست، وقتی ایشون مهمان منزل سردار محمدی هست پس بدان که تایید شده هست چون هر کسی نمی تونه با این خانواده مراوده داشته باشه، اگر قرار باشه به همه به چشم جاسوس نگاه کنیم که همه ی مهمان های اون جمع میتونن جاسوس باشن..حتی من ... فائزه که انگار از اینکه مهمان دلنشینش را از دست داده ناراحت بود، پشت سر هم حرف می زد و اجازه نمیداد تا جواد حرف خودش را بزند، سوالی ذهن جواد را قلقلک میداد و اینکه به چه دلیل فایزه، فامیل واقعی او را به ملین گفته است اما فائزه اینقدر حرف زد که زمانی به خود امدند جلوی خانه شان بودند و از طرفی جواد هم فراموش کرد که سوالش را بپرسد شاید اگر جواد سوالش را می پرسید، فائزه هم به این مهمان ناخوانده شک می کرد. جلوی خانه بودند، فائزه با اجازه ای گفت و پیاده شد که جوادگفت: ای وای! چرا اینجاییم؟! واقعا قرار بود تو را ببرم خونه مامان اینا، اما الان حقیقتا وقت ندارم، خواستی زنگ بزن با آژانس برو یا اینکه داداش مهدی بگو بیاد دنبالت... فائزه که جواد را خیلی دوست داشت، خم شد و همانطور که به او لبخند میزد گفت: ببخشید آقا که اینهمه حرف زدم و انتقاد کردم، عذرخواهی می کنم و بعد لبخندش پررنگ تر شد و گفت: اما با اینکه عذرخواهی کردم میگم حقت بود... جواد دستش را روی لب و سپس قلبش گذاشت و گفت: تو اینجا جا داری خانمی، ما دربست نوکرتیم، فقط فائزه یه چی تا یادم نرفته ازت بپرسم فائزه سری تکان داد و گفت: چی شده جواد؟! در همین حین تلفن جواد به صدا درامد و جواد همانطور که برای فائزه دست تکان می داد، با اشاره به گوشی که انگار تماس مهمی بود حرکت کرد و از آنجا دور شد ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۶🎬: بالاخره به هتل رسیدند و ملین در حالیکه سعی می کرد وانمود کند که شرم
🎬: ملین به هتل رسید، تمام آن شوق و ذوقی که با دیدن جواد به او دست داده بود انگار به یک باره تبدیل به حسی کسالت بار شده بود. وارد اتاقش شد، باید می فهمید این آقا کیست و چرا در آخرین لحظات قبل از مهمانی به او دستور داده شده بود که خودش را به این خانواده نزدیک کند. ملین چادرش را به کناری انداخت و بدون اینکه لباس هایش را عوض کند به سمت کمد رفت و پوشش زیرین کمد را کنار زد و مینی لپ تاپی را که فقط در موارد خاص ازش استفاده می کرد بیرون آورد. همان جلوی کمد لباس نشست، صفحه لپ تاپ را روشن کرد و شروع کرد به تایپ نمودن... بعد از گذشت یک ربع، کلی اطلاعات از جواد به دست آورده بود، حالا می دانست که این جوان، برخلاف سنش یک دانشمندی نابغه هست که کمتر کسی از وجودش و کارهای بزرگی که انجام داده با خبر است. یک دانشمند گمنام جوان که انگار خداوند تمام موهبت هایش را در وجود او قرار داده بود، هم هوش و ذکاوت داشت، هم زیبایی و هم جذبه ای مردانه و البته مؤمن و متعهد به خانواده... ملین با چشمانش انگار متن جلویش را قورت می داد، حالا می فهمید که فائزه از چه موضوعی می خواست حرف بزند و دلیل بچه دار شدنش را بگوید که نگفت... انگار همسرش در یکی از آزمایش هایی که با مواد رادیو اکتیو انجام میداده به طریقی آلوده شده و عقیم شده است یعنی یکی از عوارض آن آلودگی عقیم شدن او بوده است. ملین آه کوتاهی کشید و باز هم ادامه داد، هر جمله ای که می خواند، سؤالی در ذهنش به وجود می آمد و آن را تایپ می کرد و خیلی زود به جواب می رسید چون جواب اکثر سؤال ها را سازمان مخوف موساد داشت. بعد از یک ساعت کنکاش، حالا زندگی جواد مهرپرور برای او رو شده بود، کسی که به هیچ طریقی حاضر به تطمیع در مقابل موساد نشده بود و حالا سازمان از ملین می خواست تا آخرین تیر ترکشش را رها کند به این امید که به هدف بنشیند. سازمان از او خواسته بود که به این خانواده نزدیک شود، آنقدر نزدیک که بتواند در خانه زندگی اش سرک بکشد ملین خوشحال بود که از او چنین خواسته شده بود، چون اینبار قلب او هم ، با او همراهی می کرد، انگار با دیدن جواد، ضربان قلبش بالا می رفت، ملین نمی دانست و نمی خواست اسمی روی این حسش بگذارد اما حالا که خواسته ی سازمان با خواسته ی قلبی اش در یک سو قرار گرفته بود خوشحال بود و در ذهنش نقشه ها می کشید. ادامه دارد... @bartareen 🌼🍂🌺🍂🌼🍂🌺
«هیچ‌کس نفهمید چرا اون شب رفت… سال‌ها گذشت، و حالا برگشته… نه برای عشق، برای دلِ سوخته‌ای که هنوز نفس می‌کشه، برای اشک‌هایی که فقط خدا دید، برای حقیقتی که هیچ‌کس باور نکرد… با دلی شکسته‌تر، ولی نگاهی آرام‌تر… ✨ روایتی از زنی که سکوتش فریادِ یک عمر بود، و اشکش، آغاز انتقامی‌ست که از زمین نخواست… از خدا خواست.» باماهمراه باشید با داستان زهر وفا روایت زندگی ملیحه در پیام رسان بله پارت گزاری منظم هرشب حوالی ساعت۲۲ ble.ir/join/EyuizGwBvt لینک پیام رسان بله داستان زهر وفا به قلم طاهره سادات حسینی. دربله ble.ir/join/EyuizGwBvt
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #نقاب #قسمت۴۷🎬: ملین به هتل رسید، تمام آن شوق و ذوقی که با دیدن جواد به او دست داده
🎬: انگار آن جلسه، ابتدای ورود ملین به دنیایی شگفت انگیز بود، دنیایی که زنان ایرانی را خیلی بیشتر و بهتر از آنچه که در تعلیمات موساد دیده بود، می شناخت. ملین معمولا هر هفته در منزلی به بهانه ی جلسه ای دعوت می شد، یا مجلس دعا و یا مجلس جشن ولادت اهل بیت و یا جلسه ی قران بود که در همه بلااستثنا شرکت می کرد و در هر جلسه با چهره های جدید، گمنام اما مهم آشنا می شد، چهره هایی که شاید موساد از آنها اطلاع نداشت و آنها جز کشفیات ملین قرار می گرفتند و این یک امتیاز برای ملین بود. ملین چندین بار تلاش کرد که رابطه اش را با فائزه بیشتر کند، اما هر بار موضوعی باعث میشد که نتواند به خانه زندگی فائزه و‌جواد سرک بکشد. اما با صحبت کردن با خانم های مختلف تقریبا روند زندگی ایرانی ها به دستش آمده بود، او حالا می دانست یک زن مؤمنه ی ایرانی، پایه و ستون خانواده است او حاضر است جان و تمام دارایی اش را برای خانواده اش بدهد و البته مهر و محبتی که در وجود زنان مسلمان ایرانی دیده بود در هیچ کجای جهان به چشمش نخورده بود، او کاملا می فهید دلیل استحکام اینچنین خانواده هایی ایمان زن ها و اعتقادات محکمشان است، زیرا این زن ها الگوی مانند دختر پیامبر اسلام داشتند و تا آنها این الگوبرداری را دنبال می کردند محال بود اینچنین خانواده ای را از هم پاشاند. ملین تمام این موارد را در تحقیقاتش قید می کرد و برای موساد میفرستاد، مواردی که جاسوس های متعدد به آن پرداخته بودند و همه در یک مسیر بودند. حالا بیش از یکسال از اقامتش در ایران می گذشت، طاقت او طاق شده بود و می خواست به هر طریق ممکن با جواد ارتباط بگیرد و از این طریق مردهای ایرانی هم بسنجد و راه نفوذ بر آنها را کشف کند و برای همین شماره جواد را که مدتها بود بدست آورده بود گرفت و... ادامه دارد.. @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
چندین بوق خورد و ملین داشت کم کم ناامید می شد که صدای جواد در گوشی پیچید: الو بفرمایید! ملین با حالت دستپاچگی که از او بعید بود گفت:س..سلام آقای مهرپرور من...من ملین لوین هستم و میخواستم مزاحم وقتتون بشم. جواد با لحن سردی گفت: شما شماره ی بنده را از کجا آوردین و چه کاری با من می تونید داشته باشید. ملین می خواست بگه که شماره را از فائزه گرفته اما دید اگر اینطور بگه دیر یا زود لو میره و بهش بدگمان میشه پس لختی ساکت شد و گفت: تلفنی نمی تونم بگم، اگر امکان داره یک جایی را مشخص کنید تا همدیگه را ببینیم و هر سوالی داشته باشید جواب میدم و مفصل صحبت می کنیم. جواد که انگار حس کنجکاویش تحریک شده بود و از طرفی نمی خواست به این راحتی زیر بار این دیدار ناخواسته برود گفت: ببینید خانم لوین! بنده سرم شلوغه، فکر می کنم اونقدری با همسر من مراوده دارین و از ایشون شنیدین که من حتی خانواده ام هم کم می بینم، زندگیست دیگه برای تامین آن باید تلاش کرد، فکر نمی کنم... ملین که نمی خواست این فرصت را از دست بده وسط حرف جواد دوید و گفت: من می خوام مسائل مهمی را با شما در میان بگذارم و واجب هست که شما را ببینم، هر وقت که شد حتی اگر نیمه شب یا... جواد که از این همه اصرار و اینکه ملین تاکید می کرد موضوعات مهمی هست، کمی از موضعش پایین آمد و گفت: من شماره شما را دارم، اجازه بدین یک وقت که آزاد بودم را مشخص کنیم و به اتفاق خانمم یک جا قرار بگذاریم. ملین با هیجان گفت: اوه نه!! فائزه خانم نباید باشه، بعضی مسائل مربوط به ایشونه، یعنی می خوام یه کمکی غیر مستقیم به ایشون کنم. جواد با لحنی سرشار از تعجب گفت: کمک؟! مگه خانم من چه مشکلی دارن که شما می خوایید کمکشون کنید؟! ملین گفت: ببخشید من خیلی به اخلاق شما ایرانی ها وارد نیستم و الان هم نتونستم منظورم را به شما بگم ولی قول میدم حضورا شما را قانع کنم. این گفتگو اینقدر ادامه داشت که بالاخره ملین به هدفش رسید و جواد دو روز دیگه را برای دیدار مشخص کرد البته محل قرار هم همان رستوران مکان اقامت ملین تعیین کرد. ملین از اینهمه زرنگی و تیزبینی جواد، تعجب کرده بود و با خود می گفت موساد حق داره دنبال چنین آدم باهوشی باشه ولی خوشحال از این بود که بالاخره توانست جواد را راضی به این دیدار کند، او می خواست از هر راه ممکن وارد شود تا به خواسته اش برسد. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
چندین بوق خورد و ملین داشت کم کم ناامید می شد که صدای جواد در گوشی پیچید: الو بفرمایید! ملین با حال
🎬: تمام این مدت اقامت برای ملین یک طرف و این دو روز هم یک طرف، انگار ساعت ها و دقایق به کندی می گذشت اما بالاخره گذشت. ملین بر خلاف همیشه که با ظاهری ساده و بدون هیچ گونه آرایشی ظاهر میشد، امروز دوست داشت به خودش برسد و برای همین طرف صبح به یک آرایشگاه نزدیک به محل اقامتش مراجعه کرد و علاوه بر اینکه صفای به سر و صورتش داد، کمی هم رنگ و لعاب به چهره اش داد بطوریکه وقتی وارد هتل شد، خدمه ی هتل که ملین را کاملا میشناختند و او را به عنوان ساکن دائم هتل می دانستند با نگاه خیره شان او را می پایدند و از اینهمه تغییر متعجب شده بودند. ملین داخل اتاقش شد، تا آمدن جواد یک ساعت مانده بود، او به سمت کمد لباس رفت و می خواست زیباترین لباسش را بپوشد و از میان لباس های داخل کمد، مانتوی بلند پسته ای رنگ را که سر آستین و دور یقه اش سنگدوزی زیبایی داشت پوشید و شالی سبز رنگ که با پولک های درخشان تزیین شده بود روی سرش انداخت، این لباس ها با آرایش صورت و چشمهای میشی رنگش همخوانی داشت. ملین نگاهی داخل آینه به خودش انداخت و اینبار طره ای از موهای طلایی رنگش را از زیر شال بیرون آورد و روی پیشانی اش ریخت، واقعا زیبا شده بود. ملین یک دور ، دور خودش چرخید و دوباره به سمت آینه برگشت و آرام موهایش را داخل شال داد و زیر لب گفت: برای برخورد با یک مرد مذهبی و متعصب ایرانی باید سیسات داشت. بیرون بودن مو، چیز جالبی نیست و باعث جذب چنین آدم هایی نمی شود و سپس شال را جلو کشید و دوباره داخل آینه نگاهی به خود انداخت و سپس به سمت جعبه ی دستمال کاغذی رفت و شروع به کمرنگ کردن آرایش صورتش کرد، او می بایست با سیاست عمل کند. بالاخره بعد از کلی برانداز کردن خودش، دستگاه کوچک شنود را که همیشه و همه جا همراهش می برد داخل جیب مخفی مانتویش گذاشت و از در اتاق بیرون رفت. داخل لابی هتل شد و چشمان کنجکاوش به دنبال جواد مهرپرور می گشت که یکی از کارکنان هتل به سمت او آمد و میزی را به ملین نشان داد و گفت: اون آقا منتظر شماست. پشت جواد به او بود اما با دیدن میز و صندلی که او برای نشستن انتخاب کرده بود آه از نهادش بلند شد، آخر ملین میزی را در گوشه ای دور از دیدرس دیگران زیر نظر گرفته بود اما حالا میدید جواد جایی نشسته که اطرافیان از همه طرف روی آن احاطه دارند. ادامه دارد... @bartareen 🌺🍂🌼🍂🌺🍂
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8278333001821723439/1762540302942 پارت اول زهر وفا دربله دوستان عضو بشید وازبله شبی دوپارت بخونید
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8510060597456766697/1763714393160 دوستان جان ممنون میشم با پیشنهاد مجله،« ⬆️ » درکانال بله مون به دیده شدن پست دربله کمک کنید زهر وفا به قلم هرشب ساعت ۲۲ درکانال بله