eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
561 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۱۹🎬 درست می شنید بدون شک این صدای همان خانم تازه وارد بود که میگفت:
🎬: سارا تند و تند و بلند بلند مش رحیم را صدا میزد و مش رحیم با حالتی دستپاچه از واحد کوچکی که گوشه ی حیاط بزرگ خانه تحت اختیارش گذاشته بودند بیرون آمد و گفت: بله خانم بفرمایید! سارا خانم با تحکمی در کلامش گفت: مش رحیم! به این دختره، همین که اتاق مهمان هست بگین رخت و لباس و هر چی را که داره جمع کنه می خوام ببرمش خونه ی نیاوران! مش رحیم که انتظار شنیدن هر چیزی را داشت الا این حرف را گفت: ولی خانم، خود آقا این امور را پیش می بردند و از طرفی هیچ دستوری برای این دخترخانم ندادن، ایشون به همراه پدر بیمارشون اومدن، پدرشون هم الان بیمارستان... سارا به میان حرف پیرمرد دوید و گفت: مش رحیم برای من داستان سرایی نکن، مثل اینکه نشنیدی چی گفتم، مگه نمی دونی حرف من توی این خونه مثل حرف پدرم اهمیت داره، وقتی میگم به این دختره بگو آماده بشه بگو چشششششم نه چیز دیگه ای، فهمیدی؟! مش رحیم که انگار خیلی از این دختر اربابش حساب می برد، سرش را پایین انداخت و گفت: چشم، اما جواب آقا، با خودتون، چون ایشون اصلا قصد بردن این دختر را به ... سارا به میان حرف مش رحیم پرید و گفت: باااااشه جواب آقاجونم با من! حرفی دیگه هست؟! حالا برو کاری را که گفتم بکن، خودم شخصا این دختره را میبرم... گلجان تمام این حرفها را می شنید، یعنی چی؟! منظور این خانم چی بود؟ خانه نیاوران کجا بود؟! چرا مش رحیم اصرار داشت که اونو نبرن و چه ربطی بین خانه نیاوران و قصر شاه هست؟! هزاران سوال توی ذهن دخترک چرخ می خورد که در باز شد و دستوری را که گلجان با گوش های خودش شنیده بود، مش رحیم به او ابلاغ کرد. گلجان که خودش را مدیون این خانواده می دانست، سرش را پایین انداخت و گفت: ک....کجا باید بریم؟! من می خوام برم بیمارستان، پیش پدرم، می دونی چند روزه ندیدمش؟! خیلی دلنگرانم مش رحیم، از مهرنسا بپرس که شب تا صب گریه می کنم. مش رحیم که خودش هم از این وضعیت ناراحت بود گفت: دخترجان! حال پدرت خوبه شکر خدا، ناراحت نباش خدا بزرگه، الانم دختر ارباب امر کردن شما باهاشون برین اما نگران نباش دخترم! من هر طور شده آقا را پیدا می کنم و بهشون میگم و ان شاالله اتفاق بدی نمی افته... اتفاق بد؟! مش رحیم چی داشت میگفت، گلجان نمی تونست متوجه بشه که این حرفها چه معنی میدهد، البته حق هم داشت، دختری که تازه از دامان طبیعت و روستایی بی نام و نشان جدا شده و سر از تهران درآورده، حق دارد که معنای این حرفها را متوجه نشه... خیلی زود گلجان به همراه سارا خانم راه افتاد، گلجان مصمم بود که بفهمه چه خبره اما نمی دونست از کی بپرسه، هیچ کس هم نداشت انگار خانه ارباب با خونه مورد نظرشون خیلی فاصله ای نداشت، یا حداقل گلجان اینطور حس کرد چون اون همیشه یا با پای پیاده و یا با الاغ مسیر طی می کرد و نمی تونست بین الاغ و ماشین تخمین درستی از سرعت بزنه. ماشین جلوی دری بزرگ و سیاه رنگ که روی در با آهن سر شیر کنده کاری شده بود متوقف شد و سارا به گلجان اشاره کرد تا پیاده شود. گلجان با پاهای لرزان در حالیکه بقچه ی لباس های نویش را در دست داشت پیاده شد و نگاهش به دیوارهای بلندی افتاد که تا به حال ندیده بود. سارا دستش را روی چیزی شبیه کلید برق گذاشت و بعد از چند دقیقه صدای قدم های تندی که به در نزدیک میشد به گوش رسید. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_هشت 🎬: خبر به الیاس رسید، الیاس ناباورانه به مکانی که
🎬: آشور یک تمدن فوق العاده مهم در بین النهرین بود و هر تمدنی می بایست توسط پیامبری از پیامبران خدا به سمت درست تاریخ و کمال بشریت هدایت شود و حالا قرعه ی فال به نام حضرت یونس که دست پرورده ی حضرت الیاس نبی بود، نوشته شده بود. مردمی که در تمدن آشور بودند همه بت پرست بودند و بویی از یکتاپرستی نبرده بودند، در فرهنگ و اعتقادات آنها بت های گوناگونی قابل پرستش بود اما خدای خدایان آشور «ایشتار» نام داشت مردم ایشتار را میپرستیدند. آشوریان مردمی متمدن بودند که بیشتر اهمیت آشوریان در قدرت نظامی آنها بود. ارابه های جنگی که نمونه اش در هیچ کجای دنیا دیده نشده بود، داشتند که آنها را به کمک اسبان تند رو به راه می انداختند و در چشم بهم زدنی به قلب سپاه دشمن میزدند. سربازان دشمن به ناچار برای این که زیر چرخهای ارابه ها از بین نروند به اطراف فرار میکردند و نظم سپاهیان شان به هم میریخت. سواره نظام منظم و تیراندازان دقیقی داشتند که ترکیب این ها میتوانست بلای جان هر تمدنی در اطرافشان باشد و هیچ کس از گزند آشوریان در امان نبود. اوج اقتدار این قوم را میتوان در سال ۶۶۸ قبل از میلاد و زمان پادشاهی به نام آشوربانی« پال» که از بزرگان آشور بود، دید. در زمان این پادشاه، تمدن آشور در معماری و هنر نیز شهرت ویژه ای پیدا کرده بود. پال با سپاه قدرتمندش به شهرهای مصر حمله برد و اکثر شهرهای مورد هجومش را به ویرانه تبدیل کرد. چند سال بعد به بابل و پس از آن به ایلام در دامنه ها و کوهپایه های زاگرس نیز حمله کرد و ویرانه های فراوانی ایجاد کردند. خود او در کتیبه ای که از آن زمان به جای مانده مینویسد: ایلام را ظرف مدت یک ماه در هم کوبیدم. روستاهای آن را از صدای انسان خالی و گاوها و گله ها را لگد کوب نمودم و شادمانی را در تمام شهرها از بین بردم. اما بر خلاف این جنگاوری و ویرانی ها، فردی با چنین خشونتی در نینوا کتابخانه بزرگی ایجاد کرد که در بین النهرین نمونه ای نداشت و میتوان گفت بزرگترین کتابخانه تاریخ کهن باستان بود پادشاه پال الواح گوناگون و منابع مکتوب زیادی را جمع آوری کرده بود. این الواح شامل این موضوعات بود : وقایع دوران سلطنت پادشاه بابل و آشور، نامه ها، قراردادها و قوانین، سرودها و آیین های آن زمان بود در این کتابخانه بزرگ تعداد زیادی کاتب نیز فعالیت داشتند و پادشاه دستور داده بود تا نویسنده های چیره دست از اقصی نقاط آشور در اینجا گرد هم آیند و هر روز وقایع را ثبت کنند‌ در این جا میتوان متوجه شد که اسناد تاریخی که در آن زمان بوده در چه موضوعاتی نوشته میشده و نشانی آشوریان اینچنین در تاریخ ثبت شده است. در این بازه ی زمانی بود که یونس از سمت پروردگار به سرزمین نینوا آمد تا مردم را به پرستش خدای یکتا دعوت کند. ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_نه🎬: آشور یک تمدن فوق العاده مهم در بین النهرین بود و
🎬: حدود هتصد و اندی سال قبل از میلاد، حضرت یونس از سمت خدا به نینوا و سمت مردم آشورفرستاده شد. و مردم را به توحید و پرستش خدای یگانه دعوت و مدت زیادی در شهر نینوا نبوت کرد. سالهای شخت و طاقت فرسایی بود، یونس نبی تنها فرد یکتاپرست مملکت بزرگ آشور بود و هیچ یار و مدد کاری نداشت او حتی مؤمنینی در اطراف نداشت که با یاری آنان به پیش رود، سالهای سال تلاش کرد و مردم به دیده ی استهزا به او می نگریدند‌. خودش میفرماید من سی ساله بودم که به نینوا رفتم و سی و سه سال عمرم را صرف تبلیغ کردم و این نشان از متانت و صبوری این پیامبر الهی دارد که سی و سه سال کار تربیتی، فرهنگی و تبلیغی در نینوا انجام داد و جز تکذیب و نپذیرفتن چیزی نصیبش نشد تاریخ گواه است که تعداد انگشت شمار مومنانی کسی به او در آشور ایمان نیاورد. در بین این مومنین اندک دو نفر از اصحاب جدی او به نام های تنوخا عابد و زاهد و روبیل عالم و حکیم بودند. تنوخا اصرار داشت بعد از این مدت کار تربیتی و پاسخ نگرفتن،حضرت الیاس قوم را نفرین کند تا دچار عذاب شوند و مردم با چشم خویش قدرت پروردگار یکتا را ببینند. اما روبیل معتقد بود که باز هم به آنها مهلت دهند شاید کسی به راه راست هدایت شد اما حضرت یونس میدانست که دیگر امکانی برای هدایت این قوم وجود ندارد و مردم این دیار هم چون ملت بنی اسرائیل دچار لجاجت شده اند لذا ادامه فرایند تربیتی فقط زمان میبرد و اتفاق خاصی نمی افتد. در این زمان بود که یونس دست به دعا برداشت و در مناجاتش با خداوند گفت: بار پروردگارا! ای قادر دانا و ای مهربان بی همتا، خوب می دانی که سی ساله بودم ، من را برای این قوم فرستادی و هدایتشان را بر عهده ام گذاردی و خود شاهد بودی که از هیچ تلاشی فرو گذار نبودم، آنها را به توحید دعوت کردم و از عذاب تو ترساندم، سی و سه سال دعوت، مبارزه و سختی کشیدن را تجربه کردم ولی آنها رسالت مرا تکذیب کردند و کسی به من ایمان نیاورد و حالا کار به جایی رسیده که هر روز برایم خط و نشان می گشند و اینک به من هشدار داده اند که جانم را خواهند گرفت و به شکلی عذاب آور مرا خواهند کشت و من ترس آن دارم که مرا اینچنین بکشند، خدایا عذابت را بر آنها فرو فرست زیرا آنها قومی هستند که ایمان نمی آورند. حضرت یونس که واقعا در معرض تهدید و کشتن بود چندین بار از خداوند طلب عذاب قومش را نمود و پس از درخواست چندباره یونس مبنی بر هدایت ناپذیری قوم، دعای او مستجاب شد. خداوند به یونس وحی کرد: ای یونس! به دلیل عناد و ناسپاسی قوم بدان که عذابم را روز چهارشنبه نیمه شوال بعد از طلوع آفتاب بر آنها فرو می فرستم، اما به تو امر می کنم که این موضوع را به قومت اطلاع بدهی. گویی خداوند که مهربان ترین بر بندگان است، امید داشت که خبر عذاب برای آنها نقطه بازگشت باشد. بدین ترتیب بار دیگر یونس و تنوخا نزد مردم رفتند بر بلندیی قرار گرفتند، مردم با تعجب به آنها چشم دوخته بودند و عده ای فریاد میزدند: یونس را بگیر و بکشید تا از شر نصایحش در امان باشید. در این هنگام تنوخا دستانش را به علامت سکوت بالا برد و گفت: ای مردم! اندکی سکوت کنید و به سخن پیامبرتان گوش دهید که همانا سخنی بسیار مهم است . همهمه ای در بین مردم افتاد، سخن مهم؟!مگر یونس غیر از دعوت به پرستش خداوند نادیده سخنی دیگر دارد؟! همهمه بالا می گرفت که اینبار حضرت یونس جلو رفت عصای دستش را بر زمین کوبید و با صدایی رسا فرمود: ای مردم! شما خود شاهد بودید که سالها در مسیر هدایت تان تلاش کردم، اما هر چه که من تلاشم بیشتر میشد، شما انکارتان قوی تر میشد، اینک دیگر کار به اتمام رسیده، آمده ام بگویم که به زودی عذاب خداوند یکتا، همان که آفریدگار جهان هستی ست و شما او را تصدیق نکرده اید، بر شما نازل خواهد شد و وای بر شما که اگر ایمان نیاورید، چنان که بر سر اقوام ظالم قبل از شما عذاب فرو افتاد، بر شما نیز می افتد و دیر نیست زمانی که نه نامی از شما و نه نشانی از آشوریان در زمین باشد... در این لحظه... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۰🎬: سارا تند و تند و بلند بلند مش رحیم را صدا میزد و مش رحیم با حا
🎬: وارد خانه شدند، خانه که نبود، باغی بسیار بزرگ که چیزی شبیه خیابانی صاف و یکدست در وسط داشت و در اطراف این خیابان ساختمان هایی دیده میشد و در اطراف ساختمان ها تعدادی درخت به چشم می خورد. سارا که انگار خوب می دانست کجا باید برود به سمت راست که ساختمانی بزرگ به چشم می خورد که بقیه ی ساختمان ها در مقابلش اتاق محسوب می شدند رفت و گلجان هم مثل مجسمه ای بی روح به دنبالش روان بود. وارد ساختمان شدند، مکانی که برای گلجان عجیب و ناآشنا بود، ساختمانی که دیوارهای داخلی اش سنگ مرمر بود و دارای سالنی بزرگ بود که چند در قهوه ای رنگ روبه روی هم در دو راهرو به چشم میخورد و از بغل هر دو راهرو پله هایی مارپیچ به بالا کشیده شده بود. داخل سالن چند نفر روی مبل های قهوه ای رنگ نشسته بودند که با ورود آنها از جا برخاستند گویی همه اینجا سارا را می شناختند و با احترام به او سلام کردند. سارا با تکان دادن سر به آنها جواب داد و گفت: برای میهمانی فرداشب شاهانه، یه مورد زیبا و ناب آوردم. یکی از زنها لبخندی زد و گفت: شما لطف کردین اما فکر می کنم ظرفیت تکمیل هست یعنی نه تنها به تعداد مهمان ها دختر داریم چیزی حدود ده نفری هم اضافه هست... در همین حین زن دیگه ای که شاهد این گفتگو بود و از بدو ورود به چهره ی زیبا و معصوم گلجان چشم دوخته بود گفت: نه ماریه خانم، نگاه کنید، سارا خانم درست میگن واقعا ناب و زیباست، این دختر شاهکاری در زیبایی ست، چهره اش بدون هیچ آرایشی جذاب و درخشان هست، حالا فرض کنید کمی رنگ و لعاب بگیرد، بدون شک خود شاهنشاه طالبش می شود. زنی که اسمش ماریه بود چشمکی به او زد و گفت: الحق که راست گفتی، توجه نکرده بودم و بعد به طرف گلجان رفت و همانطور که سر تا پای او را از نظر می گذراند سری تکان داد و گفت: معرکه هست، هم اندام و هم صورت...عالی ست و سپس از سارا تشکری کرد و به گلجان گفت: دخترجان، برو اتاق دومی سمت چپ، همونجا باش تا من بیام پیشت... گلجان که اصلا نمی دانست اینجا چه خبر هست و هنوز عظمت این بنا را هضم نکرده بود، بی اختیار به سمت اتاقی رفت که ماریه گفته بود. جلوی در اتاق ایستاد و تقه ای به در زد، نمی دانست چکار کند که در همین حین در باز شد و چهره ی با نمک دختری تقریبا هم سن و سال او در چهارچوب در نمایان شد. گلجان بقچه اش را در دست فشار داد و گفت: س..س..سلام اون خانم گفتن... دختر دست گلجان را گرفت و داخل کشید و همانطور که در را می بست گفت: بیا تو...خیلی هم به اون خانم ها بها نده...اونا مؤظف هستن به ما برسن، این ماییم که باید هنرنمایی کنیم. گلجان که اصلا منظور دختر را متوجه نمی شد به اطراف نگاه کرد و تازه متوجه دو دختر دیگه شد که به او نگاه می کردند، همه جوان بودند و زیبا... اتاق بزرگی بود که چهار تخت داشت دو تخت دو طبقه عمود برهم گوشه ی دیوار بود و روبه روی آنها چند مبل و میزچوبی جلویشان به چشم می خورد. گلجان وسط اتاق حیران ایستاده بود که همان دختری در را باز کرده بود دست او را فشار داد و گفت: من لیلا هستم و با اشاره به دو دختر دیگر ادامه داد: ایشون رعنا خانم و اینم مرضیه هست و تو؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: اسم من گلجان هست... مرضیه به طرفش آمد و گفت: ای جانم اسمش هم مثل خودش قشنگه و لیلا بقچه دستش را گرفت و همانطور که به طرف کمد کنار پنجره می رفت گفت: معلومه که تو هم هم اتاقی ما هستی وسایلت را میزارم تو کمد، بگیر بشین رو مبل بگو ببینم تو از کجا اومدی... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۲🎬: وارد خانه شدند، خانه که نبود، باغی بسیار بزرگ که چیزی شبیه خیا
🎬: گلجان روی مبل نشست و گفت: من...من نمی دونم چرا اینجام!! میشه یکی برام توضیح بده که اینجا چه خبره؟! لیلا خنده بلندی کرد و گفت: خدای من! اومدی بیخ گوش شاهنشاه و هنوز نمی دونی چرا اینجایی؟! گلجان با تعجب گفت: شاه؟! لیلا کنار گلجان نشست و گفت: راستی راستی نمی دونی کجا اومدی یا مأموری از ما حرف بکشی؟! گلجان با تعجب گفت: مأمور چی؟! من ...من به خاطر بیماری پدرم با پرویز خان به شهر اومدیم، چند روزه که پدرم را تو بیمارستان خوابوندن و من خبری ازش ندارم، امروز دختر...دختر ارباب یعنی همون پرویزخان اومد و من را به اینجا آورد، به من هم چیزی نگفت که چرا میایم اینجا... لیلا دست گلجان را گرفت و همانطور که نوازش می کرد گفت: آخی...ان شاالله که پدرت خوب بشه و بعد خودش را کمی جلوتر کشید و گفت: جای خوبی اومدی، اگر بتونی توجه یه مقام بلند پایه را جلب کنی، نونت توی روغنه، نه تنها خودت که هفت نسلت هم تامین خواهی بود. گلجان که واقعا نمی دونست چی به چیه گفت: یعنی چی؟! من از این حرفا چیزی نمیفهمم، ببخشید من از روستا اومدم، میشه یه جوری بگید که من متوجه بشم رعنا آه کوتاهی کشید و گفت: بچه ها، گلجان خیلی ساده است، اصلا تو باغ نیست، مطمئنا به خاطر خوشگلیش اینجا آوردنش، مثل اون دختره زهرا که نامزد داشت و شب تا صبح گریه می کرد، گمونم مثل همونه... لیلا آب دهنش را قورت داد و‌گفت: عه رعنا راست میگه؟! نکنه تو هم نامزد داری؟! دزدیدنت؟! گلجان سرش را تکان داد و‌گفت: نه نامزد ندارم، ندزدیدنم، گفتم که دختر ارباب منو آورد اما نگفت کجا میارتم... لیلا نفس آرامی کشید و گفت: بازم خدا را شکر که ندزذیدنت و تقریبا بارضایت خودت اومدی، ببین دخترجان، هر چند وقت یه بار یک دور همی هایی توی کاخ شاه برگزار میشه که مقامات آمریکایی و خارجی هم شرکت می کنند، شاه دستور داده که وسایل راحتی و خوشگذرونی مهمان ها تمام و‌کمال فراهم بشه، پس از بین دخترهای این سرزمین، خوشگل ترین ها را انتخاب می کنند تا اونا به مهمان ها خدمت کنند...تو هم انتخاب شدی، با این بر و رویی که داری، شک ندارم خود شاه برات غش و ضعف بره... گلجان آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: خدمت؟! اما من که بلد نیستم...چکار باید بکنم؟! تا گلجان این حرف را زد، هر سه تا دختر انگار یه جوک بامزه شنیده باشن زدن زیر خنده و لیلا گفت: هنوز یه شب مونده...خیالت راحت...خاله ماریه یادت میده و دوباره خندیدند در همین حین در باز شد، یکی از زنهایی که داخل سالن حضور داشت سرش را از بین دو لنگ در داخل آورد و گفت: چه خبرتونه؟! ساختمان را گذاشتین روی سرتون و بعد به گلجان اشاره کرد و گفت: دنبال من بیا... گلجان که هنوز از شنیدن حرفهای دخترها گیج و منگ بود به دنبال اون خانم راه افتاد و از اتاق بیرون رفت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد🎬: حدود هتصد و اندی سال قبل از میلاد، حضرت یونس از سمت خدا ب
وقتی حضرت یونس و یارش تنوخا خبر عذاب الهی را به مردم دادند، ابتدا همه جا را سکوت فرا گرفت، انگار این آرامش قبل از طوفان بود و به ناگه فریاد«بکشید بکشید یونس را» از همه جا بلند شد. بسیاری از مردم دامن لباسشان را پر از سنگ کردند و به سمتی که یونس و تنوخا ایستاده بود سنگ پرتاب می کردند و تعدادی هم که مجهز به شمشیر و خنجر بودند به آن سمت یورش آوردند. مجال ایستادن نبود، یونس نبی مأموریتش را انجام داده بود و اینک می بایست جانش را حفظ کند، پس به همراه تنوخا با سرعت از شهر بیرون آمدند و راه بیابان در پیش گرفتند تا مبادا به چنگ مردم بی ایمان و یاغی گرفتار شوند. حالا یونس و تنوخا از شهر بیرون رفتند ولی روبیل در شهر باقی ماند، گویا خداوند مهربان اراده کرده بود که مؤمنی در شهر باشد تا باز مردم را انذار نماید شاید به راه آمدند. چند روزی گذشت، مردم خوب می دیدند که آفتابشان تاریک و تاریک تر می شود، ابرهایی سیاه و وحشتناک دور تا دور ممالک آشوریان را احاطه کرده بود و زوزه ی باد ترس و وحشت را در جان آشوریان انداخته بود، نفس ها در سینه تنگ شده بود و سینه از شدت اضطراب در حال فرو پاشیدن بود. همه ی شواهد خبر از آمدن علائم اولیه عذابی که یونس به آنها گفته بود میداد، حالا یونس در بین آنها نبود که مردم به او بتازند و حالا ملت آرام آرام متوجه شدند که خطر جدی است و قرار است اتفاقی بزرگ به وقوع بپیوندد، ملت آشور که دارای کتابخانه های بزرگ و نابی بود و در نوشته ها خوانده بود از عذاب هایی که بر اقوام کافر پیش از آنها نازل شده بود، حالا همه نگران بودند. در این زمان بود که تنها مؤمن شهر، روبیل بالای کوه رفت، دقیقا همانجایی که حضرت یونس به مردم خبر عذاب را داده بود ایستاد و با صدای بلند مردم را به سمت خود خواند و خیلی زود مردم نگران و سرخورده دور کوه جمع شدند و روبیل به مردم گفت: ای جماعت! بدانید و آگاه باشید که موعد عذاب نزدیک شده است، به خدا قسم که من همچون یونس نبی نسبت به شما مهربان و دلسوزم تا فرصت دارید استغفار کنید، اگر از گناهانتان و کفری که انجام می دادید اظهار پشیمانی کنید و به درگاه خداوند روی آورید بی شک خدا عذابش را از شما برمیدارد. مردم این منطقه که خبر عذاب های قبل از تمدن خودش ان را داشتند و خوب میدانستند که آمدن عذاب حتمی است، اینبار با آه و ناله دست به آسمان بلند کردند، آنها نمی خواستند عذاب خدا را بچشند و کار به جایی رسید که خود پادشاه هم آمد و شروع به توبه کرد . پادشاه بر فراز کوه ایستاد و فریاد برآورد: ای مردم! من در حضور تمام شما، از پرستیدن بت ها برائت می جویم و اقرار به وحدانیت خدای یونس دارم، بدانید که من اینک به خدای یونس ایمان آوردم و می خواهم بندگی کنم برای خدای نادیده و رو به روبیل نمود و گفت: سخن مرا به یونس برسانید و از او بخواهید به شهر بازگردد به خداوند یکتا قسم، هر چه که یونس بگوید همان را انجام می دهم... در این هنگام روبیل سرش را پایین انداخت و گفت: اما یونس ما را ترک کرده... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یک وقتی حضرت یونس و یارش تنوخا خبر عذاب الهی را به مردم داد
🎬: حال که شاه پال می خواست ایمان بیاورد و می گفت یونس را بیاورید که هرچه بگوید گوش میکنم اما یونس رفته بود و هر جا را جستجو کردند اثری از او نیافتند. در این زمان پادشاه که مستاصل شده بود و واقعا نمی خواست عذاب ملتش را ببیند دست به دامان یار یونس نبی شد و از روبیل کمک خواست و برای نشان دادن صداقت خود، دستور داد تا تمام بتهای شهر را یک جا جمع کردند و پیش چشم تمام مردم، بت هایی را که روزی میپرستیدند شکست و سوزاند. آنها خوب می دانستند که بچه های کوچک فطرتی پاک دارند و آلوده ی گناه نشده اند پس دستور داد تا کودکان معصوم شهر را جمع کردند و آنان را با خود به بالای کوه آوردند و همانطور که آه و ناله می کردند و اشک میریختند و ضجه میزدند از خداوند طلب بخشش کردند. خداوند که مهربانی بی همتاست و عالم بر اسرار نهان و آشکاراست ، پس از دیدن صدق رفتارشان عذاب را از آن ها برداشت. و این واقعه درسی عظیم در خود نهفته دارد که برای تمام اعصار و زمان ها قابل لمس است، این مستند تاریخی نشان می دهد که عذاب فقط برای تنبه و شاید هدایت یک قوم است و نه نشان دادن قدرت خداوند متعال و قومی که متنبه شود و دست از کار خطایش بردارد بی شک مرهون لطف و رحمت خدا خواهد شد. پس از به خود آمدن قوم آشور توبه آن ها پذیرفته شد، اما حالا که به راه آمده بودند و از خواب غفلت بیدار شده بودند دیگر پیامبری نداشتند که مسیر هدایت و برگشت را به آنها نشان دهد. حالا که قوم آماده پذیرش هدایت بود پیامبرشان از آن ها فرسخها فاصله داشت و به دین ترتیب طبیعی بود که هرگونه تاخیر در هدایت قوم، به پای یونس نوشته شود. یونس در این زمان که قومش سخت به حضور او محتاج بودند در نزدیکی خلیج فارس و در آستانه سفر دریایی بود و خداوند با زبان عمل میخواست به او بگوید که باید نزد قومش بازگردد. پس باید اسبابی فراهم میشد که یونس متوجه میشد و به سمت قومش برمی گشت در این زمان... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۳🎬: گلجان روی مبل نشست و گفت: من...من نمی دونم چرا اینجام!! میشه ی
🎬: کلا از ساختمان بیرون رفتند اون خانم با قدم های تند حرکت می کرد و گلجان برای اینکه ازش عقب نماند قدم هایش را بلند برمی داشت تا اینکه به یکی از ساختمان های نزدیک به همان ساختمان بزرگ رسیدند ووارد شدند گلجان با تعجب اطراف را نگاه می کرد، اینجا کلا با همه جا فرق داشت، یعنی این خانه انگار چیزی جدا از ایران بود، با روستا که قابل مقایسه نبود آخه روستایی های بیچاره کل خانه زندگیشان در یک اتاق خلاصه میشد، چمی فهمیدند آشپزخانه چی هست و سالن کجاست و اتاق خواب و اتاق مهمان چی چی هست، نور شبشان نه برق بلکه چراغ پیه سوز بود و آبشان هم قطره قطره آبی که از چشمه با صبر و حوصله جمع می کردند، حمام به این معنا نبود و آدم تا یک بار جانش را میشست از بس که سرد بود صد تا جان میداد و می گرفت. حتی همین شهر تهران هم با اینجا تفاوت داشت، گلجان حلبی آباد را از دور دیده و وصفش را شنیده بود و اواره های کنار میدان آزادی را با چشم خودش دیده بود و از محله های پر از آشغال و بی امکانات پایین شهر هم رد شده بود و کاملا میفهمید این قسمت تهران سوای از بقیه ی جاهاست اصلا سوای از کل ایران است، انگار تمام ملت ایران باید کار کنند و در رنج و سختی و بدبختی دست و پا بزنند تا فقط مردم همین قسمت شهر زندگی کنند. گلجان در همین افکار بود که با صدای خانمی دیگه به خود آمد، این خانم از کجا پیدایش شد؟! اصلا اون خانم قبلی کجا رفته بود؟! خانمه با تحکم گفت: چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟! گفتم بهت، سریع برو اون طرف، یه دوش بگیر و خودت را قشنگ بشور بعد بیا این ور که کار داریم و بعد همانطور که غر و لند می کرد ادامه داد: یعنی درست یک شب قبل مهمونی باید بیای؟! اه..اه...مشخصه هیچی هم از آداب دربار نمی دونی، من بدبخت می با باهات سرو کله بزنم و دو روز دیگه اگر تو خرابکاری کنی، من توبیخ میشم... گلجان بدون هیچ حرکتی خانمه را نگاه می کرد که دوباره صدای فریادش بلند شد: چیه؟! نکنه کری؟! برو توی اون حمام وامونده... گلجان با این فریاد جا خورد و به سرعت خودش را به جایی که اون خانم میگفت رساند، خدا را شکر این چند روز اسکان توی خانه پرویز خان، باعث شده بود گلجان خیلی موارد شهر نشینی از جمله آداب همین حمام را که احتمالا مختص قسمت اعیون نشین بود، یاد بگیرد. حالا می دانست که اینجا شیر آب سرد و گرم داریم و به راحتی میشه خود را شست. گلجان آماده حمام شد، شیر آب گرم را باز کرد، بخار آب به جانش می نشست و گرمی آن شیرین بود، ذهن گلجان به روستا کشیده شد، دیگ سیاهی که می بایست طی چندین مرحله آبکشی از چشمه پر آب شود که حداقل سه ساعت طول میکشید و بعد هم جمع کردن هیزم و آتش دادن آن و نشستن به انتظار تا آب کمی ولرم شود و.... زیر لب گفت: آه چقدر زندگی در غیر این شهر در غیر این محله سخت است و مردم چه روزگار پر از غصه و دردی و ناراحتی دارند. بالاخره حمام تمام شد و گلجان در لباس جدیدی که پشت در برایش گذارده بودند خودش را در آینه قدی اتاق بغلی دید. گونه هایش گل انداخته بود و رنگ چهره اش شفاف تر از همیشه به چشم می خورد، گلجان غرق دیدن خودش بود که همان خانم جلو آمد و گفت: اسمت گلجان هست درسته؟! اسم من هم فرشته هست البته فرشته صدام میکنن و تو دختر خوش شانسی هستی که قراره من آماده ات کنم گلجان با تعجب نگاهی به فرشته که تقریبا چهل سال سن داشت کرد و به خودش جرات داد و گفت: آماده برای چی؟! میشه به من توضیح بدین؟! هیچ کس به من نمیگه که قراره چکار کنم؟! من نگران پدرم هستم...کاش... فرشته از در اتاقی که وسط بود و به اتاقی دیگر باز میشد وارد اتاق مجاور شد و صدایش را بالا برد و گفت: دیگه اینجا پدر و مادر و... را فعلا فراموش کن، باید بهت یاد بدم که چکار باید بکنی وقت هم نداریم ولی قبلش بیا اینجا تا از لحاظ ظاهری آماده ات کنم، درسته خوشگلی...اما باید در حد میهمانی شاهنشاه باشی بیا توی این اتاق... گلجان وارد اتاق شد، اتاقی عجیب با صندلی های عجیب تر که با اشاره فرشته روی یکی از صندلی ها نشست. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂