eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
561 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۰🎬: سارا تند و تند و بلند بلند مش رحیم را صدا میزد و مش رحیم با حا
🎬: وارد خانه شدند، خانه که نبود، باغی بسیار بزرگ که چیزی شبیه خیابانی صاف و یکدست در وسط داشت و در اطراف این خیابان ساختمان هایی دیده میشد و در اطراف ساختمان ها تعدادی درخت به چشم می خورد. سارا که انگار خوب می دانست کجا باید برود به سمت راست که ساختمانی بزرگ به چشم می خورد که بقیه ی ساختمان ها در مقابلش اتاق محسوب می شدند رفت و گلجان هم مثل مجسمه ای بی روح به دنبالش روان بود. وارد ساختمان شدند، مکانی که برای گلجان عجیب و ناآشنا بود، ساختمانی که دیوارهای داخلی اش سنگ مرمر بود و دارای سالنی بزرگ بود که چند در قهوه ای رنگ روبه روی هم در دو راهرو به چشم میخورد و از بغل هر دو راهرو پله هایی مارپیچ به بالا کشیده شده بود. داخل سالن چند نفر روی مبل های قهوه ای رنگ نشسته بودند که با ورود آنها از جا برخاستند گویی همه اینجا سارا را می شناختند و با احترام به او سلام کردند. سارا با تکان دادن سر به آنها جواب داد و گفت: برای میهمانی فرداشب شاهانه، یه مورد زیبا و ناب آوردم. یکی از زنها لبخندی زد و گفت: شما لطف کردین اما فکر می کنم ظرفیت تکمیل هست یعنی نه تنها به تعداد مهمان ها دختر داریم چیزی حدود ده نفری هم اضافه هست... در همین حین زن دیگه ای که شاهد این گفتگو بود و از بدو ورود به چهره ی زیبا و معصوم گلجان چشم دوخته بود گفت: نه ماریه خانم، نگاه کنید، سارا خانم درست میگن واقعا ناب و زیباست، این دختر شاهکاری در زیبایی ست، چهره اش بدون هیچ آرایشی جذاب و درخشان هست، حالا فرض کنید کمی رنگ و لعاب بگیرد، بدون شک خود شاهنشاه طالبش می شود. زنی که اسمش ماریه بود چشمکی به او زد و گفت: الحق که راست گفتی، توجه نکرده بودم و بعد به طرف گلجان رفت و همانطور که سر تا پای او را از نظر می گذراند سری تکان داد و گفت: معرکه هست، هم اندام و هم صورت...عالی ست و سپس از سارا تشکری کرد و به گلجان گفت: دخترجان، برو اتاق دومی سمت چپ، همونجا باش تا من بیام پیشت... گلجان که اصلا نمی دانست اینجا چه خبر هست و هنوز عظمت این بنا را هضم نکرده بود، بی اختیار به سمت اتاقی رفت که ماریه گفته بود. جلوی در اتاق ایستاد و تقه ای به در زد، نمی دانست چکار کند که در همین حین در باز شد و چهره ی با نمک دختری تقریبا هم سن و سال او در چهارچوب در نمایان شد. گلجان بقچه اش را در دست فشار داد و گفت: س..س..سلام اون خانم گفتن... دختر دست گلجان را گرفت و داخل کشید و همانطور که در را می بست گفت: بیا تو...خیلی هم به اون خانم ها بها نده...اونا مؤظف هستن به ما برسن، این ماییم که باید هنرنمایی کنیم. گلجان که اصلا منظور دختر را متوجه نمی شد به اطراف نگاه کرد و تازه متوجه دو دختر دیگه شد که به او نگاه می کردند، همه جوان بودند و زیبا... اتاق بزرگی بود که چهار تخت داشت دو تخت دو طبقه عمود برهم گوشه ی دیوار بود و روبه روی آنها چند مبل و میزچوبی جلویشان به چشم می خورد. گلجان وسط اتاق حیران ایستاده بود که همان دختری در را باز کرده بود دست او را فشار داد و گفت: من لیلا هستم و با اشاره به دو دختر دیگر ادامه داد: ایشون رعنا خانم و اینم مرضیه هست و تو؟! گلجان سرش را پایین انداخت و گفت: اسم من گلجان هست... مرضیه به طرفش آمد و گفت: ای جانم اسمش هم مثل خودش قشنگه و لیلا بقچه دستش را گرفت و همانطور که به طرف کمد کنار پنجره می رفت گفت: معلومه که تو هم هم اتاقی ما هستی وسایلت را میزارم تو کمد، بگیر بشین رو مبل بگو ببینم تو از کجا اومدی... ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۲🎬: وارد خانه شدند، خانه که نبود، باغی بسیار بزرگ که چیزی شبیه خیا
🎬: گلجان روی مبل نشست و گفت: من...من نمی دونم چرا اینجام!! میشه یکی برام توضیح بده که اینجا چه خبره؟! لیلا خنده بلندی کرد و گفت: خدای من! اومدی بیخ گوش شاهنشاه و هنوز نمی دونی چرا اینجایی؟! گلجان با تعجب گفت: شاه؟! لیلا کنار گلجان نشست و گفت: راستی راستی نمی دونی کجا اومدی یا مأموری از ما حرف بکشی؟! گلجان با تعجب گفت: مأمور چی؟! من ...من به خاطر بیماری پدرم با پرویز خان به شهر اومدیم، چند روزه که پدرم را تو بیمارستان خوابوندن و من خبری ازش ندارم، امروز دختر...دختر ارباب یعنی همون پرویزخان اومد و من را به اینجا آورد، به من هم چیزی نگفت که چرا میایم اینجا... لیلا دست گلجان را گرفت و همانطور که نوازش می کرد گفت: آخی...ان شاالله که پدرت خوب بشه و بعد خودش را کمی جلوتر کشید و گفت: جای خوبی اومدی، اگر بتونی توجه یه مقام بلند پایه را جلب کنی، نونت توی روغنه، نه تنها خودت که هفت نسلت هم تامین خواهی بود. گلجان که واقعا نمی دونست چی به چیه گفت: یعنی چی؟! من از این حرفا چیزی نمیفهمم، ببخشید من از روستا اومدم، میشه یه جوری بگید که من متوجه بشم رعنا آه کوتاهی کشید و گفت: بچه ها، گلجان خیلی ساده است، اصلا تو باغ نیست، مطمئنا به خاطر خوشگلیش اینجا آوردنش، مثل اون دختره زهرا که نامزد داشت و شب تا صبح گریه می کرد، گمونم مثل همونه... لیلا آب دهنش را قورت داد و‌گفت: عه رعنا راست میگه؟! نکنه تو هم نامزد داری؟! دزدیدنت؟! گلجان سرش را تکان داد و‌گفت: نه نامزد ندارم، ندزدیدنم، گفتم که دختر ارباب منو آورد اما نگفت کجا میارتم... لیلا نفس آرامی کشید و گفت: بازم خدا را شکر که ندزذیدنت و تقریبا بارضایت خودت اومدی، ببین دخترجان، هر چند وقت یه بار یک دور همی هایی توی کاخ شاه برگزار میشه که مقامات آمریکایی و خارجی هم شرکت می کنند، شاه دستور داده که وسایل راحتی و خوشگذرونی مهمان ها تمام و‌کمال فراهم بشه، پس از بین دخترهای این سرزمین، خوشگل ترین ها را انتخاب می کنند تا اونا به مهمان ها خدمت کنند...تو هم انتخاب شدی، با این بر و رویی که داری، شک ندارم خود شاه برات غش و ضعف بره... گلجان آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: خدمت؟! اما من که بلد نیستم...چکار باید بکنم؟! تا گلجان این حرف را زد، هر سه تا دختر انگار یه جوک بامزه شنیده باشن زدن زیر خنده و لیلا گفت: هنوز یه شب مونده...خیالت راحت...خاله ماریه یادت میده و دوباره خندیدند در همین حین در باز شد، یکی از زنهایی که داخل سالن حضور داشت سرش را از بین دو لنگ در داخل آورد و گفت: چه خبرتونه؟! ساختمان را گذاشتین روی سرتون و بعد به گلجان اشاره کرد و گفت: دنبال من بیا... گلجان که هنوز از شنیدن حرفهای دخترها گیج و منگ بود به دنبال اون خانم راه افتاد و از اتاق بیرون رفت ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد🎬: حدود هتصد و اندی سال قبل از میلاد، حضرت یونس از سمت خدا ب
وقتی حضرت یونس و یارش تنوخا خبر عذاب الهی را به مردم دادند، ابتدا همه جا را سکوت فرا گرفت، انگار این آرامش قبل از طوفان بود و به ناگه فریاد«بکشید بکشید یونس را» از همه جا بلند شد. بسیاری از مردم دامن لباسشان را پر از سنگ کردند و به سمتی که یونس و تنوخا ایستاده بود سنگ پرتاب می کردند و تعدادی هم که مجهز به شمشیر و خنجر بودند به آن سمت یورش آوردند. مجال ایستادن نبود، یونس نبی مأموریتش را انجام داده بود و اینک می بایست جانش را حفظ کند، پس به همراه تنوخا با سرعت از شهر بیرون آمدند و راه بیابان در پیش گرفتند تا مبادا به چنگ مردم بی ایمان و یاغی گرفتار شوند. حالا یونس و تنوخا از شهر بیرون رفتند ولی روبیل در شهر باقی ماند، گویا خداوند مهربان اراده کرده بود که مؤمنی در شهر باشد تا باز مردم را انذار نماید شاید به راه آمدند. چند روزی گذشت، مردم خوب می دیدند که آفتابشان تاریک و تاریک تر می شود، ابرهایی سیاه و وحشتناک دور تا دور ممالک آشوریان را احاطه کرده بود و زوزه ی باد ترس و وحشت را در جان آشوریان انداخته بود، نفس ها در سینه تنگ شده بود و سینه از شدت اضطراب در حال فرو پاشیدن بود. همه ی شواهد خبر از آمدن علائم اولیه عذابی که یونس به آنها گفته بود میداد، حالا یونس در بین آنها نبود که مردم به او بتازند و حالا ملت آرام آرام متوجه شدند که خطر جدی است و قرار است اتفاقی بزرگ به وقوع بپیوندد، ملت آشور که دارای کتابخانه های بزرگ و نابی بود و در نوشته ها خوانده بود از عذاب هایی که بر اقوام کافر پیش از آنها نازل شده بود، حالا همه نگران بودند. در این زمان بود که تنها مؤمن شهر، روبیل بالای کوه رفت، دقیقا همانجایی که حضرت یونس به مردم خبر عذاب را داده بود ایستاد و با صدای بلند مردم را به سمت خود خواند و خیلی زود مردم نگران و سرخورده دور کوه جمع شدند و روبیل به مردم گفت: ای جماعت! بدانید و آگاه باشید که موعد عذاب نزدیک شده است، به خدا قسم که من همچون یونس نبی نسبت به شما مهربان و دلسوزم تا فرصت دارید استغفار کنید، اگر از گناهانتان و کفری که انجام می دادید اظهار پشیمانی کنید و به درگاه خداوند روی آورید بی شک خدا عذابش را از شما برمیدارد. مردم این منطقه که خبر عذاب های قبل از تمدن خودش ان را داشتند و خوب میدانستند که آمدن عذاب حتمی است، اینبار با آه و ناله دست به آسمان بلند کردند، آنها نمی خواستند عذاب خدا را بچشند و کار به جایی رسید که خود پادشاه هم آمد و شروع به توبه کرد . پادشاه بر فراز کوه ایستاد و فریاد برآورد: ای مردم! من در حضور تمام شما، از پرستیدن بت ها برائت می جویم و اقرار به وحدانیت خدای یونس دارم، بدانید که من اینک به خدای یونس ایمان آوردم و می خواهم بندگی کنم برای خدای نادیده و رو به روبیل نمود و گفت: سخن مرا به یونس برسانید و از او بخواهید به شهر بازگردد به خداوند یکتا قسم، هر چه که یونس بگوید همان را انجام می دهم... در این هنگام روبیل سرش را پایین انداخت و گفت: اما یونس ما را ترک کرده... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یک وقتی حضرت یونس و یارش تنوخا خبر عذاب الهی را به مردم داد
🎬: حال که شاه پال می خواست ایمان بیاورد و می گفت یونس را بیاورید که هرچه بگوید گوش میکنم اما یونس رفته بود و هر جا را جستجو کردند اثری از او نیافتند. در این زمان پادشاه که مستاصل شده بود و واقعا نمی خواست عذاب ملتش را ببیند دست به دامان یار یونس نبی شد و از روبیل کمک خواست و برای نشان دادن صداقت خود، دستور داد تا تمام بتهای شهر را یک جا جمع کردند و پیش چشم تمام مردم، بت هایی را که روزی میپرستیدند شکست و سوزاند. آنها خوب می دانستند که بچه های کوچک فطرتی پاک دارند و آلوده ی گناه نشده اند پس دستور داد تا کودکان معصوم شهر را جمع کردند و آنان را با خود به بالای کوه آوردند و همانطور که آه و ناله می کردند و اشک میریختند و ضجه میزدند از خداوند طلب بخشش کردند. خداوند که مهربانی بی همتاست و عالم بر اسرار نهان و آشکاراست ، پس از دیدن صدق رفتارشان عذاب را از آن ها برداشت. و این واقعه درسی عظیم در خود نهفته دارد که برای تمام اعصار و زمان ها قابل لمس است، این مستند تاریخی نشان می دهد که عذاب فقط برای تنبه و شاید هدایت یک قوم است و نه نشان دادن قدرت خداوند متعال و قومی که متنبه شود و دست از کار خطایش بردارد بی شک مرهون لطف و رحمت خدا خواهد شد. پس از به خود آمدن قوم آشور توبه آن ها پذیرفته شد، اما حالا که به راه آمده بودند و از خواب غفلت بیدار شده بودند دیگر پیامبری نداشتند که مسیر هدایت و برگشت را به آنها نشان دهد. حالا که قوم آماده پذیرش هدایت بود پیامبرشان از آن ها فرسخها فاصله داشت و به دین ترتیب طبیعی بود که هرگونه تاخیر در هدایت قوم، به پای یونس نوشته شود. یونس در این زمان که قومش سخت به حضور او محتاج بودند در نزدیکی خلیج فارس و در آستانه سفر دریایی بود و خداوند با زبان عمل میخواست به او بگوید که باید نزد قومش بازگردد. پس باید اسبابی فراهم میشد که یونس متوجه میشد و به سمت قومش برمی گشت در این زمان... ادامه دارد... @bartaren 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۳🎬: گلجان روی مبل نشست و گفت: من...من نمی دونم چرا اینجام!! میشه ی
🎬: کلا از ساختمان بیرون رفتند اون خانم با قدم های تند حرکت می کرد و گلجان برای اینکه ازش عقب نماند قدم هایش را بلند برمی داشت تا اینکه به یکی از ساختمان های نزدیک به همان ساختمان بزرگ رسیدند ووارد شدند گلجان با تعجب اطراف را نگاه می کرد، اینجا کلا با همه جا فرق داشت، یعنی این خانه انگار چیزی جدا از ایران بود، با روستا که قابل مقایسه نبود آخه روستایی های بیچاره کل خانه زندگیشان در یک اتاق خلاصه میشد، چمی فهمیدند آشپزخانه چی هست و سالن کجاست و اتاق خواب و اتاق مهمان چی چی هست، نور شبشان نه برق بلکه چراغ پیه سوز بود و آبشان هم قطره قطره آبی که از چشمه با صبر و حوصله جمع می کردند، حمام به این معنا نبود و آدم تا یک بار جانش را میشست از بس که سرد بود صد تا جان میداد و می گرفت. حتی همین شهر تهران هم با اینجا تفاوت داشت، گلجان حلبی آباد را از دور دیده و وصفش را شنیده بود و اواره های کنار میدان آزادی را با چشم خودش دیده بود و از محله های پر از آشغال و بی امکانات پایین شهر هم رد شده بود و کاملا میفهمید این قسمت تهران سوای از بقیه ی جاهاست اصلا سوای از کل ایران است، انگار تمام ملت ایران باید کار کنند و در رنج و سختی و بدبختی دست و پا بزنند تا فقط مردم همین قسمت شهر زندگی کنند. گلجان در همین افکار بود که با صدای خانمی دیگه به خود آمد، این خانم از کجا پیدایش شد؟! اصلا اون خانم قبلی کجا رفته بود؟! خانمه با تحکم گفت: چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟! گفتم بهت، سریع برو اون طرف، یه دوش بگیر و خودت را قشنگ بشور بعد بیا این ور که کار داریم و بعد همانطور که غر و لند می کرد ادامه داد: یعنی درست یک شب قبل مهمونی باید بیای؟! اه..اه...مشخصه هیچی هم از آداب دربار نمی دونی، من بدبخت می با باهات سرو کله بزنم و دو روز دیگه اگر تو خرابکاری کنی، من توبیخ میشم... گلجان بدون هیچ حرکتی خانمه را نگاه می کرد که دوباره صدای فریادش بلند شد: چیه؟! نکنه کری؟! برو توی اون حمام وامونده... گلجان با این فریاد جا خورد و به سرعت خودش را به جایی که اون خانم میگفت رساند، خدا را شکر این چند روز اسکان توی خانه پرویز خان، باعث شده بود گلجان خیلی موارد شهر نشینی از جمله آداب همین حمام را که احتمالا مختص قسمت اعیون نشین بود، یاد بگیرد. حالا می دانست که اینجا شیر آب سرد و گرم داریم و به راحتی میشه خود را شست. گلجان آماده حمام شد، شیر آب گرم را باز کرد، بخار آب به جانش می نشست و گرمی آن شیرین بود، ذهن گلجان به روستا کشیده شد، دیگ سیاهی که می بایست طی چندین مرحله آبکشی از چشمه پر آب شود که حداقل سه ساعت طول میکشید و بعد هم جمع کردن هیزم و آتش دادن آن و نشستن به انتظار تا آب کمی ولرم شود و.... زیر لب گفت: آه چقدر زندگی در غیر این شهر در غیر این محله سخت است و مردم چه روزگار پر از غصه و دردی و ناراحتی دارند. بالاخره حمام تمام شد و گلجان در لباس جدیدی که پشت در برایش گذارده بودند خودش را در آینه قدی اتاق بغلی دید. گونه هایش گل انداخته بود و رنگ چهره اش شفاف تر از همیشه به چشم می خورد، گلجان غرق دیدن خودش بود که همان خانم جلو آمد و گفت: اسمت گلجان هست درسته؟! اسم من هم فرشته هست البته فرشته صدام میکنن و تو دختر خوش شانسی هستی که قراره من آماده ات کنم گلجان با تعجب نگاهی به فرشته که تقریبا چهل سال سن داشت کرد و به خودش جرات داد و گفت: آماده برای چی؟! میشه به من توضیح بدین؟! هیچ کس به من نمیگه که قراره چکار کنم؟! من نگران پدرم هستم...کاش... فرشته از در اتاقی که وسط بود و به اتاقی دیگر باز میشد وارد اتاق مجاور شد و صدایش را بالا برد و گفت: دیگه اینجا پدر و مادر و... را فعلا فراموش کن، باید بهت یاد بدم که چکار باید بکنی وقت هم نداریم ولی قبلش بیا اینجا تا از لحاظ ظاهری آماده ات کنم، درسته خوشگلی...اما باید در حد میهمانی شاهنشاه باشی بیا توی این اتاق... گلجان وارد اتاق شد، اتاقی عجیب با صندلی های عجیب تر که با اشاره فرشته روی یکی از صندلی ها نشست. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۴🎬: کلا از ساختمان بیرون رفتند اون خانم با قدم های تند حرکت می کرد
🎬: فرشته همانطور که بندی دور گردنش میبست اشاره ای به گلجان کرد و گفت: این لچک را از سرت بنداز کنار، اینو دادمت که آب موهات را بگیره وگرنه تو هم مثل بقیه بدون روسری باید باشی گلجان بی توجه به حرف فرشته اشاره ای به نخ دور گردن او کرد و بریده بریده گفت: چ..چکار می خوای بکنی؟! فرشته خنده ای کرد و گفت: می خوام با این نخ سر از تنت جدا کنم ، خوب معلومه میخوام این جنگل روی صورتت را صاف کنم، نگو که تا حالا ندیدی که باورم نمیشه.. گلجان که از شرم گونه هاش سرخ شده بود گفت: دیدم که، ولی این کار را برای دخترها شب عروسی شون میکنن من که...من که... فرشته بند را روی صورت گلجان گذاشت و همانطور که گردنش را حرکت می کرد گفت: خوب تو هم می خوای عروس بشی یعنی مهمانی فرداشب دست کمی از عروسی برات نداره، فقط تو عروسی صیغه عقد می خونن و اینجا راحتتتتتتن و صیغه میغه نمی خونن از هفت دولت آزاد... خدای من! این چی داشت می گفت؟! با اولین بند دردی در تن و جان گلجان افتاد و ناخوداگاه خواست بلند بشه و گفت: نه...نه...نه من نمی خوام...من می خوام برم پیش بابام....اصلا می خوام برگردم روستامون... فرشته با دست محکم روی سینه ی گلجان فشار داد و گفت: بگیر بشین...به من چه تو می خوای یا نمی خوای، من موظفم تو را آماده کنم، از من به تو نصیحت، اینجا ساز مخالف نزن وگرنه پدری ازت درمیارن به راحتی آب خوردن نفست را میبرن... گلجان که قلبش به شدت می تپید گفت: به خدا مرگ برام بهتره، من دختر آفتاب مهتاب ندیده ام، ما برا خودمون اعتقاداتی داریم، حاضرم بمیرم و تن به این خفت ندم، بزار بمیرم بالاخره یکی میاد داد ما را هم میگیره... فرشته که انگار بامزه ترین جوک عمرش را شنیده باشه زد زیر خنده و گفت: بزرگتر از سنت حرف میزنی، فکر می کردم یه دختر روستایی ساده و نفهمی هستی که با دیدن زرق و برق اینجا خوش خوشانت میشه، اما انگار لیاقت خوشی نداری، بعدم خانم خوشگل، کله گنده تر از تو را کردن زیر آب، آب از آب هم تکون نخورده، حالا کی میاد پی یه دخترک روستایی که توی هفت آسمون یه ستاره هم نداره را بگیره و بعد صداش را پایین تر اورد و گفت: من بدت را نمی خوام، یک شب هست، تو میتونی توی همین یک شب سرنوشت یک عمرت را رقم بزنی و چیزایی به دست بیاری که فکرش را هم نمی کنی، الانم‌کمتر جر بخور و حرکت کن، بزار من کارم را بکنم... اشک از چهارگوشه ی چشم های گلجان روان شده بود، هم به خاطر درد بند و اصلاح بود هم به خاطر بدبختی ای که بر سرش فرود آمده بود، گلجان نمی خواست پاکی و نجابت خودش را از دست بده، نمی دونست چکار کنه اما می بایست از اینجا بیرون بره یا زنده یا مرده، قبل از اینکه دست کسی بهش برسه.... بالاخره کار فرشته تمام شد و حالا نوبت موهای گلجان بود، موهای نرم و صاف که تا گودی کمرش میرسیدند، یه آبشار طلایی رنگ که وقتی مادرش زنده بود، اونا را شانه می کرد و می بافت و هزار بار قربون صدقه اش میرفت و حتی گاهی گلجان را خانم طلا صدا میزدند چون مثل طلا درخشان بود و حالا فرشته می خواست این آبشار طلایی را ازش بگیره گلجان موهاش را با دو تا دست چسپیده بود و نمی خواست اجازه بده که کوتاهشون کنن و مثل یه بچه کوچک اونقدر گریه کرد که فرشته عصبانی شد و همانطور که قیچی را به طرفی پرت می کرد گفت: خوب به جهنم...می خواستم به روز باشی، حالا که نمی خوای...به من چه، بگذار همه بفهمن یه دختر غربتی دهاتی هستی ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
سلام مخاطبین عزیز دوستان بزرگوار برای سلامتی رهبر صلوات بفرستید آیه الکرسی بخونید
💚اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد علی الخامنه ای فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الَّتی تَجْعَلُ فیها مَن تُرید بِحَق فاطِمَهَ وَ ابیها وَ بَعلِها و بَنیها وَ السِّرِ المُستَودَعِ فیها بِعَددِ ما احْاطَ بِه عِلْمُکَ
🖤🖤🖤🖤🖤 خبر سنگین است و پر از درد... قلبم تیر می کشد و آتش به جانم افتاده اما ما شیر بچه های حیدریم، آشناییم با این غصه ها... در ماه رمضانی مولا علی را از دست دادیم و اینک بعد از گذشت هزار و چهارصد سال، نواده ی او قائدمان سید علی را از دست دادیم اما بدانید و آگاه باشید که اسلام بالنده تر از قبل به مصاف ابلیس و جهان کفر می رود می دانم دلتان غمگین است اما غم به دل راه ندهید که ما صاحب داریم و صاحب الزمان حواسش پی یتیمان شیعه اش هست... سید علی هم سربازی بود که برای حجت خدا علمداری کرد و ما با اقتدا به آقای شهیدان دوران، رهبر نازنینمان، باید سربازی کنیم برای ولی خدا... کینه ها را در دل دارید که وقت انتقام نزدیک است اتحاد خود را حفظ کنید که یدالله فوق ایدیهم و خدا بندگان خوبش را تنها نمی گذارد... سخنی با پدر شهیدم، امام امت؛ بابای خوبم! شهادتت مبارک، حقا که چیزی غیر از شهادت برازنده ی وجود نازنینت نبود شهد شیرین شهادت گوارای وجودت باد مولای من! از آن بالا... از محضر مولایمان علی علیه السلام حواست به یتیمانت باشد... از همین الان دلم برای صدایت برای نگاهت برای رجز خوانی ات برای استقامتت برای شما که تمام وجودم بودی تنگ است😭😭😭😭