eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
561 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسب اجازه علیرضا قزوه (مجری جلسه) از رهبر شهید در مراسم یادبود امین شعر انقلاب مجلس شعر شب ولادت امام حسن علیه السلام بدون حضور آن عاشق شاعر...😭
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️آیت الله العظمی جوادی آملی فتوای جهاد صادر کرد
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی احمد بابایی در رثای رهبر شهید انقلاب چقدر سخت است شاعر شعر می خواند و صندلی پدرمان خالیست😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_دو🎬: حال که شاه پال می خواست ایمان بیاورد و می گفت یونس را
🎬: حضرت یونس که از دست قومش دلشکسته شده بود، آنها را ترک کرد و با سرعت حرکت می کرد و می خواست از آنها دور شود و نمی دانست که امتش به او احتیاج دارند. او هفت روز بی وقفه حرکت کرد و به جایی نزدیک خلیج فارس رسید و حالا روبه رویش دریایی خروشان بود و او برای ادامه ی مسیر می بایست از دریا بگذرد. یونس کنار دریا به انتظار نشست، او می خواست تا جای ممکن از قومش دور شود، دقایق به کندی می گذشت تا اینکه کشتی از دور نمایان شد. یونس به سمت کشتی رفت و خواست سوار کشتی شود اما کشتی گوش تا گوش پر شده بود و ناخدا اعلام کردم که از سوار کردن یونس معذور است، انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا یونس برگردد، اما یونس می خواست برود یا به تعبیر قران فرار کند تا جایی که اثری از قوم آشور نباشد. یونس نبی آنقدر اصرار کرد تا بالاخره ناخدای کشتی تسلیم شد و او را سوار کردند. یونس در بین جمعیت گشت و بالاخره جایی برای نشستن پیدا کرد، خیلی از مسافران کشتی او را می شناختند و می دانستند که خدای یکتا را می پرستد. کشتی در دریا حرکت کرد، ابرهای سیاه همه جا را گرفته بود، انگار می بایست اهالی این کشتی شب را از روز تشخیص ندهند، ناخدا که بارها این مسیر را طی کرده بود از این هوای ظلمانی که نزدیک به هفت روز طول کشید متعجب شده بود و داشت از این سفر عجیب برای مردم می گفت که ناگهان انگار صدای رعدی سهمگین در فضا پیچید. مسافران کشتی نزدیک بود قالب تهی کنند، آخر بارانی در کار نبود اما امواج اطراف کشتی به طور وحشیانه ای به بدنه ی کشتی می خوردند و صدایی وحشتناک که انگار خرناس کشیدن موجودی بود به گوش می رسید. همه در بهت بودند که این صدای عجیب و وحشتناک از چیست که یکی از سکاندارها فریاد زد، ماهی لی عظیم الجثه و عجیب و غریب دور کشتی می چرخد. موجودی که تا به حال شبیهش را ندیده بودند. ماهی عظیم الجثه دور کشتی می چرخید و هر از گاهی خرناس می کشید. مردم وحشت کرده بودند و نمی دانستند که این موجود از طرف خدا آمده و مأموریتی دارد که باید به سرانجام برساند. مردم از ترس به یکدیگر چسپیده بودند، ملوانان باید فکری می کردند، آنها نمی توانستند از چنگ این موجود رها شوند اما ماعی چنان می گشت که انگار چیزی می خواهد. در این هنگام پیرمردی از میان فریاد برآورد: این موجود عجیب خواسته ای دارد...به گمانم باید کسی را قربانی کنیم و در این لحظه کسی دیگر فریاد زد: انسانی گنهکار در بین ماست که این ماهی به دنبال اوست... کم کم این حرف جان گرفت و همه باورشان شده بود که این ماهی عظیم الجثه در پی انسانی گنهکار است... باید چاره ای می اندیشیدند که در این هنگام ناخدا جلو آمد و گفت... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_سه🎬: حضرت یونس که از دست قومش دلشکسته شده بود، آنها را ترک
🎬: ناخدای کشتی جلو آمد و گفت: بله درست می گویید،رفتار این ماهی عظیم الجثه عجیب است و گویی به ما می خواهد چیزی بگوید، شاید گنهکاری در بین ماست و باید طعمه ی این ماهی شود. در این هنگام مردی فریاد برآورد: چگونه آن فرد را شناسایی کنیم؟! پیرمردی جهان دیده از گوشه ای صدایش را بالا برد و گفت: باید قرعه بزنیم، آری نام تک تک افرادی که در این کشتی حضور دارند را بنویسیم و سپس قرعه ای برداریم، اسم هر کس که آمد باید او را به دریا بیافکنیم تا طعمه ی ماهی شود. هیاهویی به پا شد و ماهی غول پیکر خود را به بدنه ی کشتی کوباند، انگار او هم منتظر بلعیدن کسی بود. مردم ترسیده بودند، هر کس می گفت اگر قرعه به نام من بیافتد چه کنم؟! در این حال یونس که به دلش الهام شده بود که مقصود ماهی از این بی تابی ها اوست جلو آمد و فرمود: قرعه لازم نیست، خطاکار این جمع من هستم، مرا به دریا بیافکنید تا این بلا از شما دفع شود. مردم با تعجب به او نگاه کردند و ناخدا کشتی جلو آمد و گفت: من تو را میشناسم تو پیامبر خداوند یکتا هستی، مردی با ایمان و مهربان، تو نمی توانی آن گنهکار باشی... یونس نبی بار دگر اصرار کرد که او را به دریا بیاندازند اما هیچ کس قبول نکرد و قرار شد قرعه بیاندازند. قرعه را برداشتند و دل درون سینه ی همه به شمارش افتاد و وقتی ناخدا قرعه را رؤیت کرد با تعجب گفت: یونس نبی ست و دوباره قرعه انداختند و تا سه بار این کار را تکرار کردند و هر سه بار نام یونس آمد... پس به ناچار یونس را به دریا افکندند، خداوند به ماهی غول پیکر فرمان داد: ای ماهی، یونس را ببلع اما او غذای تو نیست، مبادا استخوان هایش را در هم بشکنی، او به رسم امانت باید در شکم تو در ظلماتی سخت بماند. ماهی امر خداوند را اطاعت کرد و به محض اینکه یونس نبی را در بر گرفت از کشتی دور شد. حالا یونس داخل شکم ماهی به این طرف و آن طرف می رفت گویی فهمیده بود که تحمل این وضع و این تاریکی شدید تنبیهی برای اوست چرا که قومش را تنها گذارد و خداوند مقدر کرده بود که معراج یونس، شکم تاریک و ظلمانی ماهی غول پیکر باشد... ادامه دارد... @bartaren 🌑🌑🌑🌑🌑🌑
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴بغض حقارت‌آمیز رضا پهلوی ملعون بعد از عدم حمایت ترامپ! ‼️ داره گریه میکنه شاه بشه .... قابل توجه طرفداران احمقش ...
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۵🎬: فرشته همانطور که بندی دور گردنش میبست اشاره ای به گلجان کرد و
🎬: شب شده بود و گلجان نمی دانست چه وقت شب است، حالا فرشته اجازه داد که او به خوابگاهش برود. گلجان بس که گریه کرده بود چشم های میشی رنگش سرخ شده و به گود نشسته بود. وارد ساختمان کذایی اولی شدند و یک راست به طرف اتاقش رفت. بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد لیلا که روبه روی در نشسته بود با ورود گلجان از جا بلند شد و همانطور که دستش را جلوی دهانش می گرفت گفت: اوه خدای من! چقدر خوشگل شدی...وای موهای صورتت را برداشتن وابروهات را صفا دادن انگار یکی دیگه شدی...خوش به حالت چقدر تو زیبایی... در همین حین رعنا گفت: خوشگل شده اما چشم های قرمزش را نمی بینی، انگار کتکش زدن و یکسره گریه کرده... لیلا دست گلجان را گرفت و گفت: حتما چون باور اولت بوده اصلاح می کردی دردت اومده و گریه کردی...بزار یه کرم من دارم بزن صورتت که... گلجان که اصلا حوصله این حرفها را نداشت به سمت تخت خالی روبه رویش رفت و گفت: اون خانم گفت که من باید فردا عروس شم و... رعنا آهی کشید و کنار گلجان روی تخت نشست و گفت: همه ی ما وضعمون همینه، مجبوریم نظر مهمانان خارجی را جلب کنیم تا شاهنشاه از ما رضایت داشته باشه و تو با این بر و رو مطمئنا نظر خود شاه را هم جلب میکنی... قلب گلجان، دختری که عمری با حجب و حیا زندگی کرده بود از شنیدن این حرفها بهم فشرده میشد و یکباره فریاد زد: نهههه....من شده خودم را می کشم اما اجازه نمی دم دست یه کافر به من برسه و نابودم کنه... رعنا از کنار گلجان بلند شد و همانطور که شانه ای بالا می انداخت گفت: چه بخوای چه نخوای مجبوری...بعدم با چی می خوای خودت را بکشی؟! و اشاره به میز کرد و ادامه داد: شام دادن ما خوردیم برا تو هم گذاشتیم، ساندویچ بود چیزی که من توی عمرم نخورده بودم و احتمالا تو نه خوردی و نه اسمش را شنیدی، برو بردار بخور، تنها سلاحی که می تونی باهاش خودکشی کنی همینه، یعنی جا بدی تو حلقت که خفه بشی و بعد خنده ریزی کرد. لیلا چشم غره ای به رعنا رفت و گفت: گلجان را اذیت نکن، می بینی حالش خوب نیست و بعد رو به گلجان گفت: ساندویچت را برات بیارم؟! گلجان روی تخت دراز کشید و همانطور که رویش را به دیوار می کرد گفت: من دیگه اینجا هیچ کوفتی نمی خورم... شب سختی بود، هزار فکر توی ذهن گلجان دور دور میزد، نفهمید کی خوابش برد اما دم دم های سحر همان موقع که توی روستا برای نماز بیدار می شد و بعد هم کار و زحمتش شروع میشد از خواب پرید. می خواست نماز بخونه و از خدا کمک بخواد تا دری به رویش باز کند. ادامه دارد... @bartaren 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹آقا ما هم شما رو خیلی دوست داشتیم، خیلی... آقای خوبم...دلم برای صدات، نگات، خنده هات تنگ شده، چه جوری تحمل کنم نبودنت را؟!!!😭😭
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من حسینی شده دست امام حسنم میلاد کریم اهل‌بیت علیه السلام محضر امام عصر عج و تمامی آزادگان و کریمان جهان مبارک روح رهبر عزیزتر از جانم شادو قرین رحمت الهی 😭😭
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️شما صدای آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای فرزند برومند رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران را می‌شنوید
🔴 چرا مدرسه دخترانه رو زدند؟؟؟ ♦️یکی از خدایان شیطان‌پرستان مولوخ(Moloch) عاشق کشتن و سوزاندن دختران معصوم و باکره‌س خیلی مهمه که بدونید اسم این دبستان «شجره طیبه»! و اولین هدف حمله مشترک اسرائیل و آمریکا بوده تا به معبودشون عرض ارادت کنن و ازش طلب یاری داشته باشن پس این کشتار تصادفی نبوده...
موساد در حال ایتا گردی است مراقب حرف‌ها، گزارشات و اخبار خود باشیم.🤫🤭🤫 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟