#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۶🎬: شب شده بود و گلجان نمی دانست چه وقت شب است، حالا فرشته اجازه د
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۲۷🎬:
نزدیکی های ظهر بود، همه ی دخترک هایی که می بایست خود را در مقابل اجنبی عرضه کنند مانند عروسک هایی آرایش شده و همه لباسی یک دست که بلوز سفید رنگ با یقه ی دالبری و گیپور دوزی شده و دامنی سیاه رنگ و کوتاه و چسپان و پاهایی برهنه که اصلا در حد یک زن مسلمان نبود، آماده شده بودند و منتظر رفتن به کاخ شاهنشاه بودند که صدایی از داخل اتاق بلند شد: نمی پوشم...من این لباس ها را نمی پوشم...تا به حال هیچ کس یک تار موی من را ندیده حالا من این لباس ها را....
صدای فریاد زنی که از قصر آمده بود بلند شد: دختره ی بی همه چیز وقت من را نگیر یا این لباس ها را مثل بچه آدم تنت میکنی و میای توی سالن کنار بقیه یا همینجا دفنت می کنم...
زن این حرف را زد و از اتاق بیرون آمد، لیلا در گوش رعنا گفت: گلجان خودش را به کشتن میده و رعنا آهسته زمزمه کرد: این دختره مال این کارا نیست، اگر اینقدر زیبا نبود، اینا هم اینجوری پاپی اومدنش نمی شدن...
در همین حین زنگ در خانه زده شد، انگار کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت چون صدای زنگ به طور ممتد به گوش می رسید، انگار طرف دستش را گذاشته بود و بر نمی داشت.
بعد از چند لحظه صدای بم مردی از روی حیاط که بلند بلند حرف می زد به گوش رسید: دخترها را بردین به قصر؟!
و پشت سرش در سالن باز شد و مرد داخل شد و مستقیم به طرف ماریه رفت وگفت: پس هنوز نرفتن...
ماریه با دستپاچگی گفت: سلام پرویز خان! ا..ا...الان میفرستیمشان، دیدید که ماشین ها جلوی در هستن فقط یکی از دخترا بدقلقلی میکنه و...
پرویز خان بی حوصله وسط حرفش دوید و گفت: کارتون را انجام بدین، من اومدم دنبال دختری به اسم گلجان، دیروز سارا اونو آوردن...
ماریه گفت: اوه خدای من! همین دخترک لجباز و یکدنده همه را عاصی وحیرون کرده، توی اون اتاقه، شما برین یه زهر چشمی ازش بگیرین شاید راضی شد که بیاد، دختر چشم سفید لج کرده لباس مخصوص را نمی پوشه، شما نمیدونید از دیشب ما چه بدبختی ای داشتیم با این دختر، آخه اینو از کجا...
پرویز خان اشاره ای به بقیه دخترا کرد و گفت: اینا را ببرین، گلجان اصلا قرار نبود به قصر بیاد، اشتباهی سر از اینجا در آورده و با زدن این حرف به سکت اتاقی رفت که ماریه اشاره کرده بود.
در اتاق را باز کرد، گلجان سرش روی دست هاش بود و شانه هاش می لرزید و نشان میداد که گریه می کند و با شنیدن صدای در با همون حالت گفت: م...م..من این لباسا را نمی پوشم و با شما هیچ جا نمیام...
پرویز خان قلبش از دیدن این صحنه بهم فشرده شد و گفت: حتی نمی خوای پیش بابات هم بری؟
گلجان سرش را بالا گرفت ومثل فنر از جا پرید، ناباورانه به روبه روش نگاه کرد و همانطور که اشک کل صورتش را پوشانده بود لبخندی زد و گفت: پ...پرویز خان! خدا را شکر اومدین... شما...شما فرشته ی نجات من شدین
گلجان اینقدر خوشحال بود که اگر شرع اجازه میداد دست پرویز خان را می بوسید.
پرویز خان که محو صورت زیبای گلجان شده بود، صورتی که حالا مثل آینه می درخشید و ابروهای کمان و چشم هایی که اشک آن را درخشان تر کرده بود، قلب این مرد در سینه به شدت می تپید، در عمرش زن و دخترهای زیادی دیده بود اما هیچ وقت این حال به او دست نداده بود.
گلجان روسری سه گوش سفید رنگی به سر داشت با همان کت و دامنی که پرویز خان گرفته بود.
گلجان که دید پرویز خان مبهوتانه به او نگاه می کنه و چیزی نمیگه گفت: نکنه...نگنه شما می خواید منو بفرستید قصر...
پرویز خان که با این حرف به خود آمده بود گفت: نه...وسایلت را بردار با من بیا که کار داریم...
گلجان با خوشحالی به سمت کمد رفت و بقچه اش را برداشت و کلاهی را که پرویز خان برایش گرفته بود روی روسری اش بر سر گذاشت و زیبایی اش چند برابر شد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای خدا😭😭
آقای یتیم نواز😭😭😭😭😭
#شهادت_امام_خامنهای_تسلیت🖤
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴
ویدیویی از حضور آیتالله سیدمجتبی خامنهای در جبهههای جنگ
🔸️در ویدیویی که چندی پیش منتشر شده آقا سید مجتبی خامنهای فرزند رهبر معظم انقلاب در حالی که در آن زمان پدر بزرگوارش رئیسجمهور وقت بودند، برای دفاع از ایران به جبههها رفت.
🔸️وی در سال ۱۳۶۵ و زمانی که ۱۷ ساله بود به جبهه رفت و در چندین عملیات حضور داشت و سیدمصطفی فرزند دیگر رهبر انقلاب نیز در گردانی دیگر در دفاع مقدس حضور داشتهاند.
✍قابل توجه اونایی که میگفتن جوونای مردم رو فرستادن سوریه و کشتن( در صورتیکه مدافعان حرم همگی داوطلبانه رفتن سوریه) و چرا فرزندان خودشون رو نفرستادن و تا تقی به توقی بخوره فرار میکنن میرن روسیه و ونزوئلا و... !
⭕️خبرنگار CNN از اولین روزهای حضورش توی ایران میگوید:
تو ایران خیلی تعجب کردم، یک نقطه رو دیدیم که بمب خورده بود و تو مسیر هم چند تا ایست بازرسی بود ولی همه مغازهها باز هستن، پیش خودم گفتم اینا دیگه کی هستن!
مردم اونجا نسبت به جنگ خیلی خونسرد هستن. یکجا نشستن درحالیکه چای میخوردن، داشتن موشک و جت میدیدن!
در حیرتم از این خونسردی ایرانیا، وقتی صدای انفجار میومد به جای فرار میرفتن روی پشت بام و توی خیابان تا از نزدیک شاهدش باشن، من توی زندگیم هیچوقت چنین چیزی ندیدم و باورم نمیشه!
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتاً انتشار این کلیپ
وظیفهٔ ذاتی هر ایرانی خرد گرایِ وطن دوستِ هوشمند و شرافتمند است
و هیچگاه در پخش این کلیپ کوتاهی نکنید
و انتشار حداکثری از اوجب واجبات است...
⛔️ اصل شیطان.
نطفه شیطان.
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴عجب جواب ناموسی دندون شکنی
در شبکه زاگرس کردستان عراق ببینید یک شیر پاک خورده به مجری چی میگه
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤.
#جنگ_رمضان_رهبرشهیدم
#قسم_بخون_رهبر_ایستاده_ایم_تا_آخر
👈تعجیل در فرج امام زمان صلوات
16.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️دیشب معجزه شده...
عملیات دیشب با نام یا حسن بن علی
موفق ترین عملیات
🌍 #انتشار_حداکثری_با_شما
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪ماجرای دختر جوانی که پس از شهادت #امام_شهید چادر به سر کرده!
▪گوشههایی از حال و هوای جوانان ایران زمین😭
زمان:
حجم:
521.4K
نقشه احتمالی دشمن این یک دقیقه رو حتما گوش کنید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_چهار🎬: ناخدای کشتی جلو آمد و گفت: بله درست می گویید،رفتار ا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_پنج🎬:
خداوند اراده کرده بود که با قرار گرفتن یونس در شکم ماهی او متنبه شود چرا که قومش را زمانی به او نیاز داشتند رها نموده بود و پروردگار می خواست یک نوع کلاس تعلیم تربیت برای یونس برپا کند و طبق روایات اهل بیت ع یونس به مدت هفت روز در شکم ماهی در اوج ظلمات و تاریکی بود.
به نوعی می شود گفت همانطور که معراج رسول الله در شب معراج به ماوراء جبروت بود، یونس هم باید در این ظلمات که مانند شب بود، راهی به سوی آسمان پیدا می کرد.
یونس سی و سه سال، سختی، ناملایمات، طعنه بی توجهی، بی حرمتی و تمسخر را تحمل کرده بود اما این برای خدا کافی نبود،خداوند از ولیّ خودش انتظار بیشتر از اینها داشت.
کسی که ولی خدا می شود باید سعه صدری بالاتر از اینها داشته باشد.
قرارگرفتن در مقام ولیّ خدا بسیار سخت است، جایی که کسی بخواهد به روش خدا جامعه انسانی را رشد دهد، کار بسیار سختی در پیش دارد.
دلیل تاکید قرآن بر داستان یونس هم این است که مردم بدانند انتظار خدا از پیامبرش بسیار بالاست و ولیّ خدا شدن به راحتی و برای هر کسی میسر نیست.
ظاهر قضیه این بود که خداوند از یونس مرتبه ای از صبر و تحمل را انتظار داشت که این معراج برای رسیدن به آن مرتبه بود.
یونس در رفتارش نقص و اشتباهی نداشت. تا جایی از مسیر را پیش
رفته بود و این جا مجالی برای آموزش بیشتر و تکامل او بود.
باطن قضیه این بود که یونس باید مراحل و بواطنی از ولایت امیرالمومنین را به دست می آورد و این معراج و خلوت برای رسیدن به آن درجه از ولایت امیرالمومنین علی علیه اسلام بود.
این اتفاق باعث تربیت یونس و عبارت او موجب نورانیتی در او شد که ظرفیت تولی به ولایت امیرالمومنین را پیداکرد.
خداوند در قران اشاره می کند: اگر
یونس از این فرصت برای صعود و تعالی استفاده نمی کرد او را تا روز قیامت در بطن ماهی نگه میداشتیم.
یعنی خداوند راه هدایت را برای همه هموار میکند و البته باکسی شوخی ندارد حتی اگر آن شخص پیامبرش باشد.
سرانجام خدا درخواست یونس نبی را اجابت کرد و از آن حالت ظلمت خارج شد.
ماهی به امر خداوند آرام آرام به سطح آب آمد و نزدیک ساحل شد و یونس را در سرزمین خالی و برهوتی که چیزی نداشت ، رها کرد و رفت، در حالی که روح یونس طاهر و پاک شده بود اما جسم او بسیار ضعیف و نحیف و بیمار بود.
در روایات آمده که پوست بدن او در
این هفت روز که در شکم ماهی بود، نازک و قرمز شده بود و آفتاب او را آزار میداد.
پس خداوند که مهربانی بی همتاست درخت کدو در کنار او سبز کرد که سایه برگهایش او را در مقابل آفتاب محافظت میکرد و می توانست از میوه آن هم استفاده کند و کمی نیرو پیدا کند.
خداوند به درخت امر نموده بود که کمی از یونس فاصله بگیرد و هنگامی که نور آفتاب به او تابید فریادش بلند شد و در این هنگام خدا به یونس وحی کرد: به مردم قومت رحم نکردی و قومت را در آن حال بلاتکلیف رها کردی و منتظر تعیین تکلیف آنها نشدی اما از این درد کوچک آزرده خاطر شدی. بیا و حال یک مادر و پدر مهربان را برای قومت پیداکن.
یونس سرحال که آمد با نورانیت و حال تغییر یافته به سمت قومش برگشت. نینوا در آن زمان صدهزارنفر یا بیشتر جمعیت داشت و شهر بزرگی محسوب میشد. مردم منتظر او بودند و به او ایمان آوردند و مدت بسیاری در نعمت هدایت و ایمان ماندند.
همانند داستان حضرت یوسف در مصر، هنگامی که در تاریخ به تمدن آشور میرسیم هیچ نشانی از این پیامبر در میان آن تمدن وجود ندارد و این نشان از اثر تمدنی عظیم یونس در میان قوم آشور است.
این گمشده در میان قومی که کتابخانه به آن عظمت و کاتب مخصوص داشتند بسیار عجیب است و شاید بتوان گفت نشانه هایی از حذف عمدی حضور پیامبران در تمدنها وجود دارد.
در واقع هرگاه پیامبری وارد تمدن سازی شده و توانسته در هدایت قومی موفق عمل کند خط و ربط آن پیامبر از بین رفته و میخواهند این گونه القاء کنند که پیامبران اثری در میان تمدن ها ندارند و اگرهم دارند اثری خرد و ناچیز است.
اما تاریخ و کلام خداوند و اهل بیت گواه هست که هر جا تمدنی شکل گرفت و راه درست پیمود رد پای پیامبری بزرگ در میان بوده است
و اما در همین زمان قوم بنی اسرائیل از نظر اعتقادی وضعی بسیار اسفناک داشتند، آنها باز رو به بت پرستی آورده بودند و اینبار بت خطرناک «ملوخ» را به خدایی برگزیده بودند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑