زمان:
حجم:
521.4K
نقشه احتمالی دشمن این یک دقیقه رو حتما گوش کنید
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_چهار🎬: ناخدای کشتی جلو آمد و گفت: بله درست می گویید،رفتار ا
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_پنج🎬:
خداوند اراده کرده بود که با قرار گرفتن یونس در شکم ماهی او متنبه شود چرا که قومش را زمانی به او نیاز داشتند رها نموده بود و پروردگار می خواست یک نوع کلاس تعلیم تربیت برای یونس برپا کند و طبق روایات اهل بیت ع یونس به مدت هفت روز در شکم ماهی در اوج ظلمات و تاریکی بود.
به نوعی می شود گفت همانطور که معراج رسول الله در شب معراج به ماوراء جبروت بود، یونس هم باید در این ظلمات که مانند شب بود، راهی به سوی آسمان پیدا می کرد.
یونس سی و سه سال، سختی، ناملایمات، طعنه بی توجهی، بی حرمتی و تمسخر را تحمل کرده بود اما این برای خدا کافی نبود،خداوند از ولیّ خودش انتظار بیشتر از اینها داشت.
کسی که ولی خدا می شود باید سعه صدری بالاتر از اینها داشته باشد.
قرارگرفتن در مقام ولیّ خدا بسیار سخت است، جایی که کسی بخواهد به روش خدا جامعه انسانی را رشد دهد، کار بسیار سختی در پیش دارد.
دلیل تاکید قرآن بر داستان یونس هم این است که مردم بدانند انتظار خدا از پیامبرش بسیار بالاست و ولیّ خدا شدن به راحتی و برای هر کسی میسر نیست.
ظاهر قضیه این بود که خداوند از یونس مرتبه ای از صبر و تحمل را انتظار داشت که این معراج برای رسیدن به آن مرتبه بود.
یونس در رفتارش نقص و اشتباهی نداشت. تا جایی از مسیر را پیش
رفته بود و این جا مجالی برای آموزش بیشتر و تکامل او بود.
باطن قضیه این بود که یونس باید مراحل و بواطنی از ولایت امیرالمومنین را به دست می آورد و این معراج و خلوت برای رسیدن به آن درجه از ولایت امیرالمومنین علی علیه اسلام بود.
این اتفاق باعث تربیت یونس و عبارت او موجب نورانیتی در او شد که ظرفیت تولی به ولایت امیرالمومنین را پیداکرد.
خداوند در قران اشاره می کند: اگر
یونس از این فرصت برای صعود و تعالی استفاده نمی کرد او را تا روز قیامت در بطن ماهی نگه میداشتیم.
یعنی خداوند راه هدایت را برای همه هموار میکند و البته باکسی شوخی ندارد حتی اگر آن شخص پیامبرش باشد.
سرانجام خدا درخواست یونس نبی را اجابت کرد و از آن حالت ظلمت خارج شد.
ماهی به امر خداوند آرام آرام به سطح آب آمد و نزدیک ساحل شد و یونس را در سرزمین خالی و برهوتی که چیزی نداشت ، رها کرد و رفت، در حالی که روح یونس طاهر و پاک شده بود اما جسم او بسیار ضعیف و نحیف و بیمار بود.
در روایات آمده که پوست بدن او در
این هفت روز که در شکم ماهی بود، نازک و قرمز شده بود و آفتاب او را آزار میداد.
پس خداوند که مهربانی بی همتاست درخت کدو در کنار او سبز کرد که سایه برگهایش او را در مقابل آفتاب محافظت میکرد و می توانست از میوه آن هم استفاده کند و کمی نیرو پیدا کند.
خداوند به درخت امر نموده بود که کمی از یونس فاصله بگیرد و هنگامی که نور آفتاب به او تابید فریادش بلند شد و در این هنگام خدا به یونس وحی کرد: به مردم قومت رحم نکردی و قومت را در آن حال بلاتکلیف رها کردی و منتظر تعیین تکلیف آنها نشدی اما از این درد کوچک آزرده خاطر شدی. بیا و حال یک مادر و پدر مهربان را برای قومت پیداکن.
یونس سرحال که آمد با نورانیت و حال تغییر یافته به سمت قومش برگشت. نینوا در آن زمان صدهزارنفر یا بیشتر جمعیت داشت و شهر بزرگی محسوب میشد. مردم منتظر او بودند و به او ایمان آوردند و مدت بسیاری در نعمت هدایت و ایمان ماندند.
همانند داستان حضرت یوسف در مصر، هنگامی که در تاریخ به تمدن آشور میرسیم هیچ نشانی از این پیامبر در میان آن تمدن وجود ندارد و این نشان از اثر تمدنی عظیم یونس در میان قوم آشور است.
این گمشده در میان قومی که کتابخانه به آن عظمت و کاتب مخصوص داشتند بسیار عجیب است و شاید بتوان گفت نشانه هایی از حذف عمدی حضور پیامبران در تمدنها وجود دارد.
در واقع هرگاه پیامبری وارد تمدن سازی شده و توانسته در هدایت قومی موفق عمل کند خط و ربط آن پیامبر از بین رفته و میخواهند این گونه القاء کنند که پیامبران اثری در میان تمدن ها ندارند و اگرهم دارند اثری خرد و ناچیز است.
اما تاریخ و کلام خداوند و اهل بیت گواه هست که هر جا تمدنی شکل گرفت و راه درست پیمود رد پای پیامبری بزرگ در میان بوده است
و اما در همین زمان قوم بنی اسرائیل از نظر اعتقادی وضعی بسیار اسفناک داشتند، آنها باز رو به بت پرستی آورده بودند و اینبار بت خطرناک «ملوخ» را به خدایی برگزیده بودند.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨مــــــهــــــم
◾️صحبت های معنادار زنگنه، نماینده مجلس که در ساعات اخیر بسیار دیده شده است :
🔹انشالله بزودی زود در این یکی دو روز آینده شاهد انتخاب رهبر هستیم، اتفاقا رهبر همان کسی است که بد خواهان نمیخواهند! به کوری چشم کسانی که از لفظ خامنه ای میترسند سایه ی خامنه ای بر سر امت تا فرج امام زمان خواهد یود
شعار الله اکبر خامنه ای رهبر حضار .......
☫يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ☫
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۷🎬: نزدیکی های ظهر بود، همه ی دخترک هایی که می بایست خود را در مقا
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۲۸🎬:
سوار ماشین شدند، این بار ماشین پرویز خان یه چی دیگه بود، خیلی قشنگ تر و کوچکتر از ماشین قبلی
پرویز خان با احترام در جلو را باز کرد و به گلجان تعارف کرد که بنشیند و خودش هم پشت رول نشست
گلجان که توی ماشین نشست ، حس امنیتی به او دست داد که همه ی این احساس را مدیون پرویز خان بود.
ماشین که حرکت کرد گلجان سرش را پایین انداخت چون چهره جدید خودش را توی آینه وسط ماشین دید که مثل نوعروس ها بود و خجالت می کشید و اما با اینحال گفت: من..من نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم...
پرویز خان که همینطوری مفتون گلجان شده بود لبخندی زد و گفت: می خوای جبران کنی؟!
گلجان که فکر می کرد پرویز خان می خواد اونو امتحان کنه گفت: من دوست دارم جبران کنم، اما نمی دونم چطوری، البته فکر نمی کنم کار چندانی از دست من برای شما بربیاد.
پرویز خان پایش را محکم روی گاز فشار داد انگار می خواست از آن محل دور شود و بعد از گذشتن از چند کوچه و خیابان، در پس کوچه ای که تقریبا خلوت بود متوقف شد، دستش را روی صندلی گلجان گذاشت و همانطور که به او خیره شده بود گفت: من الان از پیش پدرت میام، از بیمارستان....
قلب گلجان به تپش افتاد وگفت: اتفاق بدی برای پدرم افتاده؟!
پرویز خان سری تکان داد و گفت: نه نیافتاده اما اگر بهش نرسیم شاید بیافته، آخه دکترش می گفت عمل سختی را پشت سر گذاشته و به مراقبت ویژه نیاز داره، تا سه ماه هر هفته باید پزشک اونو ببینه و هر بار داروهاش را تنظیم کنه خلاصه کلام اینه اگر بخوای اونو به روستا برگردونی یعنی فاتحه اش را خوندی و تمام...
گلجان آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: اما من چطوری میتونم اینجا بمونم؟ با کدوم پشتوانه....
پرویز خان وسط حرفش دوید و گفت: مگه من مرده ام؟! بگذار حرفم را بزنم...
وقتی که دکتر اینطور گفت، از طرفی بعد از چند روز به خانه آمدم و متوجه شدم که تو را به خاطر حسادت های خاله زنکی به این جهنم دره آوردن، خیلی فکر کردم و به نتایجی رسیدم، آخرش هم رفتم پیش پدرت و همه چی را با او درمیان گذاشتم، پیرمرد همه چی را به خودم واگذار کرد...
گلجان خیره به پرویز خان بود، یعنی او چه نقشه ای داشت؟! پس گفت: مگه...مگه شما چه پیشنهادی دادین؟!
پرویز خان به من و من افتاد، انگار می خواست حرفی را بزنه که نمی دونست چطور بگه و گلجان سراپا گوش بود.
بعد از لحظه ای سکوت پرویز خان گلویی صاف کرد و گفت: سالهاست که یک آرزویی دارم، یعنی به هر چی می خواستم رسیدم الا این...راستش خیلی دوست داشتم یه پسر داشته باشم ، آخه به نظر من پسر ریشه ی آدم هست، آدمی که پسر نداشته باشه بی ریشه میشه...
گلجان کم کم داشت چیزایی حس می کرد، آخه پسردار شدن پرویزخان به او چه ربطی داشت؟!
پرویز خان نفسی تازه کرد و گفت: من تو را از بابات خواستگاری کردم و خدا میدونه نیتم خیره، هم شاید من به آرزوم برسم و هم اینکه شما بی پشتوانه نمی مونین، اگر قبول کنی که زن من بشی، تمام امکانات یه زندگی خوب و مرفه را برای خودت و پدرت برات فراهم می کنم، میشی بانوی خونه خودت و به پدرت هم میرسی و...
گلجان داغ کرده بود و هجوم خون را به صورتش احساس می کرد، هم شرم و حیای دخترانه داشت و هم اینکه مدیون بود به این مردی که هم سن پدرش بود، توی بد وضعیتی بود
نمی دونست چی بگه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣📹 ولی دلمون براتون خیلی تنگ شده ❤️🩹
ناگهان دلم یاد تو افتاد...شکست😭😭
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ترامپ نفر چهارم و نتانیاهو نفر پنجم لایه یهود است گوش کنید چی می گه!
مطالبی بسیار جالب در مورد ترامپ و همسرش!!
#نشر_حداکثری_با_شما
968.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاهکار هنری موشک ایرانی در آسمان
🖤ایرانی ها، شیر بچه های حیدر هم خودشون هنرمندن و هم موشک هاشون
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#وعده_صادق۴
هدایت شده از خبرگزاری فارس
نامۀ مریلا زارعی به رهبر شهید انقلاب، کودکان میناب و جانبرکفان این روزهای ایران
🔹آقای شهیدم سلام... آقاجان، رفتنت را باور نمیکنم
🔹۷ روز و شب گذشت و من هر لحظه پلکهایم را به هم میفشارم بلکه با باز شدنش از این خواب هولناک بیدار شوم و ببینم که همه اینها کابوس بوده... اما تلاش بیهوده ایست.
🔹تو یکپارچه نور، یک کهکشان انرژی، تبدیل شدی به ذراتی کوچک به تعداد همه عشاقت، به تعداد همه مظلومان و رنجدیدگان جهان.
🔹تو تکثیر شدی و نورت به قلب تکتک آزادیخواهان نفوذ کرد.
🔹چه کسی تصور میکرد که بعد از آن شبهای تلخ دیماه که با دل شکسته رنج معترضان را بر جان خریدی رفتنت در میان هلهلههای شادی فریب خوردگان رسانههای دشمن اینگونه حماسه آفرین شود؟
و هر چه میگذرد من غمگینتر میشوم؛ غمگینتر و شرمگین که تمام این سالها فرصت حضور در محضر صمیمی و مهربانت را از دست دادم.
🔹کاش شاعر بودم و در رثای این هجر میسرودم.
🔹کاش نقاش بودم و در ترسیم این داغ رنگها را بر بوم نقاشیام بیرحمانه فرود میآوردم.
🔹کاش مینواختم، بلکه میشد تمام این غم را از سرانگشتانم به تارهای ساز وارد کنم که اگر اینچنین میشد، نوایش ترجمان آه جگرسوزی بود که در این لحظه بر دلم سنگینی میکند.
🔹آقاجان هنوز خبر پرکشیدنت بر جانم تازه بود که داغ ۱۶۸ دانش آموز و معلم مینابی امانم را برید. داغ پشت داغ و تا همین لحظه بی امان بر این جنایات علاوه میشود.