5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین فتوای رهبری در مقابل حرف های گوش خراش لباس آبی.
اینقدر درک نداشت یه لباس سیاه بپوشه
هدایت شده از 🇮🇷 مصباح رهپویان ولایت 🇮🇷
زمان:
حجم:
1.3M
🔊 بشنوید
🔴بسیار مهم🔴
مهم مهم مهم
#حجت_الاسلام_غفوری_نسب
⭕️ اسامی خائنین داره فاش میشه ‼️
🔶🔹 وظیفه مهم مردم بصیر ایران
🇮🇷 #لبیک_یا_خامنه_ای
✧☫✧ @mesbaherahpuyan ✧☫✧
شعارها برای امشب
اینها را بنویسید و با خودتونببرید
♦️معذرت از دشمنِ رذلِ پلید
♦️خیانت است به خون پاک شهید
🔸عذرخواهی اشتباه است
🔸حق ما انتقام است
🔻حکم رهبر شهید اجرا باید گردد
🔻شخص ولی فقیه اعلام باید گردد
🔹ما همه اهل جنگیم
🔹بجنگ تا بجنگیم
💥اگرسازش شود
💥خائن مشخص شود
زمان:
حجم:
3.6M
تحلیل صحبتهای دکتر پزشکیان
قراره چه اتفاقی بیفته؟
🎙️ مهدی اسلامی
تا میتونید این صوت رو منتشر کنید
#آنتی_فتنه
. ━━═━━⊰❀🦋❀⊱━━═━━
عضویت در خط مقدم افشاگری:
@efshagari57
هدایت شده از جارچی خراسان رضوی
تحلیل سخنان رئیس جمهور.opus
زمان:
حجم:
1.1M
📣🎙چند کلامی در مورد پیام منتشر شده توسط جناب آقای پزشکیان
#اختلاف_ممنوع
#مراقب_باشیم
@jaarchi_khorasan_r |➤
جارچی خراسان رضوی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پنج🎬: خداوند اراده کرده بود که با قرار گرفتن یونس در شکم ما
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_ششصد_شش🎬:
در این زمان که یونس نبی با قوم آشور این داستان را داشت در اورشلیم چه می گشت؟!
در همین زمان در اورشلیم که ظاهری مومنانه داشت، تمایل به مناسک بت پرستی و شیطان پرستی مخصوصا در میان جوانها به وجود آمده بود.
حالا کم کم فرهنگ داشت تغییر میکرد، مردم دیگر حال معنوی را نمی پسندیدند و میل به پرستش خدای دیگر داشتند.
روایات خبر از وجود بت خطرناکی به نام «ملوخ» که جلوه ای از بعل است در این زمان داده اند، این بت، بتی خطرناک بود که برخی میگویند خود
بعل بود که فراوری شده بود، یعنی ملوخ بتی بود که از دل بعل در آمده بود اما با اعمالی متفاوت و وحشتناک همراه بود و درباره ملوخ گفته اند: مخوفترین خدایان بود وگاهی به ملوخ بچه خوار میگفتند زیرا فقط قربانی طفل معصوم می پذیرفت.
شیطان با علم کردن خدای ملوخ در بین بنی اسرائیل می خواست آنها را به نهایت پستی و قصی القلبی برساند، مردمی که کودکان معصوم و نابالغ و گاهی اطفال شیرخواره را به خاطر ملوخ سر میبریدند و گاهی زنده زنده میسوزاندند.
ملوخ القابی داشت که خدای آمونی هم از القاب او بود.
دره های مجاور اورشلیم، دره های بنی هیموم جایگاه تندیس آهنین او بود و پیروانش را به شرارت و تباهی
میکشاند.
این بت به حدی مخوف بود که هنوز در شهرها و در بین عموم جامعه برایش معبد نساخته بودند و افراد
خاص و در مراسمات مخفی میتوانستند او را عبادت کنند.
این سطح از شیطان پرستی در حد مردم عادی نبود و فقط اشراف و بزرگان و کاهنان میتوانستند آن را بپرستند و بعد ترجمان او در میان
مردم باشند.
در کتاب اشعیا که متن کتاب مقدس است آمده است: سنگهای صاف را از میان درهها بر میدارید و آنها را چون خدا میپرستید و به آنها هدایای گوناگون تقدیم می کنید.
شما بتهایتان را پشت درهای بسته میگذارید و آنها را میپرستیدو با عطر و روغن به حضور بت ملوخ میروید تا آنها را تقدیمش کنید. به سفرهای دور و دراز میروید تا شاید خدایان تازه ای پیدا کنید و به آنها دل ببندید، اطفال بی گناهان را در وادیهایی زیر شکاف صخرهها ذبح مینمایید؟
کودک کشی یک سنت قدیمی نیست. در زمان مدرن هم شاهد آن هستیم که ناگهان در یک سال شاهد گم شدن تعداد قابل توجهی کودک هستیم. یا کودکانی که ربوده و تخلیه خونی شده اند و در همین حال حاضر با رو شدن جنایات اپسیتین متوجه شدیم که این روند مخفیانه هنوز ادامه دارد.
این نشان میدهد که شیطان برای قدرت دادن به پیروانش کارهای کثیف و سیاهی از آنها میخواهد و به یک سطح از گناه کوچک بسنده نمی کند و آنان را به قعر گناه میکشاند.
اشراف در آن زمان مانند قارون مانور تجمل داشتند و فاصله طبقاتی زیادی بین مردم عادی و اشراف ایجاد شده بود و عمده این اتفاق هم میان اشرافیت مذهبی و کاهنین اتفاق افتاد و پس از آن به کل جامعه کشیده شد. زنان اشراف در حال تبرج با خلخال بودند و دخترکان پایین دست هم در
حسرت آن بودند و در نتیجه از حیا در زنان کاسته میشد و تبدیل به موضوع اصلی مراسمات آیینی شده بودند.
اشعیا ادامه میدهد: دختران صهیون متکبر اند و با گردن افراشته و غمضات چشم راه میروند. به ناز میخرامند و به پاهای خویش خلخال را به صدا در می آورند
در میان این قوم و جامعه، پیامبری به نام «اشعیا » برای هدایت آن ها فرستاده میشود.
هنگامی که پیامبران برای هدایت قومی فرستاده میشوند یک کار اساسی انجام میدهند و آن هم این که ظرفیت وجودی افراد را بالا میبرند و مردم شرح صدر پیدا میکنند.
حال این مردم اگر بخواهند بعد از آن
پیامبر کافر شوند شدت کفرشان از قبل بیشتر میشود.
در واقع هر رشدی در جوامع انسانی رخ داده از وجود ولی خدا در آن جامعه هست.
حالا اشیعا نبی برانگیخته شده بود تا قوم یهود شیطان پرست را دوباره به راه بیاورد...
ادامه دارد
@bartaren
🌑🌑🌑🌑🌑
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#داستان_واقعی #رنج_دنیا #قسمت_۲۸🎬: سوار ماشین شدند، این بار ماشین پرویز خان یه چی دیگه بود، خیلی
#داستان_واقعی
#رنج_دنیا
#قسمت_۲۹🎬:
پرویز خان که دید گلجان چیزی نمیگه گفت: ببین دخترجان! تو مجبوری پدرت را تهران نزدیک دکتر و بیمارستان نگه داری، اگر یه بار بری ببینیتش میفهمی که من راست می گم و از طرفی این اقدام دختر من، ممکنه دوباره تکرار بشه اما اگر بفهمن که تو زن باباشون شدی دیگه از ترس من هم شده، خودشون را عقب می کشن، اونا به خاطر حرفهای مادرشون این کار را کردن اما تمام اموراتشان به خاطر نفوذ من توی دربار می گذره، وقتی اولتیماتوم بهشون بدم چه سارا و چه سهیلا دیگه دست از پا خطا نمی کنن...
گلجان انگار از تمام این حرفها فقط همان قسمتی را که درباره پدرش بود شنید و گفت: میشه...میشه من پدرم را ببینم؟!
آخه چند روزی بی خبری از پدرش اونم درحالیکه می دانست عمل سختی انجام داده برای او کشنده بود.
پرویز خان سری تکان داد و گفت: باشه! اگر قول بدی بعد از اینکه از بیمارستان آمدی جواب خواستگاری من را صریح بدی، من همین الان میبرمت پیش پدرت...
گلجان که دلتنگ و دل نگران پدرش بود، مثل بچه کوچک و حرف گوش کنی که وعده ای بزرگ بهش دادن تند تند سرش را تکان داد و گفت: باشه...باشه...باشه...بریم بیمارستان...
پرویز خان که از چهره ی جدید و زیبای گلجان که الان گل انداخته بود، چشم بر نمی داشت لبخندی زد و همانطور که ماشین را روشن می کرد گفت: چشم بانو...
خیلی زود به بیمارستان رسیدند و پرویز خان توی راه چند کیلو سیب سرخ هم گرفت که گلجان دست خالی پیش پدرش نره و گلجان با نگاهی سپاسگذارانه از او قدردانی کرد.
داخل بیمارستان هر کس پرویز خان را می دید با احترام به او سلام می کرد، انگار همه او را می شناختند، آنها وارد اتاقی شدند که گویی خصوصی بود و به غیر از مراد علی کسی در آنجا نبود اصلا تخت دیگه ای نبود.
پرویزخان تقه ای به در زد و گلجان وارد اتاق شد.
روی مراد علی به سمت پنجره بود و تا صدای در بلند شد صورتش را به سمت در برگردانید.
گلجان که بعد از چندین روز دوری حالا پدرش را با چهره ای تکیده تر از قبل میدید همانطور که اشک از چهار گوشه ی چشمانش جاری بود به سمت مراد علی رفت و گفت: سلام بابا!
مردا علی با تعجب به گلجان خیره شده بود، انگار او را نمی شناخت و گلجان فراموش کرده بود که هم صورت و هم لباس هایش تغییر کرده جلو رفت و سر پدر را در آغوش گرفت و شروع کرد گریه کردن...
بعد از لحظاتی مراد علی با دست های چروک صورت گلجان را قاب گرفت و گفت: گ..گلجان خودتی؟ چقدر قشنگ شدی ...
گلجان که تازه متوجه قضیه شده بود با حالتی شرمنده گفت: م...م..من...
در این هنگام پرویز خان جلو آمد و گفت: ببین پدرت سالم و سرحاله...
گلجان لبخندی زد و آرام ملحفه سفید رنگ روی پای پدرش را کناری زد و می خواست ببیند پای مریض پدر که امان او را بریده بود در چه حال است
پرویز خان می خواست مانع این کار شود که صدای بغض آلود گلجان بلند شد: بابا! کو پات؟!
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartaren
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عزیزان عاجزانه خواهش میکنیم این کلیپ کم حجم و کوتاه را تا میتوانید پخش کنید
-•~❉᯽❉~•-